نذر آجیل مشکل گشا!

یاد صفای زندگی های قدیم به خیر! هر وقت یه مشکلی برای کسی پیش می اومد، فوری یه آجیل مشکل گشا نذر می کرد و مشکلش حل شده یا نشده، می پرید سر کوچه، آجیل می خرید و پخش می کرد و از نظر روانی احساس می کرد کاری انجام داده و برای ثانیه ای دل کسی رو بدست آورده! ... اما الان آجیل هم شده بلای جون! بخصوص که عید نوروز هم در راهه! بازار ارسال پیامک ها هم داغ که برا عید کسی آجیل نخره! ... حالا با این قیمت های سر به فلک کشیده ی گل سر سبد آجیل یعنی پسته و بادام، باید اول یکی نذر کنه یه پولی برسه تا بتونه آجیل تهیه کنه، بعدشم خدا خدا کنه که لااقل مشکل آفلاتوکسین و ... را نداشته باشه، چون دیگه واقعا امکان این که کسی نذر کنه تا از مضرات سم خطرناک قارچ ها در امان بمونه، وجود نداره!

عشق فرزند!

امروز صبح دیدمش، صورتش مثل همیشه نبود، حسابی پف کرده بود و قرمز، با تعجب پرسیدم سرما خوردی؟ گفت آره مثل این که! ... اما درد دلش باز شد و فهمیدم چند ساعتی گریه کرده، حالا چرا؟ گفت: "بیش از یک سال و نیمه که بچه مو ندیدم، یه بلیطی براش رزرو کرده بودم با قیمتی حدود 4 میلیون و هشتصد هزار تومان تا اولین فرصت که پول گیرم اومد و وضعیت بچه معلوم شد برم بخرمش. امروز از شرکت فروش بلیط زنگ زدند که فلانی بلیط شد حدود 6 میلیون و دویست. بهم شوک وارد شده، آخه، یک میلیون و چهارصد هزار تومان تو یه شب، حقوق کارمندی من که همونه با کاهش ارزش روزانه! نکنه دیگه بچه رو نبینم!"

خاصیت نیمکت نشینی!

هی غر می زدند که ما درس رو متوجه نمی شیم، شما داری در سطح دکترا درس می دی و از این حرف ها که ناشی از خاصیت نیمکت نشینی دانش آموزی و دانشجویی است، .... گفت: "من طبق سرفصل تعیین شده توسط وزارت علوم برای کلاس شما درس می دم. پس غر نزنید و درس رو گوش کنید". یکی از بچه ها گفت: "آخه اینا خیلی سخته ما یاد نمی گیریم، امکانات اینجا خیلی کمه" و .... آخر سر گفت: "ببینید بچه ها، بچه مدرسه ای تو "شین آباد" هم درست همون کتاب درسی رو می خونه که بچه مدرسه ای تو شمال تهران. درس و سرفصل همونه، منتها اونی که تهرانه، در اتاق تر و تمیز با سیستم خنک کننده و گرم کننده مجهز ممکنه درسشو بخونه ولی اونی که شین آباده، کنار بخاری نفتی درسشو می خونه و بعد هم آتیش می گیره"!

؟

فریادرسی نیست؟؟؟؟؟

مرکزیت!

دو سه تایی دراز کشیده بودند، دو سه تایی لپ تاپ بدست مشغول بودند. او هم درست وسط نشسته بود. جا برای نشستن من نبود. گفتم: "درست وسط نشسته ای، انگار که پرگاری را در مرکز دایره قرار داده باشی و خود در مرکز نشسته باشی". با خونسردی گفت: "نه، قطرها را رسم کرده و در محل تقاطع آن ها نشسته ام". راست می گفت، فرش مستطیل شکل بود نه دایره!!!

