حادثه ای غیرمترقبه اندر حکایت عشق!
گوشه ای از مسجد نشسته بودم و غرق در افکار خود و نظاره پیرامون.
خانم جوانی نزدیکم نشست، لبخندی زد و پرسید شما می دونید خانم مرحوم کدوم هستش؟ گفتم نه
نمی دونم! اما می توانم حدس بزنم. با انگشت اشاره، خانم جوانی را که کنار مادرش روی
یکی از صندلی های وسط سالن رو به جمعیت نشسته بود نشان دادم. پرسید شما چه نسبتی با مرحوم دارید؟ گفتم هیچی، برادر دوستم بود. دوباره به خانم دیگری که روی
یکی از صندلی های وسط سالن رو به جمعیت نشسته بود اشاره کردم و دوستم را نشان
دادم... احتمالا از این که من از بستگان و آشنایان درجه یک مرحوم نبودم احساس امنیت
کرد، نزدیکتر آمد و روی صندلی کناری من نشست. بعد بدون مقدمه شروع کرد به گریه
کردن، سخت گریست! با تعجب پرسیدم شما چه نسبتی با مرحوم دارید؟ گفت: "سال ها پیش، من
5 سال دوست دخترش بودم! ... عاشقش بودم، حاضر بودم برایش هر کاری بکنم، ... اما
مادرش مخالف بود و به بهانه های مختلف ازجمله این که من چادر نمی پوشم، اجازه
ازدواج به ما نداد، مرحوم هم به من گفت نمی خوام بدبختت کنم برو دنبال
زندگی خودت،..... ادامه داد: من بعدها با فرد دیگری ازدواج کردم و الان صاحب دو
فرزند هستم. همسرم مرد مهربانی است و به من اجازه داده است تا خود را به این مراسم
که کاملا تصادفی متوجه شدم برسانم. او به خوبی می دونه که من فقط و فقط یک بار در
زندگیم عاشق شده ام و الان هم این عشق من هست که فوت کرده است" !!! .... ماجرایش عجیب بود و می توانست سوژه جالبی باشد
برای کسی که اهل قلم هست و استعداد نویسندگی دارد، یا فیلمنامه نویسی که بعدا
بتواند با کارگردانی متبحر، زندگی او را به تصویر بکشد و یک موضوع اجتماعی را به
نمایش گذارد. .... گفتم: "خانم جان، مرحوم را خداوند رحمت کند، شما اینقدر احساساتی نباش، عاقل باش، شانس آوردی
که به عشقت نرسیدی چرا که مرحوم خود یکی از قربانیان اعتیاد این جامعه بود، ...". خانم مرحوم را هم که دیگر مطمئن شده بودم خودش هست، نشان دادم و گفتم: "او نیز در آستانه جدایی بود اگر چرخ روزگار سه روز دیگر امان می داد، این خانم هم الان مطلقه بود، ... بچسب
به زندگی که الان داری، خدا رو شکر کن، قدر همسرت را بدان، ... ". اما او فقط حرف های
خود را می زد، ... گفت: می تونی ترتیب ملاقات مرا با خانواده اش بدی تا حداقل
ببینم در آخرین روزهای زندگی خود در چه محیطی بوده و چه می کرده؟ .... گفتم حتما
این کار را برایت می کنم. .... بعد چند روزی ترتیب ملاقات داده شد. ...
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر ۱۳۹۲ ساعت 9:22 AM توسط بهجت
|