تبليغاتX
شور زندگی

شور زندگی

غذا، تحرک، زندگی

تقریبا ۲ روزی بود که نخوابیده بودم و دلم را خوش کرده بودم که به محض نشستن در هواپیما، حسابی خواهم خوابید. غافل از این که به دلیل دیر رسیدن هواپیما از تهران به KL، پرواز برعکس آن نیز با تاخیر مواجه خواهد شد. بالاخره، پس از ۳ ساعت و ۲۰ دقیقه علافی در فرودگاه، ساعت ۱۴:۳۰ پریدیم. تقریبا نیم ساعتی از پرواز گذشته بود که تکان های شدیدی در هواپیما احساس شد. انگار برق از سرم گذشت. مثل یک ربات، دایم از مهماندار و گاه مسافران دیگر می پرسیدم: این پرواز عادی است؟ همیشه این مسیر این گونه است؟ تنها دلخوشی ما، قیافه مهربان و به ظاهر آرام مهمانداران بود که با خونسردی به تک تک مسافران که نگران بودند، می گفتند: پرواز کاملا طبیعی است، همیشه در این مسیر چاله های هوایی وجود دارد،... به هر حال با غلبه بر احساس ترس و علم به ایمنی کمتر پرواز با خط هوایی ایران در مقایسه با خطوط هوایی دیگر، به تهران رسیدیم. عزیزانم با دسته گل منتظرم بودند. ماموری که کنار آخرین نوار نقاله کنترل بار مسافران ایستاده بود و ذوق و شوق و دست تکان دادن های مرا برای دیدن عزیزانم دیده بود، گفت: ساکت را ببر فلان قسمت بازرسی شود. احتمالا می خواست یادآوری کند که اینجا ایران است و عبوسی بر لبخند و شادی ارجحیت دارد. با فکر این که آیا ماموران و کارکنان ما آموزش لازم برای برخورد با مسافران را می بینند یا نه؟ و آیا "لبخند" (شعار خیلی از کشورهای توسعه یافته و یا در حال توسعه) را سر لوحه کار خود قرار می دهند یا نه، دوان دوان به سمت مامور دیگری رفتم. او که منطقی تر و مهربان تر به نظر می رسید، پرسید چه چیزی در ساک خود داری؟ گفتم آت و آشغال ۴ سال زندگی دانشجویی که بشود در یک ساک ۲۰-۱۵ کیلویی جا داد باضافه سی دی های مربوط به پایان نامه، مقالات و... گفت برو مشکلی نیست. به سرعت برق برگشتم تا دیگر وسایل خود را که روی زمین ولو بودند، جمع کنم و به عزیزانم بپیوندم. مامور دوباره پرسید، ساک بازرسی شد؟ گفتم: خیالت راحت باشد، حال گیری به جایی بود، دیگر ذوق و شوق نشان نخواهم داد!
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 8:1 PM  توسط بهجت   | 

رفتم سفارت برای تایید یک سری مدارک از جمله مدارک پزشکی. آقای میرزایی فرمودند "بایستی مدارک پزشکی ابتدا توسط وزارت بهداشت مالزی تایید شود، بعد ما آن را تایید می کنیم". با عقل و منطق من جور در نیامد. گفتم آخه وزارت بهداشت مالزی یه بار تایید کرده که پزشک تونسته از حق مهر و مطب و آدرس و ... برخوردار بشه. گفت همین که  هست! در فرصتی طلایی که آقای کنسول سفارت پشت باجه آمدند، برای اطمینان بیشتر از ایشان هم سوال کردم که آقای میرزایی مجددا دخالت کردند و فرمودند: " من که بهت گفتم". قاعدتا کسی که در سفارت کار می کند انسانی مسئول است و قطعا متوجه می شود که فرستادن ارباب رجوع دنبال نخود سیاه کاری انسانی و اخلاقی نیست. بنابراین با علم و اعتماد به این نکته از آنجا بیرون آمدم و به سمت وزارت بهداشت مالزی که همانند سایر وزارتخانه ها در پوترا جایاست، رفتم.

روز بعد به سفارت برگشتم و گفتم وزارت بهداشت مالزی چنین کاری را نمی کند. آقای میرزایی گفتند: پس ببر وزارت امور خارجه مالزی آن را تایید کند!!! گفتم پس از این به بعد، برای تایید مدرک دانشگاه در سفارت، بایستی آن را به تایید وزارت آموزش عالی مالزی برسانیم؟ مدرک تحصیلی دانش آموزان را بایستی وزارت آموزش و پرورش مالزی تایید کند؟ ... 

در نهایت توانستم با آقای کسری مهمان پرست که کنسول جدید سفارت هستند صحبت کنم و از انجام موفق کلیه امور کنسولی تا همین ۱-۲ ماه پیش سخن گویم. ایشان که فردی خوش برخورد، مهربان و منطقی تر به نظر می رسید، گفت نگران نباشید الان مسئله را بررسی می کنم. بالاخره، مدارک تایید شد و ممهور به مهر سفارت گردید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 8:41 AM  توسط بهجت   | 

۱-۲ روز پیش، پس از کلی دوندگی های مربوط به کارهای دانشگاه، اومدم ماشینو از پارک درآرم که دیدم، تو اون همه جا و ماشین، فقط یه ماشین دوبله وایستاده و اون هم درست بغل ماشین من! ای بابا! چرا از بین این همه ماشین، صاف اومده وایستاده اینجا! حالا بیا درستش کن. هیچی دیگه از بس عرق ریختم و ماشین رو جابجا کردم تا بالاخره از پارک اومدم بیرون، طوری که نه ماشین اون بابا آسیب ببینه نه ماشین من. امروزم، دوباره در حالی که می دویدم تا در یک فرصت طلایی که نه زمان ایتینگ (خوردن) اساتید باشه نه زمان میتینگشون (جلسه) تا بتونم امضاهای فارغ التحصیلی مو ازشون بگیرم، تلفنم زنگ زد. یکی از دوستان عزیز بود که می گفت فلانی چرا کلید ماشینت رو در شه ولی خودت نیستی! بله! این بار درست در همان نقطه ۲-۱ روز پیش، از بین اون همه جمعیت که رفت و آمد می کنند، یه آشنا، ماشین منو می بینه با کلیدی رو درش! وگرنه معلوم نبود الان چه حالی داشتم!

تا عصر دانشگاه بودم، از اون بارون های وحشتناک و سیل آسای مالزی اومد، نزدیک خونه که رسیدم، دیدم یکی از درخت های تقریبا کهنسال، از شدت بارون سقوط کرده و افتاده درست روی دو تا ماشینی که نزدیکش پارک کرده بودند. می تونست یکی از اون ماشین ها برای من یا هر کدوم از ما باشه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 6:9 PM  توسط بهجت   | 

کنفرانس ۳ روزه ای با عنوان (International Congress of Advanced Technology) در محل PWTC مالزی از تاریخ ۵-۳ نوامبر برگزار می شود. روز دوم کنفرانس، یعنی دیروز (به نقل از یکی از دوستان عزیز حاضر در جلسه، آقا ستار)، در یکی از سالن ها با موضوع SPACE مخفف spatial and computational Engineering، نوبت به ارائه مقاله دوست عربی (احتمالا از کشور امارات) می رسد. او که هنگام نشان دادن نقشه منطقه، روی خلیج فارس را لاک گرفته و به جای آن خلیج عربی نوشته بود، مسرور و پیروز، مقاله اش را به پایان می رساند. شاید بعضی از حاضرین در جلسه خواب بودند، شاید برخی بی تفاوت و شاید برخی بر افروخته اما به ظاهر ساکت! آقای ایرانی به نام دکتر پیراسته که در دانشکده مهندسی دانشگاه UPM تدریس می کند و از قضا، در سمت رئیس هیئت رئیسه ی (Chairman) این جلسه نیز هست با طمانینه و خونسردی می گوید: اسلاید مربوط به نقشه منطقه مورد مطالعه (Study Area) را مجددا نشان بده. سخنران عرب که انگار متوجه شده بود چه اتفاقی قرار است بیفتد، با اسلایدهایش ور می رود تا شاید ایشان کوتاه آید. اما، این بار که همه هوشیار و بیدار شده اند، متوجه می شوند که آقای دکتر از سخنران می خواهد که نقشه ارائه شده را بر مبنای واقعیت اصلاح کند و نام خلیج فارس (Persian Gulf) را بنویسد، نه خلیج عرب!! ایرانیان حاضر در جلسه، در مقابل لبخند تلخ عرب ها و چشمان متعجب مالایی ها، به پاس هوشیاری، دقت و احساس مسئولیت دکتر سعید پیراسته، به تشویق او می پردازند. درود!
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:37 AM  توسط بهجت   | 

امروز رفتم GSO. خانمی که در قسمت پایان نامه ها بود، گفت کمی منتظر بمان. در این فاصله، شماره جدید مونوریل رو دیدم و شروع کردم به خوندن. بالاخره خانم صدایم کرد و یه خروار کار مربوط به پایان نامه همسر گرامی رو گذاشت رو دستم. با ذهنی مشغول از مطالب مجله و ریختن یه خروار کار روی سرم، به طرف ماشین رفتم. کلید انداختم، محل قفل خراب به نظر می رسید، هر چه کردم در ماشین باز نشد که نشد. از آنجایی که قصد دارم ماشین را همین روزها بفروشم، از این بد شانسی جدید پکر شدم. خریدار اولین کاری که می کند، می خواهد در ماشین را باز کند. خدایا! حالا چکار کنم؟ چشمم به داخل ماشین افتاد، دیدم کلی وسایل روی صندلی عقب ماشین هست که من به عمرم نداشتم. به اطرافم نگاه کردم، دیدم جوانی از داخل GSO خیره به من می نگرد. ای دل غافل، تازه متوجه شدم ماشین من درست بغل دست این ماشینه. خدا را شکر امروز با سر و وضعی مرتب به آنجا رفته بودم و گرنه به دزدی ماشین متهم می شدم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 5:2 PM  توسط بهجت   | 

امروز دوباره مالزی تعطیله، چون روز ملی و استقلال شونه! ۵۲ سال پیش در چنین روزی (۳۱ آگوست ۱۹۵۷)، مالزی استقلال می یابه و به کشورهای مستقل می پیونده. آقای تونکو عبدالرحمن (Tunku Abdul Rahman, 1970-1957) نیز اولین نخست وزیر بعد از استقلال می شه! خوش به حال مردم مالزی، اگه از هر ۱۰ تاشون راجع به کشورشون بپرسی، تقریبا ۷-۸ تا شون بی اطلاع هستند. معتقدند نخبگان جامعه باید کشور را مدیریت کنند و مردم زندگی!
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 1:6 PM  توسط بهجت   | 

دو سال متوالی است که در ماه مبارک رمضان، یکی از دو ستان ایرانی، ما و تنی چند از دو ستانشان را برای افطار به یکی از رستوران های ایرانی دعوت می کند. سال قبل به رستوران "پالم" رفتیم و امسال به رستوران "آریانا". پس از صرف افطاری و شام، موقع خداحافظی که صاحب مجلس دم در ایستاده بود تا مهمانان را بدرقه کند، یاد داستانی از ولایت خودمان افتادم و برایشان تعریف کردم:

چند سال پیش در انتهای پذیرایی مراسم ترحیم بنده خدایی، در مقابل چشمان تیز بین یکی از جوانان فامیل (که معمولا دنبال سوژه اند و باعث خندیدن و خنداندن اطرافیان می شوند)، حاج آقایی لبریز از صرف شامی بسیار خوشمزه و چرب و چیلی، در حالی که دو دست خود را بر سبیل های چرب خود می کشد و بعد دو دست چرب خود را به هم می مالد، به صاحب مجلس (که مشغول بدرقه مهمانان  است) می گوید: "جِدا که خدا رحمت کند"!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 10:4 AM  توسط بهجت   | 

اگرچه نمایشگاه "پایان نامه های برتر" دانشگاه PRPI2009 ،UPM، به دلیل ابتلای تنی چند از دانشجویان و شاید استادان به آنفولانزای خوکی، پس از نصف روز برگزاری، تعطیل شد ولی داوران کار خود را کردند و از طریق سایت دانشگاه نتایج اعلام شد. خدا را شکر، یه مدال برنز هم این وسط گیر بنده آمد. البته گیر من که نه، خوش به حال استاد راهنمایم. از چپ و راست برایش مدال و مقاله می بارد و خودش و دانشگاهش رتبه و ترفیع می گیرد. ما هم که اینجا دانشجویی بیش محسوب نمی شویم و هرچه کار علمی انجام می دهیم، دندم نرم و چشمم کور وظیفه مان است. گله ای هم نداریم و برای رشد علمی مان لازم است. مملکت خودمان هم که کسی برای این کارا تره خرد نمی کند و دندم نرم و چشمم کور باید که .... باز هم گله ای نداریم. عجب نسل ...!!
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 8:30 PM  توسط بهجت   | 

از امروز به مدت ۳ روز نمایشگاه PRPi2009 در دانشگاه UPM برگزار می شد. کلیه دانشجویانی که موفق شده اند مقاله شان به این نمایشگاه راه پیدا کند و پذیرفته شود، همراه با استاد راهنمایشان حضور داشتند. آنها، کار تحقیقاتی خود را در قالب پوستر همراه با مقالات چاپ شده، در غرفه ها چیده بودند. گروه داوران نیز، غرفه به غرفه برای ارزیابی کارهای تحقیقاتی آنها می گشتند. استاد راهنمای من هم، هر دم سر و کله اش پیدا می شد و می گفت من همین دور و برام. هیئت داوران به غرقه ما رسید، استاد راهنمایم غیبش زده بود. همان طور که داشتم از دستش حرص می خوردم، توضیحات لازم را دادم و به سوالاتشان هم جواب. بعد، به استادم اس ام اس زدم که داوران آمدند و رفتند، من هم دیگه دارم می رم. جواب نداد. الان زنگ زد و گفت که یه جلسه اضطراری در دانشگاه پیش اومده بوده و او مجبور شده سالن را ترک کنه! حالا جلسه چی بوده؟ تعدادی از دانشجویان دانشگاه، مبتلا به آنفولانزای خوکی (Swine Flu) شده اند، و دانشگاه از امروز به مدت یک هفته تعطیل است!! طبیعتا نمایشگاه و مراسم انتخاب برترین ها هم ملغی می شود! 

