<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>شور زندگی</title>
<link>http://shourezendegi.blogfa.com/</link>
<description>غذا، تحرک، زندگی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 22 Dec 2009 05:39:02 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>یلدا مبارک!</title>
<link>http://shourezendegi.blogfa.com/post-214.aspx</link>
<description>دوستی دیشب برایم نوشت: &quot;یَلدا، YALDA &quot;: 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ی، Y: یادتون باشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;َ، A: آرزوی من برای شما&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ل، L: لحظه لحظه شادی، سلامتی، طراوت، ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;د، D: در تمام زندگی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ا، A: از یلدا تا یلداست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یلدا مبارک. جای بزرگان و درگذشتگان هم سبز.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 05:39:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shourezendegi&amp;postid=214</comments>
<dc:creator>shourezendegi</dc:creator>
<guid>http://shourezendegi.blogfa.com/post-214.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فروشگاه Hyperstar</title>
<link>http://shourezendegi.blogfa.com/post-213.aspx</link>
<description>فروشگاه Hyperstar، فروشگاه بزرگی است که به سبک فروشگاه های بزرگ و صاحب نام دنیا به تازه گی در تهران افتتاح شده است. مغازه های متنوع و نسبتا شیک داخل فروشگاه، پارکینگ قابل توجه، خدمه آراسته و مرتب و به نظر آموزش دیده، قیمت اجناس به کمتر از قیمت روی کالا و ... از ویژگی های این فروشگاهست. در میان توده انبوهی از هموطنان مشغول خرید، حضور تعداد کمی از خارجیان، نور کم سویی از امید در دل ایجاد می کند که شاید تحولاتی نیز در مملکت ما اتفاق افتد. هر چند اصلا قابل مقایسه با تعداد زیاد ایرانیان در فروشگاه های مشابه در مالزی، کانادا، ... نیست. در واقع در آن کشورها، شاید افراط نباشد اگر بگویم که مشتریان ایرانی بیش از افراد آن کشور به رونق این فروشگاه ها کمک می کنند. درقسمت غذاخوری (Food Court) نیز که عمدتا غذاهای آماده (Fast Foods) به فروش می رسد، به نظر می رسد که جای غذاهای ایرانی، حداقل در حد یک غرفه، خالی است. باید اضافه کنم که علیرغم ذوق و شوق اولیه، شاید به دلیل عدم وجود فروشگاه هایی اینچنینی در مملکت ما، هنوز فرهنگ خرید و گذراندن یک روز از ایام زندگی خود در چنین جاهایی به خوبی جا نیفتاده است. شاید اگر تعداد بیشتری از این فروشگاه ها می بود، در روز جمعه که مردم فراغت بیشتری برای رفتن به آنجا را دارند، کمتر سبدهای خرید (Trolley) به پای این و آن می خورد، کمتر جمعیت انبوه به هم می خوردند، شیشه آبلیمویی از قفسه ای نمی افتاد و در کف زمین واژگون نمی شد، ...  </description>
<pubDate>Sat, 12 Dec 2009 04:56:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shourezendegi&amp;postid=213</comments>
<dc:creator>shourezendegi</dc:creator>
<guid>http://shourezendegi.blogfa.com/post-213.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دکتر آب!</title>
<link>http://shourezendegi.blogfa.com/post-212.aspx</link>