دست انداز کم طاقتی یا سرازیری عادت؟

چقدر اندوهناک و دشوار است وقتی هیج بهانه ای برای حضور در جمع مدیران نداشته باشی و بخواهی ادامه دهی. نه کسی علاقه ای به شنیدن نظرات و ایده هایت دارد و نه پیشرفت از اهمیت واقعی خود برخوردار است. فقط انجام وظایف روزمره گی و گذران روزها مهم است ولو این که همه به تکرار مثل هم باشند و پیشبردی در کارها اتفاق نیفتد. اگر هم جایی عقیده ات را بپرسند برای این نیست که آن را به اشتراک گذارند و روی آن بحث کنند و احیانا استفاده کنند، عمدتا برای آن است که موافقتت را با عقیده سوال کننده اعلام کنی! ...  برخی گویند: بحث کردن با آدم ها بی فایده است بخصوص در جایی که فرهنگ بحث کردن و حقی برای همدیگر قائل شدن، وجود نداشته باشد یا خیلی کمرنگ باشد!؟ ...  به هر حال، وقتی که طاقتت تمام می شود، نمی توانی به روی خود نیاوری و ادامه دهی. بایستی خود را کنار بکشی درست قبل از این که به سرازیری عادت بیفتی! 

"برگ سنا"

مدتی است که به دلیل افزایش بی رویه ناخوشی های عجیب و غریب از آسم و ام.اس و سرطان گرفته تا بیماری­ های دیگری که به هر سنی می زند و کوچک و بزرگ هم نمی شناسد، بازار طب سنتی و گیاهان دارویی نیز حسابی داغ شده است. من هم بنا به ضرورت هایی، علاقه زیادی به مطالعه روی "سموم طبیعی" غذاها که عمدتا هم در گیاهان وجود دارند، پیدا کردم؛ و هر جا که گوش شنوایی باشد، شروع می کنم به گپ زدن!

دیشب رفتم برای احوالپرسی یکی از عزیزان که به تازگی شیمی درمانی رو شروع کرده است. دوستی دیگر نیز با نیت مشابهی اونجا اومد. شیشه ای حاوی پودر سبز رنگی را به عزیزمان داد و گفت، این هم "برگ س؟". نگاهی هم به من انداخت و گفت: این همان "برگ س؟" است که به شما هم گفته بودم. ته خاطرات مربوط به چند ماه پیش که به مناسبت وصلت زوج جوانی، با این خانم آشنا و به روایتی فامیل شده بودم، یه چیزهایی یادم اومد و بلافاصله با خوشحالی گفتم: آها، بله، "برگ سلام". گفت: یه مقدار هم شما از این "برگ س؟" ببر. از جا بلند شدم که تشکر کنم، یه نگاهی هم به شیشه حاوی پودر سبز انداختم و با مشاهده برچسب روی آن، با دلهره و با امید به این که کسی متوجه سوتی ام نشده باشه، گفتم: بله، حتما، من هم یه کوچولو از این "برگ سنا" می برم! 

پسرک گل فروش

هر روز، در هر ساعتی از روز کودکان، نوجوانان و جوانان زیادی در خیابان دیده می شوند که گل می فروشند. چند روز پیش در مسیری که می اومدم، پشت چراغ قرمز، پسرک کوچولو و نازنینی زد به شیشه در ماشین و گفت خانم تو رو خدا گل می خری، یکی بخر. گل نرگس می فروخت. گفتم نه و از خدا خواسته چراغ سبز شد و راهمو کج کردم و رفتم. ... عجیب قیافه اش تو ذهنم موند. بهش می اومد کلاس دوم سوم دبستان باشه، البته اگه مدرسه می رفت! ... امروز از دور دیدمش. از دور بهش لبخند زدم، سربع اومد و شروع کرد تکرار حرف های دفعه قبل، .... ، گوش نمی کردم، می ترسیدم دوباره چراغ سبز بشه! گفت اگه چراغ سبز شد، برو اونور وایستا، من میام .... اما هنوز تا چراغ قرمز بود، ازش گل رو خریدم.