(۱/۳۰ ساعت بعد): یکی از دوستان هم به نقل از یکی از کارکنان "ایتما" گفت که تعداد ۴۴۰ مورد ابتلا به این ویروس، گزارش شده است !!؟؟؟؟؟!! 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 5:21 PM  توسط بهجت   | 

حدود ظهر پس از انجام پاره ای امور درسی و اداری، داشتیم از KL بر می گشتیم با دو تا از دوستان. خرید داشتند و مقابل فروشگاه "ماینز" پیاده شدند. ۲-۳ ساعت بعد یکی از آنها زنگ زد و گفت: الان کیف و تمام مدارک محتوی آن از جمله پاسپورت و بلیط پرواز به ایران (امروز عصر عازم ایران بود) را دزد برد! حالا چطوری؟ هنگام خرید در یکی از مغازه های "ماینز"، آقایی به او نزدیک می شود و می گوید: "Mr, your back is dirty!" او هم به کناری می رود تا ببیند چرا پشت لباسش کثیف است؟ متوجه می شود که ماده ای ژله ای مانند به پشت پیراهنش ریخته اند، ... بله، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 9:18 PM  توسط بهجت   | 

حدود یک ماه و نیم پیش (۳۱ می برابر ۱۰ خرداد) به یه عروسی دعوت شدم. گذاشته بودم که یه روزی سر فرصت، با آب و تاب، از این عروسی براتون بنویسم ولی متاسفانه چون دل و دماغ نوشتن رو نداشتم تا به امروز میسر نشد. حالا هم به گذاشتن چند تا عکس بسنده می کنم. فقط همین که معمولا عروسی مالایی ها خیلی ساده است و از ساز و دهل هم خبری نیست. بیشتر جنبه "مکان مکان" قضیه، یعنی همان دغدغه اصلی بشریت (خوراک و خوردن)، برایشان مهم است. ظاهرا صاحبان این عروسی از شرایط مالی خیلی خوبی برخوردار بودند، چون بریز و بپاش قابل توجهی دیده می شد (هر چند که عمرا به پای تجمل گرایی و ظاهر گرایی مراسم ایرانی های پولدار برسه). مراسم عروس کشان بدون هر گونه بوق و کرنایی، از منزل عروس در "کجنگ" تا محل نهار که باغ (Botanical Garden) در "پوترا جایا" بود، در خاموشی مطلق، انجام گرفت. اما خانواده داماد که در محل پارک مستقر بودند همراه با گروه سازهای محلی و خوانندگان به اصطلاح مولودی، به استقبال عروس و داماد و مهمانان خانواده عروس، آمدند. چند تایی هم با حرکات رزمی در مقابل عروس و داماد، مثلا، رقصیدند. نهار خیلی مفصلی هم به انضمام کادوهایی به رسم یادبود و برکت عروسی از جمله شاخه های گل مزین به تخم مرغ، کتاب دعا و ... به مهمانان خود اهدا کردند. 

Malaysian Bride & groom

Bridesmaid & Groomsman

 Traditional Music Group

Lunch time

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 10:31 AM  توسط بهجت   | 

اولین شوک انتخابات امروز وارد شد. حدود ۹:۳۰ صبح رفتیم دانشگاه UPM برای رای دادن. موقعی که برگه را گرفتم دیدم علاوه بر نام داوطلب ریاست جمهوری، کد داوطلب را هم بایستی نوشت. از جناب آقای "نقدی" که از طرف سفارت ناظر این حوزه سیار معرفی شده اند، پرسیدم جریان این شماره چیست؟ پلاکاردی را که روی دیوار محل اخذ رای نصب شده بود، نشان داد که شامل نام داوطلبان و شماره آنان به ترتیب از ۱ تا ۴ بود (۱ برای آقای احمدی نژاد، ... و ۴ برای آقای موسوی). انبوه دوستانی که مشغول رای دادن بودند، همین شماره ها را در برگه خود نوشتند! الان دوستم زنگ زد که چه نشسته ای! هر یک از داوطلبان دارای کدی غیر از ۱ تا ۴ هستند!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 7:2 PM  توسط بهجت   | 

دو روز بیشتر تا برگزاری دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری در ایران نمانده و عجب شور و حالی همه را در بر گرفته است. خدا کند که مانند بسیاری از اوقات، فقط حامل احساساتی چند روزه نباشد و بر پایه های عقل و منطق بیشتری استوار باشد. به هرحال، درنگ نباید کرد و همگام با دیگران به یاری ایران شتافت. اینجا در مالزی هم، بیشتر عزیزان هموطن خود را برای شرکت در انتخابات آماده می کنند. به نقل از سایت سفارت جمهوری اسلامی ایران، مکان های اخذ رای عبارتند از:

1- صندوق ثابت شماره 1 سفارت جمهوری اسلامي ايران کوالالامپور

2- صندوق ثابت شماره 2 مجتمع آموزشي امام خميني (ره) کوالالامپور

3- صندوق ثابت شماره 3 دانشگاه MMU سايبرجايا

4- صندوق ثابت شماره 4 دانشگاه UTM شهر جوهربارو

5- صندوق ثابت شماره 5 دانشگاه USM شهر پينانگ

6- صندوق ثابت شماره 6 هتل شانگريلا در سنگاپور

7- صندوق سيار شماره 1

الف: دانشگاه UPM روبروی کتابخانه مرکزی
                                     از ساعت 08:00 الي 11:00
.
ب
 : مسجد DESA MINIUM                                       از ساعت 11:30 الي 13:30
.
ج 
 : JUTA MINES                                                  از ساعت 14:00 الي 16:00
.
د
   : SOUTH CITY BLOCK C                                     از ساعت 16:30 الي 18:00

8- صندوق سيار شماره 2

الف: دانشگاه UM                                             
     از ساعت 08:00 الي 11:00
.
ب
 : دانشگاه UCSI                                                 از ساعت 11:30 الي 14:30
.
ج 
 : دانشگاه APIIT                                                از ساعت 15:00 الي 18:00

9- صندوق سيار شماره 3

الف: دانشگاه SUNWAY                                      
    از ساعت 08:00 الي 12:00
.
ب
 : کالج KBU                                                        از ساعت 12:30 الي 15:00
.
ج 
 : کالج KDU                                                        از ساعت 15:30 الي 18:0

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 9:39 AM  توسط بهجت   | 

این روزها بیشتر دانش آموزانی که موفق به گذراندن دوره پیش دانشگاهی خود شده اند، به دنبال دریافت پذیرش از دانشگاه هستند. شاید اندک اطلاعات زیر بتواند کمکی باشد. تا آنجایی که می دانم ۶ دانشگاه دولتی مالزی عبارتند از: USM، UPM ،UKM ،UM (در جزیره Pinang است)، UTM (در شهر Johor Bahru) و UiTM (در شهر Shah Alam). همه این ها، وب سایت های خوبی دارند که اطلاعات مفیدی را به خوانندگان خود می دهند. هر یک از این دانشگاه ها در برخی زمینه ها قوی تر از بقیه هستند، مثلا UKM در امور پزشکی، USM در Science و ... علاوه بر دانشگاه های دولتی، تعدادی دانشگاه نیمه دولتی دارند مثل "دانشگاه کوالا لامپور" و تعداد زیادی نیز دانشگاه خصوصی. چند تایی از این دانشگاه های خصوصی هم می توانند بعدا دانشجوی خود را به محل اصلی دانشگاه انتقال دهند مثل "موناش استرالیا" یا "ناتینگهام انگلیس" که بایستی به جای پیش دانشگاهی، Fundation آنجا را خواند. در واقع برای پذیرش آسان، "فاندیشن" خواندن یا گذراندن پیش دانشگاهی ایران خیلی مهم نیست، آنچه مهم است دارا بودن ۱۲ سال تحصیلی کامل با نمرات خوب و نمره زبان می باشد. معمولا پذیرش گرفتن از دانشگاه های خصوصی راحتتر است ولی برای دانشگاه های دولتی به دلیل محدودیت پذیرش دانشجوی بین المللی در مقطع لیسانس و سطح علمی بالاتر، ممکن است سختتر و کمی زمان بر باشد. در حال حاضر (و بر خلاف سال های قبل تر)، حتما بایستی مدرک پیش دانشگاهی ضمیمه مدارک باشد. البته کسانی که معدل دیپلم و معدل سال های دبیرستان و همچنین ترم یک پیش دانشگاهی بالایی داشته باشند، می توانند برای تمامی دانشگاه های خوب مالزی یا کشور های دیگر اقدام کنند به شرط آن که از نمره زبان (مثلا IELTS) معقولی هم برخوردار باشند ( ۶ برای مالزی و دانشگاه های خوب کشورهای دیگر، ۵/۶ برای دانشگاه های خیلی سطح بالای کشور های دیگر، ۷ برای کمبریج و آکسفورد).

همان طور که قبلا هم نوشتم، به نظر می رسد تفاوت چندانی بین دانشگاه ها نباشد اگر دانشجو خود فعال و علم طلب باشد. با این حال، فکر می کنم برای مقطع لیسانس که تازه دانشجو می خواهد پایه های علمی خود را محکم کند و تجربه جدی هم در امور تحقیق و پژوهش ندارد، نقش استاد و امکانات بسیار تعیین کننده است نسبت به مقاطع بالاتر. شاید در مواردی، دانشگاه های مطرح ایران، نسبت به اینجا برتری داده شوند، دانشگاه های مطرح دنیا هم که جای خود را دارند!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 9:23 PM  توسط بهجت   | 

 به مناسبت روز مادر که یکشنبه پیش بود، امروز در مدرسه پسرم مراسم شعر، دکلمه و ... برگزار شد و ما صاحب شاخه گل رز دیگری شدیم. بر خلاف روز مادر پار سال  و همچنین پیار سال، خدا را شکر امسال به خیر و خوشی گذشت. از کلاس پسرم خواسته شده بود تا هر کدام انشایی در مورد مادر بنویسند. پسرم هم  مطلب زیر را نوشته بود که به عنوان بهترین انشای منتخب کلاس، امروز در جمع مادران، آن را برای همه خواند:

 To me and my sister she is called madar in our language or mummy in English. To others she is called Behjat. She is the dearest person to me simply because she has always been guiding me from wrong to right. That is why I appreciate her a lot but one day in a year is not enough for her and I think that since she always helps me, every single day should be mother’s day. She instills religious values and she is great at managing household chore and she is also doing her PhD but though she is busy she never neglects us. That is why I love my mother a lot.

آرزوی خوشبختی و عاقبت به خیری برای همه بچه های عالم و دو بچه عزیز خودم می کنم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 5:38 PM  توسط بهجت   | 

هی دارم فکر می کنم چیزهایی که طی مدت مالزی بودنم، دیده ام و به نظرم قابل تامل رسیده، از قلم نیندازم و اینجا ثبتش کنم! مدتهاست که می خواستم راجع به "وفای به عهد" بنویسم. یکی از روش های تحقیق به ویژه در حوزه علوم انسانی، تهیه پرسشنامه و نظر سنجی افکار عمومی است. تقریبا ماهی نبود که پرسشنامه ای از طریق دانشجویی، همسایه ای،...به دستم نرسد. تمامی صاحبان این پرسشنامه ها هم در صفحه اول می نوشتند یا تذکر می دادند که در صورت تمایل، ایمیل خود را بنویسید تا از نتایح این تحقیق بهره مند شوید. از آنجایی که به موضوعات علمی علاقمندم و به نظرم تمام حوزه های علوم قابل توجه هستند، وقت می گذاشتم و سعی می کردم در حد توانم آن ها را درست جواب دهم. گاهی اوقات برخی از این موضوعات به خصوص در زمینه های روانشناسی و جامعه شناسی واقعا جالب بودند و دلم می خواست ایمیلی از صاحب تحقیق دریافت کنم. ولی نشون به اون نشونی که حتی یک نفر از این متعهدین، وفادار به عهد از آب در نیامد. اما، از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، سال گذشته از طریق ایمیل، یک Questionnaire از آقای مولودی، یکی از دانشجویان UPM، دریافت کردم. من هم طبق عادتم، سعی کردم خالصانه و صادقانه آن را پر و در اسرع وقت ارسال کنم. ۱-۲ روز بعدش، ایمیلی رسید که ایشون Workshop نیم روزه ای با عنوان "How to give smart presentation ..." در دانشگاه برگزار می کند. کسانی که Questionnaire را پاسخ داده اند می توانند به طور رایگان در این کلاس شرکت کنند. شرکت کردم، جالب بود، به نکته های خوبی اشاره شد. حالا، حداقل برای قسم خوردن هم که شده، می توانم بگویم از میان این همه، یک نفر متعهد از آب در آمد!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:27 AM  توسط بهجت   | 

این روزها که نیم سال تحصیلی دیگری رو به اتمام است، خیلی از دانشجویان تلاش می کنند تا قبل از deadline مقرر شده توسط  SGS - همان GSO سابق- پایان نامه خود را تحویل دهند (Submit). حدود ۲ ماهی است که مقررات جدیدی به ضرر دانشجویان و برای اثبات سرعت عمل کارمندان مجموعه فوق و دریافت استاندارد ISO، تصویب شده است. البته برای دانشجویانی که در جریان این مصوبه قرار گیرند و  فرصت کافی داشته باشند، تفاوت زیادی نخواهد کرد.

به هر حال، موضوع از این قرار است که قبلا دانشجو هر زمانی که اراده می کرد می توانست پایان نامه خود را submit کند (با تحویل فرم Thesis Submission for Examination- GS15a)، به شرط آن که حداقل ۳ ماه از تاریخ تحویل فرم GS14a (فرم اعلام آمادگی دانشجو Notice of Thesis Submission) گذشته باشد. این مدت حداقل ۳ ماه، فرصتی بود برای این که ارزیاب های (Examiners) پایان نامه از داخل یا خارج مالزی تعیین شوند. اما تقریبا کسی به یاد ندارد که در طول جیات GSO به ویژه پس از هجوم دانشجویان بین المللی، این امر تحقق یافته باشد. در موارد متعددی، مدت زمان صرف شده پس از تحویل فرم GS14 تا دفاع دانشجو، بیش از مدت زمانی بوده است که او صرف انجام کار علمی خود کرده است! علت به موضوعات مختلف بر می گشت از جمله تایید نشدن به موقع کمیته ارزیابان (Examiners Committee) که تایید اولیه آن چرخه ای است بین استاد، دانشکده و SGS. این تایید اولیه بایستی در دو جلسه کاملا متفاوت SGS که هر کدام هم فقط ماهی یک بار تشکیل می شود، به تایید نهایی برسد یا به اصطلاح Approved شود.  

