دقایقی بعد، صدای آب توجه ما را به خود جلب کرد. در را باز کردیم. پدرجان بود که با شلنگ آب داشت راه پله ها را می شست. دکتر آبمان، سراسیمه پرید و گفت: پدرجان! اینجوری که نظافت نمی کنند، ساختمان ۲ روزه می ریزد و کلی هم آب شیرین و تصفیه شده به هدر می رود. پرسید: پس چگونه نظافت کنم؟ جواب شنید: با کشیدن "تی" مرطوب پدرجان!
روز بعد به سفارت برگشتم و گفتم وزارت بهداشت مالزی چنین کاری را نمی کند. آقای میرزایی گفتند: پس ببر وزارت امور خارجه مالزی آن را تایید کند!!! گفتم پس از این به بعد، برای تایید مدرک دانشگاه در سفارت، بایستی آن را به تایید وزارت آموزش عالی مالزی برسانیم؟ مدرک تحصیلی دانش آموزان را بایستی وزارت آموزش و پرورش مالزی تایید کند؟ ...
در نهایت توانستم با آقای کسری مهمان پرست که کنسول جدید سفارت هستند صحبت کنم و از انجام موفق کلیه امور کنسولی تا همین ۱-۲ ماه پیش سخن گویم. ایشان که فردی خوش برخورد، مهربان و منطقی تر به نظر می رسید، گفت نگران نباشید الان مسئله را بررسی می کنم. بالاخره، مدارک تایید شد و ممهور به مهر سفارت گردید.
تا عصر دانشگاه بودم، از اون بارون های وحشتناک و سیل آسای مالزی اومد، نزدیک خونه که رسیدم، دیدم یکی از درخت های تقریبا کهنسال، از شدت بارون سقوط کرده و افتاده درست روی دو تا ماشینی که نزدیکش پارک کرده بودند. می تونست یکی از اون ماشین ها برای من یا هر کدوم از ما باشه!
به یاد بچگی ها و خدا بیامرز مادر بزرگم افتادم. شنیده بود "هر که تخلیه بینی بیشتری دارد، به دلیل پُرمغزی و فعالیت مغزی بیشتر اوست". تا مدت ها خوشحال بودم از این که آدم پُرمغزی هستم غافل از این که به بیماری سینوزیت مبتلایم!!
از آنجایی که همیشه نزدیک شدن به سالگرد تولد، آدمی را به یاد گذران عمر و پیر شدن می اندازد، بنابراین، تجربیات زندگی را به مدد می طلبد و به نگارش این سطور می پردازد. در این چند صباح عمری که از خداوند گرفته ام و به کشورهایی از قاره های آسیا و اروپا و آمریکا سفر کرده ام، به این باور رسیده ام که زیبایی های طبیعت واقعا به عدالت در نقاط مختلف کره ی خاکی توزیع شده است. این که در جایی عدالت نیست، گناه خالق هستی و طبیعت نیست بلکه گناه موجودات دو پایی است که چگونه می خواهند از این زیبایی ها بهره بگیرند. فکر می کنم شرط اول بهره بردن از زیبایی ها، دیدن زیبایی ها، لمس کردن و درک آنها و سپس تلاش برای تفکر زیباست. در واقع پس از این است که مابقی به عُرضه و کفایت این موجودات دوپا مخصوصا وقتی که بر اریکه قدرت سوار می شوند، بستگی پیدا می کند. اگر عشق به توسعه و سربلندی شهر و شهروندان نیز در خون آنان جاری باشد، می توانند این زیبایی ها را به خدمت گرفته و شکوفایی جامعه خود را فراهم آورند. و اگر نباشد ....
چند سال پیش در انتهای پذیرایی مراسم ترحیم بنده خدایی، در مقابل چشمان تیز بین یکی از جوانان فامیل (که معمولا دنبال سوژه اند و باعث خندیدن و خنداندن اطرافیان می شوند)، حاج آقایی لبریز از صرف شامی بسیار خوشمزه و چرب و چیلی، در حالی که دو دست خود را بر سبیل های چرب خود می کشد و بعد دو دست چرب خود را به هم می مالد، به صاحب مجلس (که مشغول بدرقه مهمانان است) می گوید: "جِدا که خدا رحمت کند"!
من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد (بابا طاهر)
بالاخره پس از چندین روز نگرانی و اضطراب، امروز دخترکم جراحی شد و توده ی کوچک نامانوسی که در تن او جای گرفته بود، به زباله دانی فکنده شد. سلامت و شادابی فرزندانم و فرزندانتان آرزوست.
که دهان های وقاحت به خروشند همه
گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست
زان که وحشت زده ی حشر وحوشند همه
آه از این قوم ریایی که درین شهر دو روی
روزها شحنه و شب، باده فروشند همه
باغ را این تب روحی به کجا برد که باز
قمریان از همه سو خانه به دوشند همه
ای هر آن قطره ز آفاق هر آن ابر ببار
بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه
گر چه شد میکده ها بسته و یاران امروز
مهر بر لب زده وز نعره خموشند همه
به وفای تو که رندان بلاکش فردا
جز به یاد تو و نام تو ننوشند همه (استاد محمد رضا شفیعی کدکنی، شاعر معاصر)




براي آنان که مفهوم پرواز را نمي فهمند، هر چه بيشتر اوج بگيري کوچکتر مي شوي.
