تبليغاتX
شور زندگی

شور زندگی

غذا، تحرک، زندگی

امروز رفتم GSO. خانمی که در قسمت پایان نامه ها بود، گفت کمی منتظر بمان. در این فاصله، شماره جدید مونوریل رو دیدم و شروع کردم به خوندن. بالاخره خانم صدایم کرد و یه خروار کار مربوط به پایان نامه همسر گرامی رو گذاشت رو دستم. با ذهنی مشغول از مطالب مجله و ریختن یه خروار کار روی سرم، به طرف ماشین رفتم. کلید انداختم، محل قفل خراب به نظر می رسید، هر چه کردم در ماشین باز نشد که نشد. از آنجایی که قصد دارم ماشین را همین روزها بفروشم، از این بد شانسی جدید پکر شدم. خریدار اولین کاری که می کند، می خواهد در ماشین را باز کند. خدایا! حالا چکار کنم؟ چشمم به داخل ماشین افتاد، دیدم کلی وسایل روی صندلی عقب ماشین هست که من به عمرم نداشتم. به اطرافم نگاه کردم، دیدم جوانی از داخل GSO خیره به من می نگرد. ای دل غافل، تازه متوجه شدم ماشین من درست بغل دست این ماشینه. خدا را شکر امروز با سر و وضعی مرتب به آنجا رفته بودم و گرنه به دزدی ماشین متهم می شدم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 5:2 PM  توسط بهجت   | 

وقتی وارد جایی می شوی، تعداد استقبال کنندگان زیاد است به این امید که شاید نفعی، بهره ای از تو ببرند یا منبع خوبی برای ارضای حس کنجکاوی آنها باشی تا چند صباحی به سوژه ای برای گرم کردن محافلشان تبدیل شوی. اما وقتی می خواهی جایی را ترک کنی، تعداد مشایعت کنندگان کم و کمتر می شود چرا که دیگر امیدی به نفع دیدن از تو ندارند و بدون تو هم می توانند همچنان محافلشان را با ذهنیت هایی که نسبت به تو پیدا کرده اند، گرم نگه دارند.
+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 6:31 PM  توسط بهجت   | 

عزیزم، حال که مجبورم تو را ترک گویم و به سوی سرنوشت خود روم و تو را به آینده ات بسپارم، بایستی اعتراف کنم که همچنان دلم می خواهد همانند سابق، همه دور هم باشیم ولی افسوس که همیشه امکانپذیر نیست. گاه، برای رسیدن به اهداف بزرگتر، بایستی توان و تحمل خود را به محک بگذاریم و از فرصت های بدست آمده برای اعتلای خود و دیگر عزیزانمان بهره ببریم. باور داری که پدرت و من هر آنچه در توان داشتیم و می پنداشتیم که برای رشد و شکوفایی تو درست و لازم است، از تو دریغ نکردیم و برای نهادینه کردن اخلاق و انسانیت از طرفی و علمی بودن و تفکر منطقی داشتن از طرف دیگر، در وجود تو، سخت کوشیدیم. و به یاد داری که در همه ی مراحل زندگی ات تنهایت نگذاشتیم و علیرغم همیشه مشغول بودن، تو برایمان در اولویت بودی که به موقع خود را به کنارت برسانیم. اما، الان دیگر وقت پرواز خودت رسیده است و بعد از این، این تو هستی که با توجه به توانمندی هایت، بایستی اوج بگیری! بنابراین، قوی باش، کار کن، لذت ببر، جستجو کن، تغییر بده و مطمئن باش که در تمامی این ها، دلم پیش توست و دعاهای مادرانه ام هر لحظه همراه تو!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 11:22 PM  توسط بهجت   | 

در گوشه ای، روی صندلی نشستم، لپ تاپم را گشودم تا به درس و مشقم برسم و ببینم دنیا دست کیست؟ چند ثانیه ای بعد، دختری بسیار زیبا با موهایی طلایی و چشمانی درخشان و رنگی پیدا شد. خدا را شکر کردم و به فال نیک گرفتم که امروزم را با دیدن این پری روی شروع کرده ام، حتما تا پایان، روز خوبی خواهم داشت! با آرامش روبرویم نشست ولبخندی بینمان رد و بدل شد. پاکتی سفید که حاوی خوراکی خوشمزه ای به نظر می رسید را برداشت تا انرژی خود را تامین کند. اگرچه شکم من در آن لحظه خالی بود ولی باز خدا را شکر کردم که کسی روبرویم نشسته است که توانایی خوردن دارد و از تعداد گرسنگان جهان یکی کمتر است. لیوان پُر از قهوه ای را که بوی دلپذیر قهوه ی تازه از آن بر می خاست، به دست دیگر خود گرفت. باز هم خدا را شکر کردم، این همه زیبایی، این همه نعمت! ... آمدم تا به کار خود مشغول شوم، ناگهان صدایی مثل بمب ترکید، با تعجب سرم را بلند کردم و دیدم که پری روی روبرویی، دستمالی به بزرگی یک سفره در دست دارد و با شدت و حدّت هر چه تمامتر دماغ خود را تخلیه می کند. به اطرافیانم نگاه کردم، هیچ واکنشی از خود نشان نمی دادند و همه مشغول کار خود بودند. عملیات تخلیه دقایقی به طول انجامید. آمدم تا دوباره خدا را شکر بگویم که احساس کردم حالم بهم می خورد و ترجیح می دهم جایم را عوض کنم!

به یاد بچگی ها و خدا بیامرز مادر بزرگم افتادم. شنیده بود "هر که تخلیه بینی بیشتری دارد، به دلیل پُرمغزی و فعالیت مغزی بیشتر اوست". تا مدت ها خوشحال بودم از این که آدم پُرمغزی هستم غافل از این که به بیماری سینوزیت مبتلایم!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 6:37 AM  توسط بهجت   | 

کم کم دارم به این نتیجه می رسم که هیچ کجای دنیا به قشنگی ایران و مالزی نیست! نه، بایستی جمله را اینگونه اصلاح کرد: تقریبا همه جای دنیا به قشنگی ایران و مالزی است! چرا ایران و مالزی؟ ایران، چون زادگاه و وطنم است و مالزی، چون ارزانی و آرامشی بیش از کشور های جهان اول دارد!

از آنجایی که همیشه نزدیک شدن به سالگرد تولد، آدمی را به یاد گذران عمر و پیر شدن می اندازد، بنابراین، تجربیات زندگی را به مدد می طلبد و به نگارش این سطور می پردازد. در این چند صباح عمری که از خداوند گرفته ام و به کشورهایی از قاره های آسیا و اروپا و آمریکا سفر کرده ام، به این باور رسیده ام که زیبایی های طبیعت واقعا به عدالت در نقاط مختلف کره ی خاکی توزیع شده است. این که در جایی عدالت نیست، گناه خالق هستی و طبیعت نیست بلکه گناه موجودات دو پایی است که چگونه می خواهند از این زیبایی ها بهره بگیرند. فکر می کنم شرط اول بهره بردن از زیبایی ها، دیدن زیبایی ها، لمس کردن و درک آنها و سپس تلاش برای تفکر زیباست. در واقع پس از این است که مابقی به عُرضه و کفایت این موجودات دوپا مخصوصا وقتی که بر اریکه قدرت سوار می شوند، بستگی پیدا می کند. اگر عشق به توسعه و سربلندی شهر و شهروندان نیز در خون آنان جاری باشد، می توانند این زیبایی ها را به خدمت گرفته و شکوفایی جامعه خود را فراهم آورند. و اگر نباشد .... 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 11:50 PM  توسط بهجت   | 

ماه مهر نیز از راه رسید. هنوز هم مثل بچه های دبستانی مشتاق مدرسه، در این روزها، لبریز از شور و شوق می شوم. امیدوارم دانش آموزان و دانش دوستان به خوبی در این سال تحصیلی جدید بدرخشند. راستی، ماه مهر است و مهمترین رویدادهای خانوادگی ما! جالب است بدانید در طالع بینی (Astrology) خورشیدی اثر لیندا گودمن (1995-1925;Linda Goodman) که او را از دانشمندان علم متافیزیک می دانند و همچنین به نقل از دیگر طا لع بینان (Astrologers) و برخی از داستانهای ایرانی و خارجی، متولدین ماه مهر، به عنوان سنبل انسانهای عدالت طلب و عدالت خواه نام برده شده اند.
+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 0:16 AM  توسط بهجت   | 