  طبیعی است که اعتراضات انفرادی زیادی به این موضوع می شد ولی گوشی بدهکار نبود. تا این که قضیه افزایش کیفیت کار دانشگاه و گرفتن استاندارد های جهانی در تمامی بخش های آن که به شدت تعقیب می شود، به SGS رسید. این ها هم برای این که نشان دهند دقیق هستند و اتلاف وقت ندارند، گفتند ما زمانی فرم GS15 شما را تحویل می گیریم که ارزیاب های شما در آخرین جلسه SGS به تصویب رسیده باشد. از آن زمان به بعد قول می دهیم تمامی پایان نامه ها ۳ ماهه به مرحله دفاع برسند.

بنابراین، مهمتر از تحویل پایان نامه به SGS، مطمئن شدن از نهایی شدن کمیته داوران در چرخه اول و سپس چرخه SGS است.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 3:45 PM  توسط بهجت   | 

پروتون که به روایتی خودرو ملی مالزی محسوب می شود، ماشینی بسیار مناسب برای گذران دوره دانشجویی است. لوازم یدکی آن به راحتی و با قیمت نسبتا معقولتری در دسترس می باشد. در میان انواع پروتون ها، نوع ساگا و به ویژه دنده اتوماتیک آن به نظر مناسبتر می رسد و طرفداران بیشتری دارد. چند روز پیش، سوار بر ساگا، در بزرگراه پر رفت و آمد به طرف KL، متوجه شدم تقریبا از هر ۱۰ ماشین، ۱-۲ آن پروتون ساگاست با سرنشین ایرانی. بچه ها ضرب گرفتند:

" ایرانی دسته دسته      توی ساگا نشسته    دیگه نمی ره دیگه نمی ره  دیگه نمیره ولایت ...."

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 12:11 PM  توسط بهجت   | 

والله امروز یه حادثه عجیبی برامون پیش اومد که با این که چند ساعتی ازش گذشته، هی می گم خواب بود یا بیداری؟ موضوع از این قراره که ساعت ۴ عصر، پسرم در محل هتل ایستانا (Istana) امتحان عملی موسیقی داشت که از چند ماه پیش ثبت نام شده بود و سر ساعت باید به اونجا می رسید. این امتحان سالی ۱-۲ بار از طرف انجمن مدارس موسیقی لندن (The Associated Board of the Royal Schools of Music) در مالزی انجام می شه. حدود ساعت ۲:۳۰ بعدازظهر، درست وقتی که می خواستیم از خیابان اصلی مقابل هتل به سمت خیابان فرعی نزدیک هتل بپیچیم تا به محل پارکینگ برویم، گوشه سمت راست ماشین خورد به گوشه سمت چپ یه Myvi نقره ای رنگ. 

راننده ماشین که آقایی حدودا ۶۰ ساله چینی مالایی بود، از ماشین پیاده شد، داد و هوار کنان هی تند تند با کلمات منقطع گفت: "Islamic People" ،"Al-Qaeda" ،"Immigration Office" ،"pass" ،"Deport"... ما هم که فکر می کردیم این آقا میاد که راجع به خسارت احتمالی، بیمه و ... صحبت کنیم، مثل برق گرفته ها فقط می گفتیم "Calm Down" ،"Please Calm"! اول فکر کردیم داره کولی بازی در میاره تا از زیر خسارت دادن در بره. ولی آخه ما اصلا قصد خسارت گرفتن نداشتیم، یعنی اگه اون از ماشین پیاده نمی شد ما هم پیاده نمی شدیم! ... بعد هم داد زنان گفت "show me your driving licence, passport". گفتیم تو گواهینامه تو به ما نشون بده، دوباره در حالی که دستاشو به حالت ایجاد درگیری تکان می داد، داد زد "Me, Malaysian, here is Malaysia". ما هم گفتیم خوب به پلیس زنگ بزن بیاد، ما در جضور پلیس، گواهینامه و پاسپورت را نشون می دیم. موبایلشو در آورد، یه خرده با دگمه هاش ور رفت و گفت شما زنگ بزنید، چرا من زنگ بزنم؟ گفتیم آخه مگه مملکت تو نیست؟ تو زنگ بزن! مثل حالت دیونه ها رفت تو ماشین، در حالی که می گفت "Immigration office" و "Deport"...! ما هم برای احتیاط، شماره ماشینوشو برداشتیم و می خواستیم حرکت کنیم که دوباره هوار زنان اومد پایین و داد زد: گواهینامه تو نشون بده! از پشت شیشه، گواهینامه رو نشون دادیم. در حالی که همچنان ما را "Islamic People" و "Al-Qaeda" خطاب می کرد، سوار ماشینش شد و رفت!

ما هم رفتیم پارکینگ هتل، پارک کردیم و به محل امتحان رفتیم. پس از پایان امتحان، با جناب آقای نور (دبیر اول سفارت) تماس گرفتیم و نظر ایشون را جویا شدیم. پیشنهاد کردند که به پلیس "report" دهیم. بنابراین، نامه ای تهیه کرده و به نزدیکترین اداره پلیس تحویل دادیم. نوشتیم با این که به ما توهین کرد، سرو صدا و... به راه انداخت ولی ما می بخشیمش، به ماشین ما خسارت وارد کرد از آن هم صرفنظر می کنیم، اما می خواهیم که شما گزارش ثیت شده ای از ما داشته باشید برای جلوگیری از اتفاقات احتمالی بعدی! گزارش ما را تحویل گرفتند، همان را خودشان مجددا در فرم های مخصوص تایپ کردند و یه نسخه هم به ما دادند. در دفترشان هم به مالایی چیزهایی نوشتند. فقط برخی از اعدادی را که در مقابلش RM (رینگیت) نوشته شده بود، تشخیص دادیم. حالا جالب می شه اگه برامون جریمه هم بیاد در خونه! هم توهین بشنو، هم خسارت ببین و هم جریمه شو!!!!!!!!!!! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:19 PM  توسط بهجت   | 

تفاوت دو واژه Donation و Charity و کاربرد عملی ‌آنها را نمی دانستم تا این که دیشب به دعوت یکی از دوستان ایرانی و او نیز به واسطه معلم انگلیسی هندی تبارش به مراسمی در یک معبد هندی (Indian Temple) در "پتالینگ جایا" دعوت شدیم. مراسم، آواز خوانی توسط دختر جوان هندی (۱۶ ساله) بود که نسل اندر نسل اهل موسیقی بوده است. یک خانم "وایلونیست" و دو آقایی که سازهایی چون طبل داشتند، او را همراهی می کردند. من که چیزی از آواز او متوجه نشدم چون به زبان هندی بود ولی خود هندی ها آرام سر و دستانشان را به حالت دست زدن تکان می دادند. وقتی که دختر جوان در میان آواز خود "مورگا" یا "مورگان" را که یکی از خدایان شان است، صدا می زد، شرکت کنندگان که همه سن در میان آنان دیده می شد، چشمان خود را می بستند و انگار به حالت خلسه می رفتند. ظاهرا مجلس آواز اشعار عرفانی بود. ورود به مجلس، بلیطی نبود ولی هر که هر چه می خواست به عنوان donate پرداخت می کرد. با این که هر دو واژه بالا به معنای بخشش و هدیه دادن به ويژه در امور خيريه و عام المنفعه است، فکر می کنم پول donate بیشتر صرف اموری چون ادامه تحصیل، کار و ... می شود و پول charity بیشتر صرف اموری چون کمک به مردم فقیر، مریض، ناتوان و .... می گردد. گاه پول حاصل از donation به charity که در این صورت به معنای خود بنیاد یا موسسه های نیکوکاری است، اهدا می شود.

The young girl is Singing

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 9:11 AM  توسط بهجت   | 

یادم می آید در اواخر دوران نوجوانی، مربی پرورشی داشتم که می گفت " خنده موجب غفلت از خداوند می شود". من که کمی آدم شوخ طبعی بودم و در عین حال به واسطه پرورش ذهنم گاهی به راحتی می توانستم مدت ها با خدای خودم خلوت کنم و حتی وسوسه شده بودم به دنبال عرفان بروم، همیشه از خندیدن و احتمالا غفلت بعدی آن هراس داشتم! این دوران سپری شد.

اگر اشتباه نکنم در تابستان سال ۱۳۷۷، یعنی حدود ۱۰ سال پیش، از طرف وزارتخانه مربوط به محل کار همسرم، جشنی برای خانواده های دارای فرزندان ممتاز تدارک دیده شده بود. ما هم از صدقه سر شاگرد ممتازی دخترم در کلاس اول دبستان (اگر سال ۷۷ درست باشد)، به آن جا دعوت شدیم. مجری برنامه اعلام کرد که "مستر بین" ایران برای خندان شما به صحنه می آید. او آقای "حمید رضا ماهی صفت" بود. هی جک گفت و به پر و پای همه پیچید و مردم را خنداند. تقریبا برایم باور نکردنی بود، یعنی نه تنها حضار و مسئولین غافل نمی شدند بلکه ظرفیت جک پذیری ( و به نوعی انتقاد پذیری) آن ها افزایش یافته بود!

دیشب هم اجرای برنامه آقای "حمید رضا ماهی صفت" در KL مالزی بود. جاتون خالی، باز هم از صدقه سر دخترم که برایمان بلیط تهیه کرده بود، ما هم رفتیم. حالا "مستر سین" می گفتند. جالب است که  ترانه ها ی همان سال را با همان کیفیت اجرا کردند. گذشت ۱۰ سال هیچ تاثیری در صدای ایشان نگذاشته بود، شاید به دلیل معجزه خنده باشد!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 10:42 AM  توسط بهجت   | 

ضمن پذیرش این نکته که نقش محیط در فراگیری زبان انکارناپذیر است، بایستی قبول کرد که آموزش و یادگیری زبان، بخصوص در سنین بالا، یک شبه اتفاق نمی افتد و کار مداوم و ممتدی را می طلبد. حقیقت این است که زبان رسمی مالزی، مالایی است ولی زبان انگلیسی نیز کاملا رایج است و گویش آن با لهجه های مختلف مالایی، چینی و هندی و ... متداول می باشد. بنابراین انتظار کسب دانش زبان انگلیسی از محیط، آن هم در کوتاه مدت، شاید انتظاری عبث باشد. اما کلاس های آموزش زبان با قیمت های قابل توجه، تا دلتان بخواهد، همانند ایران خودمان، اینجا وجود دارد. معروفترین آن ها که تا حدودی آشنایی دارم عبارتند از: بریتیش کانسل (British Council)، ای ال اس (ELS)، آیمک (IMEC)، اریکن (Erican). شاید عقلانی باشد که هزینه های هنگفت این چنینی در کشور خودمان صرف شود و پس از فراگیری نسبی، پا به خارجه گذاشت، در این صورت، قطعا، قسمت اکتساب از محیط هم سریعتر وارد عمل خواهد شد. زبان رایج در مدارس معمولی هم مالایی است. برخی از مدارس هم فقط دروس ریاضی و علوم را به انگلیسی تدریس می کنند. بنابراین اگر به فکر تحصیل فرزندانتان به انگلیسی هستید، بایستی از امکانات مدارس بین المللی استفاده کنید که بسته به سطح و امکانات مدرسه، مستلزم پرداخت هزینه های بالایی است. پس بهتر است به جای باور سخن عده ای از دوستان که می گویند :"بذار پام به خارج برسه، زبانم هم خود بخود خوب می شه!"، واقع بینانه تر عمل کرد!
+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 4:20 PM  توسط بهجت   | 

هر دانشجویی که وارد دانشگاه های مالزی می شود بایستی حتما زبان مالایی را هم به عنوان واحد درسی انتخاب کند، سر کلاس حضور داشته باشد و با موفقیت گذراندن این درس بدون ذکر نمره، در کارنامه اش درج گردد. همان ترم اولی که دانشجو شدم (دسامبر ۲۰۰۵)، این درس را با دکتر "احمد یوسف" از دانشکده زبان- که خدا نصیب گرگ بیابون هم نکنه- گرفتم. آدم عجیب و غریبی بود و مدام اضطراب ایجاد می کرد ولی در عین حال بدون اینکه خود بفهمد، بواسطه شیرین کاری های بعضی از همکلاسی ها، کلاس پر از شادی و خنده ای داشت. یکی از تکالیف درسی ما این بود که داستان یا متنی را به زبان مالایی برگردانیم و سر کلاس ارائه دهیم. وقتی تو اینترنت دنبال یک متن کوتاه و ساده ای می گشتم، اولین مطلبی که پیدا کردم متن زیر بود که این روزها، در ایمیل های فارسی "فورواردی"، با عنوان "داستان آرامش" رد و بدل می شود. این متن و خلاصه ترجمه مالایی آن در ادامه مطلب می آید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 9:15 AM  توسط بهجت   | 

این روزها به دلیل امتحانات دخترم، هر 2-3 روزی، مجبورم برم KL مدرسه ایرانی ها، آنجا به انتظار بنشینم و وقتی امتحان تمام شد با هم برگردیم ولایت. معمولا همیشه چیزی همراه دارم که در فاصله زمانی امتحان، خود را با آن مشغول کنم، از مطلب درسی گرفته تا روزنامه و رمان. پنجشنبه گذشته استثنائا به دلیل کار دیگری هم که داشتم، دفتر و دستکی همراهم نبود. بین راه غصه می خوردم امروزم را چطوری پر کنم. مینا، دخترم به شوخی می گفت: "مامان امروز مثل خانم ها می ری برا خودت تو KL می گردی، خرید می کنی، ... تا امتحان من تموم شه". زودتر مینا را مدرسه گذاشتم و خودم رفتم دنبال کارم. کارم یک ساعتی طول کشید. پس از آن، برای وقت گذراندن فکری به نظرم نرسید، نه حوصله و نه پول خرید داشتم، تماشای زرق و برق مغازه ها هم گاهی به جای خوشحالی، افسرده ام می کنه. با این افکار کلنجار می رفتم که دیدم بطور خودکار رسیدم جلو مدرسه. هنوز امتحان شروع نشده بود. مینا خندان اومد سراغم و گفت: "چند دقیقه پیش شماره 2 مجله "منوریل" رو آورده بودند، منم یکی گرفتم". نشستم رو نیمکت مدرسه و تا او از امتحان برگرده، کل مجله رو خوندم. قبلا شماره 1 رو از GSO دانشگاه UPM برداشته و خونده بودم. برای گذران آن لحظات از زندگیم، کمکی شد. امیدوارم دست اندرکاران آن موفق و رساندن آن به دست خوانندگان، با حفظ کیفیت، مستدام باشد.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 6:52 PM  توسط بهجت   | 