مسلط به زبان انگلیسی و با سواد بود. با فکر خدمت به کشور بازگشته بود ولی ناراحت نشان می داد. دارای ۳ فرزند دختر قد و نیم قد متولد امریکا بود. نگران فرزندانش بود. علت را جویا شدم، گفت: این ها هیچ بدی از امریکا ندیده اند، آنجا و با امکانات مرفه آنجا به دنیا آمده اند، آنجا مدرسه رفته اند، .... حالا هر روز، صبح به صبح، قبل از رفتن به کلاس درس، باید "مرگ بر آمریکا" بگویند، ... بعد ها شنیدم که برای همیشه به امریکا برگشته است!!
چه زمانی که ایران بودم و چه الان در میان بیشتر ایرانیانی که اینجا می بینم، از طرفدار دو آتشه دولت گرفته تا منتقد دولت و بی خیال یا بیزار از دولت، همه یه جوری می نالند و ناراحتند. انتظار معجزه دارند. بیشترشان خود را روشنفکر می دانند، به خوبی از همه چی سخن می گویند و به نوعی صاحبنظرند، اما ساده ترین مسایل اجتماعی را رعایت نمی کنند، می خواهند از همه چی همه آدمها سر در آورند البته نه از سر کنجکاوی علمی یا جامعه شناسی! مثلا اگر کسی شنا می کند باید دانست او کیست، حتی اگر به سلب آرامش او منجر شود، اگر کسی لباسی غیر از آنچه ذهنییت طرف می پسندد در بر دارد، باید آنقدر نگاه چپ چپ یا راست راست تحویلش داد تا طرف ... پس درد ما فقط دولتمردان ما نیستند، درد ما فرهنگی است که با آن خو گرفته ایم، نمی خواهیم تغییر کنیم، سختمان است! هی کار خود را توجیه می کنیم! هر جا کم می آوریم گردن سیاستمداران می اندازیم و هر جا نیاز به تایید داشته باشیم به به و چه چه به راه می اندازیم که ما فرزند کوروش ایم، نوه فلانیم و نتیجه آن یکی! عادی زندگی نمی کنیم، می خواهیم قهرمان باشیم، اوج بگیریم در حالی که گاه به نظر می رسد الفبای زندگی را خوب نیاموخته ایم. یا برای ترس از جهنم رفتار کرده ایم یا برای بدست آوردن بهشت تا حدی که رفتار معمولی و انسانی هم نداشته ایم! گاه همرنگ جماعت شدن برایمان اصل بوده است و گاه خوش جلوه نمودن در برابر هر که و هر چه غیر از درونمان! به هر حال خودمان نیستیم، این را باید دریافت و درمان کرد. مثلا از این که در جامعه بی عدالتی هست همه ناراحتیم اما فقط تا وقتی که به خودمان جفا می شود، به محض این که دری به تخته ای خورد و شرایط ما بهتر شد، بی عدالتی برای دیگران فراموش می شود.
شاید دنیای مجازی، فرصت خوبی برای تمرین و بهبود خیلی از رفتارها باشد. تمرین کنیم تا یاد بگیریم به جای آن که خود را تحمیل کنیم، بتوانیم دیگران را با هر شرایطی که دارند، تحمل کنیم! تسلط بر خود را بیاموزیم. دعوت به فکر کردن، صداقت، آرامش و شادی را به یکدیگر هدیه دهیم.
ما می توانیم بر پیرامون خود تاثیر گذار باشیم اگر هراسی به دل راه ندهیم و آرام و محترم زندگی کنیم! ما می توانیم تاثیر گذار باشیم اگر برای دل خودمان زندگی کنیم و موفقیت و آرامش دیگران را جزیی از جریان زندگی عادی خود بدانیم. ما می توانیم تاثیر گذار باشیم اگر رعایت حقوق دیگران را لازمه جریان زندگی طبیعی خود بدانیم. ما می توانیم تاثیر گذار باشیم اگر به جای سرکشی به امور دیگران، به خود و درون خود بپردازیم، توانمندی هایمان را بشناسیم و همگام با جریان زندگیمان، دیگران را کمک کنیم تا خود نیز تعالی یابیم!
" ایرانی دسته دسته توی ساگا نشسته دیگه نمی ره دیگه نمی ره دیگه نمیره ولایت ...."