می توان نوجوان و جوان نبود اما با بودن میان آنها احساس جوانی و شادابی کرد. منظره ای زیباست وقتی گوشه ای از نیمکت خالی دانشگاهی را اشغال می کنی، لپ تاپت را روی پایت می گذاری، به مشاهده جوانانی شاداب و پویا از تمامی ملیت ها و قاره های گوناگون کره ی هستی، می پردازی و این خطوط را می نگاری! روز چهارشنیه است که مطلبت را پست می کنی ولی در بلاگت پنجشنبه ثبت می شود. نکند با دیدن شور زندگی طالبان علم، از زمان جلوتر گام بر می داری!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 5:9 AM  توسط بهجت   | 

روزهای سختی است. بیشتر اوقات فکر می کنم آدم قوی هستم اما وقتی احساسم در گیر می شود، کم می آورم و دلم می گیرد، آنقدر شدید که حتی حرف زدن معمولی ام نیز به بغض تبدیل می شود. لابد باید به حساب زن بودنم گذاشت، اما، این گونه احساسی بودن را از پدر به ارث برده ام. واکنش طبیعی او در برابر شادی و غم و هر گونه هیجانی، اشک است. چقدر راحت این روزها اشکم دم مشکم هست! شاید هم بارانی است برای دلم تا صاف و زلال گردد!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 4:32 AM  توسط بهجت   | 

دو سال متوالی است که در ماه مبارک رمضان، یکی از دو ستان ایرانی، ما و تنی چند از دو ستانشان را برای افطار به یکی از رستوران های ایرانی دعوت می کند. سال قبل به رستوران "پالم" رفتیم و امسال به رستوران "آریانا". پس از صرف افطاری و شام، موقع خداحافظی که صاحب مجلس دم در ایستاده بود تا مهمانان را بدرقه کند، یاد داستانی از ولایت خودمان افتادم و برایشان تعریف کردم:

چند سال پیش در انتهای پذیرایی مراسم ترحیم بنده خدایی، در مقابل چشمان تیز بین یکی از جوانان فامیل (که معمولا دنبال سوژه اند و باعث خندیدن و خنداندن اطرافیان می شوند)، حاج آقایی لبریز از صرف شامی بسیار خوشمزه و چرب و چیلی، در حالی که دو دست خود را بر سبیل های چرب خود می کشد و بعد دو دست چرب خود را به هم می مالد، به صاحب مجلس (که مشغول بدرقه مهمانان  است) می گوید: "جِدا که خدا رحمت کند"!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 10:4 AM  توسط بهجت   | 

یکی درد و یکی درمان پسندد                یکی وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران          پسندم آنچه را جانان پسندد        (بابا طاهر)

بالاخره پس از چندین روز نگرانی و اضطراب، امروز دخترکم جراحی شد و توده ی کوچک نامانوسی که در تن او جای گرفته بود، به زباله دانی فکنده شد. سلامت و شادابی فرزندانم و فرزندانتان آرزوست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 9:19 PM  توسط بهجت   | 

ماه مرداد هم سر رسید. عجب روزگار سریع می گذرد. چشم بر هم می گذاری، عمر به پایان می رسد. باید با هم بودن ها را پاس داشت. فاصله جدایی ها به نازکی تار موست، نادیده بگیری، از دست داده ای! هیچوقت تا این حد احساس نکرده بودم که زندگی خیلی کوتاهست و دل تنگی ها خیلی عمیق. خوش به حال آنانی که به راستی این موضوع را در می یابند، در کشاکش زندگی، دل به قدرت و لجبازی و انتقام نمی بندند و با هم بودن آدمیان را به جدایی و انفرادی بودن آنان ترجیح می دهند!
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 12:49 PM  توسط بهجت   | 

سوگواران تو امروز خموشند همه
که دهان های وقاحت به خروشند همه
گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست
زان که وحشت زده ی حشر وحوشند همه
آه از این قوم ریایی که درین شهر دو روی
روزها شحنه و شب، باده فروشند همه
باغ را این تب روحی به کجا برد که باز
قمریان از همه سو خانه به دوشند همه
ای هر آن قطره ز آفاق هر آن ابر ببار
بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه
گر چه شد میکده ها بسته و یاران امروز
مهر بر لب زده وز نعره خموشند همه
به وفای تو که رندان بلاکش فردا
جز به یاد تو و نام تو ننوشند همه      (محمد رضا شفیعی کدکنی، شاعر معاصر)
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 11:38 AM  توسط بهجت   | 

حدود یک ماه و نیم پیش (۳۱ می برابر ۱۰ خرداد) به یه عروسی دعوت شدم. گذاشته بودم که یه روزی سر فرصت، با آب و تاب، از این عروسی براتون بنویسم ولی متاسفانه چون دل و دماغ نوشتن رو نداشتم تا به امروز میسر نشد. حالا هم به گذاشتن چند تا عکس بسنده می کنم. فقط همین که معمولا عروسی مالایی ها خیلی ساده است و از ساز و دهل هم خبری نیست. بیشتر جنبه "مکان مکان" قضیه، یعنی همان دغدغه اصلی بشریت (خوراک و خوردن)، برایشان مهم است. ظاهرا صاحبان این عروسی از شرایط مالی خیلی خوبی برخوردار بودند، چون بریز و بپاش قابل توجهی دیده می شد (هر چند که عمرا به پای تجمل گرایی و ظاهر گرایی مراسم ایرانی های پولدار برسه). مراسم عروس کشان بدون هر گونه بوق و کرنایی، از منزل عروس در "کجنگ" تا محل نهار که باغ (Botanical Garden) در "پوترا جایا" بود، در خاموشی مطلق، انجام گرفت. اما خانواده داماد که در محل پارک مستقر بودند همراه با گروه سازهای محلی و خوانندگان به اصطلاح مولودی، به استقبال عروس و داماد و مهمانان خانواده عروس، آمدند. چند تایی هم با حرکات رزمی در مقابل عروس و داماد، مثلا، رقصیدند. نهار خیلی مفصلی هم به انضمام کادوهایی به رسم یادبود و برکت عروسی از جمله شاخه های گل مزین به تخم مرغ، کتاب دعا و ... به مهمانان خود اهدا کردند. 

Malaysian Bride & groom

Bridesmaid & Groomsman

 Traditional Music Group

Lunch time

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 10:31 AM  توسط بهجت   | 

کسی را که اميدوار است هيچگاه نا اميد نکن، شايد اميد تنها دارائي او باشد.

براي آنان که مفهوم پرواز را نمي فهمند، هر چه بيشتر اوج بگيري کوچکتر مي شوي.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 11:41 AM  توسط بهجت   | 

گاهی به هر آنچه فکر می کنی غیر از آنچه که قرار است برایت اتفاق بیفتد. در این صورت است که شوک وارد می شود. گاهی برای به دست آوردن تجربیات جدید، بهایی سنگین باید پرداخت کرد. خوشبختند کسانی که ظرفیت تحمل شوک را دارند و چه خوشبخت ترند کسانی که بهایی سنگین می پردازند تا کامل شوند، عالم گردند و تعالی یابند.
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 4:10 PM  توسط بهجت   | 

حدود ۱۲-۱۱ سال پیش در محل کارم، طرح تحقیقاتی تعریف کرده بودم که قرار بود در مورد بسته بندی یک نوع سیب درختی کار کنم. همکار همکاری داشتم که به تازگی از امریکا برگشته بود. روزی او را در سالن اداره دیدم، خوش و بش کردیم و از طرحم پرسید (دکتری باغبانی داشت)، برایش توضیح دادم و اشکالات کار را هم گوشزد کردم. پیشنهادهای خوبی داد طوری که پس از ۲-۱ روز فکر کردن، رقم سیبی را که می خواستم کار کنم، تغییر دادم. عمده محل تولید این رقم، باغ های سیب کاری شهریار کرج بود. بدون این که نقشی در طرح من داشته باشد یا اسمی از او در جایی برده شود، داوطلبانه گفت: من بیشتر باغ های این منطقه را می شناسم، می توانم همراهی ات کنم. با ماشین اداره او، به یکی از بزرگترین باغ های سیب کاری شهریار رفتیم. خیلی از باغدار های آنجا را حتی به اسم می شناخت. به باغدار معرفی شدم و در فرصتی دیگر، خودم رفتم و نمونه های مورد نظر را گرفتم. رفتار علمی و خالصانه او برایم جالب و تا حدودی غریب بود. چرا که دیگر در عالم واقع، کمک داوطلبانه تقریبا جایگاهی نداشت.