من هم می خواهم از زشتی جنگ، خشونت و کدورت بنویسم. یک روز ایران، یک روز بوسنی، یک روز غزه، یک روز ....  چقدر از این یک روزها، در طول تاریخ بی شمارند.  راستش را بخواهید نه دلم می خواهد از کسی طرفداری کنم و نه از کسی بدگویی. تجربه زندگیم به من آموخته است که آدمیان تا وقتی از قدرت به دورند، دم از انسانیت می زنند اما به محض این که خود بر سریر قدرت تکیه زنند تبدیل به دیکتاتورهایی می شوند که هر یک به تنهایی می توانند تاریخ ساز گردند. انسانها و مدیران واقعا آزادیخواه، واقعا دلسوز و مسئول، و واقعا حق طلب انگشت شمارند. جنگ و خشونت زاییده خودخواهی ها و قدرت طلبی انسانهاست که در بیشتر موارد ریشه در ناپیمودن درست دوران کودکی و نوجوانی آنان دارد. اگر آمیخته با بی سوادی و  جهل و حقارت نیز گردد، فاجعه انسانی به بار خواهد آورد. آدمیان به راحتی بمب بر سر همنوعان خود می ریزند، آنها را مثله می کنند، بی آبرو می کنند، بی هویت می کنند، ... و متاسفانه در بیشتر موارد هم با سخنرانی های قهار، کار خود را توجیه کرده و می گویند این باور ماست که این اجازه را به ما می دهد!

ایمیل هایی از دوستان مالایی ام داشتم که به پیشنهاد "ماهاتیر محمد"، مدیر برجسته کشورشان، خواستار تحریم محصولات اسرائیلی شده اند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 10:54 PM  توسط بهجت   | 

آغاز سال ۲۰۰۹ میلادی بر تمامی کاربران این تقویم مبارک باد. انشاءالله که پا به پای کاربران دیگر تقویم ها از جمله ایرانیان، سالی سرشار از صلح و آرامش و دوستی در انتظار باشد. دیشب در مقابل ساختمان "وان اوتاما، 1Utama Shopping Centre"، آتش بازی یا نور افشانی (Firework) زیبایی آسمان مالزی را فرا گرفت. برای اولین بار در عمرم بود که اینقدر از نزدیک آن را تماشا می کردم. چرا که فشفشه ها از همان محل به بالا فرستاده می شد و دقیقا بالای سرمان بود. شاید هم از نظر علمی و ایمنی، اینقدر نزدیک بودن به فشفشه ها درست نباشد! به هر حال، پس از شمارش معکوس (Count Down) که از عدد ۱۰ شروع شد و راس ۱۲ نیمه شب پایان یافت و بلافاصله آتش بازی ۵ دقیقه ای بسیار زیبا، با هزاران آرزوی خوشبختی برای همه مردم دنیا، وارد سال نو میلادی شدم. جای شما خالی.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 10:53 AM  توسط بهجت   | 

تقریبا، داشت ۳ ماه می شد که از ورود یکی از همسایه ها به کشور مالزی (که در بدو ورود، مهر ۳ ماه روادید به گذرنامه اش خورده بود) می گذشت. بنابراین، بایستی آن را تمدید می کرد. بلیط اندونزی را خرید تا با سفر به آن کشور و بازگشت به مالزی از ویزای ۳ ماه دیگری برخوردار شود. حدود ۲-۳ هفته پیش، رفت فرودگاه، بازرسی شد، از مسیر مربوطه خارج گردید و همراه با صف مسافرانی که از اندونزی بر می گشتند، از مسیر مربوطه وارد شد، مهر ویزای ۳ ماه به پاسپورتش خورد و به منزل خویش برگشت. جالب است که تمام این ماجرا، واقعا حادثه بوده است و هنوز هم خود نمی داند چگونه این اتفاق افتاده است!
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 8:16 PM  توسط بهجت   | 

تابستان امسال، یکی از بستگان به دیار مالزی آمده بود. ماجرای سفری داشت به سنگاپور، بس شنیدنی. تا قبل از همین چند روز پیش، برای اقامت ایرانیان در مالزی در بدو ورود، ویزای ۳ ماهه می دادند (این روزها بحث ویزای ۱۵ روزه شایع است). کسانی که مایل بودند بیشتر بمانند، در آستانه اتمام ۳ ماه، به یکی از کشورهای همسایه مالزی، مثل سنگاپور، تایلند، فیلیپین، ... می رفتند و با بازگشت به مالزی، مجددا از ۳ ماه ویزا برخوردار می شدند. این راه توریستی و ظاهرا کم دردسری به نظر می رسید. راه دیگر، مراجعه به اداره مهاجرت مالزی و در خواست تمدید ویزا (Visa extension) همراه با ذکر علت اقامت بیشتر باضافه پرداخت مبلغی پول (حدود ۱۰۰ رینگیت برای هر نفر) بود. فامیل ما هم حدود ۱۰-۱۵ روز مانده به مهلت اتمام ویزا، از طریق یکی از آژانس های توریستی، با تضمین ۹۹٪، اقدام به اخذ ویزا برای کشور سنگاپور کردند تا ۱-۲ روز مانده به پایان ویزایشان، از مرز مالزی خارج و پس از ۱-۲ روز مجددا برگردند. ضمن این که سفری می روند و از نزدیک با کشور دیگری آشنا می شوند. متاسفانه تاریخ پایان ویزای مالزی فرا رسید و از ویزای سنگاپور خبری نشد. بنابر این، با مراجعه به اداره مهاجرت مالزی، ویزای خود را به اصطلاح "اکستند" کردند (افزایش دادند). اتفاقا فردای آن روز، ویزای سنگاپور سر رسید. با این که از نظر مالی متضرر شده بودند اما باز هم امید در دلشان نشست و خوشحال به تکاپو افتادند، بلیط رفت و برگشت اتوبوس برای آن سرزمین را گرفتند و از طریق اینترنت هتل اجاره کردند. صبح زود راه افتادند و عصر به ما زنگ زدند که ما مرز سنگاپور و مالزی هستیم ولی حق ورود به آن کشور به ما داده نشد. بایستی برگردیم مالزی. چرا؟ چون با ویزای "اکستند شده" نمی توان به آن کشور سفر کرد! مگر این که با این ویزای تمدیدی وارد سنگاپور شد و از آن جا به کشور خود (ایران) رفت نه بازگشت به مالزی!
+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 3:37 PM  توسط بهجت   | 

"Janda Baik " روستایی در دره ای بین بلندی هایی چون ارتفاعات Genting است. دسترسی به این روستای بسیار زیبا از طریق جاده روستایی آسفالته باریک به بزرگراه گنتینگ و جاده فرعی به سمت Bukit Tinggi میسر می باشد. این آبادی که حدود یک ساعت با KL فاصله دارد، یکی از قطب های سبزی کاری و میوه کاری مالزی به شمار می رود. انواع میوه های بومی مالزی مانند دوریان، جک فروت، استار فروت، گوآوا، موز، مانگو، پاپایا، ...، سبزی هایی چون انواع فلفل ها، انواع لوبیاها، ... و همچنین گیاهان دارویی به وفور در آنجا یافت می شود.

باغ ها و مزارع این روستا عمدتا به "داتو" های مالزی تعلق دارند و تقریبا روستا در انحصار مالایی هاست و از نژادهای دیگر خبری نیست. شاید بلایی که سر شمال و مناطق دیگر کشور ما آمد و زمین های زراعی خوبی تبدیل به ویلا شد، به نوعی خفیف تر از آن، اینجا دیده می شود. چرا که تنها مغازه های فعال این روستا، غیر از یک مرکز خرید بزرگ مایحتاج روزمره مردم، مربوط به سیمان و ساختمان سازی است و مردم سرگرم ساخت و ساز ویلا در باغ ها و مزارع خود هستند. با این اوضاع، ممکن است در آینده نزدیک این جاده روستایی پاسخگوی رفت و آمد ها نباشد. لابد فکری هم برای آن روز کرده اند!

به هر حال، رودخانه های پر آب و بزرگی که در اطراف باغ ها و مزارع در جریان است، امکاناتی مثل ماهیگیری، کباب کردن روی ذغال (باربی کیو)، ...، به غیر از مگس و پشه فراوان، همه حسن و آرامش و صفاست برای پناه بردن به دل طبیعت و تمدد اعصاب. عکس هایی از این روستا و محصولات آن:     

  درخت میوه Jambu 

  (قسمت صورتی رنگ که می پزند و می خورند) Banana Heart

مزرعه فلفل  مزرعه لوبیای بومی مالزی

ساقه درخت بامبو، وسیله ای برای پخت غذا پاجوش درخت بامبو که می پزند و می خورند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 3:7 PM  توسط بهجت   | 

فکر می کنم فارسی و انگلیسی دو تا از بهترین و شیواترین زبان های دنیا هستند که خوب فراگیری هر یک از آن ها شیرینی خاص خود را دارد و تسلط به هر دوی آن ها امتیازی یزرگ محسوب می شود. این مهم امکان پذیر نمی شود مگر با علاقه و انگیزه قوی. متاسفانه بسیاری از دوستان و آشنایان را می بینم که به هنگام ارسال ایمیل یا SMS، به جای استفاده از این دو زبان، فینگلیش می نویسند یعنی تفکر و اصوات فارسی را با حروف انگلیسی در هم آمیخته و به روی صفحه می آورند. واقعیت این است که ما زبانی به نام "فینگلیش" در دنیا نداریم و این ساخته غیر منطقی ماست. بهتر است در نگارش خود از زبان های واقعی استفاده کنیم و چه بهتر که برای کمک به درگیری ذهنی بیشتر خود با واژه های انگلیسی، کلمات انگلیسی را به هنگام ایمیل یا SMS به کار بریم. در غیر این صورت، قضاوت زیر اجتناب ناپذیر است:

۱) انگلیسی فرد بسیار ضعیف است و قادر به نوشتن حتی یک پیام کوچک یا ایمیل ساده نیست که در این صورت، بایستی بیش از هر کسی به فکر استفاده از فرصت ها برای یادگیری زبان برآید. چه فرصتی بهتر از این که انگلیسی خود را با نوشتن جملات کوتاه و راحت برای دوستان خود تقویت کرد.

۲)  انگلیسی فرد بسیار قوی است و زور دارد که چیزی به کسی  بیاموزد. به نظر می رسد این قضاوت بدبینانه است. شاید نمی خواهد طرف مقابل به زحمت بیفتد و سراغ دیکشنری برود که صد البته زحمت فینگلیش خواندن به مراتب بیشتر از سراغ دیکشنری رفتن است.

به هر حال،  وقت واقعا با ارزش است، فرصت هایی که داریم شاید دیگر به دست نیاوریم، هر فرصتی را بهانه ای برای آموزش خود و دیگران قرار دهیم.

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 0:30 AM  توسط بهجت   | 

دیروز نزدیک ۶ عصر پس از بحث و جدل های معمول با استاد راهنمای گرامی - که گاهی زیادی خونسرد و آرام بودنش کلافه کننده است - به طرف ماشین راه افتادم. نم نم باران شروع شده بود. باران، آن هم از نوع آرامش، واقعا زیبا و آرامش بخش است. بایستی می رفتم ایستگاه KTM تا دخترم را که از کلاس بر می گشت، سوار کنم. طی مسیر، باران شدت گرفت و دیگر از آرامش آن خبری نبود. طوری که همراه با رعد و برق شدید، دیوانه وار فرود می آمد و کاملا آب کف خیابان را پوشانده بود. شاید، طی مدتی که مالزی بوده ام، بارانی به این شدت با این مدت طولانی را ندیده بودم. از ساعت ۶:۱۰ تا ۷:۲۰ شب زیر تازیانه های باران، داخل ماشین محبوس بودم تا مبادا اندک جای پارک غیر قانونی را که کمی دورتر از ایستگاه به دست آورده بودم، از دست بدهم. ماشین ها خیلی آرام و بدون دلهره از این همه هیاهوی طبیعت، به راه خود ادامه می دادند، نه بوقی، نه سبقتی، نه .... داشتم فکر می کردم اگر این باران الان در ایران می آمد چه می شد؟ حتما یه ستاد "حوادث غیر مترقبه" تشکیل می شد، ساعت ها جلسه می گذاشتند، مردم عصبی در خیابان نظم و کنترل ماشین های خود را از دست می دادند، به پر و پای همدیگر می پیچیدند، احتمالا چندین دعوا تو خیابان راه می انداختند، با بوق های مکرر و گوشخراش، بی نظمی ایجاد شده توسط خود را مجددا به هم یادآور می شدند، ...  بالاخره دخترکم، سراپا خیس و  با لب های لرزان از خیسی تن رسید. دیگر هوا تاریک شده بود. به سمت خانه راه افتادیم. شدت باران که باد نیز همراهش شده بود از طرفی و شکستگی یکی از چراغ های ماشین به دلیل تصادف کوچک ۲-۳ روز پیشم از طرف دیگر، باعث شده یود تا دید لازم را نداشته باشم. اما آرامش و خونسردی همشهری های مالایی در کنترل ماشین هایشان، آرامش کافی، برای سالم رسیدن به خانه را، به من نیز منتقل کرد. حدود ۸:۳۰ شب، باران آرامش مجدد خود را به دست آورد! 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 8:36 AM  توسط بهجت   | 

یکی از جاذبه های مالزی بخصوص برای بچه ها، وجود انواع غذاهای غربی و فروشگاه های زنجیره ای مثل "مک دانلد"، "کی اف سی" و ... است. 2 دختر دو قلوی 9 ساله یکی از فامیل ها هم که برای مدتی به دیار مالزی آمده اند، مجذوب این جاذبه شده اند. یکی از این دو، دیروز به مادرش اصرار می کند که برویم "مک دانلد". مادرش مخالفت می کند و می گوید: "مادرجان، به اندازه موهای سر من، تو این مدت از این غذاها خورده ای، دیگر بس است ". بلافاصله دختر می گوید: "به اندازه موهای سر تو، نه، شاید به اندازه موهای سر دایی خورده باشم "!  آخه موهای سر دایی (که همسر بنده باشه) کمی خلوتر از بقیه، به نظر می رسه!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 11:31 AM  توسط بهجت   | 

این روزها به دلیل بیمارداری، تجاربی کسب کرده ام که دلم می خواهد با  انتقال آن به دیگران، شاید گره ای از مشکلاتی را باز کنم. این که پشه ای حامل ویروس خطرناک "دنگی Dengue" در مناطق استوایی چون مالزی، تاخت و تاز کرده و ویرانی به پا می دارد، بر کسی پوشیده نیست. هیچ راهی برای فرار از چنگ او نیست، تا که مهر که به دلش نشیند و بر تن که فرود آید؟ رعایت بهداشت فردی و اجتماعی تا حدی که به شخص مربوط می شود فقط می تواند در افزایش مقاومت بدن او به عوارض ناشی از گزش پشه موثر باشد، باقی مسایل تا حدود زیادی به همت جامعه که چگونه آن را به زانو درآورد، بر می گردد. شاید برای همین است که افرادی که همزمان قرار است در این کره خاکی همزیستی داشته باشند به نوعی سرنوشتشان در هم گره خورده است. بگذریم و به بیماری بپردازیم . 