یادم می آید وقتی بچه بودم فردای روز آتش بازی، یعنی صبح زود چهارشنبه، آفتاب نزده، خدا بیامرز مادرم ما را از خواب بیدار می کرد و در سوز و سرمای صبح قشنگ زمستانی-بهاری از خانه بیرون می زدیم. اولین جوی آب زلالی را که هنوز رهگذری به خود ندیده بود، پیدا می کردیم و کنارش می نشستیم. ناخن های خود را کوتاه می کردیم و به روانی آب می سپردیم. دقیقا نمی دانم معنای این کار نمادین، چه بود ولی به طور قطع، شادابی و سرحالی از یک سو و پاک کردن خود از اضافات و سپردن خود به زلالی ها از دیگر سو، را در ذات خود داشت. نسل های قبل از مادرم احتمالا سر چشمه می رفتند. نسل های بعد از ما ...؟
غزل جواب:
غزلی بود با ردیف "کاغذ" و مضمون این که هزاران کاغذ هم به او داده ام، نمی پذیرد. هر چه در اینترنت و کتابهایم جستجو کردم، این غزل را نیافتم. ظاهرا، کتاب دوستم، غزلیات کامل حافظ بوده است. به هر حال غزلی بود قبل از غزل زیر.
غزل تاکید:
الا ای طوطی گويای اسرار مبادا خاليت شکر ز منقار
سرت سبز و دلت خوش باد جاويد که خوش نقشی نمودی از خط يار
سخن سربسته گفتی با حريفان خدا را زين معما پرده بردار
......
از آن افيون که ساقی در میافکند حريفان را نه سر ماند نه دستار
سکندر را نمیبخشند آبی به زور و زر ميسر نيست اين کار
بيا و حال اهل درد بشنو به لفظ اندک و معنی بسيار
بت چينی عدوی دين و دلهاست خداوندا دل و دينم نگه دار
به مستوران مگو اسرار مستی حديث جان مگو با نقش ديوار
به يمن دولت منصور شاهی علم شد حافظ اندر نظم اشعار
خداوندی به جای بندگان کرد خداوندا ز آفاتش نگه دار
دیروز عصر بایستی پسرم را به کلاس موسیقی (حوالی "ساوت سیتی") می بردم و بنا به دلایلی هم بی ماشین بودم. بنابراین، شلوار پر جیبم را پوشیدم، تجهیزات لازم از جمله مقداری تخمه (در اولین فرصت درباره تخمه و نقش مهم آن در سلامت جسم و بخصوص روان خواهم نوشت) را در جیب هایم جاسازی کردم و همراه با دختر و پسرم از در زدیم بیرون تا با پیاده روی به محل کلاس برویم. مرکز جمع آوری زباله نیز سر راه بود. پس، مقداری هم زباله مثل ظرف پلاستیکی ۳ لیتری روغن، قوطی بزرگ بیسکوئیت، کفش کهنه، ... در دست گرفتیم تا بهانه ای برای ورود به آن جا داشته باشیم. هنوز ۴-۵ قدمی برنداشته بودیم که ماشینی برایمان نگه داشت. یکی از همسایه ها که خانم متشخصی است و به گمانم همسر صاحب منصبی هم در ایران دارد، همراه با پسر دانشجویش بودند. گفت ما تا فلان جا می رویم شما را هم می رسونیم. من که زباله به دست و تخمه به دهان در افکار خودم غرق بودم، هول شدم و سریع گفتم ممنون، مسیرمان یکی نیست و ما می خواهیم "ماینز" برویم. محبت کرده و گفت اشکالی ندارد ما کمی مسیر خود را عوض می کنیم و اول شما را مقابل "ماینز" پیاده می کنیم. ای وای باید سوار می شدیم، خدایا با این زباله ها چکار کنم؟ سریع چپیدم تو ماشین و بچه ها هم نشستند. شروع کردم به حرف زدن، تند تند، از دانشگاه، از کنکور، از کیفیت آموزش در ایران و مالزی و ... تا بلکه فرصت فکر کردن در مورد وسایل دستم را از آن ها بگیرم. دیگر مقابل "ماینز" رسیده بودیم و باید پیاده می شدیم. تشکر کنان و در حالی که سعی می کردم زباله ها را پشت سرم پنهان کنم، سریع پریدیم پایین. اولین جایی که می شد از شر زباله ها خلاص شد، آن ها را بر زمین گذاشته و پیاده به سمت "ساوت سیتی" راه افتادیم!
متاسفانه در سیستم آموزشی کشور ما، پرداختن به زبان های دیگر خیلی جدی نیست و به دلیل داشتن فضای بسته و همچنین توریستی نبودن ایران، تقریبا غیر از همت فردی، راهی برای ارتقا وجود ندارد. در دانشگاه های اینجا، گروه ایرانیان جزو ضعیفترین دانشجوها از نظر زبان هستند. اما، این دلیل نمی شود که ما ضعف زبان خود را مدام به رخ همدیگر بکشیم و اعتماد به نفس لازم را از یکدیگر سلب کنیم. چند روز پیش با خانم تحصیل کرده ای، اهل لندن انگلیس، آشنا شدم که به دلیل شغل همسر مهندسش در مالزی، قرار است چند صباحی را همراه با دو دختر دانش آموزش در اینجا بگذرانند. طبیعی است که مثل بلبل، سریع و روان، زبان مادری اش را صحبت می کرد. من که خیلی سخت و کند، با او حرف می زدم برای انگلیسی نه چندان خوبم عذر خواهی کردم. بلافاصله گفت: " تو خیلی خوب صحبت می کنی و توانستی تمامی حرفهایت را به من بفهمانی ولی من حتی یک کلمه هم نمی توانم فارسی حرف بزنم و این خیلی بده"!!
