روز بعد به سفارت برگشتم و گفتم وزارت بهداشت مالزی چنین کاری را نمی کند. آقای میرزایی گفتند: پس ببر وزارت امور خارجه مالزی آن را تایید کند!!! گفتم پس از این به بعد، برای تایید مدرک دانشگاه در سفارت، بایستی آن را به تایید وزارت آموزش عالی مالزی برسانیم؟ مدرک تحصیلی دانش آموزان را بایستی وزارت آموزش و پرورش مالزی تایید کند؟ ...
در نهایت توانستم با آقای کسری مهمان پرست که کنسول جدید سفارت هستند صحبت کنم و از انجام موفق کلیه امور کنسولی تا همین ۱-۲ ماه پیش سخن گویم. ایشان که فردی خوش برخورد، مهربان و منطقی تر به نظر می رسید، گفت نگران نباشید الان مسئله را بررسی می کنم. بالاخره، مدارک تایید شد و ممهور به مهر سفارت گردید.
تا عصر دانشگاه بودم، از اون بارون های وحشتناک و سیل آسای مالزی اومد، نزدیک خونه که رسیدم، دیدم یکی از درخت های تقریبا کهنسال، از شدت بارون سقوط کرده و افتاده درست روی دو تا ماشینی که نزدیکش پارک کرده بودند. می تونست یکی از اون ماشین ها برای من یا هر کدوم از ما باشه!
چند سال پیش در انتهای پذیرایی مراسم ترحیم بنده خدایی، در مقابل چشمان تیز بین یکی از جوانان فامیل (که معمولا دنبال سوژه اند و باعث خندیدن و خنداندن اطرافیان می شوند)، حاج آقایی لبریز از صرف شامی بسیار خوشمزه و چرب و چیلی، در حالی که دو دست خود را بر سبیل های چرب خود می کشد و بعد دو دست چرب خود را به هم می مالد، به صاحب مجلس (که مشغول بدرقه مهمانان است) می گوید: "جِدا که خدا رحمت کند"!
(۱/۳۰ ساعت بعد): یکی از دوستان هم به نقل از یکی از کارکنان "ایتما" گفت که تعداد ۴۴۰ مورد ابتلا به این ویروس، گزارش شده است !!؟؟؟؟؟!!




دو روز بیشتر تا برگزاری دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری در ایران نمانده و عجب شور و حالی همه را در بر گرفته است. خدا کند که مانند بسیاری از اوقات، فقط حامل احساساتی چند روزه نباشد و بر پایه های عقل و منطق بیشتری استوار باشد. به هرحال، درنگ نباید کرد و همگام با دیگران به یاری ایران شتافت. اینجا در مالزی هم، بیشتر عزیزان هموطن خود را برای شرکت در انتخابات آماده می کنند. به نقل از سایت سفارت جمهوری اسلامی ایران، مکان های اخذ رای عبارتند از:
1- صندوق ثابت شماره 1 سفارت جمهوری اسلامي ايران کوالالامپور
2- صندوق ثابت شماره 2 مجتمع آموزشي امام خميني (ره) کوالالامپور
3- صندوق ثابت شماره 3 دانشگاه MMU سايبرجايا
4- صندوق ثابت شماره 4 دانشگاه UTM شهر جوهربارو
5- صندوق ثابت شماره 5 دانشگاه USM شهر پينانگ
6- صندوق ثابت شماره 6 هتل شانگريلا در سنگاپور
7- صندوق سيار شماره 1
الف: دانشگاه UPM روبروی کتابخانه مرکزی از ساعت 08:00 الي 11:00
.
ب : مسجد DESA MINIUM از ساعت 11:30 الي 13:30
.
ج : JUTA MINES از ساعت 14:00 الي 16:00
.
د : SOUTH CITY BLOCK C از ساعت 16:30 الي 18:00
8- صندوق سيار شماره 2
الف: دانشگاه UM از ساعت 08:00 الي 11:00
.
ب : دانشگاه UCSI از ساعت 11:30 الي 14:30
.
ج : دانشگاه APIIT از ساعت 15:00 الي 18:00
9- صندوق سيار شماره 3
الف: دانشگاه SUNWAY از ساعت 08:00 الي 12:00
.
ب : کالج KBU از ساعت 12:30 الي 15:00
.
ج : کالج KDU از ساعت 15:30 الي 18:0
همان طور که قبلا هم نوشتم، به نظر می رسد تفاوت چندانی بین دانشگاه ها نباشد اگر دانشجو خود فعال و علم طلب باشد. با این حال، فکر می کنم برای مقطع لیسانس که تازه دانشجو می خواهد پایه های علمی خود را محکم کند و تجربه جدی هم در امور تحقیق و پژوهش ندارد، نقش استاد و امکانات بسیار تعیین کننده است نسبت به مقاطع بالاتر. شاید در مواردی، دانشگاه های مطرح ایران، نسبت به اینجا برتری داده شوند، دانشگاه های مطرح دنیا هم که جای خود را دارند!
To me and my sister she is called madar in our language or mummy in English. To others she is called Behjat. She is the dearest person to me simply because she has always been guiding me from wrong to right. That is why I appreciate her a lot but one day in a year is not enough for her and I think that since she always helps me, every single day should be mother’s day. She instills religious values and she is great at managing household chore and she is also doing her PhD but though she is busy she never neglects us. That is why I love my mother a lot.
آرزوی خوشبختی و عاقبت به خیری برای همه بچه های عالم و دو بچه عزیز خودم می کنم.
به هر حال، موضوع از این قرار است که قبلا دانشجو هر زمانی که اراده می کرد می توانست پایان نامه خود را submit کند (با تحویل فرم Thesis Submission for Examination- GS15a)، به شرط آن که حداقل ۳ ماه از تاریخ تحویل فرم GS14a (فرم اعلام آمادگی دانشجو Notice of Thesis Submission) گذشته باشد. این مدت حداقل ۳ ماه، فرصتی بود برای این که ارزیاب های (Examiners) پایان نامه از داخل یا خارج مالزی تعیین شوند. اما تقریبا کسی به یاد ندارد که در طول جیات GSO به ویژه پس از هجوم دانشجویان بین المللی، این امر تحقق یافته باشد. در موارد متعددی، مدت زمان صرف شده پس از تحویل فرم GS14 تا دفاع دانشجو، بیش از مدت زمانی بوده است که او صرف انجام کار علمی خود کرده است! علت به موضوعات مختلف بر می گشت از جمله تایید نشدن به موقع کمیته ارزیابان (Examiners Committee) که تایید اولیه آن چرخه ای است بین استاد، دانشکده و SGS. این تایید اولیه بایستی در دو جلسه کاملا متفاوت SGS که هر کدام هم فقط ماهی یک بار تشکیل می شود، به تایید نهایی برسد یا به اصطلاح Approved شود.
طبیعی است که اعتراضات انفرادی زیادی به این موضوع می شد ولی گوشی بدهکار نبود. تا این که قضیه افزایش کیفیت کار دانشگاه و گرفتن استاندارد های جهانی در تمامی بخش های آن که به شدت تعقیب می شود، به SGS رسید. این ها هم برای این که نشان دهند دقیق هستند و اتلاف وقت ندارند، گفتند ما زمانی فرم GS15 شما را تحویل می گیریم که ارزیاب های شما در آخرین جلسه SGS به تصویب رسیده باشد. از آن زمان به بعد قول می دهیم تمامی پایان نامه ها ۳ ماهه به مرحله دفاع برسند.
