عشق فرزند!
خاصیت نیمکت نشینی!
مرکزیت!
دست انداز کم طاقتی یا سرازیری عادت؟
"برگ سنا"
دیشب رفتم برای احوالپرسی یکی از عزیزان که به تازگی شیمی درمانی رو شروع کرده است. دوستی دیگر نیز با نیت مشابهی اونجا اومد. شیشه ای حاوی پودر سبز رنگی را به عزیزمان داد و گفت، این هم "برگ س؟". نگاهی هم به من انداخت و گفت: این همان "برگ س؟" است که به شما هم گفته بودم. ته خاطرات مربوط به چند ماه پیش که به مناسبت وصلت زوج جوانی، با این خانم آشنا و به روایتی فامیل شده بودم، یه چیزهایی یادم اومد و بلافاصله با خوشحالی گفتم: آها، بله، "برگ سلام". گفت: یه مقدار هم شما از این "برگ س؟" ببر. از جا بلند شدم که تشکر کنم، یه نگاهی هم به شیشه حاوی پودر سبز انداختم و با مشاهده برچسب روی آن، با دلهره و با امید به این که کسی متوجه سوتی ام نشده باشه، گفتم: بله، حتما، من هم یه کوچولو از این "برگ سنا" می برم!
پسرک گل فروش
آرزویی در سال نو میلادی
روزشماری!
یلدا مبارک!
"زیباترین گل ها را برای زیبایی زندگیتان و
کوتاهی عمرشان را برای کوتاهی غم هایتان آرزومندم.
آخر پاییزتان پر از خش خش آرزوهای قشنگ باد!"
روز برفی
برف می آید، چه برفی! گول گوله، اولین برف زمستانی داخل شهری سال 91، 25 آذر 91. لااقل، شاعر هم نشدیم که در این هوای قشنگ، ذوق شاعریمون گل کنه و شعر بگیم. ولی یاد شعر "آرش کمانگیر" سیاوش کسرایی میفتم:
برف می بارد، برف می بارد
به روی خار و خاراسنگ
كوهها خاموش، دره ها دلتنگ، راه ها چشم انتظار كاروانی با
صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام كلبه ها دودی، یا كه سوسوی چراغی گر
پیامی مان نمی آورد
رد پاها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان، ما چه می كردیم
در كولاك دل آشفته دمسرد؟
آنك آنك كلبه ای روشن، روی تپه روبروی من، در گشودندم مهربانی
ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز در كنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز:
گفته بودم زندگی زیباست، گفته و ناگفته ای بس نكته ها كاینجاست
آسمان باز، آفتاب زر، باغهای گل، دشت های بی در و پیكر
سر برون آوردن گل از درون برف، تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی خاك عطر باران خورده در كهسار، خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن، رفتن، دویدن، عشق ورزیدن، غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای كوبیدن، كار كردن، كار كردن، آرمیدن
چشم انداز بیابان های خشك و تشنه را دیدن، جرعه هایی از سبوی تازه آب پاك نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی كوه راندن، هم نفس با بلبلان كوهی آواز خواندن
...
آری آری زندگی زیباست، زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست، گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر كران پیداست، ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیرمرد آرام و با لبخند، ...، زیر لب آهسته با خود گفتگو می كرد
زندگی را شعله باید برفروزنده، شعله ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان، ....، سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز، شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
كودكانم داستان ما ز آرش بود، او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود، روزگار
تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره، دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت، بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ، روز بدنامی، روزگار
ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان، عشق در بیماری دلمردگی بیجان
...
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه كینه ای در بر نمی اندوخت، هیچ
دل مهری نمی ورزید
هیچ كس دستی به سوی كس نمی آورد، هیچ كس
در روی دیگر كس نمی خندید
باغ های آرزو بی برگ، آسمان اشك ها پر بار
انجمن ها كرد دشمن، رایزن
ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری كه در ناپاك دل دارند، ...
یافتند آخر فسونی را كه می جستند
چشم ها با وحشتی در چشم خانه، هر طرف را جست و جو می كرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می كرد
آخرین فرمان، آخرین تحقیر، مرز را پرواز تیری، می دهد سامان
گر به نزدیكی فرود آید، خانه هامان تنگ، آرزومان كور
ور بپرد دور، تا
كجا؟ تا چند؟
هر دهانی این خبر را بازگو می كرد، چشم ها بی گفت و گویی، هر طرف را جست و جو
می كرد
...
لشكر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور، دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یكدیگر
كودكان بر بام، دختران بنشسته بر روزن، مادران غمگین كنار در
كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته، خلق چون بحری بر آشفته
به جوش آمد، خروشان شد، به موج افتاد:
منم آرش، چنین آغاز كرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده، به تنها تیر تركش آزمون تلختان را، اینك آماده
...