بالاخره بعد از چندین روز تب و لرز شدید و مقاومت در برابر بیماری ویروسی با علایمی مشابه "تب دنگی"، حال همسر گرامی رو به بهبودی است. بیماری هایی که عمدتا خاص مناطق استوایی چون مالزی است. هم زمان، پسر کوچولویم نیز که احساس استقلال و بزرگ شدن در او هویداست، اولین سفر بدون خانواده خود را تجربه کرد و پس از سه روز به خانه بازگشت. موقع خداحافظی در گوشم گفت "می توانم تدی را هم با خودم ببرم؟" تدی، خرس عروسکی کوچولوی اوست!
سال هاست که فقط شلوار مشکی می پوشم شاید به دلیل نا نوشته و نا خوانده ای که رنگ مشکی به رنگ امنیت در جامعه ما تبدیل شده است. حال، مدتی است که دلم می خواست شلواری با رنگ روشن، مثلا سفید داشته باشم. چند روز پیش به مناسبت روز مادر ایران، در میان کادو هایی که اعضای خانواده برایم گرفته بودند، شلوار سفید برفی قشنگی به چشم میخورد که دخترم در حراج ماینز (یکی از فروشگاه های بزرگ مالزی) به 5 رینگیت خریده بود. خیلی خوشحالم کرد چون بدون طرح خواسته ام، به آن رسیده بودم.
فردای آن روز، یکی از همسایه های ایرانی مرا به مجلس "ختم انعام و مولودی" به خانه اش دعوت کرد. بدون تلف کردن وقت برای انتخاب لباس، شلوار سفید را تنم کردم و رفتم. تازه آنجا متوجه شدم که شلوارم نه تنها اتو ندارد بلکه حدود نیم متر هم برایم بلند است. به روی خودم نیاوردم و با اعتماد به نفس تقریبا تا آخر مهمانی ماندم.
به خانه که رسیدم فکرم را منسجم کردم تا راهی برایش پیدا کنم. در نهایت دوخت های با اندازه های مساوی در طرفین پاچه ها برایش کوک زدم و از ابتکار خودم کیف کردم. خوب حالا نیاز به چرخ خیاطی داشتم تا کار را یکسره کنم. یادم آمد که روزی لبخندی بین من و یکی از همسایه های مالایی رد و بدل شده بود. فقط می دانستم که او قبلا خیاطی می کرده و الان یک پلیس زن است. بنابراین به احترام آن لبخند، در خانه اش را به صدا در آوردم و خواسته ام را مطرح کردم. با روی گشاده گفت که فردا برایم آماده خواهد کرد. گفتم خودم بلدم بدوزم. پس مرا کنار چرخ برد. چرخ خیاطی مارک "برادر" بود. دستگاه را روشن کرد، توضیحات کامل داد و به خاطر هوای گرم آنجا معذرت خواهی کرد. نشستم پشت چرخ. عجب چرخ جون داری بود. تا پایم را روی پدال فشار دادم، کلی از شلوار را دوخت. یاد دوران نوجوانی ام که تازه خیاطی یاد می گرفتم، افتادم. بیشتر اوقات درز های لباس را پشت و رو به هم وصل می کردم، حوصله کوک زدن هم هیچوقت نداشتم.
تازه دارم می فهمم که این ورزشکاران حرفه ای چه زحمتی می کشند و چه درد و سختی هایی را تحمل می کنند. واقعا هر چی که جایزه بهشون بدهند و تشویقشون کنند، حقشونه. همه می گویند سن که میره بالا کم کم انواع بیماری ها و کم کاری سلول های بدن، میاد سراغ آدم. برای حفظ سلامتی و تا حدودی خنثی کردن بیماری ها می شه از ورزش کمک گرفت. من هم مدتیه که ورزش رو جدی تر گرفته ام.
تقریبا از زمان نوجوانی و جوانی ورزش والیبال رو دوست داشتم و دارم. این جا هم امکانات ورزشی دانشگاه انصافا خوبه. برا همین، گاه والیبال بازی می کنم ولی از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون، این ورزش جسمی من تبدیل شده به ورزش مغزی. هر کسی هر گوشه زمین که توپی رو پرتاب می کنه صاف میاد می خوره تو صورت و کله من. مقدار درد و تاثیر آن بر صورتم بسته به میزان شتاب توپ متغیره. تقریبا از ۷ روز هفته، ۶ روزش صورتم باد کرده و درد داره و روز هفتم تا میاد خوب بشه دوباره یه ضربه دیگه. در واقع این ضربه ها هی مغزم رو ورزش می دهند. فقط دعا می کنم به اون قسمت مغزم که مربوط به اطلاعات پایان نامه و کارهای تزم هست کاری نداشته باشن تا به سلامتی بتونم از پسش بر بیام!