مهمترین نشانی های آلودگی به این ویروس، تب بسیار بالا (بیش از ۴۰-۳۹ درجه سانتیگراد) همراه با درد و کوفتگی شدید تمامی اعضای بدن، حالت تهوع، بی اشتهایی، گاه لرز و گاه تعریق زیاد، خشکی داخل بینی، ... می باشد. در مواردی بروز جوش و کهیر، وجود خونابه در دهان یا خونریزی از دماغ و دهان، ... هم هراهی می کند. در بسیاری از منابع، از تب دنگی به دلیل شدت آن، به عنوان "تب استخوان شکن" یاد می کنند. برای این که مبتلا شدن به این بیماری آشکار شود بایستی ۳ روز صبر کرده و روز چهارم برای تست "Platelet count" یعنی آزمون "شمارش پلاکت خون" به آزمایشگاه رفت تا چنانچه پلاکت خون زیر ۱۵۰ هزار باشد -حداقل استاندارد قابل قبول- دنگی تشخیص داده شود. معمولا زیر ۱۰۰ هزار را در بیمارستان بستری کرده و سرم درمانی می کنند. البته ظاهرا آزمایش تشخیص آنزیمی هم دارد که بخش خصوصی انجام می دهد و مستلزم پرداخت هزینه ی بیشتری است. به نظر من، آنچه که مهم است مقابله و مقاومت در برابر بیماری است تا فرد را از پای در نیاورد. پس به محض این که خدای ناکرده با علایم بالا مواجه شدید، منتظر تشخیص آزمایشگاه بعد از ۴-۳ روز نباشید چرا که همین مدت کافی است تا به دلیل بی اشتهایی، ضعف و بی آبی شدید بدن، مقاومت خود را از دست دهید. بنابراین کاملا آگاهانه شروع به آب درمانی کنید. تا می توانید آب، محلول ORS، نوشابه 100PLUS، سبزی و میوه تازه و آب میوه (بویژه سیب) بخورید و تب خود را با کمک پاشویه، شیاف، قرص و آمپول تب بر کنترل کنید. مطمئن باشید در این صورت، بعد از حدود کمتر از یک هفته تب قطع شده و با ادامه آب درمانی، پس از حدود ۲-۱ ماه، سلامت خود را کاملا باز یافته و تمامی آثار مخرب بیماری را از تن خود زدوده اید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 11:0 AM  توسط بهجت   | 

تقریبا در خیلی از اماکن عمومی مالزی از جمله در راه پله های ورودی کلاس های درسی دانشگاه، تابلوها یا علایم کوچکی را می بینید که روی آنها کلمه Tandas نوشته شده است، برخی از آنان دارای تصویر خانم و برخی تصویر آقا هستند.

روزهای اول دانشجو شدنم در مالزی بود. با گروهی از همکلاسی ها در راهِ رفتن به کلاس درس یکی از این کلاس های عمومی بودم. یکی از همکلاسی ها که آقای جوانی بود، به نقل از دوستش گفت: "این مالزی هم خیلی کشور عقب مانده ای است، مثلا همین تابلوها را ببیند، حتی راه پله های آقایان و خانم ها را نیز، از هم جدا کرده اند"! سرم را بلند کردم و چشمم به تابلوهایی افتاد که شرحش را بالاتر نوشتم. بهش گفتم : "راه زن و مرد از هم جدا نیست بلکه دستشویی آنان از هم جداست. چرا که Tandas به زبان مالایی یعنی توالت"!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 8:14 PM  توسط بهجت   | 

آغاز ترم تحصیلی جدید است و گسیل خیل عظیم دانشجویان ایرانی به کشور مالزی. دیدن شور و شوق و علاقه به ادامه تحصیل جوانان ایرانی لبخند بر لب می آورد اما یادآور گریز بسیاری از آنان از شرایط نه چندان دلخواه جامعه. درس خواندن بهانه ای شده است برای رساندن خود از دنیای بسته ای به عوالم دیگر و کسب تجربه ای. در این میان، بازار بزرگوارانی به نام "شرکت ها یا افراد جذب دانشجو" نیز حسابی داغ است.

با خانمی آشنا شدم که همراه کودک خردسال خود به امید ده ها وعده و وعید یکی از همین شرکت های نه چندان نامعروف به دیار مالزی قدم گذاشته است. ساده اندیشی و اعتماد چشم و گوش بسته ی قابل توجه او، توجه مرا به وی جلب کرد. نگران و پریشان حال با دنیایی از سوالاتی مواجه بود که در ایران هنگام پرداخت پول به شرکت مربوطه، علی السویه محسوب شده بود. هر چه پرسیدم، گفت قرار بوده شرکت برایم انجام دهد. آن قدر مستاصل مانده بود که می خواست با اولین پرواز به ایران برگردد. متاسفانه به انگلیسی نیز، حتی در حد سلام علیک کردن و آدرس پرسیدن آشنا نبود. با علم به این که نمایندگان چنین شرکت هایی لابد دارند به ریش ما می خندند، در حد توانم کمکش کردم ولی نتوانستم شگفت زدگی خودم را پنهان کنم.

پذیرش گرفتن از دانشگاه های مالزی کار چندان سختی نیست که شرکت ها یا افراد در ازای دریافت پول، برای شما انجام می دهند اما درس خواندن و فارغ التحصیل شدن، کار سختی است که خود باید انجام دهید. بهتر است قبل از این که تصمیم به خروج از ایران بگیرید، ابتدا خودتان را به حداقل نیازهای علمی مجهز و مسلح کنید. دانشجویی اگر زبان و کامپیوتر نداند، نمی تواند از پس امور خود بر آید. الان خیلی از اطلاعات، حتی تجربه های شخصی و زندگی خصوصی افراد که مایلند آنها را به دیگران منتقل کنند، به راحتی و رایگان با زدن یک دکمه روی صفحه کامپیوتر ظاهر شده و در اختیار شما قرار می گیرد. وقت بگذارید، مطالعه و پرس و جو کنید. معلوم است که اگر خود را مسلح نکنید طعمه خوبی برای سود جویان خواهید بود!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 7:24 AM  توسط بهجت   | 

مدتی است ایمیل های زیادی دریافت می کنم مبنی بر این که آیا مالزی کشور امنی برای زندگی است؟ ظاهرا این موضوع بی تاثیر از نوشته های دیگر دوستان وبلاگ نویس نیست. مطمئنم که دوستان وبلاگ نویس قصد اطلاع رسانی دارند و باز مطمئنم که وبلاگ خوانان نیز اهل مطالعه و کاوشند و پس از بررسی همه جانبه تصمیم خود را می گیرند. از قدیم گفته اند: "من آنچه شرط بلاغت است با تو گویم     خواه از سخنانم پند گیر خواه ملال".

واقعیت این است که مالزی کشور امنی است مثل خیلی از کشورهای دیگر، اگر فرد با هوشیاری زندگی کند و همینطور مالزی کشور امنی نیست مثل بسیاری از کشورهای دیگر، اگر فرد هوشیاری خویش را فدای زرق و برق محیط جدید کند و یا لحظه ای درنگ نماید. بدیهی است که فرصت طلبان و دزدان همواره با پیشرفت تکنولوژی و مدرنیته شدن همسو هستند بخصوص در جوامعی که نقش تربیت و بیداری وجدان کمرنگ تر باشد. مالزی را کشور رنگارنگی از نظر اختلاط فرهنگی و نژادی می نامند که در حال برداشتن گام هایی استوار برای ساختن آینده ای روشن تر از گذشته برای شهروندان خود است. بنابراین تا حصول این آینده درخشان، هستند کسانی که می خواهند نابرده رنج، گنج میسر کنند و با رفتن از کجراهه ها، خود را ارتقاء دهند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 12:44 PM  توسط بهجت   | 

دوباره از دیروز اتوبان های مالزی چهره خلوتی به خود گرفت چرا که تعطیلی دیگری، روز دوشنبه، در راه است. این بار تعطیلی به دلیل  "Vesak Day" است که در واقع عید بودائیان می باشد و گاهی اوقات به  طور غیر رسمی از آن به عنوان "روز تولد بودا"  نام برده می شود. زمان آن ثابت نبوده (معمولا در ماه آوریل یا می) و بر مبنای چرخش تقویم قمری هندو ها ست. این روز در خیلی از کشورهای آسیایی چون مالزی، سری لانکا، کامبوج، میانمار، تایلند، سنگاپور، ویتنام، هنگ کنگ و تایوان، تعطیل رسمی است.

خیلی برایم جالب است که بدانم این مردم کی و چگونه دموکراسی را تمرین و تجربه کرده اند که این گونه در کنار هم با احترام به عقاید، اعیاد و مراسم یکدیگر به خیر و خوشی زندگی می کنند؟! همان هایی که از تمدن دیرینه ای نیز برخوردار نیستند و به قول بعضی از ایرانی ها، تا چندین سال پیش روی درختان زندگی می کردند!!!  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 3:45 PM  توسط بهجت   | 

شب گذشته، تلویزیون مالزی، فیلم سینمایی "The Triumph" را از طریق "آسترو" به نمایش گذاشته بود. داستان معلمی به نام Mr. Clark  که با خلاقیتی تحسین برانگیز، توانست علیرغم تمسخر و مخالفت مدیر و همکاران، کلاس درسی با دانش آموزانی بی اطلاع از علم و ادب را به برترین کلاس مدرسه تبدیل کند. ظاهرا بعد ها شیوه های آموزشی و تربیتی او در کشورهای دیگری نیز به اجرا گذاشته شده است. فیلم قشنگی بود بخصوص که بی مناسبت با گرامیداشت "روز معلم" ایران هم نیست.

همین "آسترو" قرار است فیلم "300" را یکشنبه ۲۵ می از تلویزیون مالزی پخش کند. ایرانیان مقیم مالزی به پخش آن اعتراض کرده اند. من هم مانند بسیاری دیگر از ایرانیان هموطن، درخواست عدم پخش این فیلم را امضاء کرده ام ولی در دلم چیز دیگری می گذرد. به نظر من، اعتراض کردن به نادرستی ها، کاری است نیکو ولی نیکو تر از آن، فرصت و مجوز دادن به رشد خلاقیت ها و هنر نمایی های هنرمندان است. ما با اعتراض خود، فیلم "300" را به یکی از پر فروشترین فیلم های دنیا تبدیل کردیم، کاسبی پدید آورندگان فیلم را رونق بخشیدیم، حس کنجکاوی سراسر جهان را برانگیختیم، ولی چیزی برای ارایه جایگزین نکردیم.

کشور عزیز و پهناورمان، ایران، بارها به سایر نقاط دنیا لشکرکشی کرده و بارها نیز مورد لشکرکشی دیگر کشورها قرار گرفته است. ما تاریخی بس وسیعتر از وسعت کشورمان داریم. شاید اگر هنر و هنرمند از جایگاه واقعی خود در جامعه ی ما بهره مند بود، می شد فیلم هایی تاریخی از تمدن ایرانی – که شب و روز به آن فخر می فروشیم اما گاه در عمل تهیدست به نظر می رسیم- ساخت. بهتر است هیاهو را در خدمت نمایش ارزش های خود به دیگران به کار گیریم نه کمک به نمایش باورهای راست یا دروغ دیگران.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:36 PM  توسط بهجت   | 

جزیره تیومان در جنوب شرقی مالزی قرار دارد که از توابع استان پهنگ Pahang به شمار می رود. این جزیره، مجموعه ای از روستاها (village) مانند Salang ، Air Batang ، Genting ، Paya ،... را شامل می شود که وجود انواع قایق ها، کشتی های کوچک مسافر بر ( Ferry)، ...ارتباط  آنان را از طریق آبی با شهرهای نزدیک به آن از جمله مرسینگ (Mersing)، میسر می سازد. شرکت های مختلفی که برای جذب توریست به مجوعه تفریحی خود(resort)  فعالیت می کنند، در هر یک از این روستاها دفتری دارند که با مدیریت محلی، به گردشگران خدمات می دهند. معمولا خدمه، افراد آموزش پذیر، خوش برخورد، مهربان و انتقاد پذیر هستند. مسیر کوالالامپور تا مرسینگ را می توان با اتوبوس طی مدت حدود 5 ساعت پیمود. از مرسینگ تا جزیره نیز حدود 1:30 ساعت با "فری" زمان می برد. بسته به این که در کدام روستا قصد اقامت دارید، از قایق پیاده خواهید شد. به دلایلی چون متلاطم بودن دریا(wavy)  و باد و باران های موسمی(monsoon) ، بهترین زمان برای مسافرت به این جزیره، ماه مارس به بعد و بدترین زمان، ماه های دسامبر تا فوریه است.  