بنابراین، مهمتر از تحویل پایان نامه به SGS، مطمئن شدن از نهایی شدن کمیته داوران در چرخه اول و سپس چرخه SGS است.
" ایرانی دسته دسته توی ساگا نشسته دیگه نمی ره دیگه نمی ره دیگه نمیره ولایت ...."
راننده ماشین که آقایی حدودا ۶۰ ساله چینی مالایی بود، از ماشین پیاده شد، داد و هوار کنان هی تند تند با کلمات منقطع گفت: "Islamic People" ،"Al-Qaeda" ،"Immigration Office" ،"pass" ،"Deport"... ما هم که فکر می کردیم این آقا میاد که راجع به خسارت احتمالی، بیمه و ... صحبت کنیم، مثل برق گرفته ها فقط می گفتیم "Calm Down" ،"Please Calm"! اول فکر کردیم داره کولی بازی در میاره تا از زیر خسارت دادن در بره. ولی آخه ما اصلا قصد خسارت گرفتن نداشتیم، یعنی اگه اون از ماشین پیاده نمی شد ما هم پیاده نمی شدیم! ... بعد هم داد زنان گفت "show me your driving licence, passport". گفتیم تو گواهینامه تو به ما نشون بده، دوباره در حالی که دستاشو به حالت ایجاد درگیری تکان می داد، داد زد "Me, Malaysian, here is Malaysia". ما هم گفتیم خوب به پلیس زنگ بزن بیاد، ما در جضور پلیس، گواهینامه و پاسپورت را نشون می دیم. موبایلشو در آورد، یه خرده با دگمه هاش ور رفت و گفت شما زنگ بزنید، چرا من زنگ بزنم؟ گفتیم آخه مگه مملکت تو نیست؟ تو زنگ بزن! مثل حالت دیونه ها رفت تو ماشین، در حالی که می گفت "Immigration office" و "Deport"...! ما هم برای احتیاط، شماره ماشینوشو برداشتیم و می خواستیم حرکت کنیم که دوباره هوار زنان اومد پایین و داد زد: گواهینامه تو نشون بده! از پشت شیشه، گواهینامه رو نشون دادیم. در حالی که همچنان ما را "Islamic People" و "Al-Qaeda" خطاب می کرد، سوار ماشینش شد و رفت!
ما هم رفتیم پارکینگ هتل، پارک کردیم و به محل امتحان رفتیم. پس از پایان امتحان، با جناب آقای نور (دبیر اول سفارت) تماس گرفتیم و نظر ایشون را جویا شدیم. پیشنهاد کردند که به پلیس "report" دهیم. بنابراین، نامه ای تهیه کرده و به نزدیکترین اداره پلیس تحویل دادیم. نوشتیم با این که به ما توهین کرد، سرو صدا و... به راه انداخت ولی ما می بخشیمش، به ماشین ما خسارت وارد کرد از آن هم صرفنظر می کنیم، اما می خواهیم که شما گزارش ثیت شده ای از ما داشته باشید برای جلوگیری از اتفاقات احتمالی بعدی! گزارش ما را تحویل گرفتند، همان را خودشان مجددا در فرم های مخصوص تایپ کردند و یه نسخه هم به ما دادند. در دفترشان هم به مالایی چیزهایی نوشتند. فقط برخی از اعدادی را که در مقابلش RM (رینگیت) نوشته شده بود، تشخیص دادیم. حالا جالب می شه اگه برامون جریمه هم بیاد در خونه! هم توهین بشنو، هم خسارت ببین و هم جریمه شو!!!!!!!!!!!

اگر اشتباه نکنم در تابستان سال ۱۳۷۷، یعنی حدود ۱۰ سال پیش، از طرف وزارتخانه مربوط به محل کار همسرم، جشنی برای خانواده های دارای فرزندان ممتاز تدارک دیده شده بود. ما هم از صدقه سر شاگرد ممتازی دخترم در کلاس اول دبستان (اگر سال ۷۷ درست باشد)، به آن جا دعوت شدیم. مجری برنامه اعلام کرد که "مستر بین" ایران برای خندان شما به صحنه می آید. او آقای "حمید رضا ماهی صفت" بود. هی جک گفت و به پر و پای همه پیچید و مردم را خنداند. تقریبا برایم باور نکردنی بود، یعنی نه تنها حضار و مسئولین غافل نمی شدند بلکه ظرفیت جک پذیری ( و به نوعی انتقاد پذیری) آن ها افزایش یافته بود!
دیشب هم اجرای برنامه آقای "حمید رضا ماهی صفت" در KL مالزی بود. جاتون خالی، باز هم از صدقه سر دخترم که برایمان بلیط تهیه کرده بود، ما هم رفتیم. حالا "مستر سین" می گفتند. جالب است که ترانه ها ی همان سال را با همان کیفیت اجرا کردند. گذشت ۱۰ سال هیچ تاثیری در صدای ایشان نگذاشته بود، شاید به دلیل معجزه خنده باشد!
ادامه مطلب
ایمیل هایی از دوستان مالایی ام داشتم که به پیشنهاد "ماهاتیر محمد"، مدیر برجسته کشورشان، خواستار تحریم محصولات اسرائیلی شده اند.
باغ ها و مزارع این روستا عمدتا به "داتو" های مالزی تعلق دارند و تقریبا روستا در انحصار مالایی هاست و از نژادهای دیگر خبری نیست. شاید بلایی که سر شمال و مناطق دیگر کشور ما آمد و زمین های زراعی خوبی تبدیل به ویلا شد، به نوعی خفیف تر از آن، اینجا دیده می شود. چرا که تنها مغازه های فعال این روستا، غیر از یک مرکز خرید بزرگ مایحتاج روزمره مردم، مربوط به سیمان و ساختمان سازی است و مردم سرگرم ساخت و ساز ویلا در باغ ها و مزارع خود هستند. با این اوضاع، ممکن است در آینده نزدیک این جاده روستایی پاسخگوی رفت و آمد ها نباشد. لابد فکری هم برای آن روز کرده اند!
به هر حال، رودخانه های پر آب و بزرگی که در اطراف باغ ها و مزارع در جریان است، امکاناتی مثل ماهیگیری، کباب کردن روی ذغال (باربی کیو)، ...، به غیر از مگس و پشه فراوان، همه حسن و آرامش و صفاست برای پناه بردن به دل طبیعت و تمدد اعصاب. عکس هایی از این روستا و محصولات آن:



۱) انگلیسی فرد بسیار ضعیف است و قادر به نوشتن حتی یک پیام کوچک یا ایمیل ساده نیست که در این صورت، بایستی بیش از هر کسی به فکر استفاده از فرصت ها برای یادگیری زبان برآید. چه فرصتی بهتر از این که انگلیسی خود را با نوشتن جملات کوتاه و راحت برای دوستان خود تقویت کرد.