فردا سالگرد فوت مادرم است. دقیقا 11 سال پیش در چنین روزی پس از حدود یک سال و 2 ماه دست و پنجه نرم کردن با سرطان مری، در سن ۵۹ سالگی در گذشت. گاهی اوقات، گذر زمان دردها و بی تابی ها را می کاهد ولی نمی تواند آن را به فراموشی بسپارد. با وجود این همه سال دوری، هنوز احساس می کنم دلم می خواهد گوشی تلفن را بردارم و صدای گرمش را بشنوم و گاه در عالم رویا می شنوم.
امروز 12 اردیبهشت، روز گرامی داشت معلم در ایران است. این قشر معمولا زحمتکش و بسیار تاثیر گذار در حیات جامعه. همیشه یاد و خاطره کلاس اول دبستان، نقش ویژه ای در ذهن و حس خاصی را در دل آدم به یادگار می گذارد. بخصوص برای دوران ما، که هنوز مهد کودک و پیش دبستانی رواج نداشت و باید مستقیم از خانه وارد مدرسه می شدیم. معلم کلاس اول من خانم " کامیابی" نام داشت. خانمی بسیار مهربان و دوست داشتنی بود. موقعی که آخر سال رسید، شنیدم که این خانم به مشهد منتقل شده است و دیگر در مدرسه ما درس نخواهد داد. از بچه های کلاس های بالاتر هم شنیده بودم که از بس این خانم نرم و مهربان است، اگر گریه کنید، زود در مقابل خواسته های شما کوتاه می آید. بنابراین در آخرین روز کلاس، خود را به او رساندم و های های گریه کردم که خانم تو رو به خدا، سال بعد نیز شما به ما درس بدهید. از بس گریه کرده بودم، تا چند روز چشمانم پف کرده و قرمز بود. ولی اون خانم برای همیشه از شهر ما رفت و پس از آن هم تا الان که می نویسم، خبری از او ندارم. انشاءالله که سالم و سرحال، زندگی خود را سپری می کند.
سالیان سال، باغی یا بهتر است بگویم باغچه ای بود پر بار به مساحت تقریبا ۱۴۰۰ متر مربع که حال با گسترش شهر، در مرکز شهر واقع شده بود و قرار بود با تغییر کاربری به مسکونی تبدیل شود. پدر تقریبا نصف این باغچه را خرید. ابتدا درختان قسمت هایی که قرار بود در آنجا خانه بنا شود، قطع شد و کار بنایی آغاز گردید. دور تا دور این باغ جوی آبی داشت برای آبیاری درختان. در کنار جوی آب نزدیک دیوار باغ، درخت بسیار بزرگ و بلند مویی بود که همراه با درخت دیگری (که الان نام آن را به یاد نمی آورم) در هم پیچیده بودند و از بلندای دیوار هم بالاتر رفته بودند. بهترین سرگرمی من در آن روزها که دوم - سوم دبستان بودم و آسمانخراش و هواپیمای واقعی ندیده بودم، این بود که هر روز از این درخت بالا می رفتم، ذهن خود را به آسمان ها می سپردم و هر شب مجددا خوابش را می دیدم.
کم کم خانه داشت آماده می شد و وقت آن رسیده بود که به نما و حیاط خانه برسند. لازم بود که درختان قدیمی که در طراحی جدید جایی نداشتند قطع شوند و جوی آب سنتی جای خود را به حوض و فواره دهد. بنابراین آسمانخراش و هواپیمای من هم از بین رفت ولی لذت بالا رفتن و اوج گرفتن را در وجود من باقی گذاشت. خانه در مرکز قرار گرفت، حیاطی بزرگ جلو ساختمان و حیاطی کوچکتر در پشت ساختمان واقع شد. چهار باغچه که هر کدام گوشه های یک مربعی را تشکیل می دادند در مرکز حیاط بزرگتر احداث شد و حوض و فواره نیز در وسط آن ها قرار گرفت. با اصرار خواهرم که آن موقع پا به دبیرستان گذاشته بود، پدرم قدیمی ترین درخت را که یک درخت زردآلوی بلندی بود نگه داشت و در گوشه ای از یکی از این باغچه مربعی ها محفوظ ماند. بدون وقفه هر سال موقع بهار حیاط را شکوفه باران می کرد. بیشتر سال ها، سیزده بدر، فامیل می آمدند و با گره زدن طناب به یکی از شاخه های تنومند آن، بساط تاب بازی راه می انداختند. خلاصه این تک درخت پیر در میان نهال های تازه چشم باز کرده، با ارایه خدمات، دل همه را به دست می آورد.