این جزیره با ساحلی زیبا و دریایی با آب زلال و شفاف، امکانات  تفریحی مانند snorkeling (شنا کردن زیر آب  با استفاده از snorkel یا لوله نفس کشیدن از راه دهان)، scuba diving (غواصی با دستگاه تنفس مخصوص آن)، canoe یا paddling (بلم سواری پارویی)، ماهیگیری، والیبال ساحلی و غیره را فراهم می کند. این سواحل زیبا تعداد قابل توجهی از گردشگران و مهاجرین اروپایی، آمریکایی و ... را در خود جای داده است. از جمله "ماریا" یک روانشناس کانادایی اهل ایالت کبک (Quebec)، یک ماهی است که در این جزیره به سر می برد و قصد دارد با مطالعه روی بچه های مالزی، در صورت یافتن شغل مناسب، برای همیشه این جا بماند.

جالب است دانش آموزان روستایی که مدرسه ندارد، برای کسب دانش، با استفاده از قایق، به روستای دیگر نزدیک خود می روند. امکانات رفاهی روستا (حداقل روستای سالنگ)، هنوز در سطح شهر نیست مثلا فقط تلفن همراه مربوط به "سلکام" خط می دهد و استفاده از اینترنت به صورت dial-up می باشد. با حمایتی که از جذب توریست و سرمایه گذاری در این راه می شود، قطعا این مسایل هم به زودی حل خواهد شد.

                 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 10:30 PM  توسط بهجت   | 

پشت دانشگاهUPM  خیابانی وجود دارد که مرکز فروش انواع خدمات به دانشجویان است از غذاهای آماده گرفته تا کپی، تایپ، پرینت و ... معمولا روزهای اولی که دانشجو وارد دانشگاهUPM  می شود و هنوز با جاهای دیگری آشنا نیست، خیلی گذرش به این خیابان خواهد افتاد. دسترسی راحت به آنجا و قیمت مناسب خدمات، کاسبی کسبه در این خیابان را رونق بخشیده است.

روزهای اولی که همسرم به مالزی آمده بود و همانند بقیه در این خیابان تردد داشت، آنجا را مملو از گربه و کمی هم کثیف و غیر بهداشتی یافته بود. به همین دلیل و هم اینکه نام واقعی آن را نمی دانست، به شوخی نام "گربه بازار" به این خیابان داده بود.  از آن به بعد، کم کم نام "گربه بازار" بین دانشجویان ایرانی رواج پیدا کرد و الان تقریبا هر تازه واردی این خیابان را به همین اسم می شناسد. بنابراین، افتخار نام گذاری یکی از خیابان های بین المللی مالزی که روزانه محل تردد ده ها دانشجوی بین المللی است، با ماست.

یکی دو سال پیش، در مدرسه ایرانی ها، هنگام امتحانات آخر سال، در مقابل جمعی از خانم های سانتی مانتال (ریشه این کلمه چیست و اینکه به چه زبانی است، را نمی دانم. فقط می دانم که این بچه های نسل جدید، به افراد به اصطلاح کلاس بالا و شیک پوش و .... این واژه را اطلاق می کنند)، فرزند یکی از آشنایان را دیدم که موهایش را کوتاه کرده بود. تا مرا دید سلام کرد، من هم با محبت گفتم: "سلام سروش جان، چقدر خوشگل شده ای! کجا موهایت را کوتاه کرده ای؟" گفت: " خاله، رفتم گربه بازار کوتاه کردم."  لبخند زدم و چیزی نگفتم. بعدا به مامانش به شوخی گفتم: حداقل جلو مردم، کلاس بذارید و بگید: "کت مارکت (cat market) کوتاه کردم." 
+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 10:28 AM  توسط بهجت   | 

ایرایشیا، یکی از خطوط هوایی مشترک بین کشورهای جنوب شرقی آسیا و همچنین استرالیاست که با مدیریتی کارآمد و اقتصادی توانسته است به یکی از خطوط مطرح هوایی تبدیل شود. پروازهای این شرکت به کشورهای استرالیا، اندونزی، ویتنام، کامبوج، چین، لائوس، میانمار، سنگاپور، تایلند و شهرهای داخل مالزی انجام می گیرد. یکی از ویژگی های این شرکت که هزینه تمام شده ی آن را اقتصادی می کند، وجود عدم هزینه های اضافی (در واقع عدم برج در برابر خرج) است یعنی مسافر فقط پول بلیط خود را می پردازد و داخل هواپیما می رود. برای هر تقاضای اضافه، شخصا بایستی بپردازد و هزینه ای به دیگران تحمیل نمی شود. گاهی اوقات شما می توانید بلیطی با بهای صفر رینگیت (البته مالیات و بیمه به آن اضافه می شود) در آن بیابید. سایت اطلاعاتی این شرکت با آدرس http://www.airasia.com/site/my/en/home.jsp ، به خوبی طراحی شده و تقریبا تمامی سوالات و در خواست های مسافرین را پاسخگوست. تنها مشکلی که این خط دارد، چارتر بودن آن است. بنابراین در صورت اطمینان از قطعیت سفر خود، اقدام به تهیه بلیط کنید. بخصوص شهروندان ایرانی که به دلیل پاسپورت ایرانی داشتن، به راحتی نمی توانند همانند شهروندان ممالک دیگر، از حق خود برای سفر به دیگر کشورها استفاده کنند، بهتر است ابتدا از امکان اخذ ویزای خود مطمئن شوند و بعد برای بلیط اقدام کنند.

اگر ایرایشیا به ایران هم پرواز داشت، می شد برای انتخابات مجلس (فردا-24 اسفند)، خود را به ایران رساند. کاری که این مالایی های به ظاهر بی تفاوت به امور کشوری، در این هفته انجام دادند یعنی تقریبا همه خود را در انتخابات کشورشان سهیم دانستند. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 7:13 PM  توسط بهجت   | 

گوآوا یکی از انواع میوه های گرمسیری است که شاید مالزی نویسان کمتر درباره آن نوشته اند و تا حدودی ناشناخته است. این میوه سبز رنگ و نسبتا درشت است. مزه ی آن چیزی بین سیب و به می باشد. از جمله میوه هایی است که دوره رسیدن آن طی نگهداری ادامه می یابد. هرچه دوره رسیدن آن کامل ترباشد، نرم تر، خوشمزه تر و دارای عطر بیشتری خواهد بود. چنانچه آن را به صورت سفت خریدید، داخل یخچال همراه با میوه ای مثل سیب داخل پلاستیک بگذارید، نرم تر خواهد شد. البته دو رقم اصلی این میوه به صورت با دانه و بی دانه به فروش می رسد که بی دانه کمی گرانتر از با دانه است. فریب قیمت پایین تر "با دانه" را نخورید چون در آن صورت مجبورید تقریبا نصف میوه  را که شامل دانه هاست دور بریزید. دوست داروسازی دارم که شنیده است این دانه ها برای کلیه ضرر دارد و نباید خورد. من جایی نخوانده ام و بایستی در این زمینه تحقیق کنم ولی اگر برای کلیه هم ضرر نداشته باشد ممکن است به دندان آسیب برساند چون علیرغم ظاهر کوچک، بسیار سفت می باشد. یکی از فروشگاه هایی که حتما می توانید این میوه را بیابید "اکان سیو" (Econsave) است. ما که هر وقت مهمان داریم  و این میوه را همراه با میوه های دیگر برای پذیرایی از مهمان می آوریم، همه در وصف و عطر آن صحبت می کنند!!!

             

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 8:15 AM  توسط بهجت   | 

تقریبا چهار روز متوالی (از جمعه عصر تا 10 شب دیشب) آب نداشتیم. کلافه آب بودیم. بی آبی، ما را که این چند روز به نوعی درگیر مسابقات ورزشی دانشگاه بودیم از طرفی و گرما و عرق ریختن های مالزی از طرف دیگر حسابی اذیتمان کرد. نمی دانم چرا مدام یاد رمان "کوری" می افتادم. شکر خدا امروز آب داریم ولی ظاهرا باز هم قسمتی دیگر از مجتمع ما دچار بی آبی شده است. عده ای می گویند علت قطع آب، شکستگی یکی از لوله های اصلی در شهر است و عده ای دیگر می گویند علت آن به ضعف مدیریتی خود مجتمع مربوط می شود. تا پاسی از شب گذشته همچنان با تانکر از بیرون، آب داخل مجتمع می آوردند. انگار آبی هم که الان داخل لوله هاست از آب تانکرهای دیشب بوده و مسئله آب  هنوز هم حل نشده است.

 ***

خوب مسابقات ورزشی هم به پایان رسید. امسال تیم دانشجویان خارجی (البته بهتر است بگویم ایرانی) خیلی خوب درخشیدند و تقریبا در خیلی از رشته ها مقام آوردند. تیم والیبال خانم ها نیز اول شد. ما دو تا بازی با دو تیم مالایی داشتیم که هر دو را بردیم. دیگر تیم ایرانی خانم ها نیز، حریف خود را برد و برای فینال (اول دومی) ما مقابل هم بازی کردیم که طبعا دیگر اینجا برد خیلی برایمان معنا نداشت چون همه از هم بودیم. در نهایت با اختلاف کمی و بدون در نظر گرفتن خطایی که در شمارش و همچنین واگذاری سرویس به تیم مقابل اتفاق افتاد، ما دوم و آن یکی اول شد.      

 ***

و بالاخره دیشب باران آمد. کسانی که در مالزی زندگی کرده یا می کنند معنای این جمله را درک خواهند کرد. طی مدتی که مالزی بوده ام، اولین بار بود که نزدیک یک ماه باران نیامد. چمنزارهای روبروی خانه مان رو به زردی گذاشته بودند. احساس کلافه گی را در درختان و در کل اطرافم  مشاهده می کردم و خودم نیز این احساس را داشتم. خدا را شکر، با بارش باران در نیمه های شب گذشته، بوی طراوت و تازگی از نو همه جا پیچید بخصوص که بوی عید و بهار ما نیز، از راه دور به مشام می رسد. چیزی تا پایان سال خورشیدی نداریم، انشاءالله که سالی پربار و شکوفا برای تمامی ایرانیان در راه باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 10:34 AM  توسط بهجت   | 

فردا (24 فوریه) قرار است مسابقات ورزشی دانشگاه (بین تیم های دانشجویان خارجی و بومی) برگزار شود. رشته های ورزشی والیبال، فوتبال، فوتسال، بسکتبال (بیرون سالنی) و رشته های شطرنج و دارت (داخل سالنی) جزء رشته های اصلی این کارنیوال هست. کودکان نیز مسابقات شادی خواهند داشت. مسئول مستقیم این برنامه در سال گذشته- که در تاریخ 3 فوریه 2007 به خیر و خوشی انجام گرفت- خانم لیزا بود که خیلی خانم خوش اخلاق، خوش برخورد و توانمندی بود و هست. امسال، خانم Chia Su-Ling مسئول مستقیم است که کمی عصبی، ناراحت و انعطاف ناپذیر به نظر می رسد. متاسفانه این خانم نظر خیلی مثبتی روی دانشجویان ایرانی ندارد. امروز مجبور شدم در نهایت ادب، من هم صدایم را به روی او بلند کنم و به اهانت او به کشورم، اعتراض نمایم. در نهایت تا این حد کوتاه آمد که بپذیرد رفتار احیانا سوال برانگیز فرد یا افرادی را نباید به یک کشور نسبت داد.

بایستی قبول کرد که اگر دانشجویان ایرانی نباشند، کارنیوال دانشگاه به سر نخواهد آمد. چرا که ملیت های دیگر کمتر استقبال کرده اند. با این که انجام این برنامه ها بیشتر جنبه تبلیغاتی و نمایشی برای دانشگاه را دارد ولی انصافا برنامه سالم و فرح بخشی نیز برای دانشجویان و خانواده های آن هاست. سال قبل که اینگونه بود، امیدوارم امسال نیز (ولو با مدیریت این خانم) به خیر و خوشی برگزار گردد. 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 11:50 PM  توسط بهجت   | 

استان پرا (PERAK) در مجاورت استان سلانگور قرار دارد. حدود 1-2 ساعت بعد ازKL ، به طرف Ipoh ، مجموعه  تفریحیSungai Klah Hot Springs Park  در استان پرا قرار دارد که آب های گوگردی حدود30 oC  تا 100 oC را در حوض ها و استخرهای مختلف در معرض استفاده قرار داده اند. مثل آب های معدنی و طبی سرعین استان اردبیل در ایران خودمان. با این تفاوت که اینجا سر پوشیده نیست و با این که خیلی کمتر و کوچکتر از آن جا می باشد ولی با نیت جذب جهانگرد طراحی شده است. در قسمتی که دمای آب را  90-100 oC قید کرده اند، سبدهایی را گذاشته اند برای آب پز کردن تخم مرغ، مردم صبح خیلی زود، با تخم مرغ آب پز آن جا، صبحانه خود را صرف می کنند. ورودی این مجموعه برای بزرگان 10 رینگیت و برای کودکان 8 رینگیت می باشد. با پرداخت پول، دستبند به دست، برای یک روز می شود از امکانات استفاده کرد. روی دستبند شعار پاکی، سبزی، دوستی (Clean, Green, Friendly) به چشم می خوردخانه های ویلایی و همچنین محلی برای بر پا کردن چادر برای گذراندن شب با نرخ های متفاوت وجود دارد. در نزدیکی این مجموعه، جاده فرعی روستایی وجود دارد که به سمت خانه های جنگلی اوران اصلی ها (Orang Asli) می رود. در ادامه راه، تلاقی دو رودخانه بزرگ Sungai Klah و  Sungai Tesong مالزی دیده می شود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 9:59 PM  توسط بهجت   | 