۲) انگلیسی فرد بسیار قوی است و زور دارد که چیزی به کسی بیاموزد. به نظر می رسد این قضاوت بدبینانه است. شاید نمی خواهد طرف مقابل به زحمت بیفتد و سراغ دیکشنری برود که صد البته زحمت فینگلیش خواندن به مراتب بیشتر از سراغ دیکشنری رفتن است.
به هر حال، وقت واقعا با ارزش است، فرصت هایی که داریم شاید دیگر به دست نیاوریم، هر فرصتی را بهانه ای برای آموزش خود و دیگران قرار دهیم.
یکی از جاذبه های مالزی بخصوص برای بچه ها، وجود انواع غذاهای غربی و فروشگاه های زنجیره ای مثل "مک دانلد"، "کی اف سی" و ... است. 2 دختر دو قلوی 9 ساله یکی از فامیل ها هم که برای مدتی به دیار مالزی آمده اند، مجذوب این جاذبه شده اند. یکی از این دو، دیروز به مادرش اصرار می کند که برویم "مک دانلد". مادرش مخالفت می کند و می گوید: "مادرجان، به اندازه موهای سر من، تو این مدت از این غذاها خورده ای، دیگر بس است ". بلافاصله دختر می گوید: "به اندازه موهای سر تو، نه، شاید به اندازه موهای سر دایی خورده باشم "! آخه موهای سر دایی (که همسر بنده باشه) کمی خلوتر از بقیه، به نظر می رسه!!!!
مهمترین نشانی های آلودگی به این ویروس، تب بسیار بالا (بیش از ۴۰-۳۹ درجه سانتیگراد) همراه با درد و کوفتگی شدید تمامی اعضای بدن، حالت تهوع، بی اشتهایی، گاه لرز و گاه تعریق زیاد، خشکی داخل بینی، ... می باشد. در مواردی بروز جوش و کهیر، وجود خونابه در دهان یا خونریزی از دماغ و دهان، ... هم هراهی می کند. در بسیاری از منابع، از تب دنگی به دلیل شدت آن، به عنوان "تب استخوان شکن" یاد می کنند. برای این که مبتلا شدن به این بیماری آشکار شود بایستی ۳ روز صبر کرده و روز چهارم برای تست "Platelet count" یعنی آزمون "شمارش پلاکت خون" به آزمایشگاه رفت تا چنانچه پلاکت خون زیر ۱۵۰ هزار باشد -حداقل استاندارد قابل قبول- دنگی تشخیص داده شود. معمولا زیر ۱۰۰ هزار را در بیمارستان بستری کرده و سرم درمانی می کنند. البته ظاهرا آزمایش تشخیص آنزیمی هم دارد که بخش خصوصی انجام می دهد و مستلزم پرداخت هزینه ی بیشتری است. به نظر من، آنچه که مهم است مقابله و مقاومت در برابر بیماری است تا فرد را از پای در نیاورد. پس به محض این که خدای ناکرده با علایم بالا مواجه شدید، منتظر تشخیص آزمایشگاه بعد از ۴-۳ روز نباشید چرا که همین مدت کافی است تا به دلیل بی اشتهایی، ضعف و بی آبی شدید بدن، مقاومت خود را از دست دهید. بنابراین کاملا آگاهانه شروع به آب درمانی کنید. تا می توانید آب، محلول ORS، نوشابه 100PLUS، سبزی و میوه تازه و آب میوه (بویژه سیب) بخورید و تب خود را با کمک پاشویه، شیاف، قرص و آمپول تب بر کنترل کنید. مطمئن باشید در این صورت، بعد از حدود کمتر از یک هفته تب قطع شده و با ادامه آب درمانی، پس از حدود ۲-۱ ماه، سلامت خود را کاملا باز یافته و تمامی آثار مخرب بیماری را از تن خود زدوده اید.
تقریبا در خیلی از اماکن عمومی مالزی از جمله در راه پله های ورودی کلاس های درسی دانشگاه، تابلوها یا علایم کوچکی را می بینید که روی آنها کلمه Tandas نوشته شده است، برخی از آنان دارای تصویر خانم و برخی تصویر آقا هستند.
روزهای اول دانشجو شدنم در مالزی بود. با گروهی از همکلاسی ها در راهِ رفتن به کلاس درس یکی از این کلاس های عمومی بودم. یکی از همکلاسی ها که آقای جوانی بود، به نقل از دوستش گفت: "این مالزی هم خیلی کشور عقب مانده ای است، مثلا همین تابلوها را ببیند، حتی راه پله های آقایان و خانم ها را نیز، از هم جدا کرده اند"! سرم را بلند کردم و چشمم به تابلوهایی افتاد که شرحش را بالاتر نوشتم. بهش گفتم : "راه زن و مرد از هم جدا نیست بلکه دستشویی آنان از هم جداست. چرا که Tandas به زبان مالایی یعنی توالت"!
آغاز ترم تحصیلی جدید است و گسیل خیل عظیم دانشجویان ایرانی به کشور مالزی. دیدن شور و شوق و علاقه به ادامه تحصیل جوانان ایرانی لبخند بر لب می آورد اما یادآور گریز بسیاری از آنان از شرایط نه چندان دلخواه جامعه. درس خواندن بهانه ای شده است برای رساندن خود از دنیای بسته ای به عوالم دیگر و کسب تجربه ای. در این میان، بازار بزرگوارانی به نام "شرکت ها یا افراد جذب دانشجو" نیز حسابی داغ است.
با خانمی آشنا شدم که همراه کودک خردسال خود به امید ده ها وعده و وعید یکی از همین شرکت های نه چندان نامعروف به دیار مالزی قدم گذاشته است. ساده اندیشی و اعتماد چشم و گوش بسته ی قابل توجه او، توجه مرا به وی جلب کرد. نگران و پریشان حال با دنیایی از سوالاتی مواجه بود که در ایران هنگام پرداخت پول به شرکت مربوطه، علی السویه محسوب شده بود. هر چه پرسیدم، گفت قرار بوده شرکت برایم انجام دهد. آن قدر مستاصل مانده بود که می خواست با اولین پرواز به ایران برگردد. متاسفانه به انگلیسی نیز، حتی در حد سلام علیک کردن و آدرس پرسیدن آشنا نبود. با علم به این که نمایندگان چنین شرکت هایی لابد دارند به ریش ما می خندند، در حد توانم کمکش کردم ولی نتوانستم شگفت زدگی خودم را پنهان کنم.
پذیرش گرفتن از دانشگاه های مالزی کار چندان سختی نیست که شرکت ها یا افراد در ازای دریافت پول، برای شما انجام می دهند اما درس خواندن و فارغ التحصیل شدن، کار سختی است که خود باید انجام دهید. بهتر است قبل از این که تصمیم به خروج از ایران بگیرید، ابتدا خودتان را به حداقل نیازهای علمی مجهز و مسلح کنید. دانشجویی اگر زبان و کامپیوتر نداند، نمی تواند از پس امور خود بر آید. الان خیلی از اطلاعات، حتی تجربه های شخصی و زندگی خصوصی افراد که مایلند آنها را به دیگران منتقل کنند، به راحتی و رایگان با زدن یک دکمه روی صفحه کامپیوتر ظاهر شده و در اختیار شما قرار می گیرد. وقت بگذارید، مطالعه و پرس و جو کنید. معلوم است که اگر خود را مسلح نکنید طعمه خوبی برای سود جویان خواهید بود!