آرزویی در سال نو میلادی

سال نو میلادی 2013 هم فرا رسید. با تبریک سال نو برای آنانی که به نوعی با سال میلادی ارتباط دارند، آرزو می کنم آدمیان توانایی شنوایی حرف های دیگران را در خود تقویت کنند. بیماریی که هم اکنون جامعه ما را فرا گرفته و متاسفانه همه و همه می خواهند فقط حرف بزنند، بدون آن که ذره ای به این فکر کنند که طرف مقابل هم لابد حرفی برای گفتن دارد و بایستی حرف او را هم شنید! آدم باید خیلی خوش شانس باشد که تا به حال گیر چنین افرادی نیفتاده باشد. اما امان از روزی که با این افراد سر و کله بزنی و وای به روزی که چنین کسانی همکارت هم باشند و مجبور به ارتباط کاری هم با آن ها باشی! دیوانه ات می کنند! افراد بسیار اجتماعی و با تحصیلات عالیه که فکر می کنند فقط خود صاحبنظرند و باید هر چیزی را توضیح دهند، برای گفتن یک خط، یک پاراگراف و گاهی یک صفحه خرج می کنند و متاسفانه آنقدر در این راه پیش می روند که حرف اول و آخرشان همدیگر را نقض می کند! اما مگر می توانی بهشان تفهیم کنی؟

روزشماری!

آخرین روز سال میلادی 2012 هم رسید. ... هی می شمارم هی می شمارم روزها را غافل از این که این عمر من است که می شمارم!

یلدا مبارک!

قلم زیبا داشتن و به زیبایی نگاشتن، آرامش قلب به ارمغان می آورد ... قلمی شیوا و دلنشین دارد اما افسوس که سخت گیری های روزگار، هیچگاه فرصت قلم زدن را به او نداده است، متن زیر را برایم پیامک داد که من هم به شما بر می گردانم:

"زیباترین گل ها را برای زیبایی زندگیتان و

کوتاهی عمرشان را برای کوتاهی غم هایتان آرزومندم.

آخر پاییزتان پر از خش خش آرزوهای قشنگ باد!"

روز برفی

برف می آید، چه برفی! گول گوله، اولین برف زمستانی داخل شهری سال 91، 25 آذر 91. لااقل، شاعر هم نشدیم که در این هوای قشنگ، ذوق شاعریمون گل کنه و شعر بگیم. ولی یاد شعر "آرش کمانگیر" سیاوش کسرایی میفتم:

