دوستی خاله خرسه!

چند روز پیش (دقیقا یک هفته پیش)، صبح بامدادی خود را با بوی شدید رطوبت آغاز کردیم و به سرعت متوجه شدیم که در اطرافمان آب روشنایی بخش، تا توانسته در دل گچ و رنگ در و دیوار و کف و سقف نفوذ کرده و از خیس کردن چیزی در مسیر خود دریغ نکرده است! ... بلافاصله رفتیم سراغ همسایه طبقه بالا که قبلا نیر از حوادث غیر مترقبه خانه آنان بی نصیب نمانده بودیم. حوادثی که نتایج آن بیش از خود آنها، همیشه عاید ما می شود..... باری، با تردید از سرازیر شدن آب خانه آنان به خانه خود سخن به میان آوردیم. .... پاسخ شنیدیم: " آری تقریبا از نصف شب لوله آب داغ حمام ما شکسته است و آب را نمی توانیم مهار کنیم.... می دانستیم که احتمال دارد آب سراغ خانه شما هم بیاید، اما گفتیم شب است و مزاحم خواب شما نشویم"!!!!! ..... شگفت زده از محبت و دوستی آنان، گفتیم خانه ما را آب می برد ، اندک جل و پلاسمان هم خیس و نمدار شده است، شما نگران خواب ما هستید؟ ....... جل الخالق! از هوشمندی ما انسان های دو پا! .... بلافاصله با بستن شیر فلکه لوله آب داغ منزل ما، در کمتر از ثانیه، جریان آب لوله داغ حمام آنها قطع شد ولی عوارض آب زدگی، احتمالا تا ماه ها گریبانگیر ما خواهد بود!!!!

یلدا و محصولات غذایی سالم

ظاهرا، فعالان محیط زیست از مردم، رسانه ها، و مسئولین درخواست کرده اند که روز 30 آذر که شب یلدا، شب بلند سلامتی هر ایرانی، را به دنبال خود دارد، به عنوان "روز محصولات سالم، طبیعی و ارگانیک" نامگذاری شود. نه تنها این شب، بلندترین شب سال است بلکه براساس باورهای شب یلدا، این شب از نظر مواد خوراکی نیز پاکترین و سالم ترین شب سال می باشد طوری که برای سلامتی در طول سال بعد و درامان بودن از سم هر گزنده و خزنده ای، بایستی از همه خوراکی های آن شب بویژه انار و هندوانه میل کرد. بنابراین، خوردن انواع تنقلات طبیعی مانند آجیل شیرین، میوه های تر و خشک، وغیره یکی از اصلی ترین آیین مراسم برگزاری شب یلداست. ... امروزه که استفاده از انواع سموم، ترکیبات شیمیایی و داروها در صنایع گوناگون، ازجمله در کشاورزی برای افزایش کمی و کیفی محصول بوفور به کار می رود و به راحتی در دل هر  میوه و سبزی جای می گیرد، آلودگی های محیطی نیز آن ها را تزیین می کند، و آثار خود را بر آلودگی های آب و خاک برای نسل های بعد به یادگار می گذارد، بیماریهای جورواجور از سر و کول مردم بالا می رود، ..... بایستی چاره ای اندیشید و به باورهای شب یلدا که نسل به نسل منتقل شده است، احترام گذاشت. تولید محصولات سالم و ارگانیک توجه همه جهانیان را به خود جلب کرده است. بنابراین، نامگذاری و درج "روز محصولات سالم، طبیعی و ارگانیک" در ذهن ها و تقویم ها حداقل تلنگری است برای این موضوع مهم! یلدا مبارک!

صبحانه علی آقا!

مطلب زیر رو یکی از دوستان برام فرستاده ولی نمی دونم نویسنده این مطلب زیبا و حاوی انرژی، چه کسی هست تا امانت نقل منبع را به جای بیارم! ... به هرحال، با تشکر از این دوست عزیز و همچنین نویسنده "صبحانه علی آقا":

یک روز "علی آقا" که داشت سوار مترو می شد نزدیک در ورودی، یک تابلو توجهش را جلب کرد: "این مغازه واگذار می‌شود" ..... خودش بود! تمام چیزی که لازم داشت همین بود! ترکیب کار در ذهنش، خیلی شفاف و روشن شکل گرفته بود. ... "مغازه کوچک دم در ورودی مترو" ... چای شیرین و ساندویچ نان و پنیر در ظرف یکبار مصرف که سرپایی هم می شد خوردش. ... بله! کارها ردیف شده بود. اجاره مغازه که رسمی شد، لوازم را مستقر کرد و شروع کرد به کار... تابلو زد: ......

