لا خوف، لا خوف!
عمه متی تعریف می کرد: تو هواپیما نشسته بودم و داشتم از مشهد به تهران میومدم. طول سفر این مسیر در حالت عادی حدود یک ساعت هست. رو آسمان تهران بودیم و فصد فرود آمدن، که ناگهان اعلام کردند به دلیل مشکلاتی، هواپیما نمی تونه بشینه و همینطور رو هوا داشت برای خودش می چرخید و می چرخید تا احتمالا سوخت خود را بسوزاند. دلهره و نگرانی وجود همه را فرا گرقته بود. یکی دعا می خواند، یکی بالا میاورد، یکی اعمال گذشته خود را چلو چشمانش مجسم می کرد، دیگر ی فرصتی دوباره از خدا می خواست تا قدر زندگی را بهتر بداند،خلاصه خوب و بد، حال درست و حسابی نداشتند و هر کس بسته به درون خود لحظه انتظار بین مرگ و زندگی را سپری می کرد. ... کنار من یک خانم عرب (احتمالا از شیعه های عربستان سعودی) نشسته بود و خیلی می ترسید و هی به عربی داد می زد خوف! من که نگرانی خودم را فراموش کرده بودم و دلم برای این خانم می سوخت، دست خانم رو محکم گرفنم. بدیختانه من عربی بلد نیودم و او نیر فارسی و انگلیسی متوجه نمی شد... هر جور بود چند کلمه عربی یادم اومد و من هم با خونسردی داد زم: لا خوف، لا خوف، الله اکبر، الله اکبر، ... یه وقت متوجه شدم که همه چند ردیف عقب و جلوی ردیف ما ساکت شده و به من می نگرند، انگار که قوت قلبی گرفته اند!
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 8:4 AM توسط بهجت
|