برف می بارد، برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
كوهها خاموش، دره ها دلتنگ، راه ها چشم انتظار كاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام كلبه ها دودی، یا كه سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پاها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان، ما چه می كردیم در كولاك دل آشفته دمسرد؟
آنك آنك كلبه ای روشن، روی تپه روبروی من، در گشودندم     مهربانی ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز      در كنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز:
گفته بودم زندگی زیباست، گفته و ناگفته ای بس نكته ها كاینجاست
آسمان باز، آفتاب زر، باغهای گل، دشت های بی در و پیكر
سر برون آوردن گل از درون برف، تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی خاك عطر باران خورده در كهسار، خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن، رفتن، دویدن، عشق ورزیدن،  غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای كوبیدن، كار كردن، كار كردن، آرمیدن
چشم انداز بیابان های خشك و تشنه را دیدن، جرعه هایی از سبوی تازه آب پاك نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی كوه راندن، هم نفس با بلبلان كوهی آواز خواندن
...
آری آری زندگی زیباست، زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست،                                                    گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر كران پیداست، ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیرمرد آرام و با لبخند، ...، زیر لب آهسته با خود گفتگو می كرد
زندگی را شعله باید برفروزنده، شعله ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان، ....، سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز، شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
كودكانم داستان ما ز آرش بود، او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود، روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره، دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت، بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ، روز بدنامی، روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان، عشق در بیماری دلمردگی بیجان
...
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه كینه ای در بر نمی اندوخت، هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ كس دستی به سوی كس نمی آورد، هیچ كس در روی دیگر كس نمی خندید
باغ های آرزو بی برگ، آسمان اشك ها پر بار
انجمن ها كرد دشمن، رایزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری كه در ناپاك دل دارند، ...
یافتند آخر فسونی را كه می جستند
چشم ها با وحشتی در چشم خانه، هر طرف را جست و جو می كرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می كرد
آخرین فرمان، آخرین تحقیر، مرز را پرواز تیری، می دهد سامان
گر به نزدیكی فرود آید،    خانه هامان تنگ، آرزومان كور
ور بپرد دور، تا كجا؟ تا چند؟     
هر دهانی این خبر را بازگو می كرد، چشم ها بی گفت و گویی، هر طرف را جست و جو می كرد
...
لشكر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور، دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یكدیگر
كودكان بر بام، دختران بنشسته بر روزن، مادران غمگین كنار در
كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته، خلق چون بحری بر آشفته
به جوش آمد، خروشان شد، به موج افتاد:
منم آرش، چنین آغاز كرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده، به تنها تیر تركش آزمون تلختان را، اینك آماده
...
دلم را در میان دست می گیرم، و می افشارمش در چنگ
دل این جام پر از كین پر از خون را، دل این بی تاب خشم آهنگ
كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم، كه تا بكوبم به جام قلبتان در رزم
كه جام كینه از سنگ است، به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در این پیكار، در این كار دل خلقی است در مشتم        امید مردمی خاموش، هم پشتم
كمان كهكشان در دست، كمانداری كمانگیرم، شهاب تیز رو تیرم                                           
مرا تیر است آتش پر، مرا باد است فرمانبر
و لیكن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست، رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
در این میدان، بر این پیكان هستی سوز سامان ساز، پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
پس آنگه سر به سوی آٍسمان بر كرد، به آهنگی دگر گفتار دیگر كرد:
درود ای واپسین صبح، ای سحر بدرود، كه با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود
به صبح راستین سوگند، كه آرش جان خود در تیر خواهد كرد   
زمین می داند این را، آسمان ها نیز، كه تن بی عیب و جان پاك است
نه نیرنگی به كار من نه افسونی، نه ترسی در سرم نه در دلم باك است
درنگ آورد و یك دم شد به لب خاموش        نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
...
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد، به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ ای آفتاب ای توشه امید     برآ ای خوشه خورشید
تو جوشان چشمه ای، من تشنه ای بی تاب     برآ سر ریز كن تا جان شود سیراب
چو پا در كام مرگی تند خو دارم       چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاشجو دارم
به موج روشنایی شستشو خواهم      ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم
شما ای قله های سركش خاموش        كه پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
كه بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی    كه سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می كوبید
...
زمین خاموش بود و آسمان خاموش     تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال كوه ها لغزید كم كم پنجه خورشید     هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید
نظر افكند آرش سوی شهر آرام
كودكان بر بام، دختران بنشسته بر روزن، مادران غمگین كنار در، مردها در راه
...
دشمنانش در سكوتی ریشخند آمیز، راه وا كردند    
كودكان از بامها او را صدا كردند، مادران او را دعا كردند
پیر مردان چشم گرداندند، دختران بفشرده گردن بندها در مشت، همره او قدرت عشق و وفا كردند
آرش اما همچنان خاموش، از شكاف دامن البرز بالا رفت
وز پی او، پرده های اشك پی در پی فرود آمد
بست یك دم چشم هایش را عمو نوروز، خنده بر لب غرق در رویا
كودكان با دیدگان خسته وپی جو، در شگفت از پهلوانی ها
شامگاهان، راه جویانی كه می جستند آرش را به روی قله ها پیگیر
باز گردیدند، بی نشان از پیكر آرش، با كمان و تركشی بی تیر
آری آری جان خود در تیر كرد آرش، كار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر كرد آرش
تیر آرش را سوارانی كه می راندند بر جیحون، به دیگر نیمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
و آنجا را از آن پس، مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند
...
سالها بگذشت، سال ها و باز در تمام پهنه البرز
وین سراسر قله مغموم و خاموشی كه می بینید، وندرون دره های برف آلودی كه می دانید
رهگذرهایی كه شب در راه می مانند، نام آرش را پیاپی در دل كهسار می خوانند
...
در برون كلبه برف می بارد، برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
كوه ها خاموش، دره ها دلتنگ، راهها چشم انتظار كاروانی با صدای زنگ
كودكان دیری است در خوابند، در خوابست عمو نوروز
می گذارم كنده ای هیزم در آتشدان، شعله بالا می رود پر سوز