ادامه نوشته

اندر حکایت آموزش!

هر آن که سرمایه زندگی خویش را آموزش قرار دهد و با وابستگان خود و تمامی افرادی که به نوعی با آنها در ارتباط است، از آموزش و یادگیری سخن گوید، زندگی خود را در مسیر درستی هدایت کرده است. .... گاهی که دل پر درده و می خواد حرف بزنه، از هر جا که شروع کنه، به نوعی به نقش آموزش و اهمیت آن در جامعه می رسه.  ... از نلسون ماندلا که با رفتار انسانی خویش خود را برای همیشه جهانی کرد و همواره آموزش را قوی ترین اسلحه ای دانست که می شود آن را برای تغییر جهان به کار برد، گرفته تا پیام های تعجب برانگیز ایرانیان بر صفحه شخصی لیونل مسی فوتبالیست، ... و همچنین رفتارهای عجیب و غریب مدیرانی که به نوعی با آنها سر و کار دارم، .... همه و همه مرا به فکر وا می دارد که آموزش و مطالعه را در هر زمان و هر مکانی بایستی جدی گرفت و در زندگی شخصی و اجتماعی به کار بست! در سایه آموزش است که می توان یاد گرفت که هر حرکتی اگر فقط بمنظور پرداختن به منافع شخصی خود و ارضاء احساسات خود باشد و منافع دیگران را زیر پا بگذارد، حرام است و ذره ای نمی ارزد!

حق الزحمه!

دیروز از یک مجله علمی برام ایمیل زدند که حق الزحمه داوری شما تا تاریخ .... به شماره حساب شما واریز شد. با تعجب براشون نوشتم که پولی به حساب من واریز نشده است. بلافاصله با اعتماد به نفس کامل جواب دادند: "خوب شما در آن تاریخ، مقاله ای برای داوری نداشتید"!!! یکی نیست بگه، خوب پس چرا ایمیل می زنید، چه ربطی به من داره؟ ......

توافق!

خدا رو شکر! .... بالاخره آدم های عاقل موفق شدند قدم های مثبتی بردارند......

آلودگی هوا!

آلودگی هوا غوغا می کند و همچنان قربانی می گیرد، قربانیانی که بسته به عوامل متعدد دیگر، در کوتاه مدت یا درازمدت درگیر پنجه نرم کردن با انواع بیماری ها خواهند شد و دیر یا زود تاثیر آلودگی بر زندگی آنان، چهره واقعی خود را نشان خواهد داد. ... من به سهم خودم، غیر از نوشتن و مقاله دادن و از پیامدهای این آلودگی ها سخن گفتن، مدت هاست که دیگر با ماشین خود به محل کارم نمی روم و با کمی پیاده روی و کمی هم صبر و حوصله، علیرغم مشکلات وسایل نقلیه عمومی، از آنها استفاده می کنم تا بلکه گام کوچکی در کاهش آلودگی ها بردارم. 

شور و شوق!

روز اول ماه مهر، همه جا شوق، همه جا شور، ... از بازگشایی مدارس ایران تا کنفرانس ها در نیویورک، و.... تا باد شور زندگی بادا!

خاک وطن!

لباس ها را ماشین شست و من آن ها را با نظم خاصی که مخصوص خودم هست روی چوب لباسی روی بند آویزان کردم. بلوز مشکی با چوب لباسی زمین افتاد و خاکی شد. ... وقتی لباسی تمیز، تیره و نیمه مرطوب است، خاک نشسته بر روی خود را واضح تر و بهتر نشان می دهد. خواستم دوباره با دست بشویمش اما فکر کردم این گوشه ای از خاک وطن است، پس بگذار بماند! ... بعد که بلوز مشکی را در چمدان خود می گذاشت، گفتم: "دانی چیست؟ تو خاک وطن را با خود می بری، پس خیلی زود به دیدارش بیا"!!!

انتظار و سربلندی!

