هر روز، در هر ساعتی از روز کودکان، نوجوانان و جوانان زیادی در خیابان دیده می شوند که گل می فروشند. چند روز پیش در مسیری که می اومدم، پشت چراغ قرمز، پسرک کوچولو و نازنینی زد به شیشه در ماشین و گفت خانم تو رو خدا گل می خری، یکی بخر. گل نرگس می فروخت. گفتم نه و از خدا خواسته چراغ سبز شد و راهمو کج کردم و رفتم. ... عجیب قیافه اش تو ذهنم موند. بهش می اومد کلاس دوم سوم دبستان باشه، البته اگه مدرسه می رفت! ... امروز از دور دیدمش. از دور بهش لبخند زدم، سربع اومد و شروع کرد تکرار حرف های دفعه قبل، .... ، گوش نمی کردم، می ترسیدم دوباره چراغ سبز بشه! گفت اگه چراغ سبز شد، برو اونور وایستا، من میام .... اما هنوز تا چراغ قرمز بود، ازش گل رو خریدم.