از میله های حبس تا میله های مرگ

پشت میله بودن در هر شرایطی دردناک است و کاری از پیش نبردن! یعنی کوتاه بودن دست از زمین و زمان! در زمانه ما ترس از دزدی و ترس از حفظ چندر غاز وسیله، دلیلی می شود برای این که همه جا را حصار کشید و پشت میله ها زندگی کرد. غافل از این که باید تجهیزات نیز متناسب با محیط محصور شده پشت میله ها باشد. برای چندمین بار، دانش آموزان برای حفظ چندر غاز وسایل کلاس درس، با تجهیزات چندرغازی گرمایی، پشت میله ها حبس شدند و از تنها روزنه کلاس درس یعنی در خروجی نتوانستند رهایی یابند و در آتش سوختند؟

اتوبوس های بی چکش!

مدتی است که تحولی در شرکت های مسافربری رخ داده است و اتوبوس های تازه و با امکانات قابل توجهی تحت عنوان "وی آی پی، VIP " را در مسیرهای برون شهری خود به کار گرفته اند. هزینه بلیط این اتوبوس ها نیز به دلیل وجود امکانات و خدمات بهتر، خیلی بالاتر از اتوبوس های معمولی است. خوب، این اتفاق خیلی خوبی است و طبیعتا هر جا که امکان رقابت پیش آید، کیفیت کار هم افزایش خواهد یافت. اما نمی دانم به چه دلایلی، شاید عدم مشتری مداری و بی توجهی به حقوق شهروندی مسافران، سهل انگاری دست اندرکاران مسافربری ها، عدم اهمیت به ارزش های انسانی، قانون گریزی، .... پس از یک یا دو بار استفاده از هر وسیله نو و جدید، امکانات تحلیل می رود. مثلا، داخل اتوبوس که می نشینی توضیحات روی صفحه مانیتور اتوبوس توجه همه رو به خود جلب می کند که دمای درون و برون ماشین را نمایش می دهد (اما یا دمای ثابتی را نشان می دهد، یا اصلا کار نمی کند!)، گفته اند که در صورت بروز هر حادثه ای که نیاز به ترک سریع ماشین وجود داشته باشد، چکش بالای سر خود را برداشته، شیشه را بشکنید و جان خود و دیگران را نجات دهید (اما جا تره و بچه نیست، چکشی در اتوبوس یافت می نشود!)، تمامی صندلی ها مجهز به کمربند ایمنی هستند (اما دوباره جا تره و بچه نیست، یا کمربندی در کار نیست، یا خراب است!)، آب آشامیدنی بهداشتی هر لحظه که نیاز داشته باشید در اختیار شما قرار می گیرد (لیوان های یک بار مصرف در دست شما باد می کند، یا از آب خبری نیست یا سریع تمام می شود!)، سیگار کشیدن داخل اتوبوس ممنوع است (اما خود راننده یواشکی به بهانه این که خوابش نبرد، سیگار دود می کند!)، ... از سیستم های نظارتی هم که خبری نیست! اصلا چه کسی مسئول رسیدگی به این موارد است؟

پرسشی عمیق!