مدتی است ایمیل های زیادی دریافت می کنم مبنی بر این که آیا مالزی کشور امنی برای زندگی است؟ ظاهرا این موضوع بی تاثیر از نوشته های دیگر دوستان وبلاگ نویس نیست. مطمئنم که دوستان وبلاگ نویس قصد اطلاع رسانی دارند و باز مطمئنم که وبلاگ خوانان نیز اهل مطالعه و کاوشند و پس از بررسی همه جانبه تصمیم خود را می گیرند. از قدیم گفته اند: "من آنچه شرط بلاغت است با تو گویم خواه از سخنانم پند گیر خواه ملال".
دوباره از دیروز اتوبان های مالزی چهره خلوتی به خود گرفت چرا که تعطیلی دیگری، روز دوشنبه، در راه است. این بار تعطیلی به دلیل "Vesak Day" است که در واقع عید بودائیان می باشد و گاهی اوقات به طور غیر رسمی از آن به عنوان "روز تولد بودا" نام برده می شود. زمان آن ثابت نبوده (معمولا در ماه آوریل یا می) و بر مبنای چرخش تقویم قمری هندو ها ست. این روز در خیلی از کشورهای آسیایی چون مالزی، سری لانکا، کامبوج، میانمار، تایلند، سنگاپور، ویتنام، هنگ کنگ و تایوان، تعطیل رسمی است.
خیلی برایم جالب است که بدانم این مردم کی و چگونه دموکراسی را تمرین و تجربه کرده اند که این گونه در کنار هم با احترام به عقاید، اعیاد و مراسم یکدیگر به خیر و خوشی زندگی می کنند؟! همان هایی که از تمدن دیرینه ای نیز برخوردار نیستند و به قول بعضی از ایرانی ها، تا چندین سال پیش روی درختان زندگی می کردند!!!
شب گذشته، تلویزیون مالزی، فیلم سینمایی "The Triumph" را از طریق "آسترو" به نمایش گذاشته بود. داستان معلمی به نام Mr.
همین "آسترو" قرار است فیلم "300" را یکشنبه ۲۵ می از تلویزیون مالزی پخش کند. ایرانیان مقیم مالزی به پخش آن اعتراض کرده اند. من هم مانند بسیاری دیگر از ایرانیان هموطن، درخواست عدم پخش این فیلم را امضاء کرده ام ولی در دلم چیز دیگری می گذرد. به نظر من، اعتراض کردن به نادرستی ها، کاری است نیکو ولی نیکو تر از آن، فرصت و مجوز دادن به رشد خلاقیت ها و هنر نمایی های هنرمندان است. ما با اعتراض خود، فیلم "300" را به یکی از پر فروشترین فیلم های دنیا تبدیل کردیم، کاسبی پدید آورندگان فیلم را رونق بخشیدیم، حس کنجکاوی سراسر جهان را برانگیختیم، ولی چیزی برای ارایه جایگزین نکردیم.
کشور عزیز و پهناورمان، ایران، بارها به سایر نقاط دنیا لشکرکشی کرده و بارها نیز مورد لشکرکشی دیگر کشورها قرار گرفته است. ما تاریخی بس وسیعتر از وسعت کشورمان داریم. شاید اگر هنر و هنرمند از جایگاه واقعی خود در جامعه ی ما بهره مند بود، می شد فیلم هایی تاریخی از تمدن ایرانی – که شب و روز به آن فخر می فروشیم اما گاه در عمل تهیدست به نظر می رسیم- ساخت. بهتر است هیاهو را در خدمت نمایش ارزش های خود به دیگران به کار گیریم نه کمک به نمایش باورهای راست یا دروغ دیگران.
جزیره تیومان در جنوب شرقی مالزی قرار دارد که از توابع استان پهنگ Pahang به شمار می رود. این جزیره، مجموعه ای از روستاها (village) مانند Salang ، Air Batang ، Genting ، Paya ،... را شامل می شود که وجود انواع قایق ها، کشتی های کوچک مسافر بر ( Ferry)، ...ارتباط آنان را از طریق آبی با شهرهای نزدیک به آن از جمله مرسینگ (Mersing)، میسر می سازد. شرکت های مختلفی که برای جذب توریست به مجوعه تفریحی خود(resort) فعالیت می کنند، در هر یک از این روستاها دفتری دارند که با مدیریت محلی، به گردشگران خدمات می دهند. معمولا خدمه، افراد آموزش پذیر، خوش برخورد، مهربان و انتقاد پذیر هستند. مسیر کوالالامپور تا مرسینگ را می توان با اتوبوس طی مدت حدود 5 ساعت پیمود. از مرسینگ تا جزیره نیز حدود 1:30 ساعت با "فری" زمان می برد. بسته به این که در کدام روستا قصد اقامت دارید، از قایق پیاده خواهید شد. به دلایلی چون متلاطم بودن دریا(wavy) و باد و باران های موسمی(monsoon) ، بهترین زمان برای مسافرت به این جزیره، ماه مارس به بعد و بدترین زمان، ماه های دسامبر تا فوریه است.
این جزیره با ساحلی زیبا و دریایی با آب زلال و شفاف، امکانات تفریحی مانند snorkeling (شنا کردن زیر آب با استفاده از snorkel یا لوله نفس کشیدن از راه دهان)، scuba diving (غواصی با دستگاه تنفس مخصوص آن)، canoe یا paddling (بلم سواری پارویی)، ماهیگیری، والیبال ساحلی و غیره را فراهم می کند. این سواحل زیبا تعداد قابل توجهی از گردشگران و مهاجرین اروپایی، آمریکایی و ... را در خود جای داده است. از جمله "ماریا" یک روانشناس کانادایی اهل ایالت کبک (
جالب است دانش آموزان روستایی که مدرسه ندارد، برای کسب دانش، با استفاده از قایق، به روستای دیگر نزدیک خود می روند. امکانات رفاهی روستا (حداقل روستای سالنگ)، هنوز در سطح شهر نیست مثلا فقط تلفن همراه مربوط به "سلکام" خط می دهد و استفاده از اینترنت به صورت dial-up می باشد. با حمایتی که از جذب توریست و سرمایه گذاری در این راه می شود، قطعا این مسایل هم به زودی حل خواهد شد.


پشت دانشگاهUPM خیابانی وجود دارد که مرکز فروش انواع خدمات به دانشجویان است از غذاهای آماده گرفته تا کپی، تایپ، پرینت و ... معمولا روزهای اولی که دانشجو وارد دانشگاهUPM می شود و هنوز با جاهای دیگری آشنا نیست، خیلی گذرش به این خیابان خواهد افتاد. دسترسی راحت به آنجا و قیمت مناسب خدمات، کاسبی کسبه در این خیابان را رونق بخشیده است.
روزهای اولی که همسرم به مالزی آمده بود و همانند بقیه در این خیابان تردد داشت، آنجا را مملو از گربه و کمی هم کثیف و غیر بهداشتی یافته بود. به همین دلیل و هم اینکه نام واقعی آن را نمی دانست، به شوخی نام "گربه بازار" به این خیابان داده بود. از آن به بعد، کم کم نام "گربه بازار" بین دانشجویان ایرانی رواج پیدا کرد و الان تقریبا هر تازه واردی این خیابان را به همین اسم می شناسد. بنابراین، افتخار نام گذاری یکی از خیابان های بین المللی مالزی که روزانه محل تردد ده ها دانشجوی بین المللی است، با ماست.
