تبليغاتX
شور زندگی

شور زندگی

غذا، تحرک، زندگی

دوستی دیشب برایم نوشت: "یَلدا، YALDA ":

ی، Y: یادتون باشه

َ، A: آرزوی من برای شما

ل، L: لحظه لحظه شادی، سلامتی، طراوت، ...

د، D: در تمام زندگی

ا، A: از یلدا تا یلداست.

یلدا مبارک. جای بزرگان و درگذشتگان هم سبز.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 1:40 PM  توسط بهجت   | 

فروشگاه Hyperstar، فروشگاه بزرگی است که به سبک فروشگاه های بزرگ و صاحب نام دنیا به تازه گی در تهران افتتاح شده است. مغازه های متنوع و نسبتا شیک داخل فروشگاه، پارکینگ قابل توجه، خدمه آراسته و مرتب و به نظر آموزش دیده، قیمت اجناس به کمتر از قیمت روی کالا و ... از ویژگی های این فروشگاهست. در میان توده انبوهی از هموطنان مشغول خرید، حضور تعداد کمی از خارجیان، نور کم سویی از امید در دل ایجاد می کند که شاید تحولاتی نیز در مملکت ما اتفاق افتد. هر چند اصلا قابل مقایسه با تعداد زیاد ایرانیان در فروشگاه های مشابه در مالزی، کانادا، ... نیست. در واقع در آن کشورها، شاید افراط نباشد اگر بگویم که مشتریان ایرانی بیش از افراد آن کشور به رونق این فروشگاه ها کمک می کنند. درقسمت غذاخوری (Food Court) نیز که عمدتا غذاهای آماده (Fast Foods) به فروش می رسد، به نظر می رسد که جای غذاهای ایرانی، حداقل در حد یک غرفه، خالی است. باید اضافه کنم که علیرغم ذوق و شوق اولیه، شاید به دلیل عدم وجود فروشگاه هایی اینچنینی در مملکت ما، هنوز فرهنگ خرید و گذراندن یک روز از ایام زندگی خود در چنین جاهایی به خوبی جا نیفتاده است. شاید اگر تعداد بیشتری از این فروشگاه ها می بود، در روز جمعه که مردم فراغت بیشتری برای رفتن به آنجا را دارند، کمتر سبدهای خرید (Trolley) به پای این و آن می خورد، کمتر جمعیت انبوه به هم می خوردند، شیشه آبلیمویی از قفسه ای نمی افتاد و در کف زمین واژگون نمی شد، ... 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 12:57 PM  توسط بهجت   | 

امروز اولین روزی است که نسبتا جدی تر به محل کارم آمدم. احساسات متفاوتی در درونم در غلیان است. دیدن همکاران، خوشحال کننده است. تلاش آنان برای احساس زنده بودن و راضی نگهداشتن خود، قابل ستایش است. شنیدن خبرهای ناخوشایندی مثل فوت و یا گرفتاری همکاری، ناراحت کننده است. برخی واقعیت ها، مایوس کننده است. ... به هر حال، بایستی به عالم واقع برگشت. شک می کنم آیا دورانی را در خارج از این مجموعه گذرانده ام؟ نکند فقط خواب و خیال بوده است؟ پس تکلیف کسب این همه تجربه و ... چه می شود؟ آیا به دردم خواهد خورد؟ آیا کسی از آنان استقبال خواهد کرد؟ شاید بهتر است زودتر با واقعیت ها کنار آیم و زندگی معمول خود را شروع کنم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 12:50 PM  توسط بهجت   | 

تقریبا ۲ روزی بود که نخوابیده بودم و دلم را خوش کرده بودم که به محض نشستن در هواپیما، حسابی خواهم خوابید. غافل از این که به دلیل دیر رسیدن هواپیما از تهران به KL، پرواز برعکس آن نیز با تاخیر مواجه خواهد شد. بالاخره، پس از ۳ ساعت و ۲۰ دقیقه علافی در فرودگاه، ساعت ۱۴:۳۰ پریدیم. تقریبا نیم ساعتی از پرواز گذشته بود که تکان های شدیدی در هواپیما احساس شد. انگار برق از سرم گذشت. مثل یک ربات، دایم از مهماندار و گاه مسافران دیگر می پرسیدم: این پرواز عادی است؟ همیشه این مسیر این گونه است؟ تنها دلخوشی ما، قیافه مهربان و به ظاهر آرام مهمانداران بود که با خونسردی به تک تک مسافران که نگران بودند، می گفتند: پرواز کاملا طبیعی است، همیشه در این مسیر چاله های هوایی وجود دارد،... به هر حال با غلبه بر احساس ترس و علم به ایمنی کمتر پرواز با خط هوایی ایران در مقایسه با خطوط هوایی دیگر، به تهران رسیدیم. عزیزانم با دسته گل منتظرم بودند. ماموری که کنار آخرین نوار نقاله کنترل بار مسافران ایستاده بود و ذوق و شوق و دست تکان دادن های مرا برای دیدن عزیزانم دیده بود، گفت: ساکت را ببر فلان قسمت بازرسی شود. احتمالا می خواست یادآوری کند که اینجا ایران است و عبوسی بر لبخند و شادی ارجحیت دارد. با فکر این که آیا ماموران و کارکنان ما آموزش لازم برای برخورد با مسافران را می بینند یا نه؟ و آیا "لبخند" (شعار خیلی از کشورهای توسعه یافته و یا در حال توسعه) را سر لوحه کار خود قرار می دهند یا نه، دوان دوان به سمت مامور دیگری رفتم. او که منطقی تر و مهربان تر به نظر می رسید، پرسید چه چیزی در ساک خود داری؟ گفتم آت و آشغال ۴ سال زندگی دانشجویی که بشود در یک ساک ۲۰-۱۵ کیلویی جا داد باضافه سی دی های مربوط به پایان نامه، مقالات و... گفت برو مشکلی نیست. به سرعت برق برگشتم تا دیگر وسایل خود را که روی زمین ولو بودند، جمع کنم و به عزیزانم بپیوندم. مامور دوباره پرسید، ساک بازرسی شد؟ گفتم: خیالت راحت باشد، حال گیری به جایی بود، دیگر ذوق و شوق نشان نخواهم داد!
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 8:1 PM  توسط بهجت   | 

رفتم سفارت برای تایید یک سری مدارک از جمله مدارک پزشکی. آقای میرزایی فرمودند "بایستی مدارک پزشکی ابتدا توسط وزارت بهداشت مالزی تایید شود، بعد ما آن را تایید می کنیم". با عقل و منطق من جور در نیامد. گفتم آخه وزارت بهداشت مالزی یه بار تایید کرده که پزشک تونسته از حق مهر و مطب و آدرس و ... برخوردار بشه. گفت همین که  هست! در فرصتی طلایی که آقای کنسول سفارت پشت باجه آمدند، برای اطمینان بیشتر از ایشان هم سوال کردم که آقای میرزایی مجددا دخالت کردند و فرمودند: " من که بهت گفتم". قاعدتا کسی که در سفارت کار می کند انسانی مسئول است و قطعا متوجه می شود که فرستادن ارباب رجوع دنبال نخود سیاه کاری انسانی و اخلاقی نیست. بنابراین با علم و اعتماد به این نکته از آنجا بیرون آمدم و به سمت وزارت بهداشت مالزی که همانند سایر وزارتخانه ها در پوترا جایاست، رفتم.

روز بعد به سفارت برگشتم و گفتم وزارت بهداشت مالزی چنین کاری را نمی کند. آقای میرزایی گفتند: پس ببر وزارت امور خارجه مالزی آن را تایید کند!!! گفتم پس از این به بعد، برای تایید مدرک دانشگاه در سفارت، بایستی آن را به تایید وزارت آموزش عالی مالزی برسانیم؟ مدرک تحصیلی دانش آموزان را بایستی وزارت آموزش و پرورش مالزی تایید کند؟ ... 

در نهایت توانستم با آقای کسری مهمان پرست که کنسول جدید سفارت هستند صحبت کنم و از انجام موفق کلیه امور کنسولی تا همین ۱-۲ ماه پیش سخن گویم. ایشان که فردی خوش برخورد، مهربان و منطقی تر به نظر می رسید، گفت نگران نباشید الان مسئله را بررسی می کنم. بالاخره، مدارک تایید شد و ممهور به مهر سفارت گردید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 8:41 AM  توسط بهجت   | 

۱-۲ روز پیش، پس از کلی دوندگی های مربوط به کارهای دانشگاه، اومدم ماشینو از پارک درآرم که دیدم، تو اون همه جا و ماشین، فقط یه ماشین دوبله وایستاده و اون هم درست بغل ماشین من! ای بابا! چرا از بین این همه ماشین، صاف اومده وایستاده اینجا! حالا بیا درستش کن. هیچی دیگه از بس عرق ریختم و ماشین رو جابجا کردم تا بالاخره از پارک اومدم بیرون، طوری که نه ماشین اون بابا آسیب ببینه نه ماشین من. امروزم، دوباره در حالی که می دویدم تا در یک فرصت طلایی که نه زمان ایتینگ (خوردن) اساتید باشه نه زمان میتینگشون (جلسه) تا بتونم امضاهای فارغ التحصیلی مو ازشون بگیرم، تلفنم زنگ زد. یکی از دوستان عزیز بود که می گفت فلانی چرا کلید ماشینت رو در شه ولی خودت نیستی! بله! این بار درست در همان نقطه ۲-۱ روز پیش، از بین اون همه جمعیت که رفت و آمد می کنند، یه آشنا، ماشین منو می بینه با کلیدی رو درش! وگرنه معلوم نبود الان چه حالی داشتم!

تا عصر دانشگاه بودم، از اون بارون های وحشتناک و سیل آسای مالزی اومد، نزدیک خونه که رسیدم، دیدم یکی از درخت های تقریبا کهنسال، از شدت بارون سقوط کرده و افتاده درست روی دو تا ماشینی که نزدیکش پارک کرده بودند. می تونست یکی از اون ماشین ها برای من یا هر کدوم از ما باشه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 6:9 PM  توسط بهجت   | 

عزیزم، حال که مجبورم تو را ترک گویم و به سوی سرنوشت خود روم و تو را به آینده ات بسپارم، بایستی اعتراف کنم که همچنان دلم می خواهد همانند سابق، همه دور هم باشیم ولی افسوس که همیشه امکانپذیر نیست. گاه، برای رسیدن به اهداف بزرگتر، بایستی توان و تحمل خود را به محک بگذاریم و از فرصت های بدست آمده برای اعتلای خود و دیگر عزیزانمان بهره ببریم. باور داری که پدرت و من هر آنچه در توان داشتیم و می پنداشتیم که برای رشد و شکوفایی تو درست و لازم است، از تو دریغ نکردیم و برای نهادینه کردن اخلاق و انسانیت از طرفی و علمی بودن و تفکر منطقی داشتن از طرف دیگر، در وجود تو، سخت کوشیدیم. و به یاد داری که در همه ی مراحل زندگی ات تنهایت نگذاشتیم و علیرغم همیشه مشغول بودن، تو برایمان در اولویت بودی که به موقع خود را به کنارت برسانیم. اما، الان دیگر وقت پرواز خودت رسیده است و بعد از این، این تو هستی که با توجه به توانمندی هایت، بایستی اوج بگیری! بنابراین، قوی باش، کار کن، لذت ببر، جستجو کن، تغییر بده و مطمئن باش که در تمامی این ها، دلم پیش توست و دعاهای مادرانه ام هر لحظه همراه تو!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 11:22 PM  توسط بهجت   | 

امروز 15 اکتبر 2009 برابر با 23 مهر 1388، روز فعالیت وبلاگ ها (Blog Action Day) است. موضوع امسال، تغییر آب و هوا (climate change) و تاثیر آن بر جنبه های مختلف زندگی ما، از بازرگانی و تکنولوژی گرفته تا غذا و حمل و نقل و سفر می باشد. همه در مورد این موضوع جهانی، شنیده ایم ولی آنچه مسلم است دود این تغییرات بیشتر به چشم کشورهای فقیر و بدون برنامه خواهد رفت! به راستی، چگونه غذا و تغییرات آب و هوا می توانند با هم ارتباط داشته باشند؟ یکی از موادی که تقریبا در تمامی چرخه تولید مواد غذایی (از مزرعه گرفته تا فرآیند و بسته بندی و انتقال آن به دست مصرف کننده) آزاد می شود، کربن است. کربن هم یکی از گازهایی است که طبیعتا تاثیر چشمگیری روی تغییرات آب و هوایی و گرم شدن جهان (Global Warming) دارد. گرم شدن نیز، خود به طور قطع روی تولیدات کشاورزی از جمله محصولات خاص مناطق سردسیری و گرمسیری، تاثیر گذاشته و منجر به کاهش محصولات سردسیری (و در نتیجه افزایش فقر در آنجا یا جستجوی امکانات جدید) یا افزایش بی رویه محصولات گرمسیری (چه بسا با کیفیت بدتر) خواهد شد.