با هزاران امید و آرزو خود را به وطن، به سرزمین مادری ات می رسانی، خیابان ها و بزرگراه ها را که می پیمایی، پرچم کشورت را می بینی که در اهتزاز است، خوشحالی، چرا که دیگر مجبور نیستی بپذیری که به پرچم کشور دیگری احترام بگذاری (هر چند احترام گذاشتن خود امری پسندیده است)، .... اما روزها تند تند مثل برق و باد می گذرد و تو ناگزیری دوباره برگردی، به هر دلیلی، علمی، اقتصادی، .....و به طور کلی در جستجوی فردایی بهتر، دوباره رهسپار می شوی، به دیاری دیگر. ... پرواز مسیر اولت تاخیر دارد، با تاخیر خود را به فرودگاه دوم برای پرواز بعدی می رسانی، هواپیما قبل از رسیدن تو پریده است، .... شرکت هواپیمایی مسیر اول با احساس مسئولیت کامل، خطای خود را می پذیرد و از تو پشتیبانی می کند، پرواز بعدی را برایت جفت و جور می کند، به فکر خوراک و آذوقه ات در مدت علافی و انتظارت هست، به فکر جای خوابت هست، اما فرودگاه هتل ندارد و تو نمی توانی پای خود را از فرودگاه بیرون بگذاری، چرا که ایرانی هستی و پاسپورتت فقط در کشورهای محدودی اعتبار دارد، شرکت هواپیمایی بهت پتوی نازکی می دهد که روی صندلی در انظار عمومی شبت را به صبح بگذرانی و نگاه دیگران را که پاسپورت خود را به رخ تو می کشند، یا حداقل تو اینگونه تصور می کنی، تحمل کنی! تو فرقی با دیگران نداری، شاید حتی از نظر زیبایی، هوش فکری، هوش اجتماعی، دانش، .... از تمام پاسپورت به دست های دیگر کشورها سرتر باشی اما باید به خوابیدن روی صندلی در انظار عمومی تن دهی و آن دیگران خود را با آرامش و بدون دغدغه، به هتلی که در شهر برایشان تدارک دیده اند برسانند. ... شاید برای رسیدن به رویاها و ساختن فردایی بهتر، مهم نباشد اما واقعا مهم است چرا که تبعیض به هر شکلی و هر جایی و به هر دلیلی آزار دهنده است، تحقیر کننده است،....امیدی هست سربلند و استوار در هر جای عالم درخشید؟ 

لا خوف، لا خوف!

عمه متی تعریف می کرد: تو هواپیما نشسته بودم و داشتم از مشهد به تهران میومدم. طول سفر این مسیر در حالت عادی حدود یک ساعت هست. رو آسمان تهران بودیم و فصد فرود آمدن، که ناگهان اعلام کردند به دلیل مشکلاتی، هواپیما نمی تونه بشینه و همینطور رو هوا داشت برای خودش می چرخید و می چرخید تا احتمالا سوخت خود را بسوزاند. دلهره و نگرانی وجود همه را فرا گرقته بود. یکی دعا می خواند، یکی بالا میاورد، یکی اعمال گذشته خود را چلو چشمانش مجسم می کرد، دیگر ی فرصتی دوباره از خدا می خواست تا قدر زندگی را بهتر بداند،‌خلاصه خوب و بد، حال درست و حسابی نداشتند و هر کس بسته به درون خود لحظه انتظار بین مرگ و زندگی را سپری می کرد. ... کنار من یک خانم عرب (احتمالا از شیعه های عربستان سعودی) نشسته بود و خیلی می ترسید و هی به عربی داد می زد خوف! من که نگرانی خودم را فراموش کرده بودم و دلم برای این خانم می سوخت، دست خانم رو محکم گرفنم. بدیختانه من عربی بلد نیودم و او نیر فارسی و انگلیسی متوجه نمی شد... هر جور بود چند کلمه عربی یادم اومد و من هم با خونسردی داد زم: لا خوف، لا خوف، الله اکبر، الله اکبر، ... یه وقت متوجه شدم که همه چند ردیف عقب و جلوی ردیف ما ساکت شده و به من می نگرند، انگار که قوت قلبی گرفته اند!

یادبود کوهنوردان ایرانی!