ایرایشیا، یکی از خطوط هوایی مشترک بین کشورهای جنوب شرقی آسیا و همچنین استرالیاست که با مدیریتی کارآمد و اقتصادی توانسته است به یکی از خطوط مطرح هوایی تبدیل شود. پروازهای این شرکت به کشورهای استرالیا، اندونزی، ویتنام، کامبوج، چین، لائوس، میانمار، سنگاپور، تایلند و شهرهای داخل مالزی انجام می گیرد. یکی از ویژگی های این شرکت که هزینه تمام شده ی آن را اقتصادی می کند، وجود عدم هزینه های اضافی (در واقع عدم برج در برابر خرج) است یعنی مسافر فقط پول بلیط خود را می پردازد و داخل هواپیما می رود. برای هر تقاضای اضافه، شخصا بایستی بپردازد و هزینه ای به دیگران تحمیل نمی شود. گاهی اوقات شما می توانید بلیطی با بهای صفر رینگیت (البته مالیات و بیمه به آن اضافه می شود) در آن بیابید. سایت اطلاعاتی این شرکت با آدرس http://www.airasia.com/site/my/en/home.jsp ، به خوبی طراحی شده و تقریبا تمامی سوالات و در خواست های مسافرین را پاسخگوست. تنها مشکلی که این خط دارد، چارتر بودن آن است. بنابراین در صورت اطمینان از قطعیت سفر خود، اقدام به تهیه بلیط کنید. بخصوص شهروندان ایرانی که به دلیل پاسپورت ایرانی داشتن، به راحتی نمی توانند همانند شهروندان ممالک دیگر، از حق خود برای سفر به دیگر کشورها استفاده کنند، بهتر است ابتدا از امکان اخذ ویزای خود مطمئن شوند و بعد برای بلیط اقدام کنند.
اگر ایرایشیا به ایران هم پرواز داشت، می شد برای انتخابات مجلس (فردا-24 اسفند)، خود را به ایران رساند. کاری که این مالایی های به ظاهر بی تفاوت به امور کشوری، در این هفته انجام دادند یعنی تقریبا همه خود را در انتخابات کشورشان سهیم دانستند.

تقریبا چهار روز متوالی (از جمعه عصر تا 10 شب دیشب) آب نداشتیم. کلافه آب بودیم. بی آبی، ما را که این چند روز به نوعی درگیر مسابقات ورزشی دانشگاه بودیم از طرفی و گرما و عرق ریختن های مالزی از طرف دیگر حسابی اذیتمان کرد. نمی دانم چرا مدام یاد رمان "کوری" می افتادم. شکر خدا امروز آب داریم ولی ظاهرا باز هم قسمتی دیگر از مجتمع ما دچار بی آبی شده است. عده ای می گویند علت قطع آب، شکستگی یکی از لوله های اصلی در شهر است و عده ای دیگر می گویند علت آن به ضعف مدیریتی خود مجتمع مربوط می شود. تا پاسی از شب گذشته همچنان با تانکر از بیرون، آب داخل مجتمع می آوردند. انگار آبی هم که الان داخل لوله هاست از آب تانکرهای دیشب بوده و مسئله آب هنوز هم حل نشده است.
خوب مسابقات ورزشی هم به پایان رسید. امسال تیم دانشجویان خارجی (البته بهتر است بگویم ایرانی) خیلی خوب درخشیدند و تقریبا در خیلی از رشته ها مقام آوردند. تیم والیبال خانم ها نیز اول شد. ما دو تا بازی با دو تیم مالایی داشتیم که هر دو را بردیم. دیگر تیم ایرانی خانم ها نیز، حریف خود را برد و برای فینال (اول دومی) ما مقابل هم بازی کردیم که طبعا دیگر اینجا برد خیلی برایمان معنا نداشت چون همه از هم بودیم. در نهایت با اختلاف کمی و بدون در نظر گرفتن خطایی که در شمارش و همچنین واگذاری سرویس به تیم مقابل اتفاق افتاد، ما دوم و آن یکی اول شد.
و بالاخره دیشب باران آمد. کسانی که در مالزی زندگی کرده یا می کنند معنای این جمله را درک خواهند کرد. طی مدتی که مالزی بوده ام، اولین بار بود که نزدیک یک ماه باران نیامد. چمنزارهای روبروی خانه مان رو به زردی گذاشته بودند. احساس کلافه گی را در درختان و در کل اطرافم مشاهده می کردم و خودم نیز این احساس را داشتم. خدا را شکر، با بارش باران در نیمه های شب گذشته، بوی طراوت و تازگی از نو همه جا پیچید بخصوص که بوی عید و بهار ما نیز، از راه دور به مشام می رسد. چیزی تا پایان سال خورشیدی نداریم، انشاءالله که سالی پربار و شکوفا برای تمامی ایرانیان در راه باشد.
فردا (24 فوریه) قرار است مسابقات ورزشی دانشگاه (بین تیم های دانشجویان خارجی و بومی) برگزار شود. رشته های ورزشی والیبال، فوتبال، فوتسال، بسکتبال (بیرون سالنی) و رشته های شطرنج و دارت (داخل سالنی) جزء رشته های اصلی این کارنیوال هست. کودکان نیز مسابقات شادی خواهند داشت. مسئول مستقیم این برنامه در سال گذشته- که در تاریخ 3 فوریه 2007 به خیر و خوشی انجام گرفت- خانم لیزا بود که خیلی خانم خوش اخلاق، خوش برخورد و توانمندی بود و هست. امسال، خانم Chia Su-Ling مسئول مستقیم است که کمی عصبی، ناراحت و انعطاف ناپذیر به نظر می رسد. متاسفانه این خانم نظر خیلی مثبتی روی دانشجویان ایرانی ندارد. امروز مجبور شدم در نهایت ادب، من هم صدایم را به روی او بلند کنم و به اهانت او به کشورم، اعتراض نمایم. در نهایت تا این حد کوتاه آمد که بپذیرد رفتار احیانا سوال برانگیز فرد یا افرادی را نباید به یک کشور نسبت داد.
بایستی قبول کرد که اگر دانشجویان ایرانی نباشند، کارنیوال دانشگاه به سر نخواهد آمد. چرا که ملیت های دیگر کمتر استقبال کرده اند. با این که انجام این برنامه ها بیشتر جنبه تبلیغاتی و نمایشی برای دانشگاه را دارد ولی انصافا برنامه سالم و فرح بخشی نیز برای دانشجویان و خانواده های آن هاست. سال قبل که اینگونه بود، امیدوارم امسال نیز (ولو با مدیریت این خانم) به خیر و خوشی برگزار گردد.
