حواس جمع!
امروز صبح، همسر گرامی مرا به محل کارم رساند و من هم خوشحال از این که حداقل امروز رو رانندگی نمی کنم و با اعصاب راحت به محل کارم می رسم، خوشحال و خندان بر سر کار خود حاضر شدم. خیلی هم کار سرم ریخته بود، یک گزارش پژوهشی رو باید می خوندم، مقاله ای رو باید آماده می کردم، ...... با انرژی کار کردم و یکوقت به خودم آمدم که ساعت 4 شده و وقت رفتن رسیده است. میزم رو مرتب کردم و طبق عادت همیشگی دست کردم از محلی که هر روز سویئچ ماشین رو اونجا میذارم، اونو بردارم....... ای دل غافل! سویئچ نیست، نیست که نیست! ..... همه اتاق رو گشتم، ...... خدایا چکار کنم؟ ..... افکار "کارآگاه مارپل" ایم گل کرد و بلافاصله تمامی جنبه های قضیه از ذهنم گذشت. چاره ای نبود، باید به نگهبانی اطلاع می دادم! داشتم می رفتم طرف نگهبانی که تلفن همراهم زنگ زد. همسر گرامی بود که از اونور خط می پرسید: "بیام دنبالت؟"!!!