الان تو خبرها، نامه توماس لامل، کوهنورد آلمانی و جستجوگر کوهستان رو دیدم که در نامه‌ای به مسئول باشگاه کوهنوردی آرش اعلام کرده که سه کوهنورد ایرانی به دلیل از دست دادن آب بدنشون دیگه زنده نیستند. خیلی دلم سوخت و نمی دونم چرا یاد قصه "کینه ازلی" تو کتاب "رازهای سرزمین من" افتادم. البته این دو ماجرا هیچ ربطی بهم ندارند اما هر دو کوه های بلند دارند و برف سهمگین. در کینه ازلی، گرگ گرسنه بلند و پوزه دراز، گروهبان دیویس آمریکایی را در کوه های آذربایجان می درد اما در کوه های سر به فلک کشیده هیمالیا، سه جوان کوهنورد شجاع و پر غرور ایرانی (آیدین بزرگی، پویا کیوان و مجتبی جراحی)، پرچم ایران را در بلندای آن نصب می کنند و در راه بازگشت، در میان هیبت و عظمت کوهستان، جان به جان آفرین تسلیم می کنند. روحشان شاد باد!

آب استخر و اطلاعات دقیق ناجی!

رفتم استخر، به نظر می رسید که آب خیلی کدره!!! به یکی از ناجیان استخر گفتم: "چرا اینقدر آب استخر کدره"؟ گفت" آره یه خورده کدر به نظر میرسه، ولی خیالتون راحت باشه، هیچ مشکل بهداشتی نداره و ما بطور مداوم (هر 2 ساعت) آب استخر را از نظر کلر و پ هاش چک می کنیم! گفتم: خوب پی اچ آب چنده؟ یه نگاهی عاقل اندر سفیه بهم کرد و گفت: خانم ما فقط کلر و پ هاش رو اندازه گیری می کنیم. مجددا گفتم خوب درست، حالا اندازه که گرفتین، پی اچ آب چنده؟ باز حرف خودشو زد. ... تازه متوجه شدم و گفتم: عزیزجان پی اچ همون پ هاشه! حالا بگو چنده؟ ... گفت: "آها، ما میگیم پ هاش، نه پی اچ! پ هاش آب اینجا 0.5 هست". از تعجب دهانم باز شد و پرسیدم: 0.5 ؟؟؟ گفت: بله! گفتم: آخه تو پی اچ نیم که ما همه مون جزغاله میشیم. گفت: خوب نزدیک پ هاش ادراره دیگه!!! ... میگم خانم جان، pH آب که 7 هستش و معمولا استاندارد میگه که ميزان pH مناسب برای آب استخر شنا بایستی حدود 7.2  تا 7.4 باشه. گفت: "آخه اینجا بین ناجیان مرسومه که میگن 0.5، 1 یا ... "! ... من حدس میزنم که احتمالا بدون درنظر گرفتن عدد 7، اینا فقط قسمت اعشار رو میگن!!! .... خوبه میزان کلر رو نپرسیدم، حتما یه عدد عجیب دیگه ای می گفت و بعد هم میگفت بین ما اینجوری مرسومه. حالا هر چیه که سبب خیر شد و یه جایی خوندم که ميزان کلرين آزاد در آب هم نبايد بيش از  1.5-1 ppm (میلی گرم بر لیتر) باشه. ضمنا اخيراً به جای کلرزنی، روش های دیگری برای ضدعفونی کردن آب استخر ابداع شده که استفاده از اشعه ماوراء بنفش (UV) و تزريق گاز ازن به آب ازجمله آنهاست. در اين روش، آب ابتدا از مجاورت اشعه ماوراء بنفش عبور کرده و سپس گاز ازون به آب تزريق می شود.

رازهای آفرینش!

دوشنبه هفته پیش بود، یکی از روزهای گرم تیرماه. در میان روزمرگی های زندگی، گریزی زدم به کوه و دشت و دمن. به خود آمدم دیدم در دشتی بزرگ هستم و اطرافم را کوه های سرسبز و بلند البرز احاطه کرده اند، جاده  کندوان نیز از وسط کوه و دشت، آنان را انگار که به دو نیمه کرده بود. از اطراف جاده، گیاهان  گوناگون با گلهای رنگارنگ شروع میشد و تا بالای کوه ادامه داشت. برای اولین بار، گیاهان دشت معنایی متفاوت از همیشه برایم داشتند. گیاهانی که تا قبل از این سفر با بی تفاوتی از کنار آنها رد میشدم و چه بسا بارها و بارها زیر پاها و فشار کفشهایم به حیاتشان خاتمه داده بودم. تا قبل از این سفر، به دلیل عدم شناخت، همه آنها برایم خار و خاشاک بودند اما اینک انگار با من حرف می زدند، معنا و اثربخشی خود را در سلامت جامعه یادآور میشدند. ... قرار بود گیاهان دارویی بچینیم. از بابونه و بومادران و چای کوهی گرفته تا آویشن و شوکران و بذرالبنج!... طبیعت زیباست، هر موجودی در آن از پی حکمتی آفریده شده است به شرطی که ما موجودات دوپا حقی برای آنها قائل شویم، ....