این فقط یادآوری کوچکی از پیوستگی مسایل جهان به یکدیگر و نیاز به احساس مسئولیت در قبال خود و دیگران است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 11:38 PM  توسط بهجت   | 

در گوشه ای، روی صندلی نشستم، لپ تاپم را گشودم تا به درس و مشقم برسم و ببینم دنیا دست کیست؟ چند ثانیه ای بعد، دختری بسیار زیبا با موهایی طلایی و چشمانی درخشان و رنگی پیدا شد. خدا را شکر کردم و به فال نیک گرفتم که امروزم را با دیدن این پری روی شروع کرده ام، حتما تا پایان، روز خوبی خواهم داشت! با آرامش روبرویم نشست ولبخندی بینمان رد و بدل شد. پاکتی سفید که حاوی خوراکی خوشمزه ای به نظر می رسید را برداشت تا انرژی خود را تامین کند. اگرچه شکم من در آن لحظه خالی بود ولی باز خدا را شکر کردم که کسی روبرویم نشسته است که توانایی خوردن دارد و از تعداد گرسنگان جهان یکی کمتر است. لیوان پُر از قهوه ای را که بوی دلپذیر قهوه ی تازه از آن بر می خاست، به دست دیگر خود گرفت. باز هم خدا را شکر کردم، این همه زیبایی، این همه نعمت! ... آمدم تا به کار خود مشغول شوم، ناگهان صدایی مثل بمب ترکید، با تعجب سرم را بلند کردم و دیدم که پری روی روبرویی، دستمالی به بزرگی یک سفره در دست دارد و با شدت و حدّت هر چه تمامتر دماغ خود را تخلیه می کند. به اطرافیانم نگاه کردم، هیچ واکنشی از خود نشان نمی دادند و همه مشغول کار خود بودند. عملیات تخلیه دقایقی به طول انجامید. آمدم تا دوباره خدا را شکر بگویم که احساس کردم حالم بهم می خورد و ترجیح می دهم جایم را عوض کنم!

به یاد بچگی ها و خدا بیامرز مادر بزرگم افتادم. شنیده بود "هر که تخلیه بینی بیشتری دارد، به دلیل پُرمغزی و فعالیت مغزی بیشتر اوست". تا مدت ها خوشحال بودم از این که آدم پُرمغزی هستم غافل از این که به بیماری سینوزیت مبتلایم!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 6:37 AM  توسط بهجت   | 

کم کم دارم به این نتیجه می رسم که هیچ کجای دنیا به قشنگی ایران و مالزی نیست! نه، بایستی جمله را اینگونه اصلاح کرد: تقریبا همه جای دنیا به قشنگی ایران و مالزی است! چرا ایران و مالزی؟ ایران، چون زادگاه و وطنم است و مالزی، چون ارزانی و آرامشی بیش از کشور های جهان اول دارد!

از آنجایی که همیشه نزدیک شدن به سالگرد تولد، آدمی را به یاد گذران عمر و پیر شدن می اندازد، بنابراین، تجربیات زندگی را به مدد می طلبد و به نگارش این سطور می پردازد. در این چند صباح عمری که از خداوند گرفته ام و به کشورهایی از قاره های آسیا و اروپا و آمریکا سفر کرده ام، به این باور رسیده ام که زیبایی های طبیعت واقعا به عدالت در نقاط مختلف کره ی خاکی توزیع شده است. این که در جایی عدالت نیست، گناه خالق هستی و طبیعت نیست بلکه گناه موجودات دو پایی است که چگونه می خواهند از این زیبایی ها بهره بگیرند. فکر می کنم شرط اول بهره بردن از زیبایی ها، دیدن زیبایی ها، لمس کردن و درک آنها و سپس تلاش برای تفکر زیباست. در واقع پس از این است که مابقی به عُرضه و کفایت این موجودات دوپا مخصوصا وقتی که بر اریکه قدرت سوار می شوند، بستگی پیدا می کند. اگر عشق به توسعه و سربلندی شهر و شهروندان نیز در خون آنان جاری باشد، می توانند این زیبایی ها را به خدمت گرفته و شکوفایی جامعه خود را فراهم آورند. و اگر نباشد .... 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 11:50 PM  توسط بهجت   | 

ماه مهر نیز از راه رسید. هنوز هم مثل بچه های دبستانی مشتاق مدرسه، در این روزها، لبریز از شور و شوق می شوم. امیدوارم دانش آموزان و دانش دوستان به خوبی در این سال تحصیلی جدید بدرخشند. راستی، ماه مهر است و مهمترین رویدادهای خانوادگی ما! جالب است بدانید در طالع بینی (Astrology) خورشیدی اثر لیندا گودمن (1995-1925;Linda Goodman) که او را از دانشمندان علم متافیزیک می دانند و همچنین به نقل از دیگر طا لع بینان (Astrologers) و برخی از داستانهای ایرانی و خارجی، متولدین ماه مهر، به عنوان سنبل انسانهای عدالت طلب و عدالت خواه نام برده شده اند.
+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 0:16 AM  توسط بهجت   | 

اومدم عید فطر رو تبریک بگم که فکر کردم بهتر است ماجرای واقعی رو که یکی از دوستان قدیمی برایم تعریف کرد، اینجا بنویسم. حال، ضمن تبریک عید بزرگ مسلمانان، این ماجرا را هم نقل می کنم:

سال ها پیش دختر خانمی در سنین پائین (حدود 16-15 ساله) با آقایی ازدواج می کند، صاحب دو فرزند می شود، و بعدها به دلایلی که نه من می دانم و نه شما، از همسرش جدا می شود. مدتی بعد پسر خاله مجردش، به وی پیشنهاد ازدواج می دهد و حاصل آن تولد فرزند سومی برای ایشان می گردد. بنا به دلایلی که شاید هم من بدانم و هم شما، بار سفر بسته و به خیل عظیم مهاجرین ایرانی در کشورهای مختلف جهان می پیوندند. با مشکلات مهاجرت دست و پنجه نرم می کنند ولی پس از مدت زمانی استقرار در کانادا، از هم جدا می شوند و خانم با 3 فرزند به سیل نه چندان کم "مادران فرزند دار" (Single Mums) دنیای غرب می پیوندد. به سختی فرزندان خود را بزرگ می کند، سر و سامان می دهد و جشن شادی ازدواجشان را برگزار می کند. اینک، پس از رفتن بچه ها، با داشتن سنی حدود 55-56 سال احساس تنهایی آزارش می دهد. با آقایی کانادایی حدود 62 سال آشنا می شود، مرد کانادایی اظهار مهر و محبت به خانم ایرانی می کند و شیفته ی او می گردد. خانم، شرط با هم بودن را منوط به مسلمان شدن فرد کانادایی و عقد رسمی می داند. آقای کانادایی می پذیرد، مسلمان می شود و در محضری رسمی به عقد یکدیگر در می آیند. آنگاه، آقا از خانم خداحافظی می کند تا به منزل استیجاری خود برود، اسباب و اثاثیه اش را جمع کند و برای زندگی مشترک، به منزل عروس خانم برگردد. اما رفتن همانا و بر نگشتن همانا! در نهایت، خانم متوجه می شود که آقا، در حین جمع کردن وسایل خود، سکته کرده و جابجا دارفانی را وداع گفته است. بدون اینکه اتفاقی بین آنها رخ دهد و حتی یک ثانیه زندگی مشترک داشنه باشند، خانم ایرانی بیوه ی مرد کانادایی می شود. از نهاد مربوط به درگذشت شهروندان کانادایی نیز با خانم تماس می گیرند که شما تنها وارث رسمی و زن عقد کرده ی آقا هستید و در نتیجه هزینه های دفن و کفن و قرض و قوله های آقا نیز بر عهده شماست!      

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 0:20 AM  توسط بهجت   | 

دو سال متوالی است که در ماه مبارک رمضان، یکی از دو ستان ایرانی، ما و تنی چند از دو ستانشان را برای افطار به یکی از رستوران های ایرانی دعوت می کند. سال قبل به رستوران "پالم" رفتیم و امسال به رستوران "آریانا". پس از صرف افطاری و شام، موقع خداحافظی که صاحب مجلس دم در ایستاده بود تا مهمانان را بدرقه کند، یاد داستانی از ولایت خودمان افتادم و برایشان تعریف کردم:

چند سال پیش در انتهای پذیرایی مراسم ترحیم بنده خدایی، در مقابل چشمان تیز بین یکی از جوانان فامیل (که معمولا دنبال سوژه اند و باعث خندیدن و خنداندن اطرافیان می شوند)، حاج آقایی لبریز از صرف شامی بسیار خوشمزه و چرب و چیلی، در حالی که دو دست خود را بر سبیل های چرب خود می کشد و بعد دو دست چرب خود را به هم می مالد، به صاحب مجلس (که مشغول بدرقه مهمانان  است) می گوید: "جِدا که خدا رحمت کند"!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 10:4 AM  توسط بهجت   | 

شکنجه گرها تحت چه شرایطی و به چه علتی شکنجه می‌دهند؟ چه‌طور می‌شود آدمی که یک فرد معمولی در جامعه است و ممکن است در کشور دیگری مثلاً یک کشور اروپایی، شغل و زندگی کاملاً متفاوت می‌داشت، یک‌باره گرایش خاصی پیدا می‌کند و تبدیل می‌شود به شکنجه‌گر؟ با توجه به این ‌که این شکنجه‌گرها ممکن است پدر یا مادر هم باشند، در نتیجه، تضادی به وجود می‌آید که تضاد بسیار شدیدی هم هست. یک روان‌شناس آمریکایی در سال ۱۹۷۱ (۱۳۵۰ شمسی)، آزمایش بسیار جالبی کرده و نشان داده که آدم‌های خوب و معمولی هم اگر تحت شرایط بد قرار گیرند، می‌توانند به آدم‌های بد تبدیل شوند و می‌توانند دژخیم و جلاد و شکنجه‌گر شوند. در نتیجه، این فضا و محیط است که روی آدم‌ها تأثیر می‌گذارد.

پروفسور فیلیپ زیمباردو، استاد بازنشسته ی دانشگاه استنفورد و رئیس سابق انجمن روان شناسان آمریکا، می گوید: در سال ۱۹۷۱، من علاقه‌مند شدم بررسی کنم ببینیم اگر آدم‌های خوب را در محیط بد بگذاریم، چه اتفاقی می‌افتد. برای این کار، تعدادی دانشجوی معمولی را که در سلامت کامل به‌ سر می‌بردند از سرتاسر آمریکا جمع کردیم. از آن‌ها تست شخصیت گرفتیم و به‌صورت اتفاقی تعدادی از آن‌ها را به‌عنوان «زندانی» و تعدادی را به‌عنوان «زندانبان» انتخاب کردیم. بعد آن‌ها را توی فضایی گذاشتیم که خودمان آن فضا را شبیه «زندان» درست کرده بودیم و سعی کردیم شرایطی را که در بسیاری از زندان‌های جهان حاکم است در آن‌ ایجاد کنیم؛ مثل وضعیت درماندگی که زندانی‌ها در آن به ‌سر می‌برند و قدرتی که زندانبان‌ها از آن برخوردارند. می‌خواستیم ببینیم آیا خوبی انسان‌ها می‌تواند در یک مکان بد، بر جنبه‌ی شرورانه‌ای که در آن‌ها وجود دارد غلبه کند یا برعکس؟ متأسفانه این پژوهش را که قرار بود به مدت دو هفته انجام شود، من مجبور شدم بعد از شش روز متوقف کنم چون همه چیز از کنترل خارج شده بود. زندانبان‌ها رفتار خشن و سادیستی از خود نشان می‌دادند و جوان‌هایی که تا چند روز پیش سالم بودند، یک‌دفعه واکنش‌ها و ضعف شدید عصبی از خود نشان می‌دادند.