استان پرا (PERAK) در مجاورت استان سلانگور قرار دارد. حدود 1-2 ساعت بعد ازKL ، به طرف Ipoh ، مجموعه تفریحیSungai Klah Hot Springs Park در استان پرا قرار دارد که آب های گوگردی حدود30 oC تا 100 oC را در حوض ها و استخرهای مختلف در معرض استفاده قرار داده اند. مثل آب های معدنی و طبی سرعین استان اردبیل در ایران خودمان. با این تفاوت که اینجا سر پوشیده نیست و با این که خیلی کمتر و کوچکتر از آن جا می باشد ولی با نیت جذب جهانگرد طراحی شده است. در قسمتی که دمای آب را 90-100 oC قید کرده اند، سبدهایی را گذاشته اند برای آب پز کردن تخم مرغ، مردم صبح خیلی زود، با تخم مرغ آب پز آن جا، صبحانه خود را صرف می کنند. ورودی این مجموعه برای بزرگان 10 رینگیت و برای کودکان 8 رینگیت می باشد. با پرداخت پول، دستبند به دست، برای یک روز می شود از امکانات استفاده کرد. روی دستبند شعار پاکی، سبزی، دوستی (Clean, Green, Friendly) به چشم می خورد. خانه های ویلایی و همچنین محلی برای بر پا کردن چادر برای گذراندن شب با نرخ های متفاوت وجود دارد. در نزدیکی این مجموعه، جاده فرعی روستایی وجود دارد که به سمت خانه های جنگلی اوران اصلی ها (Orang Asli) می رود. در ادامه راه، تلاقی دو رودخانه بزرگ Sungai Klah و Sungai Tesong مالزی دیده می شود.

...... جمعیت رو به رشد ایرانیان در مالزی، مشکلاتی را نیز برای خود ایرانی ها فراهم کرده است. وقتی خودم کودکی بیش نبودم همیشه از خدا بیامرز مادرم می شنیدم که " بچه عزیز است ولی تربیتش عزیزتر از خود او". معنای این جمله را حال که خود مادرم، درک می کنم. گاهی اوقات هموطنانی را می بینم که فرار از خدمت سربازی یا راه یافتن فرزندشان به دانشگاهی در خارج از ایران، آن قدر ذهن آنان را مشغول کرده است که از رسیدگی به امور فرزند غافل می مانند و بعضا نوجوان 17-16 ساله دبیرستانی خود را به تنهایی یا با دوستانش راهی دیار غربت می کنند. متاسفانه گاهی اوقات اخبار ناگواری از نوجوانان می شنوم که دردناک است و یادآور این که آنان توجه و صرف وقت بیشتری توسط والدینشان را می طلبند.
نباید از کنار مسایلی چون پریدن دانش آموز روی اتومبیل و آسیب جدی به آن رساندن، برداشتن موبایل و کیف، پاره کردن دفاتر و کتاب هایی که از شیفت دیگر در کلاس جا مانده است، تعطیل کردن کلاس درس به بهانه های مختلف، کثیف کردن در و دیوار و یادگاری نوشتن بر همه جا، صدمه زدن به وسایل، و ...به راحتی گذشت. چرا که اگر این مشکلات الان حل نشود معلوم نیست که بعد ها بتوان کاری کرد. متاسفانه نادیده گرفتن این مسایل، فرزندان دیگران را هم ناخواسته دچار تلاطمات روحی و اخلاقی می کند. شاید اگر مدرسه بزرگتری بود که به دروسی چون ورزش، هنر، دروس آزمایشگاهی و کارگاهی- که با تخلیه انرژی زیادی همراه است- بیشتر بها می داد، مشکلات کمتر می بود.
به هر حال، فکر می کنم دوستی با فرزند و صرف اوقاتی را با او، شنیدن و توجه کردن به حرف هایش، ارزش نهادن به خواسته های منطقی او، تعداد پاسخ مثبت بیشتر نسبت به پاسخ منفی در مقابل تقاضاهای منطقی اش، تشویق او به درس، مطالعه، ورزش، هنر، نوعدوستی، کمک به دیگران، و ...شاید بتواند نقش موثری در بهبود عوالم نوجوانی اش داشته باشد.
تقریبا روزی نیست که اخبار ناگواری مبنی بر کیف قاپی، دزدیده شدن تلفن همراه و لپ تاپ، تهدید با چاقو و ... به گوش نرسد. شاید یکی از دلایل آن، افزایش رو به رشد جمعیت مهاجر و توریست مالزی است. در این افزایش جمعیت مهاجر و توریست، افزایش جمعیت ایرانی نیز بسیار قابل ملاحظه می باشد. جالب است که در میان مردم مالزی، ایرانیان به عنوان افرادی پولدار معرفی شده اند (یاد ضرب المثل "درونمان خودمان را می سوزاند و بیرونمان مردم را" می افتم). بنابراین سارقان و فرصت طلبان امور دزدی (مالایی، چینی، هندی و اندونزیایی)، خارجیان و از جمله ایرانیان را هیچ گاه از نظر دور نمی دارند. فکر می کنم این مسئله، تقریبا معضل بسیاری از پایتخت ها و شهرهای بزرگ جهان است که احساس عدم امنیت در این شهرها را به دنبال خود دارد. ......
بعضی دوستان دانشجو دلخوری هایی را از شرایط تحصیل یا زندگی در مالزی مطرح می کنند که برخلاف انتظارات یا اطلاعات آنها از مالزی بوده است. به نظر می رسد اگر کمی واقعبینانه تر به مسئله زندگی یا تحصیل در خارج از ایران نگریسته شود کمتر دلخوری پیش آید. شاید بررسی صادقانه و با آرامش مطالب زیر مفید باشد:
1- آیا هدف فقط تحصیل است؟ در این صورت - ضمن پذیرفتن وجود اختلافی گاه فاحش بین دانشگاه ها- باید قبول کرد که در جریان یا پدیده درس خواندن، سه عنصر اساسی و مهم دانشجو، استاد و امکانات دخالت دارند. عنصر دانشجو در تمامی دانشگاه های جهان اعم از مشهور و نا مشهور یکی است، زیرا فردX و علاقه او به کسب دانش در دانشگاه هاروارد، دانشگاه آزاد شهرستانی دوردست در ایران یا پوترای مالزی یکی است. پس آنچه تفاوت ایجاد می کند عناصر اساتید و امکانات هستند. در مقاطع تحصیلی بخصوص کارشناسی ارشد به بالا و بویژه دکترا که حداقل تجربه یک کار تحقیقی یا علمی را در دوره کارشناسی ارشد پشت سر گذاشته اند، وجود اساتید راهنما و کمیته هدایت دانشجو با اینکه می تواند بسیار بسیار مهم و اساسی باشد، بیشتر جنبه تشریفاتی و اداری دارد. چه بسا در موارد زیادی دانشجوی دوره دکترا از اساتید خود، صاحبنظر تر و یا دارای دیدگاه تحقیقاتی وسیع تری است. بنابراین آنچه اختلاف عمده ایجاد می کند، بحث امکانات است. واقعیت این است که ممکن است دانشگاه های مالزی امکانات دانشگاه های آمریکا و اروپا را نداشته باشند ولی صد البته این تجهیزات از ایران بالاتر است یا حداقل سیستم علمی و مدیریتی اینجا در تلاش فراوان برای کسب و جذب تسهیلات بیشتر برای افزایش امکانات و تجهیزات می باشد.