حادثه ای غیرمترقبه اندر حکایت عشق!

گوشه ای از مسجد نشسته بودم و غرق در افکار خود و نظاره پیرامون. خانم جوانی نزدیکم نشست، لبخندی زد و پرسید شما می دونید خانم مرحوم کدوم هستش؟ گفتم نه نمی دونم! اما می توانم حدس بزنم. با انگشت اشاره، خانم جوانی را که کنار مادرش روی یکی از صندلی های وسط سالن رو به جمعیت نشسته بود نشان دادم. پرسید شما چه نسبتی با مرحوم دارید؟ گفتم هیچی، برادر دوستم بود. دوباره به خانم دیگری که روی یکی از صندلی های وسط سالن رو به جمعیت نشسته بود اشاره کردم و دوستم را نشان دادم... احتمالا از این که من از بستگان و آشنایان درجه یک مرحوم نبودم احساس امنیت کرد، نزدیکتر آمد و روی صندلی کناری من نشست. بعد بدون مقدمه شروع کرد به گریه کردن، سخت گریست! با تعجب پرسیدم شما چه نسبتی با مرحوم دارید؟ گفت: "سال ها پیش، من 5 سال دوست دخترش بودم! ... عاشقش بودم، حاضر بودم برایش هر کاری بکنم، ... اما مادرش مخالف بود و به بهانه های مختلف ازجمله این که من چادر نمی پوشم، اجازه ازدواج به ما نداد، مرحوم هم به من گفت نمی خوام بدبختت کنم برو دنبال زندگی خودت،..... ادامه داد: من بعدها با فرد دیگری ازدواج کردم و الان صاحب دو فرزند هستم. همسرم مرد مهربانی است و به من اجازه داده است تا خود را به این مراسم که کاملا تصادفی متوجه شدم برسانم. او به خوبی می دونه که من فقط و فقط یک بار در زندگیم عاشق شده ام و الان هم این عشق من هست که فوت کرده است" !!! ....  ماجرایش عجیب بود و می توانست سوژه جالبی باشد برای کسی که اهل قلم هست و استعداد نویسندگی دارد، یا فیلمنامه نویسی که بعدا بتواند با کارگردانی متبحر، زندگی او را به تصویر بکشد و یک موضوع اجتماعی را به نمایش گذارد. .... گفتم: "خانم جان، مرحوم را خداوند رحمت کند، شما اینقدر احساساتی نباش، عاقل باش، شانس آوردی که به عشقت نرسیدی چرا که مرحوم خود یکی از قربانیان اعتیاد این جامعه بود، ...". خانم مرحوم را هم که دیگر مطمئن شده بودم خودش هست، نشان دادم و گفتم: "او نیز در آستانه جدایی بود اگر چرخ روزگار سه روز دیگر امان می داد، این خانم هم الان مطلقه بود، ... بچسب به زندگی که الان داری، خدا رو شکر کن، قدر همسرت را بدان، ... ". اما او فقط حرف های خود را می زد، ... گفت: می تونی ترتیب ملاقات مرا با خانواده اش بدی تا حداقل ببینم در آخرین روزهای زندگی خود در چه محیطی بوده و چه می کرده؟ .... گفتم حتما این کار را برایت می کنم. .... بعد چند روزی ترتیب ملاقات داده شد. ...

شاد بودن هنر است، شاد کردن هنری والاتر!

خوب این هم از تیم والیبال! خدا رو شکر، دستشون درد نکنه.... انشاءالله که نحسی و بدیمنی و ... از این سرزمین رخت برکند و همه شادی و نشاط و انرژی مثبت حکمفرما شود!

اندر حکایت مزایا و معایب تکتولوژی های جدید!