این پژوهش قدرت «موقعیت» را نشان می‌دهد که می‌تواند بر بهترین آدم‌ها هم غلبه کند. نتیجه‌گیری ما از این پژوهش این بود که «نهاد»ها می‌توانند باعث فساد و انحراف انسان‌ها شوند. این «نهاد»ها هم می‌توانند «زندان» باشند و هم می‌توانند نهادهای آموزشی، سیاسی و حتی در مواردی خود خانواده باشند. پیام این پژوهش این بود که ما هیچ‌کدام «خوب» یا «بد» زاده نمی‌شویم، بلکه همگی دارای قالب‌های روانی‌ای هستیم که می‌توانند با چیزهای خوب یا بد پر شوند. ما پتانسیل خوب یا بد را در درون خودمان داریم و آن چیزی که باعث می‌شود این پتانسیل فعال شود محیطی است که در آن زندگی می‌کنیم. هرکسی می‌تواند «شکنجه‌گر» بشود. مسأله، مسأله‌ی توجیه است. مغز انسان قابلیت عجیبی برای توجیه همه چیز دارد، توجیه قتل، توجیه شکنجه... . شکنجه‌گر یا جلاد هم همین کار را انجام می‌دهد؛ یعنی از نظر روانی خودش را متقاعد می‌کند که زندانی انسان نیست، پست‌تر از انسان است و برای همین حقش است که شکنجه شود و حقش است که کشته بشود. نازی‌ها هم همین کار را در مورد یهودی‌ها انجام دادند؛ آن‌ها برای این‌که یهودی‌ها را قتل‌عام کنند، مردم را متقاعد کردند که یهودی‌ها از انسان پست‌ترند. وقتی این اتفاق در ذهن مردم افتاد، آن وقت، آدم با طرف مقابل مثل «حشره» برخورد می‌کند. این اتفاق در رواندا هم افتاد: دولت رواندا اعلام کرد که اعضای قوم توت‌سی مثل سوسک هستند! خُب، وقتی سوسک وارد خانه‌ی شما می‌شود، شما چه‌کار می‌کنید؟ می‌کشیدش. من در باره‌ی این موضوع کتاب می‌نویسم و سخنرانی می‌کنم. کتابی نوشته‌ام با عنوان «تأثیر شیطانی: فهم این‌که چگونه انسان‌های خوب شیطانی می‌شوند؟» نخستین گام این است که آدم‌ها را آگاه کنیم که بفهمند چقدر عبور از مرز بین «خوبی» و «شرارت» آسان است. آدم‌ها باید بفهمند که برای همه آسان است که به «شیطان» تبدیل بشوند. این نخستین گام برای مقابله با این تغییر و تبدیل است. باید به شکنجه‌گرها گفت: خوب فکر کنید ببینید شما کی هستید؟ مادر شما هیچ ‌وقت نمی‌خواست شما شکنجه‌گر باشید، زن و بچه‌هایی را شکنجه کنید و بکشید! برگرفته از http://www.radiofarda.com/content/f35_Torture_Philip_G_Zimbardo/1797965.html

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 9:32 AM  توسط بهجت   | 

اگرچه نمایشگاه "پایان نامه های برتر" دانشگاه PRPI2009 ،UPM، به دلیل ابتلای تنی چند از دانشجویان و شاید استادان به آنفولانزای خوکی، پس از نصف روز برگزاری، تعطیل شد ولی داوران کار خود را کردند و از طریق سایت دانشگاه نتایج اعلام شد. خدا را شکر، یه مدال برنز هم این وسط گیر بنده آمد. البته گیر من که نه، خوش به حال استاد راهنمایم. از چپ و راست برایش مدال و مقاله می بارد و خودش و دانشگاهش رتبه و ترفیع می گیرد. ما هم که اینجا دانشجویی بیش محسوب نمی شویم و هرچه کار علمی انجام می دهیم، دندم نرم و چشمم کور وظیفه مان است. گله ای هم نداریم و برای رشد علمی مان لازم است. مملکت خودمان هم که کسی برای این کارا تره خرد نمی کند و دندم نرم و چشمم کور باید که .... باز هم گله ای نداریم. عجب نسل ...!!
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 8:30 PM  توسط بهجت   | 

از امروز به مدت ۳ روز نمایشگاه PRPi2009 در دانشگاه UPM برگزار می شد. کلیه دانشجویانی که موفق شده اند مقاله شان به این نمایشگاه راه پیدا کند و پذیرفته شود، همراه با استاد راهنمایشان حضور داشتند. آنها، کار تحقیقاتی خود را در قالب پوستر همراه با مقالات چاپ شده، در غرفه ها چیده بودند. گروه داوران نیز، غرفه به غرفه برای ارزیابی کارهای تحقیقاتی آنها می گشتند. استاد راهنمای من هم، هر دم سر و کله اش پیدا می شد و می گفت من همین دور و برام. هیئت داوران به غرقه ما رسید، استاد راهنمایم غیبش زده بود. همان طور که داشتم از دستش حرص می خوردم، توضیحات لازم را دادم و به سوالاتشان هم جواب. بعد، به استادم اس ام اس زدم که داوران آمدند و رفتند، من هم دیگه دارم می رم. جواب نداد. الان زنگ زد و گفت که یه جلسه اضطراری در دانشگاه پیش اومده بوده و او مجبور شده سالن را ترک کنه! حالا جلسه چی بوده؟ تعدادی از دانشجویان دانشگاه، مبتلا به آنفولانزای خوکی (Swine Flu) شده اند، و دانشگاه از امروز به مدت یک هفته تعطیل است!! طبیعتا نمایشگاه و مراسم انتخاب برترین ها هم ملغی می شود! 

(۱/۳۰ ساعت بعد): یکی از دوستان هم به نقل از یکی از کارکنان "ایتما" گفت که تعداد ۴۴۰ مورد ابتلا به این ویروس، گزارش شده است !!؟؟؟؟؟!! 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 5:21 PM  توسط بهجت   | 

ماه مرداد هم سر رسید. عجب روزگار سریع می گذرد. چشم بر هم می گذاری، عمر به پایان می رسد. باید با هم بودن ها را پاس داشت. فاصله جدایی ها به نازکی تار موست، نادیده بگیری، از دست داده ای! هیچوقت تا این حد احساس نکرده بودم که زندگی خیلی کوتاهست و دل تنگی ها خیلی عمیق. خوش به حال آنانی که به راستی این موضوع را در می یابند، در کشاکش زندگی، دل به قدرت و لجبازی و انتقام نمی بندند و با هم بودن آدمیان را به جدایی و انفرادی بودن آنان ترجیح می دهند!
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 12:49 PM  توسط بهجت   | 

حدود ظهر پس از انجام پاره ای امور درسی و اداری، داشتیم از KL بر می گشتیم با دو تا از دوستان. خرید داشتند و مقابل فروشگاه "ماینز" پیاده شدند. ۲-۳ ساعت بعد یکی از آنها زنگ زد و گفت: الان کیف و تمام مدارک محتوی آن از جمله پاسپورت و بلیط پرواز به ایران (امروز عصر عازم ایران بود) را دزد برد! حالا چطوری؟ هنگام خرید در یکی از مغازه های "ماینز"، آقایی به او نزدیک می شود و می گوید: "Mr, your back is dirty!" او هم به کناری می رود تا ببیند چرا پشت لباسش کثیف است؟ متوجه می شود که ماده ای ژله ای مانند به پشت پیراهنش ریخته اند، ... بله، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 9:18 PM  توسط بهجت   | 

حدود یک ماه و نیم پیش (۳۱ می برابر ۱۰ خرداد) به یه عروسی دعوت شدم. گذاشته بودم که یه روزی سر فرصت، با آب و تاب، از این عروسی براتون بنویسم ولی متاسفانه چون دل و دماغ نوشتن رو نداشتم تا به امروز میسر نشد. حالا هم به گذاشتن چند تا عکس بسنده می کنم. فقط همین که معمولا عروسی مالایی ها خیلی ساده است و از ساز و دهل هم خبری نیست. بیشتر جنبه "مکان مکان" قضیه، یعنی همان دغدغه اصلی بشریت (خوراک و خوردن)، برایشان مهم است. ظاهرا صاحبان این عروسی از شرایط مالی خیلی خوبی برخوردار بودند، چون بریز و بپاش قابل توجهی دیده می شد (هر چند که عمرا به پای تجمل گرایی و ظاهر گرایی مراسم ایرانی های پولدار برسه). مراسم عروس کشان بدون هر گونه بوق و کرنایی، از منزل عروس در "کجنگ" تا محل نهار که باغ (Botanical Garden) در "پوترا جایا" بود، در خاموشی مطلق، انجام گرفت. اما خانواده داماد که در محل پارک مستقر بودند همراه با گروه سازهای محلی و خوانندگان به اصطلاح مولودی، به استقبال عروس و داماد و مهمانان خانواده عروس، آمدند. چند تایی هم با حرکات رزمی در مقابل عروس و داماد، مثلا، رقصیدند. نهار خیلی مفصلی هم به انضمام کادوهایی به رسم یادبود و برکت عروسی از جمله شاخه های گل مزین به تخم مرغ، کتاب دعا و ... به مهمانان خود اهدا کردند. 

Malaysian Bride & groom

Bridesmaid & Groomsman

 Traditional Music Group

Lunch time

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 10:31 AM  توسط بهجت   | 

این طرح زیبا با عنوان "ما بی شماریم" را در یکی از سایت ها دیدم، نمی دانم طراح آن کیست (ح. پورعابدین؟): 

Infinity

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 8:23 AM  توسط بهجت   | 

آشنایی با کمک های اولیه و پرستاری از افراد صدمه دیده، در موارد زیادی، می تواند از مشکلات جبران ناپذیر بعدی جلو گیری کند. مطلب آماده زیر را در http://persia7777.persianblog.ir/post/2/ دیدم و عینا اینجا می گذارم:

۱- خونسردی خود را حفظ کنید، مهمترین چیز حفظ خونسری است.

۲- به مجروح آب و مایعات ندهید. آشامیدن مایعات باعث افزایش خونریزی می شود.

۳- به هیچ وجه سعی در خارج کردن گلوله نکنید.

۴- دست کاری محل زخم، خونریزی را شدید و باعث عفونت می شود. تا فراهم شدن یک پارجه یا باند برای بستن زخم با فشار مستقیم روی محل ضایعه می توانید از خونریزی جلوگیری کنید.

۵- با یک باند یا پارچه تمیز روی زخم را ببندید (خیلی سفت نبندید که جلوی رسیدن خون به انتهای اندام را گرفته و انتهای اندام کبود شود). اگر خونریزی با بانداژ اولیه بند نیامد، روی همان بانداژ اقدام به بستن یک بانداژ دیگر کنید.

۶- تا جای ممکن از تماس خاک با محل زخم پرهیز کنید.

۷- مصدوم را در محلی گرم و دور از نور مستقیم خورشید نگه دارید.

۸- در صورت سرگیجه و یا گیجی شخص مصدوم، سر او را پایین تر از بدن قرار دهید تا خون کافی به مغز برسد.