2- عدم اطلاع درست از وضعیت اقتصادی خود و کشور مورد نظر: هر کسی با هر نیتی که از کشور خود پا به بیرون می گذارد، بایستی بپذیرد که دچار تنش های مالی خواهد شد، چرا که باید پول آن کشور را با ارزشی غیر برابر با پول خود خرج کند. مگر این که درآمدی در آن کشور داشته باشد. اگر کسی با این دید که بالاخره "در خارج یه جوری خواهد شد" اقدام کند، قطعا مشکلات بیشتری خواهد داشت. متاسفانه در مورد مالزی تبلیغات گسترده ای صورت گرفته که اینجا کشوری بسیار ارزان است، بله کشور ارزانی است در مقایسه با آمریکا و اروپا نه در مقایسه با ایران. ایران کشوری است که تنش های سیاسی تمامی مسایل دیگر آن را دستخوش تغییر قرار می دهد و مالزی کشوری است که خود را به آب و آتش می زند تا اقتصادش را شکوفا کند. به عنوان مثال، روزی که من وارد مالزی شدم، هر دلار را از ایران 898 تومان خریدم و در اینجا هر دلار 3.80 رینگیت مبادله شد. در حالی که الان تقریبا هر دلار 940 تومان و از طرفی هر دلار تقریبا 3.25 رینگیت است، یعنی یک زیان دو طرفه برای دانشجویان ایرانی. دیگر اینکه به دلیل سوبسیدی که دولت ایران می دهد، برخی از کالاهای اساسی چون نان و بنزین و ... در ایران ارزانتر از اینجاست (از مقوله بنزین آزاد و... صرفنظر می شود). همچنین هزینه کالاهای خدماتی مثل آب ، برق،... قدری گرانتر از ایران می باشد. هزینه تحصیل و مسایل جنبی مربوط به آن نیز خود داستانی است جدا. شاید شهریه دانشگاه در مالزی از دانشگاه آزاد ایران ارزانتر باشد ولی خانواده های دارای دانش آموز، بایستی واقعیت هزینه هنگفت تحصیل فرزندان را بپذیرند. پس این که تبلیغ می شود در مالزی می توان با ماهانه حتی کمتر از 300 هزار تومان زندگی کرد کمی جای تامل و ژرف اندیشی دارد، مگر اینکه سطح توقع از زندگی را به پایین ترین حد ممکن – که دیگر نمی شود اسم زندگی روی آن گذاشت- رساند.
3- اگر هدف فقط این است که به بهانه درس خواندن از مملکت خارج شد و اینجا را پله ای برای پرش به رویاهای دیگری چون کشورهای پیشرفته فرض کرد که دیگر جای گله و شکایت ندارد چرا که خود کرده را تدبیری نیست . لازم است سختی هایی را تحمل کرد، هزینه های گزافی را پرداخت، ... تا شاید به رویاها رسید.
میلاد حضرت عیسی مسیح (ع) هم گذشت و بالاخره سال نو میلادی سر می رسد. راس ساعت 12 امشب همانند سال های گذشته، آتش بازی (firework) خیلی زیبایی آسمان معمولا بدون ستاره مالزی را می پوشاند. در برخی نقاط کلیدی مالزی مثل میدان مقابل برج دو قلو، مردم چند نژادی مالزی از ساعت ها قبل، گرد می آیند و به انتظار تماشای آتش بازی که حکایت از آمدن سال نو دارد می مانند. مشغولیت های زندگی، فرصت دیدن مراسم امسال را از ما سلب کرد ولی از شبکه های تلویزیونی مختلف مانندCNN می توان مراسم سال نو را در بعضی از شهرها و کشورها دید که به دلیل اختلاف ساعت آنها، جالب است. در مالزی، مثل همیشه می توان مردم شاد و خندان را دید که ضمن خرید، خود را به جشن های مختلفی که معمولا در فروشگاه های بزرگ برپاست، می رسانند. این عکس هم مربوط به 25 دسامبر سال قبل یعنی روز تولد حضرت عیسی(ع) است که درMidvalley ، یکی از همان فروشگاه های بزرگ مالزی گرفتیم. عین حاجی فیروز ایران که روزگاری نزدیک نوروز همه جا دیده می شد، بابا نوئل(Santa) و خانم (Mrs.Claus)نیز از قبل از روز 25 دسامبر تا سال نو همه جا دیده می شوند. مردم آرزو می کنند و هدیه می گیرند (whisper your wish, receive a present).

فریزر هیل منطقه ای تقریبا کوهستانی، بسیار خوش آب و هوا و زیبا در ارتفاعات مالزی است. ظاهرا این منطقه را انگلیسی ها قبل از استقلال مالزی، به عنوان تفریح گاهی برای خود ساخته بودند. در حال حاضر، تقریبا مثل یک روستای بزرگ یا بخش می ماند. علت توسعه نیافتگی این محل زیبا شاید به دلایلی مانند وجود جاده ای بسیار پر پیچ و خم، و دقیقا قرار گرفتن در مرز بین دو استان سلانگور و پهنگ باشد. در مسیر رفت به فریزر هیل، دست چپ جاده، می توان سد سلانگور (Selangor Dam) را دید که به نظر من، سرریز (Spillway) این سد واقعا دیدنی است.

دیروز همراه با پسرم به اردوی یک روزه ای که مدرسه برایشان تدارک دیده بود، رفتم.
افاموسا(Afamosa) مجموعه ای تفریحی است که در نزدیکی شهر ملاکا (Melaka) - به سمت جنوب مالزی و شاید تنها شهر تاریخی مالزی- قرار دارد. پس از وارد شدن به این مجموعه، پرداخت 35 رینگیت برای بزرگسالان و 25 رینگیت برای کودکان ، امکان استفاده از نمایش های مختلف را فراهم می سازد. در این مجموعه می توان از وجود سرگرمی هایی چون Safari Town ( سوار بر ماشینی همانند حمل سربازان، با گذر از جنگل و دشت و صخره، حبوانات و جانوران مختلفی رویت می شوند. برای کسانی که باغ وحش ملی مالزی (Zoo Negara) را دیده اند، شاید جذابیت چندانی نداشته باشد.)، World West Show (برگزاری نمایش به سبک آرتیست بازی ها و کابویی های غرب)، Animal show ( نمایش حیوانات آموزش دیده ای مثل میمون، گربه،...)، Elephant ride (سوارشدن بر فیل با پرداخت 4 رینگیت و گذر از جنگل و دریا. البته کل این سفر روی دایره ای تقریبا به قطر
چند نکته قابل توجه در این سفر:
* پسرم برنا، یکی از پریفکت (ارشد) های مدرسه است. کار پریفکت ها، کمک به انجام بهینه امور و هماهنگی بیشتر بین کادر مدرسه و دانش آموزان می باشد. هنگام سوار شدن به اتوبوس، زمان برگشت، دیدم که برنا جعبه حاوی لیوان های ۲۳۰ میلی لیتری آب را از صندوق بغل اتوبوس، برای توزیع بین دانش آموزان، داخل اتوبوس می برد. وقتی داخل اتوبوس شدم، گفتم لیوان آب مرا بده با خودم ببرم ( آخه ردیف آخر برای والدین بود). گفت: " مامان برو بشین رو صندلی، هر وقت آب همه رو دادم، آب شما را هم می دهم."