<description>جاتون خالی، داشتیم نهار می خوردیم که صدای در بلند شد. آقای ...، نظافتچی ساختمان بود. گفت: آقای دکتر! من آرتروز دارم، می شه یه نسخه ای برایم بنویسی تا از این درد راحت شم؟ جواب شنید: پدر جان، من دکتر بدن نیستم. پس دکتر چی هستی؟ من دکتر آبم، پدرجان! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دقایقی بعد، صدای آب توجه ما را به خود جلب کرد. در را باز کردیم. پدرجان بود که با شلنگ آب داشت راه پله ها را می شست. دکتر آبمان، سراسیمه پرید و گفت: پدرجان! اینجوری که نظافت نمی کنند، ساختمان ۲ روزه می ریزد و کلی هم آب شیرین و تصفیه شده به هدر می رود. پرسید: پس چگونه نظافت کنم؟ جواب شنید: با کشیدن &quot;تی&quot; مرطوب پدرجان!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 09:07:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shourezendegi&amp;postid=212</comments>
<dc:creator>shourezendegi</dc:creator>
<guid>http://shourezendegi.blogfa.com/post-212.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>واقعیت زندگی</title>
<link>http://shourezendegi.blogfa.com/post-211.aspx</link>
<description>امروز اولین روزی است که نسبتا جدی تر به محل کارم آمدم. احساسات متفاوتی در درونم در غلیان است. دیدن همکاران، خوشحال کننده است. تلاش آنان برای احساس زنده بودن و راضی نگهداشتن خود، قابل ستایش است. شنیدن خبرهای ناخوشایندی مثل فوت و یا گرفتاری همکاری، ناراحت کننده است. برخی واقعیت ها، مایوس کننده است. ... به هر حال، بایستی به عالم واقع برگشت. شک می کنم آیا دورانی را در خارج از این مجموعه گذرانده ام؟ نکند فقط خواب و خیال بوده است؟ پس تکلیف کسب این همه تجربه و ... چه می شود؟ آیا به دردم خواهد خورد؟ آیا کسی از آنان استقبال خواهد کرد؟ شاید بهتر است زودتر با واقعیت ها کنار آیم و زندگی معمول خود را شروع کنم! </description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 04:49:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shourezendegi&amp;postid=211</comments>
<dc:creator>shourezendegi</dc:creator>
<guid>http://shourezendegi.blogfa.com/post-211.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پرواز به تهران</title>
<link>http://shourezendegi.blogfa.com/post-210.aspx</link>
<description>تقریبا ۲ روزی بود که نخوابیده بودم و دلم را خوش کرده بودم که به محض نشستن در هواپیما، حسابی خواهم خوابید. غافل از این که به دلیل دیر رسیدن هواپیما از تهران به KL، پرواز برعکس آن نیز با تاخیر مواجه خواهد شد. بالاخره، پس از ۳ ساعت و ۲۰ دقیقه علافی در فرودگاه، ساعت ۱۴:۳۰ پریدیم. تقریبا نیم ساعتی از پرواز گذشته بود که تکان های شدیدی در هواپیما احساس شد. انگار برق از سرم گذشت. مثل یک ربات، دایم از مهماندار و گاه مسافران دیگر می پرسیدم: این پرواز عادی است؟ همیشه این مسیر این گونه است؟ تنها دلخوشی ما، قیافه مهربان و به ظاهر آرام مهمانداران بود که با خونسردی به تک تک مسافران که نگران بودند، می گفتند: پرواز کاملا طبیعی است، همیشه در این مسیر چاله های هوایی وجود دارد،... به هر حال با غلبه بر احساس ترس و علم به ایمنی کمتر پرواز با خط هوایی ایران در مقایسه با خطوط هوایی دیگر، به تهران رسیدیم. عزیزانم با دسته گل منتظرم بودند. ماموری که کنار آخرین نوار نقاله کنترل بار مسافران ایستاده بود و ذوق و شوق و دست تکان دادن های مرا برای دیدن عزیزانم دیده بود، گفت: ساکت را ببر فلان قسمت بازرسی شود. احتمالا می خواست یادآوری کند که اینجا ایران است و عبوسی بر لبخند و شادی ارجحیت دارد. با فکر این که آیا ماموران و کارکنان ما آموزش لازم برای برخورد با مسافران را می بینند یا نه؟ و آیا &quot;لبخند&quot; (شعار خیلی از کشورهای توسعه یافته و یا در حال توسعه) را سر لوحه کار خود قرار می دهند یا نه، دوان دوان به سمت مامور دیگری رفتم. او که منطقی تر و مهربان تر به نظر می رسید، پرسید چه چیزی در ساک خود داری؟ گفتم آت و آشغال ۴ سال زندگی دانشجویی که بشود در یک ساک ۲۰-۱۵ کیلویی جا داد باضافه سی دی های مربوط به پایان نامه، مقالات و... گفت برو مشکلی نیست. به سرعت برق برگشتم تا دیگر وسایل خود را که روی زمین ولو بودند، جمع کنم و به عزیزانم بپیوندم. مامور دوباره پرسید، ساک بازرسی شد؟ گفتم: خیالت راحت باشد، حال گیری به جایی بود، دیگر ذوق و شوق نشان نخواهم داد! </description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 12:00:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shourezendegi&amp;postid=210</comments>