چند وقت پیش یکی از آشنایان تعریف می کرد: خسته از سرکار به خانه برگشتم. به خونه رسیده نرسیده، خانمم گفت بریم خرید. من که خسته بودم و می خواستم استراحت کنم، گفتم: این کارت عابر بانک را بردار و خودت برو خرید. او هم پذیرفت، رفت خرید و بازگشت. بعد شروع کرد از اتفاقات خرید گفتن و ... ازجمله اولین خریدش را نشان داد و گفت اگه حدس زدی اینو چند خریدم؟ من هم با خونسردی سریع گفتم: 567821 ریال. با تعجب نگاهی به من کرد و گفت: چطوری تا ریال آخر خرید منو می دونی؟ ... با تردید بیشتری به صورتم نگاه کرد و ادامه داد: آها، پس تو منو تعقیب می کردی؟! ... جا خوردم و هزار آیه و قسم که آخه عزیزم، چرا باید من تو رو تعقیب کنم؟ من اگه حال و حوصله خرید و بیرون اومدنو داشتم که تو رو همراهی می کردم و با خودت می آمدم! ... خلاصه، توضیح دادم که ای بابا همش تقصیر این تکنولوژی های جدیده، به محض این که کسی از کارت بانکی ام خرید کنه، یه پیامکی مبنی بر مقدار خرید انجام شده به گوشی همراهم ارسال می شه!!!

صعود به جام جهانی 2014 برزیل

آدم چقدر خوشحال میشه وقتی میبینه که همه خوشحالند و همه سراپا امید و هیجان و شعف هستند. بازی جنگجویانه و پر تلاش فوتبالیستهای کشورمون، حتی غیر ورزشکارا رو هم به وجد آورد! واقعا خرداد 92 یه خرداد به یاد ماندنی شد. ما که کم کم سنمون بالا میره و یواش یواش خودمونو آماده می کنیم تا مثل مادربزرگ ها برای نوه و نتیجه خود و اطرافیان از خاطرات و  قصه های واقعی زندگیمون بگیم، اینجوری با این خبرهای خوش، هی داشته هامون برای قصه گو شدن زیاد و زیادتر میشه! انشاءالله که این خوشیها همینطور ادامه پیدا کنه و هر روز ییشتر و بیشتر بشه! 

امید و هیجان!

شمارش تمام شد و ظاهرا از کوزه همان درآمد که در آن بود! .... هیجان و شادی در صورت همشهری ها دیده می شود، صدای بوق ماشین ها به گوش می رسد، برخی تک بوق، برخی بوق با ریتم، و برخی هم بوق نیمه ممتد، ... دوباره امید در دل ها زنده شده است! میل به آرامش و آسایش، میل به محبوب بودن، میل به محسوب شدن، میل به مراوده داشتن با تمام گیتی، میل به ثبات داشتن، میل به رفتارهای سنجیده و فکر شده، میل به خود بودن و نقش بازی نکردن، میل بازگشت به فطرت درون یعنی خوب بودن، خوب دیدن و خوب زیستن،  ... انشالله که این هیجان ها، این امیدها و آرزوها پایدار بماند و هر روز و هر لحظه به وافعیت پیوستن آن عملی تر شود!

انتخابات

ما که دیروز رای خودمونو دادیم، ... انشاءالله که از کوزه همان تراود که در اوست!

دندان مادربزرگ!

همه جا را گشتند، ... نبود که نبود! مادربزرگ حسابی کلافه شده بود. به پدربزرگ و فرزندان خود بارها توضیح داده بود که دندانش را کجا درآورده و کجا گذاشته بود! ... چاره ای نبود، غیر از سطل آشغال جایی نمانده بود که اعضای خانواده آن جا را نگشته باشند. پسر بزرگتر فداکاری کرد و نگاهی به سطل آشغال انداخت!... بله، در میان انبوه آشغال های روی میز که جمع آوری شده بود، دست دندان مادریزرگ نمایان شد. ... شستند و ضدعفونی کردند و به دستش دادند. با ناراحتی نگاهی به بقیه انداحت و گفت: "شما حاضرید چنین دندانی را بر دهان خود بگذارید"؟

نذر آجیل مشکل گشا!

یاد صفای زندگی های قدیم به خیر! هر وقت یه مشکلی برای کسی پیش می اومد، فوری یه آجیل مشکل گشا نذر می کرد و مشکلش حل شده یا نشده، می پرید سر کوچه، آجیل می خرید و پخش می کرد و از نظر روانی احساس می کرد کاری انجام داده و برای ثانیه ای دل کسی رو بدست آورده! ... اما الان آجیل هم شده بلای جون! بخصوص که عید نوروز هم در راهه! بازار ارسال پیامک ها هم داغ که برا عید کسی آجیل نخره! ... حالا با این قیمت های سر به فلک کشیده ی گل سر سبد آجیل یعنی پسته و بادام، باید اول یکی نذر کنه یه پولی برسه تا بتونه آجیل تهیه کنه، بعدشم خدا خدا کنه که لااقل مشکل آفلاتوکسین و ... را نداشته باشه، چون دیگه واقعا امکان این که کسی نذر کنه تا از مضرات سم خطرناک قارچ ها در امان بمونه، وجود نداره!