زنگ زدم خونه شون، گوشی رو برداشت. خودش بود، اما شک کردم چون صدای همیشگی نبود و حسابی بم شده بود. چاق سلامتی کردم و گفتم: "ماشاءالله، چقدر صدایت بم شده، فکر کردم پدرت دارد صحبت می کند"!. گفت: حق با شماست، تا همین چند روز پیش، هر که زنگ می زد، چون صدام زیر بود، فکر می کردند مادرم صحبت می کند! و حالا فکر می کنند پدرم صحبت می کند! راستی، پس کی می فهمند که من خودم دارم صحبت می کنم؟!

حواس جمع!

امروز صبح، همسر گرامی مرا به محل کارم رساند و من هم خوشحال از این که حداقل امروز رو رانندگی نمی کنم و با اعصاب راحت به محل کارم می رسم، خوشحال و خندان بر سر کار خود حاضر شدم. خیلی هم کار سرم ریخته بود، یک گزارش پژوهشی رو باید می خوندم، مقاله ای رو باید آماده می کردم، ...... با انرژی کار کردم و یکوقت به خودم آمدم که ساعت 4 شده و وقت رفتن رسیده است. میزم رو مرتب کردم و طبق عادت همیشگی دست کردم از محلی که هر روز سویئچ ماشین رو اونجا میذارم، اونو بردارم....... ای دل غافل! سویئچ نیست، نیست که نیست! ..... همه اتاق رو گشتم، ...... خدایا چکار کنم؟ ..... افکار "کارآگاه مارپل" ایم گل کرد و بلافاصله تمامی جنبه های قضیه از ذهنم گذشت. چاره ای نبود، باید به نگهبانی اطلاع می دادم! داشتم می رفتم طرف نگهبانی که تلفن همراهم زنگ زد. همسر گرامی بود که از اونور خط می پرسید: "بیام دنبالت؟"!!!

"بند انگشتی"

بچه که بودم همیشه یکی از قصه هایی که بزرگترها تعریف می کردند و من هم خیلی دوستش داشتم، قصه بند انگشتی بود، .... اما اون کجا و این کجا: دو سه روز پیش داشتم سر کلاس راجع به استانداردها و کیفیت مواد غذایی صحبت می کردم، ... یکی از بچه ها گفت: یه چیزی می گم می دونم که باور نمی کنین ولی بهم نخندید، .... گفت: "چند وقت پیش یه کله قند خریدند که توش یه بند انگشت بوده،...". کسی باور نکرد و همه هم خندیدن.... دیشب تو اخبار شنیدم که یه کارخونه همبرگرسازی در قم به علت پیدا شدن یه بند انگشت داخل همبرگر تعطیل شد!

خوش به حال کسانی که ...

چه جوری می شه اینقدر خونسرد بود؟ چه جوری می شه ...؟ بعضی ها موضوعات پیرامون خودشونو خیلی جدی نمی گیرند، یا به عمق مسائل نمی اندیشند، یا اصلا نمی بینند، یا خودشونو به کوچه علی چپ می زنند و چیزی غیر از اون چه که خوشایندشونه، نمی پذیرند، یا ... .... سفارت کانادا تو ایران که بسته شد، .......حالا کسی کاری داره باید بره ترکیه! بدجوری دلم هوای بچه رو کرده! هر جور شده باید رفت و دیدش.... یه شرکتی 150 یورو گرفته تا برام ویزا بگیره. مدارک رو تحویل گرفته و داده به عاملشون تو ترکیه. حالا بعد از حدود 3 ماه بی خبری، ازشون می پرسم خوب چی شد؟ می گه، نگران نباشید، اونها بالاخره به شما ایمیل می زنند و  تاریخی رو که باید برین سفارت کانادا تو ترکیه بهتون می گن. اونوقت اصل پاسپورتتونو می برین بهشون می دین که ویزا بخوره. می گم پس شما کاری نمی کنید؟ می گه چرا اگه بخواین ما 200 دلار کانادا می گیریم و پاسپورتتونو پست می کنیم اونجا، مهر ویزا که روش خورد بهتون بر می گردونیم..............! بچه رفته مدارکشو با پست "دی اچ ال" بفرسته ایران، گفتند نمی تونی، چون ایران تحریمه، شما فقط می تونی با پست معمولی بفرستی که حدود 2-3 هفته طول می کشه! حالا فرض کن یکی با این پست بخواد یه داروی فوری بفرسته؟ ...... گرونی و  قیمت ارز و ........ که تبدیل شده به یه کابوس، اما یه کابوس همراه با تمسخر! ........... اونوقت صاف تو روت وای میستن و میگن تحریم ها رو ما اثر نداره!!!