مسلط به زبان انگلیسی و با سواد بود. با فکر خدمت به کشور بازگشته بود ولی ناراحت نشان می داد. دارای ۳ فرزند دختر قد و نیم قد متولد امریکا بود. نگران فرزندانش بود. علت را جویا شدم، گفت: این ها هیچ بدی از امریکا ندیده اند، آنجا و با امکانات مرفه آنجا به دنیا آمده اند، آنجا مدرسه رفته اند، .... حالا هر روز، صبح به صبح، قبل از رفتن به کلاس درس، باید "مرگ بر آمریکا" بگویند، ...  بعد ها شنیدم که برای همیشه به امریکا برگشته است!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:51 AM  توسط بهجت   | 

هی دارم فکر می کنم چیزهایی که طی مدت مالزی بودنم، دیده ام و به نظرم قابل تامل رسیده، از قلم نیندازم و اینجا ثبتش کنم! مدتهاست که می خواستم راجع به "وفای به عهد" بنویسم. یکی از روش های تحقیق به ویژه در حوزه علوم انسانی، تهیه پرسشنامه و نظر سنجی افکار عمومی است. تقریبا ماهی نبود که پرسشنامه ای از طریق دانشجویی، همسایه ای،...به دستم نرسد. تمامی صاحبان این پرسشنامه ها هم در صفحه اول می نوشتند یا تذکر می دادند که در صورت تمایل، ایمیل خود را بنویسید تا از نتایح این تحقیق بهره مند شوید. از آنجایی که به موضوعات علمی علاقمندم و به نظرم تمام حوزه های علوم قابل توجه هستند، وقت می گذاشتم و سعی می کردم در حد توانم آن ها را درست جواب دهم. گاهی اوقات برخی از این موضوعات به خصوص در زمینه های روانشناسی و جامعه شناسی واقعا جالب بودند و دلم می خواست ایمیلی از صاحب تحقیق دریافت کنم. ولی نشون به اون نشونی که حتی یک نفر از این متعهدین، وفادار به عهد از آب در نیامد. اما، از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، سال گذشته از طریق ایمیل، یک Questionnaire از آقای مولودی، یکی از دانشجویان UPM، دریافت کردم. من هم طبق عادتم، سعی کردم خالصانه و صادقانه آن را پر و در اسرع وقت ارسال کنم. ۱-۲ روز بعدش، ایمیلی رسید که ایشون Workshop نیم روزه ای با عنوان "How to give smart presentation ..." در دانشگاه برگزار می کند. کسانی که Questionnaire را پاسخ داده اند می توانند به طور رایگان در این کلاس شرکت کنند. شرکت کردم، جالب بود، به نکته های خوبی اشاره شد. حالا، حداقل برای قسم خوردن هم که شده، می توانم بگویم از میان این همه، یک نفر متعهد از آب در آمد!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:27 AM  توسط بهجت   | 

هیچوقت شده از خود بپرسیم تا کی؟ تا کی فرار می کنیم از خودمان، دولتمان، مملکتمان، فرهنگ مان، ...؟ چرا هر چه بیشتر حرف می زنیم عقبتر می مانیم؟ از چه فرار می کنیم؟

چه زمانی که ایران بودم و چه الان در میان بیشتر ایرانیانی که اینجا می بینم، از طرفدار دو آتشه دولت گرفته تا منتقد دولت و بی خیال یا بیزار از دولت، همه یه جوری می نالند و ناراحتند. انتظار معجزه دارند. بیشترشان خود را روشنفکر می دانند، به خوبی از همه چی سخن می گویند و به نوعی صاحبنظرند، اما ساده ترین مسایل اجتماعی را رعایت نمی کنند، می خواهند از همه چی همه آدمها سر در آورند البته نه از سر کنجکاوی علمی یا جامعه شناسی! مثلا اگر کسی شنا می کند باید دانست او کیست، حتی اگر به سلب آرامش او منجر شود، اگر کسی لباسی غیر از آنچه ذهنییت طرف می پسندد در بر دارد، باید آنقدر نگاه چپ چپ یا راست راست تحویلش داد تا طرف ...  پس درد ما فقط دولتمردان ما نیستند، درد ما فرهنگی است که با آن خو گرفته ایم، نمی خواهیم تغییر کنیم، سختمان است! هی کار خود را توجیه می کنیم! هر جا کم می آوریم گردن سیاستمداران می اندازیم و هر جا نیاز به تایید داشته باشیم به به و چه چه به راه می اندازیم که ما فرزند کوروش ایم، نوه فلانیم و نتیجه آن یکی! عادی زندگی نمی کنیم، می خواهیم قهرمان باشیم، اوج بگیریم در حالی که گاه به نظر می رسد الفبای زندگی را خوب نیاموخته ایم. یا برای ترس از جهنم رفتار کرده ایم یا برای بدست آوردن بهشت تا حدی که رفتار معمولی و انسانی هم نداشته ایم! گاه همرنگ جماعت شدن برایمان اصل بوده است و گاه خوش جلوه نمودن در برابر هر که و هر چه غیر از درونمان! به هر حال خودمان نیستیم، این را باید دریافت و درمان کرد. مثلا از این که در جامعه بی عدالتی هست همه ناراحتیم اما فقط تا وقتی که به خودمان جفا می شود، به محض این که دری به تخته ای خورد و شرایط ما بهتر شد، بی عدالتی برای دیگران فراموش می شود. 

شاید دنیای مجازی، فرصت خوبی برای تمرین و بهبود خیلی از رفتارها باشد. تمرین کنیم تا یاد بگیریم به جای آن که خود را تحمیل کنیم، بتوانیم دیگران را با هر شرایطی که دارند، تحمل کنیم! تسلط بر خود را بیاموزیم. دعوت به فکر کردن، صداقت، آرامش و شادی را به یکدیگر هدیه دهیم.

ما می توانیم بر پیرامون خود تاثیر گذار باشیم اگر هراسی به دل راه ندهیم و آرام و محترم زندگی کنیم! ما می توانیم تاثیر گذار باشیم اگر برای دل خودمان زندگی کنیم و موفقیت و آرامش دیگران را جزیی از جریان زندگی عادی خود بدانیم. ما می توانیم تاثیر گذار باشیم اگر رعایت حقوق دیگران را لازمه جریان زندگی طبیعی خود بدانیم. ما می توانیم تاثیر گذار باشیم اگر به جای سرکشی به امور دیگران، به خود و درون خود بپردازیم، توانمندی هایمان را بشناسیم و همگام با جریان زندگیمان، دیگران را کمک کنیم تا خود نیز تعالی یابیم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:20 PM  توسط بهجت   | 

پروتون که به روایتی خودرو ملی مالزی محسوب می شود، ماشینی بسیار مناسب برای گذران دوره دانشجویی است. لوازم یدکی آن به راحتی و با قیمت نسبتا معقولتری در دسترس می باشد. در میان انواع پروتون ها، نوع ساگا و به ویژه دنده اتوماتیک آن به نظر مناسبتر می رسد و طرفداران بیشتری دارد. چند روز پیش، سوار بر ساگا، در بزرگراه پر رفت و آمد به طرف KL، متوجه شدم تقریبا از هر ۱۰ ماشین، ۱-۲ آن پروتون ساگاست با سرنشین ایرانی. بچه ها ضرب گرفتند:

" ایرانی دسته دسته      توی ساگا نشسته    دیگه نمی ره دیگه نمی ره  دیگه نمیره ولایت ...."

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 12:11 PM  توسط بهجت   | 

جای شما خالی، دیشب ما (هم مجتمعی ها) هم به رسم سنت دیرین ایرانی، هیزمی (در و تخته ای) جمع کردیم و آتشی برافروختیم تا رسوم گذشتگان خود را پاس بداریم، بر آنان رحمت بفرستیم، آرزوی رستگاری و موفقیت برای حاضرین در این روزگار کنیم، "زردی من از تو، سرخی تو از من" را به گوش آتش نجوا کنیم و آتش نیز با نیروی عظیم خود، فداکارانه زردی ها و سستی ها را از ما بزداید و سرخی ها و شعف و چالاکی را به ارمغان آورد. گروهی از محله پایین دست ما نیز آمدند و در بالا دست ما، هیمه خود را فروزان کردند.