۹- خون رسانی به محل اصابت گلوله را تا حد ممکن مسدود نمایید، اما تا حدی که خون رسانی به طور کامل قطع نشود.

۱۰- اگر جراحت خیلی شدید است هر یک ساعت، حدود 5-10 دقیقه مسیر خون رسانی را باز کنید، سپس مجددا ببندید.

۱۱- هیچ گاه اقدام به خارج کردن شئی فرو رفته در بدن، مثل چاقو، نکنید چون باعث خونریزی و مرگ بیمار می شود. با پانسمان چاقو را در بدن ثابت کرده و فرد را سریعا به بیمارستان برسانید.

۱۲- در صورت تیر خوردن به ستون فقرات (کمر و گردن)، عضو مصدوم را توسط کیسه شن (یا هر چیزی شبیه آن) ثابت نگه دارید که باعث صدمات نخاعی نشود. برای بستن کیسه شن دور عضو مصدوم از کمربند، طناب یا پارچه می توانید استفاده کنید. در حمل مصدوم دقت کنید که کمترین حرکت به بدن او داده شود.

۱۳- در صورت اصابت گلوله به سینه، ریه هوا کشیده، خون وارد ریه شده و باعث خفگی شده و مصدوم در عرض 1 تا 2 دقیقه جان می بازد (Sucking wound). بنابراین: ۱- لباس را از روی زخم کنار بزنید. اگر لباس به داخل زخم فرو رفته، نمی خواهد آن را از زخم بیرون بکشید.  ۲- با دست روی محل ضایعه، فشار وارد کنید (می توانید دست مصدوم را روی زخم بگذارید). ۳- یک پارچه یا گاز یا باند را کاملا به وازلین، کرم یا روغن آغشته کرده و روی زخم فشار دهید تا جایی که هوا نکشد. می توان از یک تکه نایلون یا فویل تمیز هم استفاده کرد ( این تکه باند یا نایلون باید حداقل 4-5 سانتی متر از طرفین زخم بزرگتر باشد). ۴- برای محکم کردن این پانسمان می توانید ازهر نوع چسب نواری استفاده کنید. سه طرف پانسمان را به خوبی روی بدن بیمار با چسب ثابت کنید و یک طرف را آزاد بگذارید. اگر چسب در اختیار ندارید بعد از گذاشتن باند آغشته به وازلین روی محل را با باندپیچ کنید.

 

اگر گلوله از یک طرف وارد و از طرف دیگر بدن خارج شده باید آن طرف را هم کاملا بپوشانید. ۵- سپس مصدوم را به بغل و سمتی که تیر خورده بخوابانید و یا حمل کنید.

۱۴- صدمات داخلی در اثر ضربه، مثلا باتوم یا چماق، ممکن است منجر به خونریزی داخلی در اثر پارگی اندامهای داخلی بدن مثل کبد و طحال شود. صدمات داخلی  به علت عدم وجود خونریزی واضح، دیرتر تشخیص داده شده و درمان می شود که در نتیجه باعث مرگ و میر فراوان می شود. در این مواقع علائمی مثل: ۱- درد شدید بخصوص در لمس محل ضایعه، ۲- سفت و سخت شدن عضلات شکم، ۳-   بالا آوردن خون، سرفه خونی و در موارد شدید با علائم کاهش شدید فشار خون مثل سرگیجه، تاری دید و شوک تظاهر می کند. در این مواقع بیمار را خوابانده در صورت امکان پاها را بالا بگیرید. هیچ آب و یا غذا به بیمار ندهید. بیمار را گرم نگه داشته و سریعا به بیمارستان برسانید.

۱۵- در صورت وجود علائم زیر، احتمال ضربه مغزی بالاست و مصدوم را به بیمارستان برسانید: ۱- خونریزی از هر محلی از سر و صورت، بینی، گوش  ۲- سردرد، سرگیجه، تهوع و استفراغ  ۳- کبودی دور چشم  و کبودی پشت گوش. در صورت مواجهه با ضربه حاد به سر و صورت، اولین اقدام اطمینان از این است که مصدوم می تواند نفس بکشد. اگر جسم خارجی (آدامس؛ دندان مصنوعی و ...) در دهان بیمار هست خارج شود. سپس جلوگیری از خونریزی در قدم بعدی و جلوگیری از ورود خون به راه هوایی و انسداد آن مد نظر قرار گیرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 6:5 PM  توسط بهجت   | 

The nimbus of light around his head

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 9:25 AM  توسط بهجت   | 

الان در بدترین شرایط از نظر وضعیت درسی ام هستم، بایستی از درسی که خوانده ام، کاری که انجام داده ام، ادعایی که می کنم دفاع کنم! از خوش شانسی یا بد شانسی، کارم را باید Prof. Rozman تایید کند! هم او که غولی است در زمینه ای که کار می کنم. از من می خواهد که تئوری بدهم. کار آسانی نیست! ولی با این ذهن مغشوش، مگر دل و دستم به کار می رود؟

از بس به صفحات اینترنت و تلویزیون خیره شده ام، چشمانم خشکیده است، تماشای صحنه هایی از حوادث ایران، بغض را می فشارد و فشار مضاعفی به چشم خشک شده وارد می کند! گاهی فکر می کنم برای کسی چون من که متعلق به نسلی است که واقعیت ها و الفاظی مانند زندانی، شهادت، انقلاب، اعدام، جنگ، بمباران، اسیر، جانباز، معلول، شیمیایی، ... را به وفور شنیده و با آنها زندگی کرده است، چه فرقی می کند که چه کسی بر مسند قدرت تکیه زند؟ ولی مهم است که حرمت افراد را به عنوان یک شهروند پاس بدارند، به سخره نگیرند و اگر به پای صندوق های رای می کشانند و به عنوان مشتی از خروار در جهت خواسته های خود اعلام می کنند، واقعیت را نیز بگویند. آیا این خواسته که می گویند: "?Where is my vote" یا "Get my vote back for me" واقعا خواسته ای غیر شرعی، غیر قانونی و غیر انسانی است؟ و مستحق این رفتار؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 5:39 PM  توسط بهجت   | 

اول به سراغ یهودی ها رفتند                     من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم.

پس از آن به لهستانی ها حمله بردند        من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم.

آن گاه به لیبرال ها فشار آوردند                من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم.

سپس نوبت به کمونیست ها رسید         کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم. 

سر انجام به سراغ من آمدند                  هرچه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند. 

برتولت برشت ( Bertolt Brecht)، شاعر، کارگردان تئاتر و نمایشنامه نویس آلمانی 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 0:43 AM  توسط بهجت   | 

اولین شوک انتخابات امروز وارد شد. حدود ۹:۳۰ صبح رفتیم دانشگاه UPM برای رای دادن. موقعی که برگه را گرفتم دیدم علاوه بر نام داوطلب ریاست جمهوری، کد داوطلب را هم بایستی نوشت. از جناب آقای "نقدی" که از طرف سفارت ناظر این حوزه سیار معرفی شده اند، پرسیدم جریان این شماره چیست؟ پلاکاردی را که روی دیوار محل اخذ رای نصب شده بود، نشان داد که شامل نام داوطلبان و شماره آنان به ترتیب از ۱ تا ۴ بود (۱ برای آقای احمدی نژاد، ... و ۴ برای آقای موسوی). انبوه دوستانی که مشغول رای دادن بودند، همین شماره ها را در برگه خود نوشتند! الان دوستم زنگ زد که چه نشسته ای! هر یک از داوطلبان دارای کدی غیر از ۱ تا ۴ هستند!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 7:2 PM  توسط بهجت   | 

دو روز بیشتر تا برگزاری دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری در ایران نمانده و عجب شور و حالی همه را در بر گرفته است. خدا کند که مانند بسیاری از اوقات، فقط حامل احساساتی چند روزه نباشد و بر پایه های عقل و منطق بیشتری استوار باشد. به هرحال، درنگ نباید کرد و همگام با دیگران به یاری ایران شتافت. اینجا در مالزی هم، بیشتر عزیزان هموطن خود را برای شرکت در انتخابات آماده می کنند. به نقل از سایت سفارت جمهوری اسلامی ایران، مکان های اخذ رای عبارتند از:

1- صندوق ثابت شماره 1 سفارت جمهوری اسلامي ايران کوالالامپور

2- صندوق ثابت شماره 2 مجتمع آموزشي امام خميني (ره) کوالالامپور

3- صندوق ثابت شماره 3 دانشگاه MMU سايبرجايا

4- صندوق ثابت شماره 4 دانشگاه UTM شهر جوهربارو

5- صندوق ثابت شماره 5 دانشگاه USM شهر پينانگ

6- صندوق ثابت شماره 6 هتل شانگريلا در سنگاپور

7- صندوق سيار شماره 1

الف: دانشگاه UPM روبروی کتابخانه مرکزی
                                     از ساعت 08:00 الي 11:00
.
ب
 : مسجد DESA MINIUM                                       از ساعت 11:30 الي 13:30
.
ج 
 : JUTA MINES                                                  از ساعت 14:00 الي 16:00
.
د
   : SOUTH CITY BLOCK C                                     از ساعت 16:30 الي 18:00

8- صندوق سيار شماره 2

الف: دانشگاه UM                                             
     از ساعت 08:00 الي 11:00
.
ب
 : دانشگاه UCSI                                                 از ساعت 11:30 الي 14:30
.
ج 
 : دانشگاه APIIT                                                از ساعت 15:00 الي 18:00

9- صندوق سيار شماره 3

الف: دانشگاه SUNWAY                                      
    از ساعت 08:00 الي 12:00
.
ب
 : کالج KBU                                                        از ساعت 12:30 الي 15:00
.
ج 
 : کالج KDU                                                        از ساعت 15:30 الي 18:0

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 9:39 AM  توسط بهجت   | 

این روزها بیشتر دانش آموزانی که موفق به گذراندن دوره پیش دانشگاهی خود شده اند، به دنبال دریافت پذیرش از دانشگاه هستند. شاید اندک اطلاعات زیر بتواند کمکی باشد. تا آنجایی که می دانم ۶ دانشگاه دولتی مالزی عبارتند از: USM، UPM ،UKM ،UM (در جزیره Pinang است)، UTM (در شهر Johor Bahru) و UiTM (در شهر Shah Alam). همه این ها، وب سایت های خوبی دارند که اطلاعات مفیدی را به خوانندگان خود می دهند. هر یک از این دانشگاه ها در برخی زمینه ها قوی تر از بقیه هستند، مثلا UKM در امور پزشکی، USM در Science و ... علاوه بر دانشگاه های دولتی، تعدادی دانشگاه نیمه دولتی دارند مثل "دانشگاه کوالا لامپور" و تعداد زیادی نیز دانشگاه خصوصی. چند تایی از این دانشگاه های خصوصی هم می توانند بعدا دانشجوی خود را به محل اصلی دانشگاه انتقال دهند مثل "موناش استرالیا" یا "ناتینگهام انگلیس" که بایستی به جای پیش دانشگاهی، Fundation آنجا را خواند. در واقع برای پذیرش آسان، "فاندیشن" خواندن یا گذراندن پیش دانشگاهی ایران خیلی مهم نیست، آنچه مهم است دارا بودن ۱۲ سال تحصیلی کامل با نمرات خوب و نمره زبان می باشد. معمولا پذیرش گرفتن از دانشگاه های خصوصی راحتتر است ولی برای دانشگاه های دولتی به دلیل محدودیت پذیرش دانشجوی بین المللی در مقطع لیسانس و سطح علمی بالاتر، ممکن است سختتر و کمی زمان بر باشد. در حال حاضر (و بر خلاف سال های قبل تر)، حتما بایستی مدرک پیش دانشگاهی ضمیمه مدارک باشد. البته کسانی که معدل دیپلم و معدل سال های دبیرستان و همچنین ترم یک پیش دانشگاهی بالایی داشته باشند، می توانند برای تمامی دانشگاه های خوب مالزی یا کشور های دیگر اقدام کنند به شرط آن که از نمره زبان (مثلا IELTS) معقولی هم برخوردار باشند ( ۶ برای مالزی و دانشگاه های خوب کشورهای دیگر، ۵/۶ برای دانشگاه های خیلی سطح بالای کشور های دیگر، ۷ برای کمبریج و آکسفورد).