عشق فرزند!

امروز صبح دیدمش، صورتش مثل همیشه نبود، حسابی پف کرده بود و قرمز، با تعجب پرسیدم سرما خوردی؟ گفت آره مثل این که! ... اما درد دلش باز شد و فهمیدم چند ساعتی گریه کرده، حالا چرا؟ گفت: "بیش از یک سال و نیمه که بچه مو ندیدم، یه بلیطی براش رزرو کرده بودم با قیمتی حدود 4 میلیون و هشتصد هزار تومان تا اولین فرصت که پول گیرم اومد و وضعیت بچه معلوم شد برم بخرمش. امروز از شرکت فروش بلیط زنگ زدند که فلانی بلیط شد حدود 6 میلیون و دویست. بهم شوک وارد شده، آخه، یک میلیون و چهارصد هزار تومان تو یه شب، حقوق کارمندی من که همونه با کاهش ارزش روزانه! نکنه دیگه بچه رو نبینم!"

خاصیت نیمکت نشینی!

هی غر می زدند که ما درس رو متوجه نمی شیم، شما داری در سطح دکترا درس می دی و از این حرف ها که ناشی از خاصیت نیمکت نشینی دانش آموزی و دانشجویی است، .... گفت: "من طبق سرفصل تعیین شده توسط وزارت علوم برای کلاس شما درس می دم. پس غر نزنید و درس رو گوش کنید". یکی از بچه ها گفت: "آخه اینا خیلی سخته ما یاد نمی گیریم، امکانات اینجا خیلی کمه" و .... آخر سر گفت: "ببینید بچه ها، بچه مدرسه ای تو "شین آباد" هم درست همون کتاب درسی رو می خونه که بچه مدرسه ای تو شمال تهران. درس و سرفصل همونه، منتها اونی که تهرانه، در اتاق تر و تمیز با سیستم خنک کننده و گرم کننده مجهز ممکنه درسشو بخونه ولی اونی که شین آباده، کنار بخاری نفتی درسشو می خونه و بعد هم آتیش می گیره"!

؟

فریادرسی نیست؟؟؟؟؟

مرکزیت!

دو سه تایی دراز کشیده بودند، دو سه تایی لپ تاپ بدست مشغول بودند. او هم درست وسط نشسته بود. جا برای نشستن من نبود. گفتم: "درست وسط نشسته ای، انگار که پرگاری را در مرکز دایره قرار داده باشی و خود در مرکز نشسته باشی". با خونسردی گفت: "نه، قطرها را رسم کرده و در محل تقاطع آن ها نشسته ام". راست می گفت، فرش مستطیل شکل بود نه دایره!!!

دست انداز کم طاقتی یا سرازیری عادت؟

چقدر اندوهناک و دشوار است وقتی هیج بهانه ای برای حضور در جمع مدیران نداشته باشی و بخواهی ادامه دهی. نه کسی علاقه ای به شنیدن نظرات و ایده هایت دارد و نه پیشرفت از اهمیت واقعی خود برخوردار است. فقط انجام وظایف روزمره گی و گذران روزها مهم است ولو این که همه به تکرار مثل هم باشند و پیشبردی در کارها اتفاق نیفتد. اگر هم جایی عقیده ات را بپرسند برای این نیست که آن را به اشتراک گذارند و روی آن بحث کنند و احیانا استفاده کنند، عمدتا برای آن است که موافقتت را با عقیده سوال کننده اعلام کنی! ...  برخی گویند: بحث کردن با آدم ها بی فایده است بخصوص در جایی که فرهنگ بحث کردن و حقی برای همدیگر قائل شدن، وجود نداشته باشد یا خیلی کمرنگ باشد!؟ ...  به هر حال، وقتی که طاقتت تمام می شود، نمی توانی به روی خود نیاوری و ادامه دهی. بایستی خود را کنار بکشی درست قبل از این که به سرازیری عادت بیفتی! 