یادم می آید وقتی بچه بودم فردای روز آتش بازی، یعنی صبح زود چهارشنبه، آفتاب نزده، خدا بیامرز مادرم ما را از خواب بیدار می کرد و در سوز و سرمای صبح قشنگ زمستانی-بهاری از خانه بیرون می زدیم. اولین جوی آب زلالی را که هنوز رهگذری به خود ندیده بود، پیدا می کردیم و کنارش می نشستیم. ناخن های خود را کوتاه می کردیم و به روانی آب می سپردیم. دقیقا نمی دانم معنای این کار نمادین، چه بود ولی به طور قطع، شادابی و سرحالی از یک سو و پاک کردن خود از اضافات و سپردن خود به زلالی ها از دیگر سو، را در ذات خود داشت. نسل های قبل از مادرم احتمالا سر چشمه می رفتند. نسل های بعد از ما ...؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 10:38 AM  توسط بهجت   | 

برای دوستی نیت کردم که عاقبت کار او با وسواس ها و ندانم کاری های استاد راهنمای چینی اش و "سابمیت" پایان نامه اش چه خواهد شد؟ دیگر دوستی حافظ را باز کرد و خیلی جالب چنین خواند:

غزل جواب:

غزلی بود با ردیف "کاغذ" و مضمون این که هزاران کاغذ هم به او داده ام، نمی پذیرد. هر چه در اینترنت و کتابهایم جستجو کردم، این غزل را نیافتم. ظاهرا، کتاب دوستم، غزلیات کامل حافظ بوده است. به هر حال غزلی بود قبل از غزل زیر.   

 غزل تاکید:

الا ای طوطی گويای اسرار                         مبادا خاليت شکر ز منقار

سرت سبز و دلت خوش باد جاويد              که خوش نقشی نمودی از خط يار

سخن سربسته گفتی با حريفان               خدا را زين معما پرده بردار

......

از آن افيون که ساقی در می‌افکند           حريفان را نه سر ماند نه دستار

سکندر را نمی‌بخشند آبی                    به زور و زر ميسر نيست اين کار

بيا و حال اهل درد بشنو                       به لفظ اندک و معنی بسيار

بت چينی عدوی دين و دل‌هاست          خداوندا دل و دينم نگه دار

به مستوران مگو اسرار مستی             حديث جان مگو با نقش ديوار

به يمن دولت منصور شاهی                 علم شد حافظ اندر نظم اشعار

خداوندی به جای بندگان کرد                خداوندا ز آفاتش نگه دار

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 9:2 AM  توسط بهجت   | 

از یکی از همسایه ها شنیدم که در نزدیکی محل سکونت ما، مرکز جمع آوری زباله های بازیافتی وجود دارد. او فرزندش را تشویق کرده بود تا با جمع آوری زباله ها و فروش آن به این مرکز، هم نقشی در حفظ محیط زیست ایفا کند و هم با اصول اقتصادی آشنا شود. اتفاقا، از آنجایی که مدتی به دنبال این بودم تا عکسی از تجمع مواد بسته بندی تهیه کنم، من هم وسوسه شدم تا این مرکز را با چشم خود ببینم. رفتم و دیدم. بعد، فکر کردم شاید اگر روزی بچه هایم نیز چنین جایی را ببینند در رشد اجتماعی آنان بی تاثیر نباشد.

دیروز عصر بایستی پسرم را به کلاس موسیقی (حوالی "ساوت سیتی") می بردم و بنا به دلایلی هم بی ماشین بودم. بنابراین، شلوار پر جیبم را پوشیدم، تجهیزات لازم از جمله مقداری تخمه (در اولین  فرصت درباره تخمه و نقش مهم آن در سلامت جسم و بخصوص روان خواهم نوشت) را در جیب هایم جاسازی کردم و همراه با دختر و پسرم از در زدیم بیرون تا با پیاده روی به محل کلاس برویم. مرکز جمع آوری زباله نیز سر راه بود. پس، مقداری هم زباله مثل ظرف پلاستیکی ۳ لیتری روغن، قوطی بزرگ بیسکوئیت، کفش کهنه، ... در دست گرفتیم تا بهانه ای برای ورود به آن جا داشته باشیم. هنوز ۴-۵ قدمی برنداشته بودیم که ماشینی برایمان نگه داشت. یکی از همسایه ها که خانم متشخصی است و به گمانم همسر صاحب منصبی هم در ایران دارد، همراه با پسر دانشجویش بودند. گفت ما تا فلان جا می رویم شما را هم می رسونیم. من که زباله به دست و تخمه به دهان در افکار خودم غرق بودم، هول شدم و سریع گفتم ممنون، مسیرمان یکی نیست و ما می خواهیم "ماینز" برویم. محبت کرده و گفت اشکالی ندارد ما کمی مسیر خود را عوض می کنیم و اول شما را مقابل "ماینز" پیاده می کنیم. ای وای باید سوار می شدیم، خدایا با این زباله ها چکار کنم؟ سریع چپیدم تو ماشین و بچه ها هم نشستند. شروع کردم به حرف زدن، تند تند، از دانشگاه، از کنکور، از کیفیت آموزش در ایران و مالزی و ... تا بلکه فرصت فکر کردن در مورد وسایل دستم را از آن ها بگیرم. دیگر مقابل "ماینز" رسیده بودیم و باید پیاده می شدیم. تشکر کنان و در حالی که سعی می کردم زباله ها را پشت سرم پنهان کنم، سریع پریدیم پایین. اولین جایی که می شد از شر زباله ها خلاص شد، آن ها را بر زمین گذاشته و پیاده به سمت "ساوت سیتی" راه افتادیم!  

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 2:55 PM  توسط بهجت   | 

نوشتم برا دل خودم. نوشتم برا این که یادم باشه دیگه نخواهم رفت! هیچوقت! تا خودشون نخوان، به دیدارشان نخواهم رفت!
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 10:59 AM  توسط بهجت   | 

چند روز پیش که حسابی داشتم کارهای درسی ام را با کامپیوتر انجام می دادم، پسرم یواشکی اومد کنارم نشست. حدس زدم نقشه ای تو سرشه! آروم پرسید: "مامان تو قدت چند سانتی متره"؟ گفتم: "...". کمی فکر کرد، انگار جواب نگرفته بود. دوباره پرسید: "یعنی اگه سرپا وایستی و دستت رو دراز کنی تا کجا می رسه"؟ گفتم: "تا ...". ظاهرا باز هم جواب نگرفته بود. مجددا: "اگه کنار کمد دیواری وایستی و دستتو دراز کنی تا کجا می رسه؟"  ... "رو صندلی بری و دستتو دراز کنی تا کجا؟" ... بعد گفتش اصلا پاشو بیا امتحان کنیم. صندلی آورد و منو فرستاد اون بالا و گفت حالا دستتو دراز کن. خوب حالا تیر تفنگم رو که اون بالا افتاده، بهم بده!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 9:17 PM  توسط بهجت   | 

حدود ۱۷-۱۸ سال پیش، مراسم سوم یا هفتم خدا بیامرز مادربزرگم در منزل پدری بود. به رسم آن زمان و آن دیار، هنگام صرف غذا، سفره می انداختند و انبوه مهمانان گرامی دور سفره می نشستند و طعام می فرمودند. تدارکات لازم نیز بسته به فصل، در حیاط یا آشپزخانه های بزرگ مهیا می شد. آن روز تعداد بسیار زیادی پارچ آب در گوشه ای از حیاط چیده شده بود. برادر بزرگم کنار آنها ایستاده بود و به دقت نظاره می کرد تا خرنده ای، جهنده ای، پرنده ای ... داخل آب نیفتد و آنها سالم و تمیز به دست   مهمانان برسد. برادرزاده ام (پسربچه ۳-۴ ساله در آن زمان) که مدتی تو نخ پدرش رفته بود، بالاخره طاقت نیاورد و پرسید: "بابا! تو رئیس پارچ هایی؟" و وقتی جواب مثبت شنید، با لبخندی رضایت آمیز از صاحب منصب بودن پدر، به بازی کودکانه خود ادامه داد!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 12:42 PM  توسط بهجت   | 