همان طور که قبلا هم نوشتم، به نظر می رسد تفاوت چندانی بین دانشگاه ها نباشد اگر دانشجو خود فعال و علم طلب باشد. با این حال، فکر می کنم برای مقطع لیسانس که تازه دانشجو می خواهد پایه های علمی خود را محکم کند و تجربه جدی هم در امور تحقیق و پژوهش ندارد، نقش استاد و امکانات بسیار تعیین کننده است نسبت به مقاطع بالاتر. شاید در مواردی، دانشگاه های مطرح ایران، نسبت به اینجا برتری داده شوند، دانشگاه های مطرح دنیا هم که جای خود را دارند!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 9:23 PM  توسط بهجت   | 

ماه خرداد است و موسم امتحانات بچه ها. در کتاب فارسی یکی از آن ها خواندم از قول خواجه نصیر توسی (طوسی در کتاب های ما) ریاضی دان، نویسنده و ستاره شناس بزرگ ایرانی: "جامعه برای حفظ خود به ۳ چیز نیازمند است: شمشیر، قلم و دینار". و به یاد آوردم ماه خرداد است و انتخاباتی در پیش. علاقه ای به سیاست و سیاست بازی ندارم ولی کشورم را دوست دارم. چیزهایی که اینجا با چشم خود می بینم، مشوق مطمئن تری برای روز شماری انتخابات است. کاری به داستان "شمشیر" خواجه ندارم ولی "قلم و دینار" را می بینم که چگونه دارد از کشور خارج می شود و کسی هم ککش نمی گزد. هر که در هر آنچه که فکر می کند توانایی دارد شال و کلاه می کند و از کشور بیرون می زند. سرمایه، علم و دانش، هنر، شجاعت و ریسک پذیری، ... همو طنان ما به بهانه های مختلف نصیب خارجیان می گردد.   

چون باور می کنم که می توانیم تاثیر گذار باشیم و باور دارم که آدمی به امید زنده است، به امید آینده ای بهتر در انتخابات شرکت می کنم و به کسی رای می دهم که لااقل دلش برای "قلم و دینار" مملکت بسوزد. شاید بتوان آب رفته را به جوی باز گرداند.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 0:12 AM  توسط بهجت   | 

 به مناسبت روز مادر که یکشنبه پیش بود، امروز در مدرسه پسرم مراسم شعر، دکلمه و ... برگزار شد و ما صاحب شاخه گل رز دیگری شدیم. بر خلاف روز مادر پار سال  و همچنین پیار سال، خدا را شکر امسال به خیر و خوشی گذشت. از کلاس پسرم خواسته شده بود تا هر کدام انشایی در مورد مادر بنویسند. پسرم هم  مطلب زیر را نوشته بود که به عنوان بهترین انشای منتخب کلاس، امروز در جمع مادران، آن را برای همه خواند:

 To me and my sister she is called madar in our language or mummy in English. To others she is called Behjat. She is the dearest person to me simply because she has always been guiding me from wrong to right. That is why I appreciate her a lot but one day in a year is not enough for her and I think that since she always helps me, every single day should be mother’s day. She instills religious values and she is great at managing household chore and she is also doing her PhD but though she is busy she never neglects us. That is why I love my mother a lot.

آرزوی خوشبختی و عاقبت به خیری برای همه بچه های عالم و دو بچه عزیز خودم می کنم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 5:38 PM  توسط بهجت   | 

هی دارم فکر می کنم چیزهایی که طی مدت مالزی بودنم، دیده ام و به نظرم قابل تامل رسیده، از قلم نیندازم و اینجا ثبتش کنم! مدتهاست که می خواستم راجع به "وفای به عهد" بنویسم. یکی از روش های تحقیق به ویژه در حوزه علوم انسانی، تهیه پرسشنامه و نظر سنجی افکار عمومی است. تقریبا ماهی نبود که پرسشنامه ای از طریق دانشجویی، همسایه ای،...به دستم نرسد. تمامی صاحبان این پرسشنامه ها هم در صفحه اول می نوشتند یا تذکر می دادند که در صورت تمایل، ایمیل خود را بنویسید تا از نتایح این تحقیق بهره مند شوید. از آنجایی که به موضوعات علمی علاقمندم و به نظرم تمام حوزه های علوم قابل توجه هستند، وقت می گذاشتم و سعی می کردم در حد توانم آن ها را درست جواب دهم. گاهی اوقات برخی از این موضوعات به خصوص در زمینه های روانشناسی و جامعه شناسی واقعا جالب بودند و دلم می خواست ایمیلی از صاحب تحقیق دریافت کنم. ولی نشون به اون نشونی که حتی یک نفر از این متعهدین، وفادار به عهد از آب در نیامد. اما، از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، سال گذشته از طریق ایمیل، یک Questionnaire از آقای مولودی، یکی از دانشجویان UPM، دریافت کردم. من هم طبق عادتم، سعی کردم خالصانه و صادقانه آن را پر و در اسرع وقت ارسال کنم. ۱-۲ روز بعدش، ایمیلی رسید که ایشون Workshop نیم روزه ای با عنوان "How to give smart presentation ..." در دانشگاه برگزار می کند. کسانی که Questionnaire را پاسخ داده اند می توانند به طور رایگان در این کلاس شرکت کنند. شرکت کردم، جالب بود، به نکته های خوبی اشاره شد. حالا، حداقل برای قسم خوردن هم که شده، می توانم بگویم از میان این همه، یک نفر متعهد از آب در آمد!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:27 AM  توسط بهجت   | 

هیچوقت شده از خود بپرسیم تا کی؟ تا کی فرار می کنیم از خودمان، دولتمان، مملکتمان، فرهنگ مان، ...؟ چرا هر چه بیشتر حرف می زنیم عقبتر می مانیم؟ از چه فرار می کنیم؟

چه زمانی که ایران بودم و چه الان در میان بیشتر ایرانیانی که اینجا می بینم، از طرفدار دو آتشه دولت گرفته تا منتقد دولت و بی خیال یا بیزار از دولت، همه یه جوری می نالند و ناراحتند. انتظار معجزه دارند. بیشترشان خود را روشنفکر می دانند، به خوبی از همه چی سخن می گویند و به نوعی صاحبنظرند، اما ساده ترین مسایل اجتماعی را رعایت نمی کنند، می خواهند از همه چی همه آدمها سر در آورند البته نه از سر کنجکاوی علمی یا جامعه شناسی! مثلا اگر کسی شنا می کند باید دانست او کیست، حتی اگر به سلب آرامش او منجر شود، اگر کسی لباسی غیر از آنچه ذهنییت طرف می پسندد در بر دارد، باید آنقدر نگاه چپ چپ یا راست راست تحویلش داد تا طرف ...  پس درد ما فقط دولتمردان ما نیستند، درد ما فرهنگی است که با آن خو گرفته ایم، نمی خواهیم تغییر کنیم، سختمان است! هی کار خود را توجیه می کنیم! هر جا کم می آوریم گردن سیاستمداران می اندازیم و هر جا نیاز به تایید داشته باشیم به به و چه چه به راه می اندازیم که ما فرزند کوروش ایم، نوه فلانیم و نتیجه آن یکی! عادی زندگی نمی کنیم، می خواهیم قهرمان باشیم، اوج بگیریم در حالی که گاه به نظر می رسد الفبای زندگی را خوب نیاموخته ایم. یا برای ترس از جهنم رفتار کرده ایم یا برای بدست آوردن بهشت تا حدی که رفتار معمولی و انسانی هم نداشته ایم! گاه همرنگ جماعت شدن برایمان اصل بوده است و گاه خوش جلوه نمودن در برابر هر که و هر چه غیر از درونمان! به هر حال خودمان نیستیم، این را باید دریافت و درمان کرد. مثلا از این که در جامعه بی عدالتی هست همه ناراحتیم اما فقط تا وقتی که به خودمان جفا می شود، به محض این که دری به تخته ای خورد و شرایط ما بهتر شد، بی عدالتی برای دیگران فراموش می شود. 

شاید دنیای مجازی، فرصت خوبی برای تمرین و بهبود خیلی از رفتارها باشد. تمرین کنیم تا یاد بگیریم به جای آن که خود را تحمیل کنیم، بتوانیم دیگران را با هر شرایطی که دارند، تحمل کنیم! تسلط بر خود را بیاموزیم. دعوت به فکر کردن، صداقت، آرامش و شادی را به یکدیگر هدیه دهیم.

ما می توانیم بر پیرامون خود تاثیر گذار باشیم اگر هراسی به دل راه ندهیم و آرام و محترم زندگی کنیم! ما می توانیم تاثیر گذار باشیم اگر برای دل خودمان زندگی کنیم و موفقیت و آرامش دیگران را جزیی از جریان زندگی عادی خود بدانیم. ما می توانیم تاثیر گذار باشیم اگر رعایت حقوق دیگران را لازمه جریان زندگی طبیعی خود بدانیم. ما می توانیم تاثیر گذار باشیم اگر به جای سرکشی به امور دیگران، به خود و درون خود بپردازیم، توانمندی هایمان را بشناسیم و همگام با جریان زندگیمان، دیگران را کمک کنیم تا خود نیز تعالی یابیم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:20 PM  توسط بهجت   | 

این روزها که نیم سال تحصیلی دیگری رو به اتمام است، خیلی از دانشجویان تلاش می کنند تا قبل از deadline مقرر شده توسط  SGS - همان GSO سابق- پایان نامه خود را تحویل دهند (Submit). حدود ۲ ماهی است که مقررات جدیدی به ضرر دانشجویان و برای اثبات سرعت عمل کارمندان مجموعه فوق و دریافت استاندارد ISO، تصویب شده است. البته برای دانشجویانی که در جریان این مصوبه قرار گیرند و  فرصت کافی داشته باشند، تفاوت زیادی نخواهد کرد.

به هر حال، موضوع از این قرار است که قبلا دانشجو هر زمانی که اراده می کرد می توانست پایان نامه خود را submit کند (با تحویل فرم Thesis Submission for Examination- GS15a)، به شرط آن که حداقل ۳ ماه از تاریخ تحویل فرم GS14a (فرم اعلام آمادگی دانشجو Notice of Thesis Submission) گذشته باشد. این مدت حداقل ۳ ماه، فرصتی بود برای این که ارزیاب های (Examiners) پایان نامه از داخل یا خارج مالزی تعیین شوند. اما تقریبا کسی به یاد ندارد که در طول جیات GSO به ویژه پس از هجوم دانشجویان بین المللی، این امر تحقق یافته باشد. در موارد متعددی، مدت زمان صرف شده پس از تحویل فرم GS14 تا دفاع دانشجو، بیش از مدت زمانی بوده است که او صرف انجام کار علمی خود کرده است! علت به موضوعات مختلف بر می گشت از جمله تایید نشدن به موقع کمیته ارزیابان (Examiners Committee) که تایید اولیه آن چرخه ای است بین استاد، دانشکده و SGS. این تایید اولیه بایستی در دو جلسه کاملا متفاوت SGS که هر کدام هم فقط ماهی یک بار تشکیل می شود، به تایید نهایی برسد یا به اصطلاح Approved شود.  

  طبیعی است که اعتراضات انفرادی زیادی به این موضوع می شد ولی گوشی بدهکار نبود. تا این که قضیه افزایش کیفیت کار دانشگاه و گرفتن استاندارد های جهانی در تمامی بخش های آن که به شدت تعقیب می شود، به SGS رسید. این ها هم برای این که نشان دهند دقیق هستند و اتلاف وقت ندارند، گفتند ما زمانی فرم GS15 شما را تحویل می گیریم که ارزیاب های شما در آخرین جلسه SGS به تصویب رسیده باشد. از آن زمان به بعد قول می دهیم تمامی پایان نامه ها ۳ ماهه به مرحله دفاع برسند.