دلم را در میان دست می گیرم، و می افشارمش در چنگ
دل این جام پر از كین پر از خون را، دل این بی تاب خشم آهنگ
كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم، كه
تا بكوبم به جام قلبتان در رزم
كه جام كینه از سنگ است، به
بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در این پیكار، در این كار دل خلقی است در مشتم امید مردمی خاموش، هم پشتم
كمان كهكشان در دست، كمانداری كمانگیرم، شهاب تیز رو تیرم
مرا تیر است آتش پر، مرا باد است فرمانبر
و لیكن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست، رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی
نیست
در این میدان، بر این پیكان هستی سوز سامان ساز، پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
پس آنگه سر به سوی آٍسمان بر كرد، به آهنگی دگر گفتار دیگر كرد:
درود ای واپسین صبح، ای سحر بدرود، كه با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود
به صبح راستین سوگند، كه آرش جان خود در تیر خواهد كرد
زمین می داند این را، آسمان ها نیز، كه تن بی عیب و جان پاك است
نه نیرنگی به كار من نه افسونی، نه ترسی در سرم نه در دلم باك
است
درنگ آورد و یك دم شد به لب خاموش نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
...
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد، به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ ای آفتاب ای توشه امید برآ ای خوشه خورشید
تو جوشان چشمه ای، من تشنه ای بی تاب برآ سر ریز كن تا جان شود سیراب
چو پا در كام مرگی تند خو دارم چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاشجو دارم
به موج روشنایی شستشو خواهم ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم
شما ای قله های سركش خاموش كه پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
كه بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی كه سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه
می كوبید
...
زمین خاموش بود و آسمان خاموش تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال كوه ها لغزید كم كم پنجه خورشید هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید
نظر افكند آرش سوی شهر آرام
كودكان بر بام، دختران
بنشسته بر روزن، مادران
غمگین كنار در، مردها در راه
...
دشمنانش در سكوتی ریشخند آمیز، راه وا كردند
كودكان از بامها او را صدا كردند، مادران او را دعا كردند
پیر مردان چشم گرداندند، دختران بفشرده گردن بندها در مشت، همره او قدرت عشق و وفا كردند
آرش اما همچنان خاموش، از شكاف دامن البرز بالا رفت
وز پی او، پرده های اشك پی در پی فرود آمد
بست یك دم چشم هایش را عمو نوروز، خنده بر لب غرق در رویا
كودكان با دیدگان خسته وپی جو، در شگفت از پهلوانی ها
شامگاهان، راه جویانی كه می جستند آرش را به روی قله ها پیگیر
باز گردیدند، بی نشان از پیكر آرش، با كمان و تركشی بی تیر
آری آری جان خود در تیر كرد آرش، كار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر كرد آرش
تیر آرش را سوارانی كه می راندند بر جیحون، به دیگر نیمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
و آنجا را از آن پس، مرز ایرانشهر و توران
بازنامیدند
...
سالها بگذشت، سال ها و باز در تمام پهنه البرز
وین سراسر قله مغموم و خاموشی كه می بینید، وندرون دره های برف آلودی كه می دانید
رهگذرهایی كه شب در راه می مانند، نام آرش را پیاپی در دل كهسار می خوانند
...
در برون كلبه برف می بارد، برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
كوه ها خاموش، دره ها دلتنگ، راهها چشم انتظار كاروانی با صدای زنگ
كودكان دیری است در خوابند، در خوابست عمو نوروز
می گذارم كنده ای هیزم در آتشدان، شعله بالا می رود پر سوز
از میله های حبس تا میله های مرگ
اتوبوس های بی چکش!
پرسشی عمیق!
حواس جمع!
امروز صبح، همسر گرامی مرا به محل کارم رساند و من هم خوشحال از این که حداقل امروز رو رانندگی نمی کنم و با اعصاب راحت به محل کارم می رسم، خوشحال و خندان بر سر کار خود حاضر شدم. خیلی هم کار سرم ریخته بود، یک گزارش پژوهشی رو باید می خوندم، مقاله ای رو باید آماده می کردم، ...... با انرژی کار کردم و یکوقت به خودم آمدم که ساعت 4 شده و وقت رفتن رسیده است. میزم رو مرتب کردم و طبق عادت همیشگی دست کردم از محلی که هر روز سویئچ ماشین رو اونجا میذارم، اونو بردارم....... ای دل غافل! سویئچ نیست، نیست که نیست! ..... همه اتاق رو گشتم، ...... خدایا چکار کنم؟ ..... افکار "کارآگاه مارپل" ایم گل کرد و بلافاصله تمامی جنبه های قضیه از ذهنم گذشت. چاره ای نبود، باید به نگهبانی اطلاع می دادم! داشتم می رفتم طرف نگهبانی که تلفن همراهم زنگ زد. همسر گرامی بود که از اونور خط می پرسید: "بیام دنبالت؟"!!!
"بند انگشتی"
خوش به حال کسانی که ...