اسفند ماه ۱۳۸۶ است. در سفارت ویتنام (شهر کوالا لامپور مالزی) هستم. جمعیت قابل توجهی از ملیت های مختلف، در سالن کوچک و تقریبا محقرانه این سفارتخانه ازدحام کرده اند. قبل از من، آقایی از انگلیس در صف دریافت ویزاست. با هم صحبت می کنیم. او برای دیدار دخترش که با یک مالایی ازدواج کرده و ساکن مالزی شده و نوه ای که به تازگی به آنها پیوسته است، در کشور مالزی به سر می برد. از فرصت استفاده کرده و با در دست داشتن پاسپورت انگلیسی، فکر سفر به کشورهای همجوار مالزی را در سر دارد. با عزت و احترام ویزایش را می گیرد و وداع گویان با من، به سوی سرنوشتش می رود. قبل از او نیز شهروندانی از کشورهایی چون چین، مالزی، ... شاد و خندان ویزا به دست، محل را ترک می کنند. نوبت به من می رسد. کلیه مدارک لازم از جمله بلیط "ایر ایشیا" را تحویلش می دهم. بلیطم برای تقریبا ۲-۳ هفته بعد یعنی نوروز ۸۷ می باشد. نامه از دانشگاه هم دارم. لبخند زنان و مطمئن از کامل بودن مدارک، با غرور و منتظر، به دیگر ملیت ها می نگرم. ناگهان، کارمند عبوس و نه چندان خوش اخلاق ویتنامی انگار که "جن" دیده باشد با صدای بلند و انگلیسی خیلی ضعیفی می گوید: تو نمی توانی بروی! نگاهی به در و دیوار سفارت می اندازم. چشمم به تصویر "هوشی مین" رهبر انقلابی ویتنام می افتد. همان که در زمان شکل گیری دوران نوجوانی ام، همراه با انقلابیون دیگری مثل چه گواراّ، ... ذهن برخی از هم سن و سال های مرا انباشته بو د تا حدی که او را "عمو هو" خطاب می کردند. اجساس کردم او نیز از زوایای مختلف عکسش، به من می خندد. در آن لحظه، هیج آرزویی ندارم جز این که کارمند ویتنامی -که در برابر سوالات و چانه زنی های من بد اخلاق تر شده است- صدایش را پایین تر آورد تا بلکه ملیت های دیگر ی که پشت سر من در صفند، متوجه احساس بد من نشوند! من بی گدار به آّب نزده ام. چرا که قبلا یکی از همکلاسی های ایرانی همسرم، با همین مدارک و از همین سفارتخانه ویزا گرفته است. متاسفانه فقط به فاصله یک سال، قوانین تغییر کرده است. شهروندان ایرانی علاقمند به سفر به ویتنام، می بایستی از کشور خود اقدام کنند . این یعنی این که پاسپورت شما فقط به درد کشور خودتان می خورد و در کشوری دیگر، اعتبار لازم را ندارد! این وسط، خوش به حال "ایر ایشیا" می شود چرا که مسئولیتی در قبال بلیط فروخته شده ندارند و فقط پول ناچیز مربوط به مالیات را پس می دهند. ای کاش، حفظ آبرو و عزت ایرانیان در خارج از مرزهای کشورمان، در برنامه های کاری و دغدغه های فکری دستگاه‌های مسئول به ویژه وزارت امور خارجه کشورمان قرار می گرفت! 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 11:4 AM  توسط بهجت   | 

یکی از دوستام از طریق "قطر ایرویز" عازم مالزی بود، بین راه، مهماندار می پرسه: Tea or coffee؟ او که خواب آلود و خسته بوده، می گه: "تی کافیه" !!
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 3:30 PM  توسط بهجت   | 

امروز ۴ شمع بلندتر به نشانه ۴۰ و ۳ شمع کوتاهتر به نشانه ۳ سال را فوت کردم. ۴۳ سال عمر!! ۴۳ سال است که در این وادی سرگردانم. سرگردان که نه، ... اصلا به قول جوون های امروزی، بی خیال! امروز خبر تولد نوه برادرم را نیز دریافت کردم. یعنی عمه که بودم، حال عمه خانم بزرگتر شدم! سعادتمندند کسانی که دوست می دارند و دوست داشته می شوند! قدرش را بدانند. 

       

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 11:55 PM  توسط بهجت   | 

متاسفانه در سیستم آموزشی کشور ما، پرداختن به زبان های دیگر خیلی جدی نیست و به دلیل داشتن فضای بسته و همچنین توریستی نبودن ایران، تقریبا غیر از همت فردی، راهی برای ارتقا وجود ندارد. در دانشگاه های اینجا، گروه ایرانیان جزو ضعیفترین دانشجوها از نظر زبان هستند. اما، این دلیل نمی شود که ما ضعف زبان خود را مدام به رخ همدیگر بکشیم و اعتماد به نفس لازم را از یکدیگر سلب کنیم.  چند روز پیش با خانم تحصیل کرده ای، اهل لندن انگلیس، آشنا شدم که به دلیل شغل همسر مهندسش در مالزی، قرار است چند صباحی را همراه با دو دختر دانش آموزش در اینجا بگذرانند. طبیعی است که مثل بلبل، سریع و روان، زبان مادری اش را صحبت می کرد. من که خیلی سخت و کند، با او حرف می زدم برای انگلیسی نه چندان خوبم عذر خواهی کردم. بلافاصله گفت: " تو خیلی خوب صحبت می کنی و توانستی تمامی حرفهایت را به من بفهمانی ولی من حتی یک کلمه هم نمی توانم فارسی حرف بزنم و این خیلی بده"!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 11:51 AM  توسط بهجت   | 

بالاخره بعد از چندین روز تب و لرز شدید و مقاومت در برابر بیماری ویروسی با علایمی مشابه "تب دنگی"، حال همسر گرامی رو به بهبودی است. بیماری هایی که عمدتا خاص مناطق استوایی چون مالزی است. هم زمان، پسر کوچولویم نیز که احساس استقلال و بزرگ شدن در او هویداست، اولین سفر بدون خانواده خود را تجربه کرد و پس از سه روز به خانه بازگشت. موقع خداحافظی در گوشم گفت "می توانم تدی را هم با خودم ببرم؟" تدی، خرس عروسکی کوچولوی اوست!

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 7:43 AM  توسط بهجت   | 

افرادی که آشپزخانه اوپن دارند، وقتی که دلشون می گیره و نمی خواهند کسی متوجه بشه، چکار می کنند؟ آخه خیلی فرصت خوبیه که هم آشپزی کرد، ظرف شست،... و هم دق دل را خالی کرد و به تخلیه درون پرداخت. آشپزخانه اوپن کارو خراب می کنه و آدمو لو میده ولی اون یکی نه، محرم اسرار می مونه! 
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 11:55 PM  توسط بهجت   | 

سال هاست که فقط شلوار مشکی می پوشم شاید به دلیل نا نوشته و نا خوانده ای که رنگ مشکی به رنگ امنیت در جامعه ما تبدیل شده است. حال، مدتی است که دلم می خواست شلواری با رنگ روشن، مثلا سفید داشته باشم. چند روز پیش به مناسبت روز مادر ایران، در میان کادو هایی که اعضای خانواده برایم گرفته بودند، شلوار سفید برفی قشنگی به چشم میخورد که دخترم در حراج ماینز (یکی از فروشگاه های بزرگ مالزی) به 5 رینگیت خریده بود. خیلی خوشحالم کرد چون بدون طرح خواسته ام، به آن رسیده بودم.

فردای آن روز، یکی از همسایه های ایرانی مرا به مجلس "ختم انعام و مولودی" به خانه اش دعوت کرد. بدون تلف کردن وقت برای انتخاب لباس، شلوار سفید را تنم کردم و رفتم. تازه آنجا متوجه شدم که شلوارم نه تنها اتو ندارد بلکه حدود نیم متر هم برایم بلند است. به روی خودم نیاوردم و با اعتماد به نفس تقریبا تا آخر مهمانی ماندم.

به خانه که رسیدم فکرم را منسجم کردم تا راهی برایش پیدا کنم. در نهایت دوخت های با اندازه های مساوی در طرفین پاچه ها برایش کوک زدم و از ابتکار خودم کیف کردم. خوب حالا نیاز به چرخ خیاطی داشتم تا کار را یکسره کنم. یادم آمد که روزی لبخندی بین من و یکی از همسایه های مالایی رد و بدل شده بود. فقط می دانستم که او قبلا خیاطی می کرده و الان یک پلیس زن است. بنابراین به احترام آن لبخند، در خانه اش را به صدا در آوردم و خواسته ام را مطرح کردم. با روی گشاده گفت که فردا برایم آماده خواهد کرد. گفتم خودم بلدم بدوزم. پس مرا کنار چرخ برد. چرخ خیاطی مارک "برادر" بود. دستگاه را روشن کرد، توضیحات کامل داد و به خاطر هوای گرم آنجا معذرت خواهی کرد. نشستم پشت چرخ. عجب چرخ جون داری بود. تا پایم را روی پدال فشار دادم، کلی از شلوار را دوخت. یاد دوران نوجوانی ام که تازه خیاطی یاد می گرفتم، افتادم. بیشتر اوقات درز های لباس را پشت و رو به هم وصل می کردم، حوصله کوک زدن هم هیچوقت نداشتم.