<dc:creator>shourezendegi</dc:creator>
<guid>http://shourezendegi.blogfa.com/post-210.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سنگ اندازی</title>
<link>http://shourezendegi.blogfa.com/post-209.aspx</link>
<description>رفتم سفارت برای تایید یک سری مدارک از جمله مدارک پزشکی. آقای میرزایی فرمودند &quot;بایستی مدارک پزشکی ابتدا توسط وزارت بهداشت مالزی تایید شود، بعد ما آن را تایید می کنیم&quot;. با عقل و منطق من جور در نیامد. گفتم آخه وزارت بهداشت مالزی یه بار تایید کرده که پزشک تونسته از حق مهر و مطب و آدرس و ... برخوردار بشه. گفت همین که  هست! در فرصتی طلایی که آقای کنسول سفارت پشت باجه آمدند، برای اطمینان بیشتر از ایشان هم سوال کردم که آقای میرزایی مجددا دخالت کردند و فرمودند: &quot; من که بهت گفتم&quot;. قاعدتا کسی که در سفارت کار می کند انسانی مسئول است و قطعا متوجه می شود که فرستادن ارباب رجوع دنبال نخود سیاه کاری انسانی و اخلاقی نیست. بنابراین با علم و اعتماد به این نکته از آنجا بیرون آمدم و به سمت وزارت بهداشت مالزی که همانند سایر وزارتخانه ها در پوترا جایاست، رفتم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز بعد به سفارت برگشتم و گفتم وزارت بهداشت مالزی چنین کاری را نمی کند. آقای میرزایی گفتند: پس ببر وزارت امور خارجه مالزی آن را تایید کند!!! گفتم پس از این به بعد، برای تایید مدرک دانشگاه در سفارت، بایستی آن را به تایید وزارت آموزش عالی مالزی برسانیم؟ مدرک تحصیلی دانش آموزان را بایستی وزارت آموزش و پرورش مالزی تایید کند؟ ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در نهایت توانستم با آقای کسری مهمان پرست که کنسول جدید سفارت هستند صحبت کنم و از انجام موفق کلیه امور کنسولی تا همین ۱-۲ ماه پیش سخن گویم. ایشان که فردی خوش برخورد، مهربان و منطقی تر به نظر می رسید، گفت نگران نباشید الان مسئله را بررسی می کنم. بالاخره، مدارک تایید شد و ممهور به مهر سفارت گردید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 00:40:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shourezendegi&amp;postid=209</comments>
<dc:creator>shourezendegi</dc:creator>
<guid>http://shourezendegi.blogfa.com/post-209.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این به اون در!</title>
<link>http://shourezendegi.blogfa.com/post-208.aspx</link>
<description>۱-۲ روز پیش، پس از کلی دوندگی های مربوط به کارهای دانشگاه، اومدم ماشینو از پارک درآرم که دیدم، تو اون همه جا و ماشین، فقط یه ماشین دوبله وایستاده و اون هم درست بغل ماشین من! ای بابا! چرا از بین این همه ماشین، صاف اومده وایستاده اینجا! حالا بیا درستش کن. هیچی دیگه از بس عرق ریختم و ماشین رو جابجا کردم تا بالاخره از پارک اومدم بیرون، طوری که نه ماشین اون بابا آسیب ببینه نه ماشین من. امروزم، دوباره در حالی که می دویدم تا در یک فرصت طلایی که نه زمان ایتینگ (خوردن) اساتید باشه نه زمان میتینگشون (جلسه) تا بتونم امضاهای فارغ التحصیلی مو ازشون بگیرم، تلفنم زنگ زد. یکی از دوستان عزیز بود که می گفت فلانی چرا کلید ماشینت رو در شه ولی خودت نیستی! بله! این بار درست در همان نقطه ۲-۱ روز پیش، از بین اون همه جمعیت که رفت و آمد می کنند، یه آشنا، ماشین منو می بینه با کلیدی رو درش! وگرنه معلوم نبود الان چه حالی داشتم! 