چند سالی گذشت تا این که سال ۵۷، سال انقلاب فرا رسید و موج اعتصابات و اعتراضات به حاکمیت قبلی بالا گرفت. آن روزها، تقریبا همه باور داشتند که چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید. فداکاری و گذشت معنای دیگری داشت، همه چیز درونی و باطنی بود، ظاهر و فریب نبود، یکرنگی و یکدلی بیشتر بود، حرف ها از دل بر می خاست و بر دل می نشست. زمستان سرد هم در راه بود، دیگر نفت سخت گیر می آمد. برف که می آمد، مدت ها طول می کشید تا آب شود. کسی نمی توانست با سرما شوخی کند. بایستی چاره ای اندیشیده می شد. پدر به درخت زردآلو نگریست و تصمیم خود را گرفت. چاره ای نبود. خداحافظی ها انجام گرفت و درخت تنومند و سربلند زردآلوی ما با تمام سنگینی وجودش، آرام خم شد و دل به تبر و تیشه داد. قطعه قطعه شد و به هیزمی تبدیل گشت تا با بخاری هیزمی، زمستان آن سال با سرافرازی به بهار بپیوندد.
شب خوبی بود. جای شما خالی. دیشب، بعد از ورزش والیبال، در زمین بازی، زیر نم نم باران، سفره ای دوستانه پهن شد و هر بازیکنی همراه با خانواده خود، از ساک ورزشی اش، خوراکی های شب یلدایش را به میان سفره آورد تا آنها را با دیگران به اشتراک بگذارد، خاطره مشترکی را رقم زند و سنت های دیرین ایرانی را پاس بدارد. پیر مجلس نیز با فال حافظ ، دمی چند همه را به میان غزلیات حافظ فرا خواند.
گاهی اوقات عدم اطلاع درست از رشته های تحصیلی یا شغلی کار دست آدم می دهد. در دوره ای از زندگیم، به عنوان مسئول فنی در یک سردخانه نگهداری مواد غذایی کار می کردم. همان روزها، سوار اتوبوس از شهری به شهر دیگر در حرکت بودم. خانمی کنارم نشسته بود و برای این که مسافت نسبتا طولانی 6-7 ساعت با اتوبوس قابل تحمل تر شود، با هم از هر دری صحبت می کردیم. صحبت هایمان حسابی گل انداخته بود که خانم پرسید کجا کار می کنی؟ گفتم سردخانه. احساس کردم از آن لحظه به بعد ایشون یه وری (یعنی تقریبا پشت به من) نشست و هیچ حرفی نزد. با تعجب هی از خودم سوال می کردم خدایا چه حرکتی از من سر زد که باعث ناراحتی او شد؟ مدتی که گذشت متوجه شدم فکر کرده من با مرده ها سر و کار دارم (هر چند آن هم شغلی است و چه شغل دردناکی)!
صبح دو روز پیش بعد از رفتن بچه ها به مدرسه، یه هو شنیدم یکی محکم به در می کوبد. با تعجب رفتم درو باز کردم و دیدم یه آقای چینی پشت در هست. ناخود آگاه ترسیدم و خواستم که در و ببندم، با کمال تعجب دیدم اون هم زورشو بیشتر کرد که در و باز کنه. متوجه شدم که کلید خونه رو هم داره. در حالی که همسرم رو صدا می زدم که بیا ببین کی پشت دره، به هر بدبختی بود، جیغ کشان درو بستم و محکم به در تکیه دادم که مثلا نتونه اونو بازکنه. همسرم ابتدا فکر کردند که من از خوشحالی دیدن مهمانی، عزیزی دارم جیغ می زنم ولی به پشت در که رسیدند و صورت برافروخته و گریان منو دیدند متوجه قضیه شدند. خواستند درو باز کنند، گفتم نه یه دزدیه که کلید خونه رو هم داره!!!
به هر حال در را باز کردند و دیدند که بله یک آقای چینی همچنان پشت در مات و مبهوت ایستاده است و هی می گوید ساریلا ساریلا.
قضیه از این قرار بود که احتمالا واحد آپارتمانی این آقا در طبقه ای دیگر، درست هم محل واحد ماست و ایشون وقتی از آسانسور بیرون می آید و به سوی واحد خود می رود، متوجه نمی شود که در طبقه ای دیگر است!!!!!!!!!!
صبح موقع رفتن، ماشین را مقابل KTM (ایستگاه قطار) پارک کرده و با ترن به مدرسه رفتم. به هنگام برگشت، با یکی از دوستان تا محل ایستگاه آمدیم. آقا برنا خسته از اجرای چند برنامه و پکر از باخت مسابقه، من هم یک شاخه گل رز به دست به طرف ماشین رفتیم ولی ماشینی شبیه به رخش خودمان نیافتیم. با تعجب هی بالا پایین می رفتم و به مغزم فشار می آوردم نکند در محل پارک ماشین اشتباه می کنم.