 نوبتی هم که باشه، نوبت عید چینی هاست، فردا و پس فردا برای عید آن ها، تعطیل رسمی است. بوی تعطیلی و عید از شلوغی فروشگاه ها در هفته پیش و خلوتی خیابانها و کم شدن رفت و آمد از امروز به مشام می رسد. حضور این افراد پر تلاش، مقتصد، حسابگر و زرنگ در همه جا پیداست بخصوص در گردونه ی اقتصاد مالزی. سال پیش تقریبا در همین ایام که تقریبا شب و روز در آزمایشگاه کار می کردم، دانشجویان جوان چینی زیادی در آزمایشگاه بودند که گاه نیز در حد توانم کمک و راهنمائی شان می کردم. نزدیک عید، یکی از آن ها یک نارنگی پیچیده شده در زرورق و روبان قشنگی به من هدیه داد. پرسیدم چرا نارنگی؟ گفت: نارنگی نمادی از گرد و یکدست بودن کره زمین و برتری نداشتن کسی به کس دیگر در میان این یکدستی هاست. بعد از آن متوجه شدم که از یک ماه مانده به عید چینی ها، جعبه جعبه تانجرین به فروش می رسد و حتی خیلی از مردم آن را بین دیگران توزیع می کنند. برخی نیز بر این باورند که رنگ نارنجی خوش یمن بوده و زودتر آن ها را به ثروت می رساند. همانند عید مالایی ها (عبد فطر) کهopen house  رسمی از طرف دولت دارند، برای عید چینی ها همopen house  رسمی می گذارند. اتفاقا چند روز پیش در روزنامه استار چاپ مالزی خوندم که محل  و تاریخ آن ها را نوشته بود ولی چون زیاد وقت نداشتم  و محل ها هم آشنا نبود، به ذهن نسپردم. حالا هم می خواهم به این دوستان چینی آزمایشگاهی ام sms بزنم  و "کنگ سی فا چای" یعنی "سال نو مبارک" بگم ولی هر چی فکر می کنم یادم نمی آید که کدام شماره مال کی بود. یه عالمه اسم مشابه در تلفنم ثبت شده است و یک قیافه چینی کلی برای همه آن ها در ذهنم!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 3:54 PM  توسط بهجت   | 

    ...... جمعیت رو به رشد ایرانیان در مالزی، مشکلاتی را نیز برای خود ایرانی ها فراهم کرده است. وقتی خودم کودکی بیش نبودم همیشه از خدا بیامرز مادرم می شنیدم که " بچه عزیز است ولی تربیتش عزیزتر از خود او". معنای این جمله را حال که خود مادرم، درک می کنم. گاهی اوقات هموطنانی را می بینم که فرار از خدمت سربازی یا راه یافتن فرزندشان به دانشگاهی در خارج از ایران، آن قدر ذهن آنان را مشغول کرده است که از رسیدگی به امور فرزند غافل می مانند و بعضا نوجوان 17-16 ساله دبیرستانی خود را به تنهایی یا با دوستانش راهی دیار غربت می کنند. متاسفانه گاهی اوقات اخبار ناگواری از نوجوانان می شنوم که دردناک است و یادآور این که آنان توجه و صرف وقت بیشتری توسط والدینشان را می طلبند.

نباید از کنار مسایلی چون پریدن دانش آموز روی اتومبیل و آسیب جدی به آن رساندن، برداشتن موبایل و  کیف، پاره کردن دفاتر و کتاب هایی که از شیفت دیگر در کلاس جا مانده است، تعطیل کردن کلاس درس به بهانه های مختلف، کثیف کردن در و دیوار و یادگاری نوشتن بر همه جا، صدمه زدن به وسایل، و ...به راحتی گذشت. چرا که اگر این مشکلات الان حل نشود معلوم نیست که بعد ها بتوان کاری کرد. متاسفانه نادیده گرفتن این مسایل، فرزندان دیگران را هم ناخواسته دچار تلاطمات روحی و اخلاقی می کند. شاید اگر مدرسه بزرگتری بود که به دروسی چون ورزش، هنر، دروس آزمایشگاهی و کارگاهی- که با تخلیه انرژی زیادی همراه است- بیشتر بها می داد، مشکلات کمتر می بود.

به هر حال، فکر می کنم دوستی با فرزند و صرف اوقاتی را با او، شنیدن و توجه کردن به حرف هایش، ارزش نهادن به خواسته های منطقی او، تعداد پاسخ مثبت بیشتر نسبت به پاسخ منفی در مقابل تقاضاهای منطقی اش، تشویق او به درس، مطالعه، ورزش، هنر، نوعدوستی، کمک به دیگران، و ...شاید بتواند نقش موثری در بهبود عوالم نوجوانی اش داشته باشد. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 4:57 PM  توسط بهجت   | 

تقریبا روزی نیست که اخبار ناگواری مبنی بر کیف قاپی، دزدیده شدن تلفن همراه و لپ تاپ، تهدید با چاقو و ... به گوش نرسد. شاید یکی از دلایل آن، افزایش رو به رشد جمعیت مهاجر و توریست مالزی است. در این افزایش جمعیت مهاجر و توریست، افزایش جمعیت ایرانی نیز بسیار قابل ملاحظه می باشد. جالب است که در میان مردم مالزی، ایرانیان به عنوان افرادی پولدار معرفی شده اند (یاد ضرب المثل "درونمان خودمان را می سوزاند و بیرونمان مردم را" می افتم). بنابراین سارقان و فرصت طلبان امور دزدی (مالایی، چینی، هندی و اندونزیایی)، خارجیان و از جمله ایرانیان را هیچ گاه از نظر دور نمی دارند. فکر می کنم این مسئله، تقریبا معضل بسیاری از پایتخت ها و شهرهای بزرگ جهان است که احساس عدم امنیت در این شهرها را به دنبال خود دارد. ...... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 4:28 PM  توسط بهجت   | 

بعضی دوستان دانشجو دلخوری هایی را از شرایط تحصیل یا زندگی در مالزی مطرح می کنند که برخلاف انتظارات یا اطلاعات آنها از مالزی بوده است. به نظر می رسد اگر کمی واقعبینانه تر به مسئله زندگی یا تحصیل در خارج از ایران نگریسته شود کمتر دلخوری پیش آید. شاید بررسی صادقانه و با آرامش مطالب زیر مفید باشد:

1-     آیا هدف فقط تحصیل است؟ در این صورت - ضمن پذیرفتن وجود اختلافی گاه فاحش بین دانشگاه ها- باید قبول کرد که در جریان یا پدیده درس خواندن، سه عنصر اساسی و مهم دانشجو، استاد و امکانات دخالت دارند. عنصر دانشجو در تمامی دانشگاه های جهان اعم از مشهور و نا مشهور یکی است، زیرا فرد و علاقه او به کسب دانش در دانشگاه هاروارد، دانشگاه آزاد شهرستانی دوردست در ایران یا پوترای مالزی یکی است. پس آنچه تفاوت ایجاد می کند عناصر اساتید و امکانات هستند. در مقاطع تحصیلی بخصوص کارشناسی ارشد به بالا و بویژه دکترا که حداقل تجربه یک کار تحقیقی یا علمی را در دوره کارشناسی ارشد پشت سر گذاشته اند، وجود اساتید راهنما و کمیته هدایت دانشجو با اینکه می تواند بسیار بسیار مهم و اساسی باشد، بیشتر جنبه تشریفاتی و اداری دارد. چه بسا در موارد زیادی دانشجوی دوره دکترا از اساتید خود، صاحبنظر تر و یا دارای دیدگاه تحقیقاتی وسیع تری است. بنابراین آنچه اختلاف عمده ایجاد می کند، بحث امکانات است. واقعیت این است که ممکن است دانشگاه های مالزی امکانات دانشگاه های آمریکا و اروپا را نداشته باشند ولی صد البته این تجهیزات از ایران بالاتر است یا حداقل سیستم علمی و مدیریتی اینجا در تلاش فراوان برای کسب و جذب تسهیلات بیشتر برای افزایش امکانات و تجهیزات می باشد.

2-     عدم اطلاع درست از وضعیت اقتصادی خود و کشور مورد نظر: هر کسی با هر نیتی که از کشور خود پا به بیرون می گذارد، بایستی بپذیرد که دچار تنش های مالی خواهد شد، چرا که باید پول آن کشور را با ارزشی غیر برابر با پول خود خرج کند. مگر این که درآمدی در آن کشور داشته باشد. اگر کسی با این دید که بالاخره "در خارج یه جوری خواهد شد" اقدام کند، قطعا مشکلات بیشتری خواهد داشت. متاسفانه در مورد مالزی تبلیغات گسترده ای صورت گرفته که اینجا کشوری بسیار ارزان است، بله کشور ارزانی است در مقایسه با آمریکا و اروپا نه در مقایسه با ایران. ایران کشوری است که تنش های سیاسی تمامی مسایل دیگر آن را دستخوش تغییر قرار می دهد و مالزی کشوری است که خود را به آب و آتش می زند تا اقتصادش را شکوفا کند. به عنوان مثال، روزی که من وارد مالزی شدم، هر دلار را از ایران 898 تومان خریدم و در اینجا هر دلار 3.80 رینگیت  مبادله شد. در حالی که الان تقریبا هر دلار 940 تومان و از طرفی هر دلار تقریبا 3.25 رینگیت است، یعنی یک زیان دو طرفه برای دانشجویان ایرانی. دیگر اینکه به دلیل سوبسیدی که دولت ایران می دهد، برخی از کالاهای اساسی چون نان و بنزین و ... در ایران ارزانتر از اینجاست (از مقوله بنزین آزاد و... صرفنظر می شود). همچنین هزینه کالاهای خدماتی مثل آب ، برق،... قدری گرانتر از ایران می باشد. هزینه تحصیل و مسایل جنبی مربوط به آن نیز خود داستانی است جدا. شاید شهریه دانشگاه در مالزی از دانشگاه آزاد ایران ارزانتر باشد ولی خانواده های دارای دانش آموز، بایستی واقعیت هزینه هنگفت تحصیل فرزندان را بپذیرند. پس این که تبلیغ می شود در مالزی می توان با ماهانه حتی کمتر از 300 هزار تومان زندگی کرد کمی جای تامل و ژرف اندیشی دارد، مگر اینکه سطح توقع از زندگی را به پایین ترین حد ممکن – که دیگر نمی شود اسم زندگی روی آن گذاشت- رساند.

3-     اگر هدف فقط این است که به بهانه درس خواندن از مملکت خارج شد و اینجا را پله ای برای پرش به رویاهای دیگری چون کشورهای پیشرفته فرض کرد که دیگر جای گله و شکایت ندارد چرا که خود کرده را تدبیری نیست . لازم است سختی هایی را تحمل کرد، هزینه های گزافی را پرداخت، ... تا شاید به رویاها رسید.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 11:33 AM  توسط بهجت   | 

میلاد حضرت عیسی مسیح (ع) هم گذشت و بالاخره سال نو میلادی سر می رسد. راس ساعت  12 امشب همانند سال های گذشته، آتش بازی (firework) خیلی زیبایی آسمان معمولا بدون ستاره مالزی را می پوشاند. در برخی نقاط کلیدی مالزی مثل میدان مقابل برج دو قلو، مردم چند نژادی مالزی از ساعت ها قبل، گرد می آیند و به انتظار تماشای آتش بازی که حکایت از آمدن سال نو دارد می مانند. مشغولیت های زندگی، فرصت دیدن مراسم امسال را از ما سلب کرد ولی از شبکه های تلویزیونی مختلف مانندCNN  می توان مراسم سال نو را در بعضی از شهرها و کشورها دید که به دلیل اختلاف ساعت آنها، جالب است. در مالزی، مثل همیشه می توان مردم شاد و خندان را دید که ضمن خرید، خود را به جشن های مختلفی که معمولا در فروشگاه های بزرگ برپاست، می رسانند. این عکس هم مربوط به 25 دسامبر سال قبل یعنی روز تولد حضرت عیسی(ع) است که درMidvalley ، یکی از همان فروشگاه های بزرگ مالزی گرفتیم. عین حاجی فیروز ایران که روزگاری نزدیک نوروز همه جا دیده می شد، بابا نوئل(Santa) و خانم  (Mrs.Claus)نیز از قبل از روز 25 دسامبر تا سال نو همه جا دیده می شوند. مردم آرزو می کنند و هدیه می گیرند (whisper your wish, receive a present).

 

 25 دسامبر 2006

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9:55 AM  توسط بهجت   | 

فریزر هیل منطقه ای تقریبا کوهستانی، بسیار خوش آب و هوا و زیبا در ارتفاعات مالزی است. ظاهرا این منطقه را انگلیسی ها قبل از استقلال مالزی، به عنوان تفریح گاهی برای خود ساخته بودند. در حال حاضر، تقریبا مثل یک روستای بزرگ یا بخش می ماند. علت توسعه نیافتگی این محل زیبا شاید به دلایلی مانند وجود جاده ای بسیار پر پیچ و خم، و دقیقا قرار گرفتن در مرز بین دو استان سلانگور و پهنگ باشد. در مسیر رفت به فریزر هیل، دست چپ جاده، می توان سد سلانگور (Selangor Dam) را دید که به نظر من، سرریز (Spillway) این سد واقعا دیدنی است.

 

 سر ریز سد سلانگور

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 9:13 AM  توسط بهجت   | 

 دیروز همراه با پسرم به اردوی یک روزه ای که مدرسه برایشان تدارک دیده بود، رفتم.

افاموسا(Afamosa)  مجموعه ای تفریحی است که در نزدیکی شهر ملاکا  (Melaka) - به سمت جنوب مالزی و شاید تنها شهر تاریخی مالزی- قرار دارد. پس از وارد شدن به این مجموعه، پرداخت 35 رینگیت برای بزرگسالان و 25 رینگیت برای کودکان ، امکان استفاده از نمایش های مختلف را فراهم می سازد. در این مجموعه می توان از وجود سرگرمی هایی چون Safari Town ( سوار بر ماشینی همانند حمل سربازان، با گذر از جنگل و دشت و صخره، حبوانات و جانوران مختلفی رویت می شوند. برای کسانی که باغ وحش ملی مالزی (Zoo Negara)  را دیده اند، شاید جذابیت چندانی نداشته باشد.)، World West Show (برگزاری نمایش به سبک آرتیست بازی ها و کابویی های غرب)، Animal show ( نمایش حیوانات آموزش دیده ای مثل میمون، گربه،...)،  Elephant ride (سوارشدن بر فیل با پرداخت 4 رینگیت و گذر از جنگل و دریا. البته کل این سفر روی دایره ای تقریبا به قطر 30 متر انجام می گیرد.)، Horse ride  (پرداخت 4 رینگیت و سوار شدن بر اسب. به جای اسب،pony   است و فقط کودکان می توانند سوار شوند.)،Birds show  ( دیدن پرندگان آموزش دیده ای چون طوطی)، Elephant show  (نمایش فیل ها)، Monkey Island (جزیره کوچکی با تحرک میمون ها)، ...  نام برد.