&lt;P&gt;تا عصر دانشگاه بودم، از اون بارون های وحشتناک و سیل آسای مالزی اومد، نزدیک خونه که رسیدم، دیدم یکی از درخت های تقریبا کهنسال، از شدت بارون سقوط کرده و افتاده درست روی دو تا ماشینی که نزدیکش پارک کرده بودند. می تونست یکی از اون ماشین ها برای من یا هر کدوم از ما باشه!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 10:08:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shourezendegi&amp;postid=208</comments>
<dc:creator>shourezendegi</dc:creator>
<guid>http://shourezendegi.blogfa.com/post-208.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خلیج همیشه فارس!</title>
<link>http://shourezendegi.blogfa.com/post-207.aspx</link>
<description>کنفرانس ۳ روزه ای با عنوان (International Congress of Advanced Technology) در محل PWTC مالزی از تاریخ ۵-۳ نوامبر برگزار می شود. روز دوم کنفرانس، یعنی دیروز (به نقل از یکی از دوستان عزیز حاضر در جلسه، آقا ستار)، در یکی از سالن ها با موضوع SPACE مخفف spatial and computational Engineering، نوبت به ارائه مقاله دوست عربی (احتمالا از کشور امارات) می رسد. او که هنگام نشان دادن نقشه منطقه، روی خلیج فارس را لاک گرفته و به جای آن خلیج عربی نوشته بود، مسرور و پیروز، مقاله اش را به پایان می رساند. شاید بعضی از حاضرین در جلسه خواب بودند، شاید برخی بی تفاوت و شاید برخی بر افروخته اما به ظاهر ساکت! آقای ایرانی به نام دکتر پیراسته که در دانشکده مهندسی دانشگاه UPM تدریس می کند و از قضا، در سمت رئیس هیئت رئیسه ی (Chairman) این جلسه نیز هست با طمانینه و خونسردی می گوید: اسلاید مربوط به نقشه منطقه مورد مطالعه (Study Area) را مجددا نشان بده. سخنران عرب که انگار متوجه شده بود چه اتفاقی قرار است بیفتد، با اسلایدهایش ور می رود تا شاید ایشان کوتاه آید. اما، این بار که همه هوشیار و بیدار شده اند، متوجه می شوند که آقای دکتر از سخنران می خواهد که نقشه ارائه شده را بر مبنای واقعیت اصلاح کند و نام خلیج فارس (Persian Gulf) را بنویسد، نه خلیج عرب!! ایرانیان حاضر در جلسه، در مقابل لبخند تلخ عرب ها و چشمان متعجب مالایی ها، به پاس هوشیاری، دقت و احساس مسئولیت دکتر سعید پیراسته، به تشویق او می پردازند. درود! </description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 03:36:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shourezendegi&amp;postid=207</comments>
<dc:creator>shourezendegi</dc:creator>
<guid>http://shourezendegi.blogfa.com/post-207.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امان از دست پیری</title>
<link>http://shourezendegi.blogfa.com/post-206.aspx</link>
<description>امروز رفتم GSO. خانمی که در قسمت پایان نامه ها بود، گفت کمی منتظر بمان. در این فاصله، شماره جدید مونوریل رو دیدم و شروع کردم به خوندن. بالاخره خانم صدایم کرد و یه خروار کار مربوط به پایان نامه همسر گرامی رو گذاشت رو دستم. با ذهنی مشغول از مطالب مجله و ریختن یه خروار کار روی سرم، به طرف ماشین رفتم. کلید انداختم، محل قفل خراب به نظر می رسید، هر چه کردم در ماشین باز نشد که نشد. از آنجایی که قصد دارم ماشین را همین روزها بفروشم، از این بد شانسی جدید پکر شدم. خریدار اولین کاری که می کند، می خواهد در ماشین را باز کند. خدایا! حالا چکار کنم؟ چشمم به داخل ماشین افتاد، دیدم کلی وسایل روی صندلی عقب ماشین هست که من به عمرم نداشتم. به اطرافم نگاه کردم، دیدم جوانی از داخل GSO خیره به من می نگرد. ای دل غافل، تازه متوجه شدم ماشین من درست بغل دست این ماشینه. خدا را شکر امروز با سر و وضعی مرتب به آنجا رفته بودم و گرنه به دزدی ماشین متهم می شدم! </description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 09:01:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shourezendegi&amp;postid=206</comments>
<dc:creator>shourezendegi</dc:creator>
<guid>http://shourezendegi.blogfa.com/post-206.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ورود و خروج</title>
<link>http://shourezendegi.blogfa.com/post-205.aspx</link>
<description>وقتی وارد جایی می شوی، تعداد استقبال کنندگان زیاد است به این امید که شاید نفعی، بهره ای از تو ببرند یا منبع خوبی برای ارضای حس کنجکاوی آنها باشی تا چند صباحی به سوژه ای برای گرم کردن محافلشان تبدیل شوی. اما وقتی می خواهی جایی را ترک کنی، تعداد مشایعت کنندگان کم و کمتر می شود چرا که دیگر امیدی به نفع دیدن از تو ندارند و بدون تو هم می توانند همچنان محافلشان را با ذهنیت هایی که نسبت به تو پیدا کرده اند، گرم نگه دارند. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/36.gif&quot;&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 10:30:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shourezendegi&amp;postid=205</comments>
<dc:creator>shourezendegi</dc:creator>
<guid>http://shourezendegi.blogfa.com/post-205.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