با اطمینان در محل پارک ماشین ایستادم. مقدار قابل توجهی شیشه خرده، دقیقا همان جا بود. برنا گفت: "مامان دزد اومده، شیشه ماشین رو شکونده و درشو باز کرده و رفته. این هم آثار شیشه خرده". بله تمامی شواهد حق را به برنا می داد. اول یه خورده غصه خوردم. چون اون روزها من هر روز باید به آزمایشگاه برای انجام کار پایان نامه ام می رفتم و این ماشین واقعا عصای دست من بود. فکر کردم کاش دزد موقعیت من رو درک می کرد و کار خود را کمی به تاخیر می انداخت.
خدایا چکارکنم؟ اول زنگ زدم به همسر گرامی. گفتم : می خوام یه خبری بهت بگم ولی نگران و هول نشو. گفت ماشین پنچر شده؟ گفتم : نه. گفت چرخشو بردن؟ گفتم: نه ، خودشو بردن!!!
تا ایشون به محل برسه، فکر کردم بهتر است تمام عوامل استرس زای دیگر را حذف کنم. اون روز مینا و دوستاش به دعوت دوستش، محیا، برای جشن تولد او به Times Square رفته بودند. قرار ما این بود که مینا با قطار برگردد و ما بریم استگاه دنبالش. بنابراین بهش زنگ زدم که ما نمی تونیم بیاییم دنبالت، سعی کن زودتر از قرارمون، قبل از تاریکی هوا، خودت تنها برگردی خونه. مینا هم که سرگرم صحبت با دوستاش بود هی چونه می زد که مامان بیا دنبالم ، ... من هم برای اینکه خوشی اونو به هم نزنم فقط هی می گفتم مینا جان ما ماشین نداریم!! از بس چونه زد، آخر گفتم ماشینو دزد برده، خودت زود بیا. با خونسردی گفت: خوب باشه. بعد از 2-1 دقیقه زنگ زد و تازه انگار متوجه قضیه شده باشه، گفت چی شده؟ ماشینو دزد برده؟ تو تنهایی؟ سالمی؟ برنا کجاست؟ بابا کجاست؟... من همین الان راه میفتم.
در عین حال، به این فکر می کردم که آخه این ماشین قراضه ما به چه درد مالایی ها می خوره که خودشونو تو دردسر بندازن؟ یه هو فکری به ذهنم رسید که ممکنه پلیس برده باشه. شروع به نذر و نیاز کردم که کاش پلیس برده باشدش.
در این لحظه، همسرم همراه با همسایه مون از راه رسیدند و با جستجو از مغازه های مقابل معلوم شد که بله پلیس اونو با جرثقیل برده، چون در محل پارکینگ، پارک نشده بود (البته اونجا تابلوی پارک ممنوع وجود نداشت و من همیشه ماشینو پارک می کردم). در نهایت، به دو سه جا رفتیم و با پرداخت 134 رینگیت جریمه، ماشینو تحویل گرفتیم. دیگه خوشحال بودم که می تونم به کار آزمایشگاهم برسم.
فکر می کنم این روز مادر، برای ما، به یاد ماندنی تر از خود بنیانگذار آن یعنی"Anna Jarvis" آمریکایی شد.
این روزها، یعنی این روزها که نه طی هفته های گذشته، به مناسبت ۳۱ آگوست - روز ملی مالزی- برنامه ها ی مختلفی همه جای مالزی بود. از جمله Student Cultural shows در دانشگاه های UPM و UKM برگزار شد که خیلی برایش زحمت کشیده بودند. دیدن موسیقی ایرانی مرا به یاد کنسرت موسیقی پسرم انداخت. برنا تقریبا در سن ۶- ۵ سالگی به خوبی دوره ارف (موسیقی کودکان) را با "بلز" گذراند و چون کارش خوب بود، معلم موسیقی اش، او و چند تن از شاگردانش را که خوب می نواختند، به آموزشگاهی دیگر برای کار هم نوازی برد. هر کسی بسته به مهارت خود، سازی را در گروه می زد. ساز برنا "زیلوفان" بود. همه دخترها و پسرهای گروه، حسابی زحمت کشیدند تا کنسرتی را در سطح شهر به نمایش بگذارند. روز کنسرت فرا رسید. در کنار انواع برنامه های بزرگسالان، این گروه ۳ برنامه اجرا کردند که یکی بهتر از دیگری بود. پایان برنامه، بیشتر خانواده ها به فرزندانشان گل دادند. من و مینا و عزیز خانم (همسر پدرم) هم برای دیدن این برنامه رفته بودیم ولی حواسمان به تهیه گل نبود. روی صحنه که همه بچه ها ایستاده بودند و گل به دست، دست تکان می دادند، متوجه شدم که پسربچه کنار برنا دو دسته گل دارد و برنا با او صحبت می کند. من به کار فیلم برداری مشغول بودم و مراقب بودم مبادا چیزی را از دست بدهم. بالاخره مراسم تمام شد و ما به سمت خانه برگشتیم.