چند نکته قابل توجه در این سفر:

* پسرم برنا، یکی از پریفکت (ارشد) های مدرسه است. کار پریفکت ها، کمک به انجام بهینه امور و هماهنگی بیشتر بین کادر مدرسه و دانش آموزان می باشد. هنگام سوار شدن به اتوبوس، زمان برگشت، دیدم که برنا جعبه حاوی لیوان های ۲۳۰ میلی لیتری آب را از صندوق بغل اتوبوس، برای توزیع بین دانش آموزان، داخل اتوبوس می برد. وقتی داخل اتوبوس شدم، گفتم لیوان آب مرا بده با خودم ببرم ( آخه ردیف آخر برای والدین بود). گفت: " مامان برو بشین رو صندلی، هر وقت آب همه رو دادم، آب شما را هم می دهم."

* ظاهرا یکی از دانش آموزان کو چکتر، ناراحتی داشت که بایستی زود به زود برای تخلیه مثانه خود اقدام می کرد. وقتی قضیه را متوجه شدم که دیدم صندلی جلو ردیف آخر را خالی کردند و این پسر کوچولوی افریقایی همراه با "کودرت" هد پریفکت (رییس ارشدها) ، آنجا ایستادند. "کودرت" پلاستیک به دست از دانش آموز خواست که مثانه خود را داخل پلاستیک تخلیه کند که این کار با موفقیت انجام شد. خیلی برایم عجیب بود. معمولا فقط در زندان ها، زندانیان نه چندان آزادتر !!، کار تخلیه را به اجبار درون سلول خود انجام می دهند. نمی دانم چرا اتوبوس را متوقف نکردند تا این کار بیرون از اتوبوس صورت گیرد. پس از طی مسیری، مجددا سرو صدای کوچکی به پا شد، این بار مجال یافتن پلاستیک نبوده و وسط اتوبوس، کار انجام گرفت. من اگر جای والدین آن دانش آموز بودم، حفظ شخصیت فرزندم را به دیدن باغ وحش و... ترجیح می دادم و او را اردو نمی فرستادم یا حداقل خودم با او همراه می شدم.

* به دانش آموزان گفته بودند که با خود پول اضافه بیاورید ولی احتمالا راجع به چگونگی خرج کردن چیزی آموزش نداده بودند. در بدو ورود به باغ وحش، غذای حیوانات به قیمت گزافی فروخته می شد. طفلی، بچه های حیوان دوست، پول خود را صرف خرید این غذاها کردند و با عشق به جانوران غذا دادند. هنگام فیل سواری که باید پول می دادند تا سوار شوند، پول توجیبی خیلی هاشون تمام شده بود و هی پول هاشونو می شمردند یا به اشتراک می گذاشتند. برنا هم به واسطه حضور من، چند تا از دوستاشو مهمون فیل سواری کرد.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 4:50 PM  توسط بهجت   | 

بیمارستان سردانگ (Serdang)، یکی از بیمارستان های خیلی بزرگ، شیک، تمیز، مرتب و تقریبا تازه تاسیس شده مالزی است. انشاءالله که هیچ وقت لازم نباشد به آنجا بروید ولی به هر حال آدمیزاد هست و انواع بیماری ها. غیر از موارد اورژانس، ابتدا که وارد بیمارستان می شوید، به بخش مربوط به ناراحتی تان می روید و به شما نوبت میدهند. سر تاریخ (نوبت) به آنجا مراجعه می کنید، تشکیل پرونده می دهید و به دکتر می روید. برای مالایی ها، مراجعه بار اول و تشکیل پرونده رایگان است و در مراجعات بعدی فقط بایستی 5 رینگیت بپردازند. ولی خارجی ها، باید 60 رینگیت بدهند تا پرونده تشکیل دهند.  پس از آن نیز برای هر بار مراجعه، پرداخت آن اجباری است. این مبلغ شامل تمامی اعمال لازم برای بیماری شماست ازجمله ویزیت دکتر، سونوگرافی، دارو،...  بنابراین اگر خدای ناکرده گذرتان به اونجا افتاد بهتر است هر چه مشکل و ناراحتی دارید به دکتر بگویید تا دلتان برای 60 رینگت نسوزد! مبالغ مربوط به جراحی یا بستری شدن در بیمارستان جداست. ضمنا دانشجویان اگر با نامه از دانشگاه به بیمارستان مراجعه کنند، بعدا می توانند با تحویل رسید، 60 رینگیت خود را پس بگیرند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 8:44 AM  توسط بهجت   | 

طبیعی است که وقتی وارد کشور دیگری می شوید انتظار دارید با فرهنگ و مسایل آن جا آشنا شوید، بخصوص کشوری مثل مالزی که کشوری با نژادها و ملیت های گونا گون است. همسایه روبرویی ما، همانطور که قبلا گفتم، مالایی هستند (راستی بالاخره خدمتکارش را هم عوض کرد) و هفته پیش رفتیم خونه شون برای " open house ". مثل ما که مراسم دید و بازدید عیدمون گاهی تا اردیبهشت ماه طول می کشه، مالایی ها هم ممکن است تا یک ماه بعد از عید فطر، دید و بازدید شون ادامه داشته باشه. همسایه بغل دستی سمت چپ، هندی هستند و هفته آینده عیدشونه یعنی "Deepa vali ". همسایه سمت راست مون که قبلا ایرانی بودند (الان به ایران برگشتند و جاشون اینجا خالیه چینی اند و حدود ۳ -2 ماه دیگه عید اون هاست. دوباره سمت راستی این چینی ها، مالایی- اندونزیایی هستند که این هفته قراره بریم open house خونه شون. ۲ ماه دیگه هم که جشن سال نو میلادی دارند.

خلاصه خیلی جالبه، تو این کشور فقط جشن دارند و عید. دنبال بهانه می گردند برای شاد بودن. یعنی تعطیل نمی شوند که غم و غصه بخورند بلکه تعطیل می شوند که شاد باشند، انرژی مثبت کسب کنند و دوباره سر کار برگردند. شاید برای همینه که اینقدر خونسرد و راحت هستند!!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 0:26 AM  توسط بهجت   | 

سه شنبه، برای تجدید و تفکیک  پاسپورت بچه ها سفارت رفتم. تا همین چند ماه پیش، برای این کار بایستی حدود 3-4 ماه قبل از اتمام اعتبار پاسپورت، اقدام می کردیم. اونجا، انواع فرم ها را پر کردم ، با یک دستگاه کپی - که چندان هم خوب کار نمی کرد-  کلی از صفحات را در 3 نسخه کپی گرفتم. چند بار مدارک را تحویل دادم ولی هر بار بعضی از قسمت ها خالی مانده بود که آقای نور می فرمودند بایستی تمام نسخ کامل کامل پر شود. خلاصه حدود بیش از 2 ساعت آنجا بودم تا بالاخره مدارک را کامل تحویل دادم. آقای نور فرمودند، تا آخر هفته پاسپورت ها آماده می شود. پرسیدم مگر مدارک را ایران نمی فرستید؟ فرمودند خیر.. با تعجب گفتم مطمئن هستید؟ آخه تو پاس های قبلی، کلی مهر و امضا سرهنگ... به چشم می خورد. فرمودند نگران نباشید همه مراحل همین جا صورت می گیرد، مگه ما اندازه سرهنگ ها نیستیم!!! ذوق زده شدم و از خوشحالی فراموش کردم که یک روز کاری کامل را از دست دادم. دستشون درد نکنه، خیلی خوب شد که این کارها همین جا، تقریبا به روز، انجام می شود. دوباره مدارک را از ایشان پس گرفتم چون هنوز حدود ۴ ماه دیگر اعتبار داشت!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 9:23 AM  توسط بهجت   | 

همسایه روبرویی ما یک خانواده چهار نفره مالایی هستند. آقا، کارمندشاه ( کینگ) است و دفتر و دستکی در کاخ دارد. معمولا تا دیر وقت کار می کند و بیشتر اوقات هم در ماموریت داخل مالزی یا کشورهای دیگر به سر می برد. خانم، لیسانس مدیریت از دانشگاه USM دارد، کارمند شرکتی در کوالالامپور است و تا غروب کار می کند. دو بچه عین دسته گل دارند، یک دختر حدود ۵/۳ سال و یک پسر حدود ۵/۱ سال. جالب است که هر روز صبح زود که ما بچه ها را برای مدرسه راه می اندازیم، این دو بچه نیز پدر و مادرشان را بدرقه می کنند و دستی هم برای ما تکان می دهند.

همیشه دلم برای این خانم می سوخت. واقعا بچه بزرگ کردن با کار بیرون و... خیلی سخته. روزی، دیدم برای نگهداری بچه ها و انجام کارهای منزل، یک خانم اندونزیایی آورده و همیشه خونه شونه. خوشحال شدم. اما، خوشحالی ما دیری نپایید و شکایت های خانم ازmaid  (خدمتکارش) شروع شد. طوری که از سر کار به من زنگ می زنه که برو ببین خونه ما چه خبره؟ حالا آخر عمری شدم مامور مخفی ایشون و خلاصه تجربه "زاغ سیاه..." هم به پرونده زندگیم اضافه شد.

تازه متوجه شدم که تو ساختمان ما کلی "پرستار بچه" اندونزیایی است که تقریبا برای خود صنفی شده اند و همیشه با هم هستند. گاهی اوقات ۶-۵ بچه بامزه جلو در خونه ما (در واقع جلو در خونه همسایه) یا تو محوطه ساختمان جولان می دن و پرستارهاشون هم به گپ زدن های خود مشغول. چند روز پیش، خانم هراسان به من زنگ زد که برو خونه مون، انگار بچه ها تو خونه تنها هستن. من هم هراسان تر از او دویدم و دیدم بله، ایشون تشریف ندارند. طفلی بچه ها تا منو دیدند، خوشحال شدند و شروع کردند به جست و خیز کردن. به مادرشون زنگ زدم و گفتم  نگران نباش، بچه هات سالم و خندانند و من هم جلو در خونه کشیک می دم تا تو برسی!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 0:34 AM  توسط بهجت   | 

این روزها، یعنی این روزها که نه طی هفته های گذشته، به مناسبت ۳۱ آگوست - روز ملی مالزی- برنامه ها ی مختلفی همه جای مالزی بود. از جمله Student Cultural shows در دانشگاه های UPM و   UKM برگزار شد که خیلی برایش زحمت کشیده بودند. دیدن موسیقی ایرانی مرا به یاد کنسرت موسیقی پسرم انداخت. برنا تقریبا در سن ۶- ۵ سالگی به خوبی دوره ارف (موسیقی کودکان) را با "بلز" گذراند و چون کارش خوب بود، معلم موسیقی اش، او و چند تن از شاگردانش را که خوب می نواختند، به آموزشگاهی دیگر برای کار هم نوازی برد. هر کسی بسته به مهارت خود، سازی را در گروه می زد. ساز برنا "زیلوفان" بود. همه دخترها و پسرهای گروه، حسابی زحمت کشیدند تا کنسرتی را در سطح شهر به نمایش بگذارند. روز کنسرت فرا رسید. در کنار انواع برنامه های بزرگسالان، این گروه ۳ برنامه اجرا کردند که یکی بهتر از دیگری بود. پایان برنامه، بیشتر خانواده ها به فرزندانشان گل دادند. من و مینا و عزیز خانم (همسر پدرم) هم برای دیدن این برنامه رفته بودیم ولی حواسمان به تهیه گل نبود. روی صحنه که همه بچه ها ایستاده بودند و گل به دست، دست تکان می دادند، متوجه شدم که پسربچه کنار برنا دو دسته گل دارد و برنا با او صحبت می کند.  من به کار فیلم برداری مشغول بودم و مراقب بودم مبادا چیزی را از دست بدهم. بالاخره مراسم تمام شد و ما به سمت خانه برگشتیم.

طی مسیر برگشت، خوشحال بودم ازاینکه توانسته ام خوب فیلم بگیرم (با وجود ضربه دیدن دوربین در همانجا)، به موقع لباس مورد نیاز را تهیه کنم، مرتب او را سر تمرین ها برسانم و... خلاصه، احساس رضایت مادرانه ای داشتم ولی در عین حال، لحظه صحبت برنا با کنار دستی اش ذهن مرا مشغول کرده بود. نگاهی بهش انداختم، دیدم خیلی ساکت و بغض گرفته است. پرسیدم از چیزی ناراحتی؟ گفت چرا من گل نداشتم!! عذر خواهی کردم و گفتم که اصلا حواسم به این موضوع نبود و یه مشت حرف های دلگرم کننده دیگر بهش زدم. بغضش ترکید و گفت از اون پسری که دو تا دسته گل داشت، خواستم یکی رو بده به من، ولی نداد. پرسیدم اگه خودت جای او بودی، این کارو می کردی؟ بی درنگ پاسخ داد حتما این کارو می کردم. کمی که آرومتر شد گفت حتی اگه یه دسته گل هم داشتم بهش می دادم تا او هم یه لحظه خوشحال بشه!!!   

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 3:2 PM  توسط بهجت   | 

شنیده بودم آدم های اهل دانش و علم، قدری بی اعتنا به روزمره گی های اطراف خود هستند و یه خورده زود فراموش می کنند ولی نه تا این حد. کنفرانس بین المللی ۳ روزه ای در پوترا جایا، از دیروز شروع به کار کرده و تا فردا ادامه دارد. همسرم هم که مقاله اش برای سخنرانی قبول شده بود (Oral)، کاملا موضوع را فراموش کرده بود.

امروز در کلینیک دندانپزشکی موبایلش زنگ می زند و استادش یادآور می شود همین الان نوبت ارائه مقاله شماست، پس چرا نیستی؟!!! حالا چه جوری خودش و مقاله اش را در عرض نیم ساعت به اونجا رسوند، فقط خدا داند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 5:45 PM  توسط بهجت   |