بنابراین، مهمتر از تحویل پایان نامه به SGS، مطمئن شدن از نهایی شدن کمیته داوران در چرخه اول و سپس چرخه SGS است.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 3:45 PM  توسط بهجت   | 

والله امروز یه حادثه عجیبی برامون پیش اومد که با این که چند ساعتی ازش گذشته، هی می گم خواب بود یا بیداری؟ موضوع از این قراره که ساعت ۴ عصر، پسرم در محل هتل ایستانا (Istana) امتحان عملی موسیقی داشت که از چند ماه پیش ثبت نام شده بود و سر ساعت باید به اونجا می رسید. این امتحان سالی ۱-۲ بار از طرف انجمن مدارس موسیقی لندن (The Associated Board of the Royal Schools of Music) در مالزی انجام می شه. حدود ساعت ۲:۳۰ بعدازظهر، درست وقتی که می خواستیم از خیابان اصلی مقابل هتل به سمت خیابان فرعی نزدیک هتل بپیچیم تا به محل پارکینگ برویم، گوشه سمت راست ماشین خورد به گوشه سمت چپ یه Myvi نقره ای رنگ. 

راننده ماشین که آقایی حدودا ۶۰ ساله چینی مالایی بود، از ماشین پیاده شد، داد و هوار کنان هی تند تند با کلمات منقطع گفت: "Islamic People" ،"Al-Qaeda" ،"Immigration Office" ،"pass" ،"Deport"... ما هم که فکر می کردیم این آقا میاد که راجع به خسارت احتمالی، بیمه و ... صحبت کنیم، مثل برق گرفته ها فقط می گفتیم "Calm Down" ،"Please Calm"! اول فکر کردیم داره کولی بازی در میاره تا از زیر خسارت دادن در بره. ولی آخه ما اصلا قصد خسارت گرفتن نداشتیم، یعنی اگه اون از ماشین پیاده نمی شد ما هم پیاده نمی شدیم! ... بعد هم داد زنان گفت "show me your driving licence, passport". گفتیم تو گواهینامه تو به ما نشون بده، دوباره در حالی که دستاشو به حالت ایجاد درگیری تکان می داد، داد زد "Me, Malaysian, here is Malaysia". ما هم گفتیم خوب به پلیس زنگ بزن بیاد، ما در جضور پلیس، گواهینامه و پاسپورت را نشون می دیم. موبایلشو در آورد، یه خرده با دگمه هاش ور رفت و گفت شما زنگ بزنید، چرا من زنگ بزنم؟ گفتیم آخه مگه مملکت تو نیست؟ تو زنگ بزن! مثل حالت دیونه ها رفت تو ماشین، در حالی که می گفت "Immigration office" و "Deport"...! ما هم برای احتیاط، شماره ماشینوشو برداشتیم و می خواستیم حرکت کنیم که دوباره هوار زنان اومد پایین و داد زد: گواهینامه تو نشون بده! از پشت شیشه، گواهینامه رو نشون دادیم. در حالی که همچنان ما را "Islamic People" و "Al-Qaeda" خطاب می کرد، سوار ماشینش شد و رفت!

ما هم رفتیم پارکینگ هتل، پارک کردیم و به محل امتحان رفتیم. پس از پایان امتحان، با جناب آقای نور (دبیر اول سفارت) تماس گرفتیم و نظر ایشون را جویا شدیم. پیشنهاد کردند که به پلیس "report" دهیم. بنابراین، نامه ای تهیه کرده و به نزدیکترین اداره پلیس تحویل دادیم. نوشتیم با این که به ما توهین کرد، سرو صدا و... به راه انداخت ولی ما می بخشیمش، به ماشین ما خسارت وارد کرد از آن هم صرفنظر می کنیم، اما می خواهیم که شما گزارش ثیت شده ای از ما داشته باشید برای جلوگیری از اتفاقات احتمالی بعدی! گزارش ما را تحویل گرفتند، همان را خودشان مجددا در فرم های مخصوص تایپ کردند و یه نسخه هم به ما دادند. در دفترشان هم به مالایی چیزهایی نوشتند. فقط برخی از اعدادی را که در مقابلش RM (رینگیت) نوشته شده بود، تشخیص دادیم. حالا جالب می شه اگه برامون جریمه هم بیاد در خونه! هم توهین بشنو، هم خسارت ببین و هم جریمه شو!!!!!!!!!!! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:19 PM  توسط بهجت   | 

ظاهرا قرار است برنامه هایی به مناسبت تولد حضرت محمد (ص)- از فرصت استفاده کرده و این مناسبت را به همه دوستداران آن حضرت تبریک می گویم- در دانشگاه UPM برگزار شود. مسابقه والیبالی هم برای خانم ها، روز یکشنبه (۱۵ مارچ)، ۹ صبح، در زمین والیبال (مقابل کالج ۲) در نظر گرفته شده است. علاقمندان می توانند شرکت کنند.

** خبر تکمیلی (یکشنبه ۲۵ اسفند): مسابقه والیبالی برگزار نشد. یا خبر از بیخ و بن غلط بود- یا در فکر درست بود، در عمل مشکل داشت- یا دلشان واقعا می خواست یا اصلا دلشان واقعا نمی خواست که باشد- یا اصلا یکی می خواست بقیه را فیلم کند- یا .... اگر شما هم چیزی دستگیرتان شد، بگید بد نیست!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 8:45 AM  توسط بهجت   | 

امسال، چهارمین عید نوروزی خواهد بود که در مالزی به سر می برم. اولین سال (نوروز ۸۵)، دانشجوی ترم یک بودم و همان روز سال تحویل، امتحان درس "Food Engineering and processing" داشتم. آن روزها ابتدای شروع هجوم دانشجویان ایرانی به مالزی بود و هنوز اساتید، با فرهنگ ما خیلی آشنایی نداشتند. سال دوم (نوروز ۸۶)، تایلند بودم. سال بعدش (نوروز ۸۷)، مال باخته و ناکام از سفر به ویتنام گذراندم.

امسال (نوروز ۸۸) و احتمالا آخرین نوروز در مالزی، با آرزوهایی سرشار از شادی و سلامتی برای تک تک شما، به استقبال سال نو می روم. آرزوهای خوب برای دیگران داشتن، حداقل کاری است که  هنوز می توان از صمیم قلب و در خلوت دل انجام داد!

غیر از این ۴ نوروز، و نوروز ۱۳۷۷ که سوریه بودم (همان سالی که پسرم قرار بود به جمع ما اضافه شود)، بقیه نوروزها در ایران بوده و بیشترش را به ایرانگردی پرداخته ام. جا جای آن را می شناسم. ایرانی پر از جاذبه، تنوع طبیعی، ۴ فصل زیبا، ... دوستش دارم و دلم برایش می سوزد. کاش ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 1:44 PM  توسط بهجت   | 

در خبرها، از جمله اینجا آمده است که دیروز تظاهراتی در KL در اعتراض به تدریس دروس علوم و  ریاضی در مدارس به زبان انگلیسی، انجام گرفته است. فکر می کنم مالایی ها هم خوشی داره می زنه زیر دلشون. ما می نالیم از اینکه چرا هیچ آموزش رسمی و جدی و نتیجه بخش در یادگیری زبان های دیگر در سیستم آموزشی ما نیست، اینها دارند و قدرش را نمی دانند!
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 5:42 PM  توسط بهجت   | 

اومدم یه چیزی بنویسم یادم افتاد که فقط ۱۳ روز به عید مانده است. بهتر است تدارکات سبزه را چید. امسال می خواهم ماش (از حبوباتی که تو مالزی فراونه) سبز کنم.
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 7:45 AM  توسط بهجت   | 

چند روز پیش، مراسم پاسداشت ۳۰مین سالگرد پیروزی انقلاب ایران در هتل فلامینگو مالزی بود. طی این مراسم، نتایج مسابقات ورزشی به نام "جام فجر" نیز اعلام شد که مانند همیشه فقط آقایان را در بر می گرفت. البته در آگهی مربوط به این مسابقات، از هر دو تیم زنان و مردان نام برده شده بود. شاید برای آرایش آگهی، لازم بوده است. کاش نسل دخیل در انقلاب، لابلای درگیرهای سیاسی و قدرت فراموش نکنند تا به نسل های بعدی بیاموزند که زنان هم در این انقلاب نقش داشتند و اگر سهم آنان بیش از مردان نبوده است ، کمتر از آنان هم نبوده است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 12:20 PM  توسط بهجت   | 

حدود ۱-۲ هفته پیش، "ایمیلی فورواردی" از یکی از دوستان دریافت کردم با عنوان "حکایت آن پادشاه که ... را ممنوع کرد". شاید ظاهر نامناسب داشته باشد، اما بی محتوی هم نیست. در صورتی که تا به حال آن را نخوانده اید، می توانید در ادامه مطلب ببینید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 6:6 PM  توسط بهجت   | 

امروز با عجله داشتم از کنار تالاب بزرگ دانشکده مهندسی - به دلیل تعطیلات بین ترمی، تقریبا پرنده در آن پر نمی زد- به طرف ماشین می رفتم که یهو یک آقای جوان ایرانی کاملا سیاه پوش با موهای نسبتا بلند روبرویم سبز شد، سلام داد، احوالپرسی کرد و سریع پرسید موبایل تونو می دین من یه زنگی بزنم؟ چیزی نگفتم، با تعجب نگاهش کردم! پرسید "کردیت دارین؟" گفتم: "بله! به کی می خواین زنگ بزنین"؟ انگار که بهش برخورده باشه گفت به دوستم! دوباره فقط نگاه کردم. گفتش: "نور مایند"، اشکالی نداره! من هم رامو کشیدم و با سرعت رفتم طرف ماشین. راستش آنقدر این ماجرا سریع اتفاق افتاد که نتونستم تصمیم بگیرم، حالا از اون موقع عذاب وجدان گرفتم که چرا موبایلمو ندادم زنگ بزنه! شاید مشکلی داشته! اما از طرف دیگه، از بس هر روز ماجراهای جور واجور می شنوم که آدم می مونه آیا به کسی اعتماد بکنه یا نه؟ 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 4:53 PM  توسط بهجت   | 

از دارایی های مالزی، وجود انواع مارهای درشت و کوچک، سمی و غیر سمی، بسیار خطرناک و معمولی است. ۱-۲ هفته پیش، همسرم مار مرده ای را - به گمانش مار معمولی - در محوطه پشتی ساختمان دیده بود که ظاهرا چرخ ماشینی به عمر او پایان بخشیده بود. چند روز پیش هم یکی از همسایه های ایرانی که معمولا ورزش عصرانه دارد، مار زنده ای را که به گمانش "مار کبری" بوده، در همان محل می بیند. تقریبا روزی نیست که کودکان در این محوطه به هیاهوی کودکانه خود نپردازند. بهتر است مراقب باشیم. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 5:53 PM  توسط بهجت   | 