مارا چه می شود؟

سوار تاکسی خطی مسیر میدان آزادگان- اسبی شدم. سه نفر عقب تاکسی، یک نفر جلو تاکسی. ظرفیت تکمیل شد. راننده ماشینو روشن کرد و تاکسی به راه افتاد. رسم است که معمولا همان ابتدا مسافران کرایه خود را می دهند تا به هنگام پیاده شدن قبل از انتهای مسیر، بقیه را معطل نکنند. بلافاصله، نفر بغل دستی، 1000 تومان داد. راننده گفت: "پول خرد بدهید، من پول خرد ندارم". نفر سوم که از همان ابتدا با صدای بلند داشت با تلفن همراهش صحبت می کرد، تا اینو شنید گفت آقا من 5 تومانی (5 هزار تومان) دارم، چکار کنم پیاده شم؟ راننده سریع ترمز گرفت و گفت: "آره پیاده شو". همین که مسافر پیاده شد، پشت سرش راننده گفت: "5 تومانشو به رخ من می کشه"!!! بعد هم هی غر زد، هی غر زد! آخر سر، گفتم: "خوب شما خودت گفتی که هر کی پول خرد نداره همین اول پیاده شه! آخه 5 تومن هم پوله که کسی بخواد به رخ دیگری بکشه"؟ یه ذره آروم شد و گفت: "آخه نمی دونین چه بدبختی داریم برا گیر آوردن پول خرد؟ بانک ها که بهمون پول خرد نمی دن، مجبوریم حدود 6 یا 6/5 تومن اسکناس بدیم به کسانی که ماشین تمیز می کنن یا اسپند دود می کنن یا ... تا 5 تومن پول خرد بهمون بدن!

"برگ سنا"

مدتی است که به دلیل افزایش بی رویه ناخوشی های عجیب و غریب از آسم و ام.اس و سرطان گرفته تا بیماری­ های دیگری که به هر سنی می زند و کوچک و بزرگ هم نمی شناسد، بازار طب سنتی و گیاهان دارویی نیز حسابی داغ شده است. من هم بنا به ضرورت هایی، علاقه زیادی به مطالعه روی "سموم طبیعی" غذاها که عمدتا هم در گیاهان وجود دارند، پیدا کردم؛ و هر جا که گوش شنوایی باشد، شروع می کنم به گپ زدن!

دیشب رفتم برای احوالپرسی یکی از عزیزان که به تازگی شیمی درمانی رو شروع کرده است. دوستی دیگر نیز با نیت مشابهی اونجا اومد. شیشه ای حاوی پودر سبز رنگی را به عزیزمان داد و گفت، این هم "برگ س؟". نگاهی هم به من انداخت و گفت: این همان "برگ س؟" است که به شما هم گفته بودم. ته خاطرات مربوط به چند ماه پیش که به مناسبت وصلت زوج جوانی، با این خانم آشنا و به روایتی فامیل شده بودم، یه چیزهایی یادم اومد و بلافاصله با خوشحالی گفتم: آها، بله، "برگ سلام". گفت: یه مقدار هم شما از این "برگ س؟" ببر. از جا بلند شدم که تشکر کنم، یه نگاهی هم به شیشه حاوی پودر سبز انداختم و با مشاهده برچسب روی آن، با دلهره و با امید به این که کسی متوجه سوتی ام نشده باشه، گفتم: بله، حتما، من هم یه کوچولو از این "برگ سنا" می برم! 

پسرک گل فروش

هر روز، در هر ساعتی از روز کودکان، نوجوانان و جوانان زیادی در خیابان دیده می شوند که گل می فروشند. چند روز پیش در مسیری که می اومدم، پشت چراغ قرمز، پسرک کوچولو و نازنینی زد به شیشه در ماشین و گفت خانم تو رو خدا گل می خری، یکی بخر. گل نرگس می فروخت. گفتم نه و از خدا خواسته چراغ سبز شد و راهمو کج کردم و رفتم. ... عجیب قیافه اش تو ذهنم موند. بهش می اومد کلاس دوم سوم دبستان باشه، البته اگه مدرسه می رفت! ... امروز از دور دیدمش. از دور بهش لبخند زدم، سربع اومد و شروع کرد تکرار حرف های دفعه قبل، .... ، گوش نمی کردم، می ترسیدم دوباره چراغ سبز بشه! گفت اگه چراغ سبز شد، برو اونور وایستا، من میام .... اما هنوز تا چراغ قرمز بود، ازش گل رو خریدم.