وقتی کار دوخت و دوزم تمام شد، متوجه شدم کسی خانه نیست و خودش هم بیرون رفته است. تو محوطه پیدایش کردم، بعد از کلی تشکر، گفتم که در خانه ات باز است و من هم می روم پی کار خودم. این همه اعتماد او برایم جالب بود شاید هم به پلیس بودن خود خیلی اعتماد داشت!! 
+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 5:18 PM  توسط بهجت   | 

تازه دارم می فهمم که این ورزشکاران حرفه ای چه زحمتی می کشند و چه درد و سختی هایی را تحمل می کنند. واقعا هر چی که جایزه بهشون بدهند و تشویقشون کنند، حقشونه. همه می گویند سن که میره بالا کم کم انواع بیماری ها و کم کاری سلول های بدن، میاد سراغ آدم. برای حفظ سلامتی و تا حدودی خنثی کردن بیماری ها می شه از ورزش کمک گرفت. من هم مدتیه که ورزش رو جدی تر گرفته ام.

تقریبا از زمان نوجوانی و جوانی ورزش والیبال رو دوست داشتم و دارم. این جا هم امکانات ورزشی دانشگاه انصافا خوبه. برا همین، گاه والیبال بازی می کنم ولی از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون، این ورزش جسمی من تبدیل شده به ورزش مغزی. هر کسی هر گوشه زمین که توپی رو پرتاب می کنه صاف میاد می خوره تو صورت و کله من. مقدار درد و تاثیر آن بر صورتم بسته به میزان شتاب توپ متغیره. تقریبا از ۷ روز هفته، ۶ روزش صورتم باد کرده و درد داره و روز هفتم تا میاد خوب بشه دوباره یه ضربه دیگه. در واقع این ضربه ها هی مغزم رو ورزش می دهند. فقط دعا می کنم به اون قسمت مغزم که مربوط به اطلاعات پایان نامه و کارهای تزم هست کاری نداشته باشن تا به سلامتی بتونم از پسش بر بیام!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 5:12 PM  توسط بهجت   | 

فردا سالگرد فوت مادرم است. دقیقا 11 سال پیش در چنین روزی پس از حدود یک سال و 2 ماه دست و پنجه نرم کردن با سرطان مری، در سن ۵۹ سالگی در گذشت. گاهی اوقات، گذر زمان دردها و بی تابی ها را می کاهد ولی نمی تواند آن را به فراموشی بسپارد. با وجود این همه سال دوری، هنوز احساس می کنم دلم می خواهد گوشی تلفن را بردارم و صدای گرمش را بشنوم و گاه در عالم رویا می شنوم.

جالب است هنگام مرگ، آثار کم رنگی از جوهر شرکت در انتخابات ریاست جمهوری سال 1376- که 9 روز قبل از آن برگزار شده بود و بعدا از آن به عنوان حماسه دوم خرداد نام بردند- روی انگشتش بود تا شاید آیندگانش وضعیت بهتری داشته باشند. 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 7:15 AM  توسط بهجت   | 

امروز 12 اردیبهشت، روز گرامی داشت معلم در ایران است. این قشر معمولا زحمتکش و بسیار تاثیر گذار در حیات جامعه. همیشه یاد و خاطره کلاس اول دبستان، نقش ویژه ای در ذهن و حس خاصی را در دل آدم به یادگار می گذارد. بخصوص برای دوران ما، که هنوز مهد کودک و پیش دبستانی رواج نداشت و باید مستقیم از خانه وارد مدرسه می شدیم. معلم کلاس اول من خانم " کامیابی" نام داشت. خانمی بسیار مهربان و دوست داشتنی بود. موقعی که آخر سال رسید، شنیدم که این خانم به مشهد منتقل شده است و دیگر در مدرسه ما درس نخواهد داد. از بچه های کلاس های بالاتر هم شنیده بودم که از بس این خانم نرم و مهربان است، اگر گریه کنید، زود در مقابل خواسته های شما کوتاه می آید. بنابراین در آخرین روز کلاس، خود را به او رساندم و های های گریه کردم که خانم تو رو به خدا، سال بعد نیز شما به ما درس بدهید. از بس گریه کرده بودم، تا چند روز چشمانم پف کرده و قرمز بود. ولی اون خانم برای همیشه از شهر ما رفت و پس از آن هم تا الان که می نویسم، خبری از او ندارم. انشاءالله که سالم و سرحال، زندگی خود را سپری می کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:3 PM  توسط بهجت   | 

دوستی داشتم بسیار مهربان، آداب معاشرت دان، دست و دل باز و خلاصه بسیاری از صفات عامه پسند دیگر. اونقدر اعتقادات قوی مذهبی داشت که روزهای اول آشنایی،  از رویارویی با او خجالت می کشیدم که مبادا از نظر اعتقادی در برابر او کم بیاورم. پس از مدتی، تعجب کردم وقتی دیدم در کلاس شرکت نمی کند چون وقت ندارد و متعجب تر شدم وقتی دیدم کسی دیگر به جای او نمره قبولی را در کارنامه اش ثبت کرده است. صحبت از سفر اروپا و خارجه که شد، تعجب کردم وقتی فهمیدم خاندان او در فرنگ، حق آب و گل دارند به هنگامی که به واسطه اعتقادات عمیق برای کار فرهنگی به آن دیار رفته بودند. و تعجب کردم وقتی ... راستی چگونه می توان مرز بین زرنگی به واسطه هوش و ذکاوت و پشتکار را با زرنگی به واسطه سوء استفاده از موقعیت ها، از هم تمیز داد؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 7:18 PM  توسط بهجت   | 

سالیان سال، باغی یا بهتر است بگویم باغچه ای بود پر بار به مساحت تقریبا ۱۴۰۰ متر مربع که حال با گسترش شهر، در مرکز شهر واقع شده بود و قرار بود با تغییر کاربری به مسکونی تبدیل شود. پدر تقریبا نصف این باغچه را خرید. ابتدا درختان قسمت هایی که قرار بود در آنجا خانه بنا شود، قطع شد و کار بنایی آغاز گردید. دور تا دور این باغ جوی آبی داشت برای آبیاری درختان. در کنار جوی آب نزدیک دیوار باغ، درخت بسیار بزرگ و بلند مویی بود که همراه با درخت دیگری (که الان نام آن را به یاد نمی آورم) در هم پیچیده بودند و از بلندای دیوار هم بالاتر رفته بودند. بهترین سرگرمی من در آن روزها که دوم - سوم دبستان بودم و آسمانخراش و هواپیمای واقعی ندیده بودم، این بود که هر روز از این درخت بالا می رفتم، ذهن خود را به آسمان ها می سپردم و هر شب مجددا خوابش را می دیدم.

کم کم خانه داشت آماده می شد و وقت آن رسیده بود که به نما و حیاط خانه برسند. لازم بود که درختان قدیمی که در طراحی جدید جایی نداشتند قطع شوند و جوی آب سنتی جای خود را به حوض و فواره دهد. بنابراین آسمانخراش و هواپیمای من هم از بین رفت ولی لذت بالا رفتن و اوج گرفتن را در وجود من باقی گذاشت. خانه در مرکز قرار گرفت، حیاطی بزرگ جلو ساختمان و حیاطی کوچکتر در پشت ساختمان واقع شد. چهار باغچه که هر کدام گوشه های یک مربعی را تشکیل می دادند در مرکز حیاط بزرگتر احداث شد و حوض و فواره نیز در وسط آن ها قرار گرفت. با اصرار خواهرم که آن موقع پا به دبیرستان گذاشته بود، پدرم قدیمی ترین درخت را که یک درخت زردآلوی بلندی بود نگه داشت و در گوشه ای از یکی از این باغچه مربعی ها محفوظ ماند. بدون وقفه هر سال موقع بهار حیاط را شکوفه باران می کرد. بیشتر سال ها، سیزده بدر، فامیل می آمدند و با گره زدن طناب به یکی از شاخه های تنومند آن، بساط تاب بازی راه می انداختند. خلاصه این تک درخت پیر در میان نهال های تازه چشم باز کرده، با ارایه خدمات، دل همه را به دست می آورد.

چند سالی گذشت تا این که سال ۵۷، سال انقلاب فرا رسید و موج اعتصابات و اعتراضات به حاکمیت قبلی بالا گرفت. آن روزها، تقریبا همه باور داشتند که چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید. فداکاری و گذشت معنای دیگری داشت، همه چیز درونی و باطنی بود، ظاهر و فریب نبود، یکرنگی و یکدلی بیشتر بود، حرف ها از دل بر می خاست و بر دل می نشست. زمستان سرد هم در راه بود، دیگر نفت سخت گیر می آمد. برف که می آمد، مدت ها طول می کشید تا آب شود. کسی نمی توانست با سرما شوخی کند. بایستی چاره ای اندیشیده می شد. پدر به درخت زردآلو نگریست و تصمیم خود را گرفت. چاره ای نبود. خداحافظی ها انجام گرفت و درخت تنومند و سربلند زردآلوی ما با تمام سنگینی وجودش، آرام خم شد و دل به تبر و تیشه داد. قطعه قطعه شد و به هیزمی تبدیل گشت تا با بخاری هیزمی، زمستان آن سال با سرافرازی به بهار بپیوندد.   