 "بسته های آموزشی روشنفکری در ۵ دقیقه":
اولين اصل، يادگرفتن تعدادي لغت پرملاته! هرچی بيشتر بدونيد بهتره اما اگر سختتونه، همين چهارتا رو حفظ كنيد: سيناپس ، پارادايم، نوستالژيك و ديالكتيك .معني اش زياد مهم نيست فقط كافيه هر چند جمله در ميون مقداري از اين كلمات- به ميزان دلخواه- بكار ببريد البته موظب باشيد  دز آن را زياد بالا نبريد كه تابلو مي شود! 
ريش پرفسوري گرچه اپيدمي شده ولي هنوز هم جواب مي ده! ريش پروفسوري مي تونه يك كارگر افغاني رو به يك شهروند فرهيخته تبديل كنه!
غر بزنيد! غر زدن به وضع مملكت يكي از اركان مهم و شايد مهمترين ركن روشنفكري باشه. به هر چيزي كه به فكرتون مي رسه غر بزنيد، مهم نيست به چي، فقط غر بزنيد مثال: اگر بارون نمياد از بارون هاي لندن تعريف كنيد و بر پدر مملكت بي آب و علفمون  لعنت بفرستيد! اگر بارون مياد از هواي صاف و آفتابي تگزاس تعريف كنيد و بگيد :" تف به اين مملكت گل و شل"!  
مدام از پيشرفت خارج تعريف كنيد! طوري كه انگار 80 سال توي لس آنجلس زندگي كرده ايد .مثلاً بگيد اونجا نون بربري تو بسته بندي هاي استريل عرضه ميشه! 
كراوات خيلي مهمه حتي اگه مي خواهيد تا سبزي فروشي سركوچه برويد كراوات بزنيد. حتي اگر مي خواهيد با پيژامه برويد باز كراوات را بزنيد!  
اگر در مهماني خواستيد دستشويي برويد و آنجا دستشويي فرنگي نداشتند به شدت از صاحبخانه گلايه كنيد و خودتان را ناراحت نشان دهيد. 
پيتزا ديگه دمده شده، سعي كنيد اسم غذا هايي رو حفظ كنيد كه بقيه حتي نمي تونند تلفظش كنند. مثال: فوندي بورگينيون، تاوزند آيلند و... البته اگر توي رستوران بوديد قبل از به زبان آوردن اين كلمات ابتدا دستتون رو داخل جيبتون كنيد و يك چرخ بدهيد اگر به چيزي برخورد نكرد احساس تشنگي كنيد ويك ليوان آب سرد سفارش بدهيد!
داشتن يك وبلاگ ضروريه . البته اگر هنوز فرق بين كيس و مانيتور رو نمي دونيد برويد به پاراگراف بعدي! قالب وبلاگ بايد حتماً سياه باشه. سياه نمادي است از خفقان ژرفناي دروني و فريادي از فراسوي فراخناي تاريكي هاي ظلمانی! اسم وبلاگ هم بايد يكي از اين ها باشد: فرياد بي صدا، اسير حجم خلوت بي كسي، غريب غروب غربت غارغار! براي مطالب توش هم ميتونيد يك كتاب از ... بگذاريد بغل دستتون و هر هفته يه صفحه ازش رو تايپ كنيد بريزيد تو حلق وبلاگ! 
از زمان قدیم خيلي تعريف كنيد. مخصوصاً بگيد اون موقع همه چيز خيلي ارزون بوده مثلاً تويوتا كمري 3 قرون بوده! البته سعي كنيد مثال بهتري بزنيد. 
و ......
** از ایمیل های فورواردی
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 7:15 PM  توسط بهجت   | 

ارائه مقاله و چاپ آن در مجلات معتبر علمی هم داستانی است طولانی و جالب، گاه خسته کننده و گاه همراه با نا امیدی . هر یک از آن ها، مقررات و قیود خاص خود را دارند. همین ۲-۳ روز پیش، مجله ای پیدا کردم که بر خلاف سایر مجلات، لازم نبود که مقاله را "آن لاین" ثبت کرد، بلکه بایستی آن را به آدرس پستی یا آدرس الکترونیکی "ادیتور" اصلی پست می کردی. طبیعی است که مقاله را برایش ایمیل کردم. معمولا ژورنالیست ها سریع جواب می دهند و برایم عجیب بود که طی این ۲-۳ روز، هیچ ایمیلی مبنی بر دریافت مقاله، به من نرسید. امروز مجددا رفتم سایت این ژورنال و دیدم نوشته: با کمال تاسف به اطلاع می رسانیم که پروفسور فلانی ـ همان "ادیتور " اصلی ژورنال ـ ۲۰ نوامبر در گذشت!!! یعنی موقعی که داشتم برایش ایمیل می فرستادم، او لحظاتی قبل با تمامی علوم وداع گفته بود!!
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 4:20 PM  توسط بهجت   | 

یکی از دوستان زنگ زد و گفت که یه مسابقه سو ژه یابی قراره انجام بشه، می شه آگهی شو تو وبلاگت بذاری؟ خوب این هم آگهی اش:

"دفتر نمایندگی صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران در شرق آسیا مستقر در کوالالامپور در نظر دارد با برگزاری "نخستین مسابقه سوژه یابی" ضمن ارتقای کیفی گزارش ها و برنامه های مستند تولیدی، از دیدگاه های ارزشمند ایرانیان مقیم منطقه شرق آسیا بهره مند شود.  لذا از همه علاقه مندان بدون پیش شرط سنی دعوت می شود با شرکت در این رقابت فرهنگی و ارسال سوژه های پیشنهادی، ما را در نیل به اهداف مذکور یاری نمایند.  سوژه های پیشنهادی پس از بررسی و ارزیابی از سوی هیئت داوران انتخاب و به نفرات برتر جوایز نفیس اعطا خواهد شد. با توجه به اینکه  سوژه مناسب نخستین و اصلی ترین گام برای تهیه و تولید یک برنامه و گزارش تلویزیونی است و انتخاب صحیح آن در جذب مخاطبان رسانه ملی نقش مهمی ایفا می کند، لذا به علاقه مندان توصیه می شود در انتخاب سوژه موارد ذیل را در نظر داشته باشند :

۱ – سوژه پیشنهادی -شامل موضوعات اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، علمی، دینی- باید نو، جذاب و برگرفته از واقعیتهای زندگی مردم منطقه و پاسخ گوی نیاز های مخاطبان داخل کشور باشد. ۲- سوژه باید قابلیت تصویر سازی داشته و در صورت امکان با مستندات عینی، اطلاعات و توضیحات کافی همراه باشد. ۳- هیچ گونه محدودیتی برای تعداد سوژه وجود ندارد و سوژه های پیشنهادی می تواند برگرفته از پایان نامه های دانشجویی باشد. ۴- محدوده جغرافیایی برای سوژه های پیشنهادی کشور های مالزی، اندونزی، سنگاپور، تایلند، فیلیپین، چین، ژاپن، کره جنوبی و شمالی، برونئی، میانمار، کامبوج، ویتنام، لائوس و استرالیاست." درخواست شرکت در مسابقه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 7:46 AM  توسط بهجت   | 

همیشه در قصه هایی که برای فرزندانم می گویم، خوبی و صداقت و تلاش پایدار است و بدی و بیراه رفتن عاقبت خوشی ندارد. مدت هاست که دیگر قصه هایم را باور ندارند چرا که با چشمان تیزبین خود، پیرامون خود را می بینند که چگونه یکی بدون زحمت اوج می گیرد و دیگری با هزاران هوش و فراست و  مهارت اندر خم یک کوچه می ماند! اما به هر دلیلی، سر انجام قدمی برداشته شد و امیدی در دل ها کاشته شد. دلیل بر ملا شدن این یکی، هر چه هست، زبان را برای ادامه گویش قصه ها باز کرد.

اما، باید پذیرفت: نقطه چین در عبارت "بالاخره ... رفت"، حکایت از "کردان" هایی دارد که با استفاده از احساسات مذهبی مردم، کم سوادی و سطحی نگری جامعه، ترساندن مردم، افسردگی جامعه و ...، یکه تاز می تازند و کسی را یارای رویارویی با آنان نیست. خدا را شکر که بالاخره وجدانی بیدار شد و نمایندگان مجلس را بر آن داشت تا به وظایف خویش عمل کنند و مردم را لحظه ای به زندگی و تلاش صادقانه برای آینده بهتر امیدوار سازند. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 7:49 AM  توسط بهجت   | 

آن قدر مطلب برای نوشتن دارم که نمی دونم از کدوم شروع کنم و کی آن ها را بنویسم. آخه دیگه داره آخر ترم می رسه و همه کارها و گزارش ها به اساتید و کمیته مثلا هدایت دانشجو  (کمیته سوپروایزری) هم بایستی به خیر و خوشی انجام بشه. شب و روز دارم می نویسم و می دوم بلکه آنها را قانع کنم که یه خورده تندتر بجنبند تا بلکه بتونم پایان نامه رو سابمیت کنم ولی کو گوش شنوا! خوش به حالشون که اینقدر خونسردند! صبح تا عصر، یا "مکان مکان" (خوردن) دارند یا میتینگ (جلسه)! 
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 10:49 PM  توسط بهجت   | 

همان طور که قبلا نوشتم، رایزنی فرهنگی سفارت جمهوری اسلامی ایران، در نظر دارد بدون هیچ محدودیتی از نظر سن، جنس، مدرک تحصیلی، نوع پوشش و ...، "همایش بانوی ایرانی" را عصر روز شنبه ۳۰ آذر ۸۷ (۲۰ دسامبر ۲۰۰۸) در جمع ایرانیان مقیم مالزی (احیانا با مهمانان خارجی آنان)، محل دانشگاه UPM، سالن اجتماعات دانشکده مهندسی برگزار کند. از تمامی پژوهشگران و دانشجویان دعوت شده است با ارائه مقاله علمی-تحقیقی، شعر، موسیقی، عکس، ... در این همایش شرکت فرمایند. هموطنان گرامی می توانند پیشنهادات و مقالات خود را تا تاریخ ۳۰/۸/۸۷ (۲۰/۱۱/۲۰۰۸) به آدرس cultural.ciri@gmail.com تایپ شده در نرم افزار Word، ارسال کنند. 
+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 10:29 AM  توسط بهجت   | 

اوریانا فالاچی روزنامه نگار برجسته ایتالیائی ، از وینستون چرچیل سوال می کند: آقای نخست وزیر شما چرا برای ایجاد یک دولت استعماری و دست نشانده به آن سوی اقیانوس هند می روید و دولت هند شرقی را بوجود می آورید ، اما این کار را نمی توانید در بیخ گوشتان یعنی در کشور ایرلند که سالهاست با شما در جنگ وستیز است انجام بدهید ؟ وینستون چرچیل بعد از اندکی تامل پاسخ می دهد : برای انجام این کار به دو ابزار مهم احتیاج داریم که آن دو ابزار را در ایرلند در اختیار نداریم . روزنامه نگار می پرسد: آن دو ابزار چیست ؟ چرچیل پاسخ میدهد : اکثریت نادان ، و اقلیت خائن.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 6:54 PM  توسط بهجت   | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 11:20 PM  توسط بهجت   | 

طبیعی است که وقتی خارج از ایران هستی و کلمه ایران را می شنوی، سریع عکس العمل نشان داده و علاقه مند به تعقیب خبر می شوی.  شبکه های خبری معروفی چون CNN ،BBC و الجزیره نیز که از طریق آسترو ، مهمان خانه های مالزیایی ها هستند، گاه نام ایران را بر زبان می آورند که متاسفانه در بیشتر موارد هم خبر دلهره آور یا نگران کننده است. اما امروز صبح، توجهم به شبکه خبری CNN جلب شد که داشت مدرسه ای در روستایی دور افتاده از توابع استان بوشهر را نشان می داد. این مدرسه با همت سرباز معلم دلسوزی اداره و به جهانیان معرفی شده است. قبلا توسط ایمیل یکی از دوستان، با وبلاگ این مدرسه آشنا شده ام. ابتکار و تلاش آقای "عبدالمحمد شعرانی" می تواند قلب و دل کسانی را که در این آشفته بازار روزگار ما، هنوز عشق و علاقه به کار صادقانه و بی ریا را در سر می پرورانند، روشن و امیدوار نگه دارد. دست مریزاد!
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 6:41 PM  توسط بهجت   | 