طی مسیر برگشت، خوشحال بودم ازاینکه توانسته ام خوب فیلم بگیرم (با وجود ضربه دیدن دوربین در همانجا)، به موقع لباس مورد نیاز را تهیه کنم، مرتب او را سر تمرین ها برسانم و... خلاصه، احساس رضایت مادرانه ای داشتم ولی در عین حال، لحظه صحبت برنا با کنار دستی اش ذهن مرا مشغول کرده بود. نگاهی بهش انداختم، دیدم خیلی ساکت و بغض گرفته است. پرسیدم از چیزی ناراحتی؟ گفت چرا من گل نداشتم!! عذر خواهی کردم و گفتم که اصلا حواسم به این موضوع نبود و یه مشت حرف های دلگرم کننده دیگر بهش زدم. بغضش ترکید و گفت از اون پسری که دو تا دسته گل داشت، خواستم یکی رو بده به من، ولی نداد. پرسیدم اگه خودت جای او بودی، این کارو می کردی؟ بی درنگ پاسخ داد حتما این کارو می کردم. کمی که آرومتر شد گفت حتی اگه یه دسته گل هم داشتم بهش می دادم تا او هم یه لحظه خوشحال بشه!!!
این روزها شور و شوق باز شدن مدارس ایرانی هاست. من هم تحت تاثیر این جنب و جوش، یاد خاطرات نوجوانی خودم افتادم. اون سالها در شهرستان کوچکی که من درس می خواندم، هیچگاه رشته ریاضی (چه نظام قدیم و چه نظام جدید) برای دختر خانم ها نبود و فقط دختران می توانستند در رشته های طبیعی،ادبی و خانه داری نظام قدیم یا علوم تجربی،علوم انسانی و خدمات نظام جدید تحصیل کنند. سال تحصیلی ۵۸-۵۹ که من اول دبیرستان بودم به این فکر افتادم که چرا ما دختران نباید رشته ریاضی بخوانیم. همراه با چند تن از دوستانم نرگس،نسرین و حمیده خواسته خود را با دفتر مدرسه مطرح کردیم. طبیعی است که شدیدا مخالفت شد. معمولا شروع هر جریانی با تنش و مقاومت همراه می شود. مدام در تکاپو بودیم طوری که حتی رییس آموزش و پرورش وقت شهرستان را به مدرسه دعوت کردیم و با کلی از بزرگان آن روزگار جلسه تشکیل دادیم. بهانه های مختلفی می آوردند. یادم هست که یکی از مسئولان در همان جلسه گفت: " آخر چگونه یک خانم وقتی مهندس شد، می خواهد برود بالای تیر چراغ برق و لامپ سوخته را تعویض کند؟ "!!!! یا می گفتند ما بودجه برای تشکیل کلاس جدید نداریم. در این بین فقط دو تن از دبیران بسیار با سواد و دلسوز ما (دبیر ریاضی و فیزیک )، همراه ما شدند و گفتند ما حاضریم بدون دریافت وجهی اضافی برای این ها کلاس دایر کنیم. تقریبا یکی از آخرین بهانه ها این بود که تعداد متقاضی کم است. یادم می آید هر روز من و دوستانم به میان دانش آموزان رشته های دیگر می رفتیم و برای تحصیل در رشته ریاضی تبلیغ می کردیم. تا جایی که توانستیم حدود ۱۰- ۱۳ متقاضی جمع کنیم. به هر بدبختی که بود سال تحصیلی ۵۹-۶۰ به عنوان "اولین دختران دانش آموز ریاضی شهرمان" در کلاس دوم دبیرستان، رشته ریاضی فیزیک ثبت نام کردیم. سال بعدش دبیر شیمی خیلی دلسوز و باسوادی هم تدریس شیمی را عهده دار شد. این سه تن تمام تلاششان کمک به ایجاد خلاقیت و درگیری ذهنی شاگردان برای حل مسایل بود. جالب است که هیچگاه به ما جزوه نگفتند، چیزی که معمولا معلم و دانش آموزان را راحت می کند و ما تقریبا قبلا به آن عادت کرده بودیم. به جای آن هر روز با کتاب ها و مسایل و تمرینات جدیدی روبرو می شدیم.
بعدها چه اتفاقاتی افتاد... از حوصله اینجا خارج است. ولی، ما با چنگ و دندان - علیرغم این که هر چند وقت، تهدید به انحلال کلاس می شدیم و... - کلاس و رشته را حفظ کردیم و تقریبا تمامی اون شاگردان به رشته ها و دانشگاه های خوب راه پیدا کردند و پس از آن نیز این رشته برای همیشه با رقم قبولی بسیار قابل توجهی در دانشگاه ها، محفوظ ماند.
شنیده بودم آدم های اهل دانش و علم، قدری بی اعتنا به روزمره گی های اطراف خود هستند و یه خورده زود فراموش می کنند ولی نه تا این حد. کنفرانس بین المللی ۳ روزه ای در پوترا جایا، از دیروز شروع به کار کرده و تا فردا ادامه دارد. همسرم هم که مقاله اش برای سخنرانی قبول شده بود (Oral)، کاملا موضوع را فراموش کرده بود.