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 11:6 AM  توسط بهجت   | 

شب خوبی بود. جای شما خالی. دیشب، بعد از ورزش والیبال، در زمین بازی، زیر نم نم باران، سفره ای دوستانه پهن شد و هر بازیکنی همراه با خانواده خود، از ساک ورزشی اش، خوراکی های شب یلدایش را به میان سفره آورد تا آنها را با دیگران به اشتراک بگذارد، خاطره مشترکی را رقم زند و سنت های دیرین ایرانی را پاس بدارد. پیر مجلس نیز با فال حافظ ، دمی چند همه را به میان غزلیات حافظ فرا خواند.

 

شب یلدا،2007/12/21

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 11:20 AM  توسط بهجت   | 

گاهی اوقات عدم اطلاع درست از رشته های تحصیلی یا شغلی کار دست آدم می دهد. در دوره ای از زندگیم، به عنوان مسئول فنی در یک سردخانه نگهداری مواد غذایی کار می کردم. همان روزها، سوار اتوبوس از شهری به شهر دیگر در حرکت بودم. خانمی کنارم نشسته بود و برای این که مسافت نسبتا طولانی 6-7 ساعت با اتوبوس قابل تحمل تر شود، با هم از هر دری صحبت می کردیم. صحبت هایمان حسابی گل انداخته بود که خانم پرسید کجا کار می کنی؟ گفتم سردخانه. احساس کردم از آن لحظه به بعد ایشون یه وری (یعنی تقریبا پشت به من) نشست و هیچ حرفی نزد. با تعجب هی از خودم سوال می کردم خدایا چه حرکتی از من سر زد که باعث ناراحتی او شد؟ مدتی که گذشت متوجه شدم فکر کرده من با مرده ها سر و کار دارم (هر چند آن هم شغلی است و چه شغل دردناکی)!

وقتی این موضوع را برای یکی از فامیل های شوخ طبع تعریف می کردم، گفت اگه می فهمید که همسرت هم خاکشناسی خونده، همونجا از اتوبوس پیاده می شد. چون فکر می کرد تو مرده تحویل می گیری و همسرت خاکش می کنه!!! 
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 2:57 PM  توسط بهجت   | 

صبح دو روز پیش بعد از رفتن بچه ها به مدرسه، یه هو شنیدم یکی محکم به در می کوبد. با تعجب رفتم درو باز کردم و دیدم یه آقای چینی پشت در هست. ناخود آگاه ترسیدم و خواستم که در و ببندم، با کمال تعجب دیدم اون هم زورشو بیشتر کرد که در و باز کنه. متوجه شدم که کلید خونه رو هم داره. در حالی که همسرم رو صدا می زدم که بیا ببین کی پشت دره،  به هر بدبختی بود، جیغ کشان درو بستم و محکم به در تکیه دادم که مثلا نتونه اونو بازکنه. همسرم ابتدا فکر کردند که من از خوشحالی دیدن مهمانی، عزیزی دارم جیغ می زنم ولی به پشت در که رسیدند و صورت برافروخته و گریان منو دیدند متوجه قضیه شدند. خواستند درو باز کنند، گفتم نه یه دزدیه که کلید خونه رو هم داره!!!

به هر حال در را باز کردند و دیدند که بله یک آقای چینی همچنان پشت در مات و مبهوت ایستاده است و هی می گوید ساریلا ساریلا.

قضیه از این قرار بود که احتمالا واحد آپارتمانی این آقا در طبقه ای دیگر، درست هم محل واحد ماست و ایشون وقتی از آسانسور بیرون می آید و به سوی واحد خود می رود، متوجه نمی شود که در طبقه ای دیگر است!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 3:50 PM  توسط بهجت   | 

در کشورهای مختلف ممکن است بسته به ریشه مسایل سیاسی و اجتماعی، روز مادر متفاوت باشد. در آمریکا، دومین یکشنبه از ماه می (May ) به عنوان روز مادر جشن گرفته می شود که امسال (۲۰۰۷) مصادف بود با یکشنبه 13 می. مدرسه  پسرم می خواست این روز را گرامی بدارد و تمام مادران دانش آموزانش را روز جمعه 11 می به مدرسه دعوت کرده بود. برنامه هایی را نیز تدارک دیده بودند ازجمله اجرای دنس و موسیقی توسط بچه ها و مسابقه ای هم  بین چند تایی از بچه ها و مادران آن ها برای تخمین شناخت همدیگر. ابتدا حدود 10 سوال با جوابشان را از من  و چند مادر دیگر پرسیدند و بعد روی سن، همان ها را شاگردان باید جواب می دادند. مثلا: رنگ مورد دلخواه مادر شما چیست؟ پدر و مادر شما برای اولین بار کجا با هم آشنا شدند؟ مادر شما چند زبان می داند؟ و... در این مرحله برنا و همکلاسی اش سارا از بقیه جلو افتادند و مسابقه به دور دوم رسید. در مرحله بعدی در مقابل سوال "غذای دلخواه مادر شما چیست؟" ما باختیم و سارا برد. پس از دادن جوایز، برنامه پایان یافت و باید بر می گشتیم.

صبح موقع رفتن، ماشین را مقابل KTM  (ایستگاه قطار) پارک کرده و با ترن به مدرسه رفتم. به هنگام برگشت، با یکی از دوستان تا محل ایستگاه آمدیم. آقا برنا خسته از اجرای چند برنامه و پکر از باخت مسابقه، من هم یک شاخه گل رز به دست  به طرف ماشین رفتیم ولی ماشینی شبیه به رخش خودمان نیافتیم. با تعجب هی بالا پایین می رفتم و به مغزم فشار می آوردم نکند در محل پارک ماشین اشتباه می کنم.

با اطمینان در محل پارک ماشین ایستادم. مقدار قابل توجهی شیشه خرده، دقیقا همان جا بود. برنا گفت: "مامان دزد اومده، شیشه ماشین رو شکونده و درشو باز کرده و رفته. این هم آثار شیشه خرده".  بله تمامی شواهد حق را به برنا می داد. اول یه خورده غصه خوردم. چون اون روزها من هر روز باید به آزمایشگاه برای انجام کار پایان نامه ام می رفتم و این ماشین واقعا عصای دست من بود. فکر کردم کاش دزد موقعیت من رو درک می کرد و کار خود را کمی به تاخیر می انداخت. 

خدایا چکارکنم؟ اول زنگ زدم به همسر گرامی. گفتم : می خوام یه  خبری بهت بگم ولی نگران و هول نشو. گفت ماشین پنچر شده؟ گفتم : نه. گفت چرخشو بردن؟ گفتم: نه ، خودشو بردن!!!

 تا ایشون به محل برسه، فکر کردم بهتر است تمام عوامل استرس زای دیگر را حذف کنم. اون روز مینا و دوستاش به دعوت دوستش، محیا، برای جشن تولد او به Times Square  رفته بودند. قرار ما این بود که مینا با قطار برگردد و ما بریم استگاه دنبالش. بنابراین بهش زنگ زدم که ما نمی تونیم بیاییم دنبالت، سعی کن زودتر از قرارمون، قبل از تاریکی هوا، خودت تنها برگردی خونه. مینا هم که سرگرم صحبت با دوستاش بود هی چونه می زد که مامان بیا دنبالم ، ... من هم برای اینکه خوشی اونو به هم نزنم فقط هی می گفتم مینا جان ما ماشین نداریم!! از بس چونه زد، آخر گفتم ماشینو دزد برده، خودت زود بیا. با خونسردی گفت: خوب باشه. بعد از 2-1 دقیقه زنگ زد و تازه انگار متوجه قضیه شده باشه، گفت چی شده؟ ماشینو دزد برده؟ تو تنهایی؟ سالمی؟  برنا کجاست؟ بابا کجاست؟... من همین الان راه میفتم.

در عین حال، به این فکر می کردم که آخه این ماشین قراضه ما به چه درد مالایی ها می خوره که خودشونو تو دردسر بندازن؟ یه هو فکری به ذهنم رسید که ممکنه پلیس برده باشه. شروع به نذر و نیاز کردم که کاش پلیس برده باشدش.

در این لحظه، همسرم همراه با همسایه مون از راه رسیدند و با جستجو از مغازه های مقابل معلوم شد که بله پلیس اونو با جرثقیل برده، چون در محل پارکینگ، پارک نشده بود (البته اونجا تابلوی پارک ممنوع وجود نداشت و من همیشه ماشینو پارک می کردم). در نهایت، به دو سه جا رفتیم  و با پرداخت 134 رینگیت جریمه، ماشینو تحویل گرفتیم. دیگه خوشحال بودم که می تونم به کار آزمایشگاهم برسم.

