دوشنبه هفته پیش بود، یکی از روزهای گرم تیرماه. در میان روزمرگی های زندگی، گریزی زدم به کوه و دشت و دمن. به خود آمدم دیدم در دشتی بزرگ هستم و اطرافم را کوه های سرسبز و بلند البرز احاطه کرده اند، جاده  کندوان نیز از وسط کوه و دشت، آنان را انگار که به دو نیمه کرده بود. از اطراف جاده، گیاهان  گوناگون با گلهای رنگارنگ شروع میشد و تا بالای کوه ادامه داشت. برای اولین بار، گیاهان دشت معنایی متفاوت از همیشه برایم داشتند. گیاهانی که تا قبل از این سفر با بی تفاوتی از کنار آنها رد میشدم و چه بسا بارها و بارها زیر پاها و فشار کفشهایم به حیاتشان خاتمه داده بودم. تا قبل از این سفر، به دلیل عدم شناخت، همه آنها برایم خار و خاشاک بودند اما اینک انگار با من حرف می زدند، معنا و اثربخشی خود را در سلامت جامعه یادآور میشدند. ... قرار بود گیاهان دارویی بچینیم. از بابونه و بومادران و چای کوهی گرفته تا آویشن و شوکران و بذرالبنج!... طبیعت زیباست، هر موجودی در آن از پی حکمتی آفریده شده است به شرطی که ما موجودات دوپا حقی برای آنها قائل شویم، ....