صابون جاهای عمومی

نقش صابون در تمیز کردن و زدودن میکرب های سطحی روی دست به هنگام شستشو برکسی پوشیده نیست و خوشبختانه تقریبا دیگر در تمامی اماکن عمومی یافت می شود. معمولا در این محل ها، صابون در محفظه هایی بالاتر از دسترس عموم قرار می گیرد و از طریق لوله هایی به هنگام مصرف، به اندازه لازم تخلیه می شود. مدتی است که وقتی به جاهای عمومی مثل پارک ها، استراحت گاه های بین راهی، و ... می روم، به مخازن صابون دستشویی ها توجه می کنم. خوشبختانه بیشتر این مخازن از جنس پلاستیک شفاف هستند و به خوبی داخل آن ها دیده می شود اما اگر دقت شود، مشاهده می گردد که متاسفانه اغلب آن ها بسیار کثیف بوده و حتی قشری از انواع رسوبات در داخل آن به چشم می خورد. ممکن است همین اتفاق داخل لوله های رابط بین مخزن و محل استفاده از صابون، بیفتد که یه دلیل مات و کدر بودن یا فلزی بودن، نمی توان از داخل آن اطمینان پیدا کرد. بهتر است هر چند وقت، مخازن صابون تعویض شده و شستشوی حسابی داخل لوله ها صورت گیرد. و گرنه باید گفت: "هر چه بگندد نمکش می زنند    وای به روزی که بگندد نمک"!

روز مادر خود را چگونه گذراندید؟

دختر که آن سوی آب ها مشغول سر و سامان دادن به اوضاع و احوال زندگی خودشه که خوب خیلی هم آسان نیست. فکر کردم شاید فراموش کرده روز مادر را، بهتره بهش یادآوری کنم، فقط گفت: ا، اینجا هم فردا روز مادره! پسر رفت کلاس بسکتبال تا جسم و جانش را سر و سامان دهد و قوت گیرد و تا 10 شب هم بر نمی گشت! همسر فداکار هم جلسه کاری داشت و ۳۰/۹ شب پیامک فرستاد که چون جلسه طول کشیده است، برای شام نمی آید. من ماندم و صدایی بسیار خش دار که به دلیل سرماخوردگی و تورم تارهای صوتی، خیلی خوب  قادر به صحبت کردن نبودم. چه بسا اگر مشکل صدا نداشتم می توانستم حداقل با تلفن کردن به دوست و آشنا، روزم را جشن بگیرم. چه کنم؟ پس از حل یکی دو تا سودوکو، شروع کردم به خواندن یکی از کتاب های جدیدی که چند روز پیش از نمایشگاه کتاب گرفته بودم به نام "شروع یک زن". غرق در کتاب بودم که پیامکی از یکی از دوستان رسید: "سلام گلم. شوهرم میخواد به مناسبت روز زن یه جشن حسابی تو یه تالار شیک برام بگیره. خیلی خوشحال میشم که بیای (طرح دق دادن دوستان متاهل)"!!!