فکر می کنم این روز مادر، برای ما، به یاد ماندنی تر از خود بنیانگذار آن یعنی"Anna Jarvis"   آمریکایی شد. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 12:3 PM  توسط بهجت   | 

این روزها، یعنی این روزها که نه طی هفته های گذشته، به مناسبت ۳۱ آگوست - روز ملی مالزی- برنامه ها ی مختلفی همه جای مالزی بود. از جمله Student Cultural shows در دانشگاه های UPM و   UKM برگزار شد که خیلی برایش زحمت کشیده بودند. دیدن موسیقی ایرانی مرا به یاد کنسرت موسیقی پسرم انداخت. برنا تقریبا در سن ۶- ۵ سالگی به خوبی دوره ارف (موسیقی کودکان) را با "بلز" گذراند و چون کارش خوب بود، معلم موسیقی اش، او و چند تن از شاگردانش را که خوب می نواختند، به آموزشگاهی دیگر برای کار هم نوازی برد. هر کسی بسته به مهارت خود، سازی را در گروه می زد. ساز برنا "زیلوفان" بود. همه دخترها و پسرهای گروه، حسابی زحمت کشیدند تا کنسرتی را در سطح شهر به نمایش بگذارند. روز کنسرت فرا رسید. در کنار انواع برنامه های بزرگسالان، این گروه ۳ برنامه اجرا کردند که یکی بهتر از دیگری بود. پایان برنامه، بیشتر خانواده ها به فرزندانشان گل دادند. من و مینا و عزیز خانم (همسر پدرم) هم برای دیدن این برنامه رفته بودیم ولی حواسمان به تهیه گل نبود. روی صحنه که همه بچه ها ایستاده بودند و گل به دست، دست تکان می دادند، متوجه شدم که پسربچه کنار برنا دو دسته گل دارد و برنا با او صحبت می کند.  من به کار فیلم برداری مشغول بودم و مراقب بودم مبادا چیزی را از دست بدهم. بالاخره مراسم تمام شد و ما به سمت خانه برگشتیم.

طی مسیر برگشت، خوشحال بودم ازاینکه توانسته ام خوب فیلم بگیرم (با وجود ضربه دیدن دوربین در همانجا)، به موقع لباس مورد نیاز را تهیه کنم، مرتب او را سر تمرین ها برسانم و... خلاصه، احساس رضایت مادرانه ای داشتم ولی در عین حال، لحظه صحبت برنا با کنار دستی اش ذهن مرا مشغول کرده بود. نگاهی بهش انداختم، دیدم خیلی ساکت و بغض گرفته است. پرسیدم از چیزی ناراحتی؟ گفت چرا من گل نداشتم!! عذر خواهی کردم و گفتم که اصلا حواسم به این موضوع نبود و یه مشت حرف های دلگرم کننده دیگر بهش زدم. بغضش ترکید و گفت از اون پسری که دو تا دسته گل داشت، خواستم یکی رو بده به من، ولی نداد. پرسیدم اگه خودت جای او بودی، این کارو می کردی؟ بی درنگ پاسخ داد حتما این کارو می کردم. کمی که آرومتر شد گفت حتی اگه یه دسته گل هم داشتم بهش می دادم تا او هم یه لحظه خوشحال بشه!!!   

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 3:2 PM  توسط بهجت   | 

این روزها شور و شوق باز شدن مدارس ایرانی هاست. من هم تحت تاثیر این جنب و جوش، یاد خاطرات نوجوانی خودم افتادم. اون سالها در شهرستان کوچکی که من درس می خواندم، هیچگاه رشته ریاضی (چه نظام قدیم و چه نظام جدید) برای دختر خانم ها نبود و فقط دختران می توانستند در رشته های طبیعی،ادبی و خانه داری نظام قدیم یا علوم تجربی،علوم انسانی و خدمات نظام جدید تحصیل کنند. سال تحصیلی ۵۸-۵۹ که من اول دبیرستان بودم به این فکر افتادم که چرا ما دختران نباید رشته ریاضی بخوانیم. همراه با چند تن از دوستانم نرگس،نسرین و حمیده خواسته خود را با دفتر مدرسه مطرح کردیم. طبیعی است که شدیدا مخالفت شد. معمولا شروع هر جریانی با تنش و مقاومت همراه می شود.  مدام در تکاپو بودیم طوری که حتی رییس آموزش و پرورش وقت شهرستان را به مدرسه دعوت کردیم و با کلی از بزرگان آن روزگار جلسه تشکیل دادیم. بهانه های مختلفی می آوردند. یادم هست که یکی از مسئولان در همان جلسه گفت: " آخر چگونه یک خانم وقتی مهندس شد، می خواهد برود بالای تیر چراغ برق و لامپ سوخته را تعویض کند؟ "!!!! یا می گفتند ما بودجه برای تشکیل کلاس جدید نداریم. در این بین فقط دو تن از دبیران بسیار با سواد و دلسوز ما (دبیر ریاضی و فیزیک )، همراه ما شدند و گفتند ما حاضریم بدون دریافت وجهی اضافی برای این ها کلاس دایر کنیم. تقریبا یکی از آخرین بهانه ها این بود که تعداد متقاضی کم است. یادم می آید هر روز من و دوستانم به میان دانش آموزان رشته های دیگر می رفتیم و برای تحصیل در رشته ریاضی تبلیغ می کردیم. تا جایی که توانستیم حدود ۱۰- ۱۳ متقاضی جمع کنیم. به هر بدبختی که بود سال تحصیلی ۵۹-۶۰ به عنوان "اولین دختران دانش آموز ریاضی شهرمان" در کلاس دوم دبیرستان، رشته ریاضی فیزیک ثبت نام کردیم. سال بعدش دبیر شیمی خیلی دلسوز و باسوادی هم تدریس شیمی را عهده دار شد. این سه تن تمام تلاششان کمک به ایجاد خلاقیت و درگیری ذهنی شاگردان برای حل مسایل بود. جالب است که هیچگاه به ما جزوه نگفتند، چیزی که معمولا معلم و دانش آموزان را راحت می کند و ما تقریبا قبلا به آن عادت کرده بودیم. به جای آن هر روز با کتاب ها و مسایل و تمرینات جدیدی روبرو می شدیم.

بعدها چه اتفاقاتی افتاد... از حوصله اینجا خارج است. ولی، ما با چنگ و دندان - علیرغم این که هر چند وقت، تهدید به انحلال کلاس می شدیم و... -  کلاس و رشته را حفظ کردیم و تقریبا تمامی اون شاگردان به رشته ها و دانشگاه های خوب راه پیدا کردند و پس از آن نیز این رشته برای همیشه با رقم قبولی بسیار قابل توجهی در دانشگاه ها، محفوظ ماند. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 11:46 AM  توسط بهجت   | 

شنیده بودم آدم های اهل دانش و علم، قدری بی اعتنا به روزمره گی های اطراف خود هستند و یه خورده زود فراموش می کنند ولی نه تا این حد. کنفرانس بین المللی ۳ روزه ای در پوترا جایا، از دیروز شروع به کار کرده و تا فردا ادامه دارد. همسرم هم که مقاله اش برای سخنرانی قبول شده بود (Oral)، کاملا موضوع را فراموش کرده بود.

امروز در کلینیک دندانپزشکی موبایلش زنگ می زند و استادش یادآور می شود همین الان نوبت ارائه مقاله شماست، پس چرا نیستی؟!!! حالا چه جوری خودش و مقاله اش را در عرض نیم ساعت به اونجا رسوند، فقط خدا داند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 5:45 PM  توسط بهجت   | 

خوب شوخی شوخی مثل اینکه باید بنویسم. البته بد فکری هم نیست. از بس به این بچه ها می گم بنویسید که اگه خودم نوشته بودم الان به هزاران صفحه رسیده بود. تا چیزی برایم تعریف می کنند، می گم سوژه خوبیه برا نوشتن. حالا اینجوری که من خودم هم بنویسم و براشون رقیب بشم شاید بیشتر و بهتر بنویسند!
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 5:20 PM  توسط بهجت   | 

راستش برای اینکه به کارها برسیم قرار شده تا همه با هم همکاری کنیم. مثلا دخترم در شستن ظرف ها کمک کنه. خوشحال از این تفاهم، می بینم که چند روزیه که با پدرش راجع به ماشین ظرفشویی جستجو می کنند و در صددند تا ماشین ظرفشویی بخرند!!! 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 5:2 PM  توسط بهجت   |