عید فطر، بزرگترین عید مسلمانان، عید مشترک هر دو ملت ایران و مالزی را تبریک می گویم. آرزو می کنم شادی و سلامت همیشگی در آشیانه دل و آشیانه زمینی تان برقرار باشد. مسلم است که شادی نیز همانند بقیه تعاریف، نسبی است ولی همواره وجود آن را حس کردن، زیبایی زندگی را دو چندان می کند. همیشه متفکرین، کمبود محبت و عدم شادی در زندگی را  عامل بسیاری از مشکلات روحی و عاطفی و در نتیجه اجتماعی می دانند که انصافا هم جای تامل دارد. اما از مدیریت در  محبت و دست و دل بازی و ایجاد شادی در بین نزدیکان و عزیزان خود و حفظ تعادل آن، کمتر بحث می کنند. فکر می کنم محبت کردن به دیگران، دوست داشتن دیگران و شادی را برای همه خواستن در فطرت آدمیزاد وجود دارد که گاه بنا به دلایلی پرورش نمی یابد و حتی سرکوب می شود و گاه (البته نه به اندازه آن یکی) بنا به دلایلی از حد و حصر گذشته و خسته کننده به نظر می رسد. افراط در محبت به دیگران هم می تواند همانند کمبود محبت، منطق را کور کرده و رفتارهای نادرستی را موجب شود طوری که حتی باعث از دست دادن عزیزی شود که در تعادل محبت سهم کمتری عایدش شده است. با مدیریت در محبت، فرصت ابراز وجود برای دیگران را نیز فراهم کنیم تا بتوانند نیاز درونی "مهربانی از دیگران و مهربانی به دیگران" خود را بر آورده کنند.
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 12:8 PM  توسط بهجت   | 

چند روز پیش، دوستم با ظاهری آراسته و شیک پوش، ماشین خود را در محوطه South City Plaza، پارک می کند و به سمت یکی از ساختمان های این مجتمع به راه می افتد. دزد فرصت طلبی با هزاران امید و آرزو، خود را به او رسانده و شروع به کیف قاپی می کند. در اثنای بکش بکش کیف توسط دوستم و دزد، و زخمی شدن دست دوستم، بالاخره دزد موفق به ربودن آن می شود. دوستم با نگرانی و ناراحتی بسیار، زهی خیال باطل، ماشینی را سوار می شود تا به جستجوی دزد بپردازد. دقایقی بعد به خود مسلط شده و به این می اندیشد که ممکن است دزد کلید ماشین را از داخل کیف برداشته و ماشین را نیز به سرقت برد. بنابراین سریع خود را به ماشین می رساند و چشمش به جمال آقا دزده - جوانی مالایی - روشن می شود که کنار ماشین گویا به انتظار نشسته است. دوستم می گوید "آقا کیف من پر از انواع کارت هاست، آن را به من پس بده". دزد هم با شرافت کامل! کیف را به سمت وی پرتاب کرده و سریع می گریزد. ظاهرا پس از جستجوی کیف، جز مبلغ ۵۰ رینگیت به اضافه یکی دو تا اسکناس ۱۰ رینگیتی چیزی عایدش نمی شود و عطایش را به لقایش می بخشد.
+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 5:59 AM  توسط بهجت   | 

عجب آشفته بازاری است روزگار ما! هر روز اتفاقی غیر عقلانی توسط عده ای به عمد یا نا آگاهانه یا ... رخ می دهد بعد عده ای باید کار و زندگی خود را تعطیل کنند، دنبال آن بدوند تا ثابت کنند چشم ها را باید شست و جور دیگر باید دید. یه روز خبردار می شویم "فیلم ۳۰۰ ساخته شده"، خوب بدویم طومار امضاء کنیم که پخشش نکنند- قرار است " فارس" را از "خلیج" ما بردارند، عجله کنید برای امضاء امضاء که فارس بماند- دو بند به ضرر خانم ها دارد به "لایحه حمایت خانواده" اضافه می شود، مدافعین حقوق زنان بشتابید- مدیران عالیرتبه مدرک دانشگاهی جعل می کنند، کمیته تشخیص جعل مدرک راه اندازی شود .... !!!!  راستی یادم باشه بعدا یه خاطره از جعل مدارک علمی بنویسم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 9:56 PM  توسط بهجت   | 

قرار است به زودی انتخابات انجمن دانشجویی (International Students' Association (UPMISA دانشگاه UPM برگزار شود که رقابتی بین یک ایرانی و یک بنگلادشی برای تصدی پست ریاست آن، در پیش است. رئیس قبلی انجمن، آقای حسن سلیمانی از ایران بود که ضمن تلاش نسبتا خوبی، توانست چهره مثبتی از خود به یادگار بگذارد. اینک آقای صمد دوستدار از دانشجویان دانشکده مهندسی داوطلب این مهم می باشد. عده ای از دانشجویان ایرانی معتقدند به دلیل تعداد زیاد ایرانیان، حق ماست که پست ریاست از آن ما باشد. دانشجویان خارجی هم معتقدند "آسیا به نوبت". من شخصا علاقه ای به این بحث ها ندارم چرا که معتقدم عملکرد یک ملت و همچنین عملکرد دولت آن ملت در حفظ احترام و عزت ملتش در میان ملل دیگر، ملاک محبوبیت است نه تعداد و شمارش آنان. اما معتقدم خارج از این بحث ها، کمک ما به انتخاب شدن آقای دوستدار، حداقل این فایده را خواهد داشت که ایشان یک دوره مدیریتی را تجربه کنند، به خوبی مدافع حقوق جمعیت انبوه ایرانیان باشند و حق و حقوق ملل دیگر را نیز جدی بگیرند. چه بسا وقتی به کشور خود بازگشتند، کسب این تجربه، راهنمایی برای مدیریت بهتر ایشان باشد. پس اگر موافقید، پنجشنبه (28 آگوست)، شرکت در انتخابات را، از 9 صبح تا 3 بعدازظهر، فراموش نکنید.

** از طرف UPMISA، به نقل از  International Office ایمیلی اومده که انتخابات روز پنجشنبه، ۲۸ آگوست، به تعویق افتاده است. ( نوشته شده: چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 10:0 PM )

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 11:37 AM  توسط بهجت   | 

داشتم از غصه دق می کردم. تو این اوضاع بی پولی دانشجویی، کانال ورزشی آسترو را هم خریدیم به امید این که از راه دور ورزشکاران ایرانی را در المپیک چین تشویق کنیم و شاهد پیروزی آنان در میدان های ورزشی باشیم. ولی دریغ از پیروزی. در رشته های تیمی و جمعی که می دانستم انتظار موفقیت، انتظار بیهوده ای است. چرا که ...  تا این که آقای سید مراد محمدی مدال برنز در کشتی به دست آورد. دیشب هم آقای هادی ساعی، مدال طلای تکواندو ۸۰ کیلوگرم را از آن خود کرد. بالاخره، پرچم کشور ما هم به اهتزاز در آمد و سرود ملی کشورمان نواخته شد. دستشان درد نکند. ولی باید قبول کرد که تا ورزش همگانی شود و افتخار آفرین، راه درازی در پیش داریم. 
+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 4:45 PM  توسط بهجت   | 

ظاهرا قرار است همایشی به نام "همایش بانوی ایرانی"، حدود پاییز ۸۷ (احتمالا اکتبر ۲۰۰۸)، در دانشگاه UPM از طریق رایزن فرهنگی سفارت برگزار شود. فرصت خوبی است تا علاوه بر یادآوری نقش زنان و موفقیت آنان در عرصه های مختلف، دانشجویان، علاقمندان و محققین مقاله های علمی و کارشناسی شده ی خود را در این همایش ارایه دهند. بخصوص در حال حاضر که بحث هایی چون امنیت |جتماعی زنان، فقر اقتصادی و فرهنگی و فروپاشی اخلاقی ناشی از آن، تصویب "لایحه حمایت خانواده" و ... توجه جهانیان را به خود جلب کرده است. حداقل فایده این مقالات این خواهد بودتا کسانی را که به دلیل دغدغه های سیاسی و مدیریتی، فرصت مطالعات علمی را ندارند، کمی به فکر فرو برد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 5:59 PM  توسط بهجت   | 

این بار خبری از یک راننده تاکسی هندی، انگشت تعجب بر دهانم گذاشت! یکی از دوستان دانشجو، روز یکشنبه پس از مشایعت مادر خود برای بازگشت به ایران و هنگام برگشت از فرودگاه، سوار تاکسی می شود تا خود را به سر پناهش برساند. ظاهرا راننده از تعادل معقولی برخوردار نبوده و با سرعت غیر متعارفی در حرکت بوده است طوری که در نهایت به ماشین دیگری برخورد می کند. سر این خانم- که پشت ماشین نشسته بوده- به شدت ضربه می بیند، پیشانی اش جراحت عمیقی بر می دارد، دچار سرگیجه و تورم چشم و... می شود. راننده بی چشم و رو که خوشبختانه خود آسیبی نمی بیند، مسافر مجروحش را ول می کند و به بحث و دعوا با راننده ماشین دیگر می پردازد. آقای مالایی رهگذری صحنه را می بیند و خانم مجروح را به بیمارستان می رساند و تا رسیدن دوستان دانشجو به بیمارستان، آنجا می ماند. 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 11:20 AM  توسط بهجت   | 

بالاخره دل به دریا زدم و امروز یه لپ تاپ دل برای خودم خریدم. رفتم لویت (Plaza Low Yat)، بازار کامپیوتر، که تقریبا روبروی Times square می باشد. اتفاقا از ۲۱ تا ۲۷ جولای، آنجا نمایشگاه (fair) هست. لپ تاپم (Dell) دارای ۲ گیگا بایت رم، ۱۶۰گیگا بایت هارد و ۲ دوآ پروسسور با سرعت ۱۶/۲ گیگا هرتز است. مبارکم باشه

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 11:58 PM  توسط بهجت   | 

بچه که بودم کتاب های ژول ورن را می خواندم. یکی از کتاب های او "دور دنیا در ۸۰ روز" نام دارد. بعدها خیلی از تخیلات وی در داستان هایش به حقیقت پیوست. نمی دانم چرا این یادآوری مرا به یاد دوشنبه شب که تعدادی از ایرانیان مقیم مالزی برای شنیدن سخنان رئیس جمهور کشور خود در هتل "کراون پلازا" گرد هم آمده بودند، انداخت. خوشبختانه تمام مسائل مهم کشور و مشکلات تحصیلی دانشجویان در ۳۰ دقیقه حل شد. وقتی کل دنیا را در ۸۰ روز می توان دور زد، لابد کل مسایل را هم می توان در ۳۰ دقیقه حل کرد! 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 9:28 AM  توسط بهجت   | 

يك شركت بزرگ برای استخدام، آزموني با پرسش زیر برگزار كرد. "شما در يك شب طوفاني در حال رانندگي هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس مي‌گذريد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. دوستی بسیار عزیز که سالهاست او را ندیده اید و آرزو داشتید دوباره او را بیابید و همراه او باشید. شما مي‌توانيد تنها يكي از اين سه نفر را سوار كنيد. كدام را انتخاب خواهيد كرد؟ دلیل خود را شرح دهید."  

از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، شخصي كه استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود: "سوئيچ ماشين را به پزشك مي‌دهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه دوست عزیزم منتظر اتوبوس مي‌مانيم."

* همه مي‌پذيرند كه پاسخ فوق بهترين پاسخ است، اما هيچكس در ابتدا به اين پاسخ فكر نمي‌كند. چرا؟ زيرا ما هرگز نمي‌خواهيم داشته‌ها و مزيت‌هاي خود را (ماشين) از دست بدهيم. اگر قادر باشيم خودخواهي‌ها، محدوديت ها و مزيت‌هاي خود را از خود دور كرده يا ببخشيم، گاهي اوقات مي‌توانيم چيزهاي بهتري به دست بياوريم. شايد خيلي از پاسخ‌دهندگان به اين پرسش، قلباً رضايت داشته باشند كه ماشين خود را ببخشند تا همدم و عزیز گم کرده خود را با خود همراه کنند. بنابراين چه چيزي باعث مي‌شود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه كنند. دليل آن اين است كه به صورت جانبي تفكر نمي‌كنند. يعني محدوديت ها و مفروضات معمول را كنار نمي‌گذارند. بیشتر شركت‌كنندگان خود را در اين چارچوب مي‌بينند كه بايد يك نفر را سوار كنند و از اين زاويه كه مي‌توانند خود راننده نبوده و بيرون ماشين باشند، درباره پاسخ فكر نمی كنند.

** از ایمیل های فورواردی

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 8:56 AM  توسط بهجت   |