* ظاهرا یکی از دانش آموزان کو چکتر، ناراحتی داشت که بایستی زود به زود برای تخلیه مثانه خود اقدام می کرد. وقتی قضیه را متوجه شدم که دیدم صندلی جلو ردیف آخر را خالی کردند و این پسر کوچولوی افریقایی همراه با "کودرت" هد پریفکت (رییس ارشدها) ، آنجا ایستادند. "کودرت" پلاستیک به دست از دانش آموز خواست که مثانه خود را داخل پلاستیک تخلیه کند که این کار با موفقیت انجام شد. خیلی برایم عجیب بود. معمولا فقط در زندان ها، زندانیان نه چندان آزادتر !!، کار تخلیه را به اجبار درون سلول خود انجام می دهند. نمی دانم چرا اتوبوس را متوقف نکردند تا این کار بیرون از اتوبوس صورت گیرد. پس از طی مسیری، مجددا سرو صدای کوچکی به پا شد، این بار مجال یافتن پلاستیک نبوده و وسط اتوبوس، کار انجام گرفت. من اگر جای والدین آن دانش آموز بودم، حفظ شخصیت فرزندم را به دیدن باغ وحش و... ترجیح می دادم و او را اردو نمی فرستادم یا حداقل خودم با او همراه می شدم.
* به دانش آموزان گفته بودند که با خود پول اضافه بیاورید ولی احتمالا راجع به چگونگی خرج کردن چیزی آموزش نداده بودند. در بدو ورود به باغ وحش، غذای حیوانات به قیمت گزافی فروخته می شد. طفلی، بچه های حیوان دوست، پول خود را صرف خرید این غذاها کردند و با عشق به جانوران غذا دادند. هنگام فیل سواری که باید پول می دادند تا سوار شوند، پول توجیبی خیلی هاشون تمام شده بود و هی پول هاشونو می شمردند یا به اشتراک می گذاشتند. برنا هم به واسطه حضور من، چند تا از دوستاشو مهمون فیل سواری کرد.
بیمارستان سردانگ (Serdang)، یکی از بیمارستان های خیلی بزرگ، شیک، تمیز، مرتب و تقریبا تازه تاسیس شده مالزی است. انشاءالله که هیچ وقت لازم نباشد به آنجا بروید ولی به هر حال آدمیزاد هست و انواع بیماری ها. غیر از موارد اورژانس، ابتدا که وارد بیمارستان می شوید، به بخش مربوط به ناراحتی تان می روید و به شما نوبت میدهند. سر تاریخ (نوبت) به آنجا مراجعه می کنید، تشکیل پرونده می دهید و به دکتر می روید. برای مالایی ها، مراجعه بار اول و تشکیل پرونده رایگان است و در مراجعات بعدی فقط بایستی 5 رینگیت بپردازند. ولی خارجی ها، باید 60 رینگیت بدهند تا پرونده تشکیل دهند. پس از آن نیز برای هر بار مراجعه، پرداخت آن اجباری است. این مبلغ شامل تمامی اعمال لازم برای بیماری شماست ازجمله ویزیت دکتر، سونوگرافی، دارو،... بنابراین اگر خدای ناکرده گذرتان به اونجا افتاد بهتر است هر چه مشکل و ناراحتی دارید به دکتر بگویید تا دلتان برای 60 رینگت نسوزد! مبالغ مربوط به جراحی یا بستری شدن در بیمارستان جداست. ضمنا دانشجویان اگر با نامه از دانشگاه به بیمارستان مراجعه کنند، بعدا می توانند با تحویل رسید، 60 رینگیت خود را پس بگیرند.
طبیعی است که وقتی وارد کشور دیگری می شوید انتظار دارید با فرهنگ و مسایل آن جا آشنا شوید، بخصوص کشوری مثل مالزی که کشوری با نژادها و ملیت های گونا گون است. همسایه روبرویی ما، همانطور که قبلا گفتم، مالایی هستند (راستی بالاخره خدمتکارش را هم عوض کرد) و هفته پیش رفتیم خونه شون برای " open house ". مثل ما که مراسم دید و بازدید عیدمون گاهی تا اردیبهشت ماه طول می کشه، مالایی ها هم ممکن است تا یک ماه بعد از عید فطر، دید و بازدید شون ادامه داشته باشه. همسایه بغل دستی سمت چپ، هندی هستند و هفته آینده عیدشونه یعنی "Deepa vali ". همسایه سمت راست مون که قبلا ایرانی بودند (الان به ایران برگشتند و جاشون اینجا خالیه)، چینی اند و حدود ۳ -2 ماه دیگه عید اون هاست. دوباره سمت راستی این چینی ها، مالایی- اندونزیایی هستند که این هفته قراره بریم open house خونه شون. ۲ ماه دیگه هم که جشن سال نو میلادی دارند.
خلاصه خیلی جالبه، تو این کشور فقط جشن دارند و عید. دنبال بهانه می گردند برای شاد بودن. یعنی تعطیل نمی شوند که غم و غصه بخورند بلکه تعطیل می شوند که شاد باشند، انرژی مثبت کسب کنند و دوباره سر کار برگردند. شاید برای همینه که اینقدر خونسرد و راحت هستند!!
سه شنبه، برای تجدید و تفکیک پاسپورت بچه ها سفارت رفتم. تا همین چند ماه پیش، برای این کار بایستی حدود 3-4 ماه قبل از اتمام اعتبار پاسپورت، اقدام می کردیم. اونجا، انواع فرم ها را پر کردم ، با یک دستگاه کپی - که چندان هم خوب کار نمی کرد- کلی از صفحات را در 3 نسخه کپی گرفتم. چند بار مدارک را تحویل دادم ولی هر بار بعضی از قسمت ها خالی مانده بود که آقای نور می فرمودند بایستی تمام نسخ کامل کامل پر شود. خلاصه حدود بیش از 2 ساعت آنجا بودم تا بالاخره مدارک را کامل تحویل دادم. آقای نور فرمودند، تا آخر هفته پاسپورت ها آماده می شود. پرسیدم مگر مدارک را ایران نمی فرستید؟ فرمودند خیر.. با تعجب گفتم مطمئن هستید؟ آخه تو پاس های قبلی، کلی مهر و امضا سرهنگ... به چشم می خورد. فرمودند نگران نباشید همه مراحل همین جا صورت می گیرد، مگه ما اندازه سرهنگ ها نیستیم!!! ذوق زده شدم و از خوشحالی فراموش کردم که یک روز کاری کامل را از دست دادم. دستشون درد نکنه، خیلی خوب شد که این کارها همین جا، تقریبا به روز، انجام می شود. دوباره مدارک را از ایشان پس گرفتم چون هنوز حدود ۴ ماه دیگر اعتبار داشت!!!
همسایه روبرویی ما یک خانواده چهار نفره مالایی هستند. آقا، کارمندشاه ( کینگ) است و دفتر و دستکی در کاخ دارد. معمولا تا دیر وقت کار می کند و بیشتر اوقات هم در ماموریت داخل مالزی یا کشورهای دیگر به سر می برد. خانم، لیسانس مدیریت از دانشگاه USM دارد، کارمند شرکتی در کوالالامپور است و تا غروب کار می کند. دو بچه عین دسته گل دارند، یک دختر حدود ۵/۳ سال و یک پسر حدود ۵/۱ سال. جالب است که هر روز صبح زود که ما بچه ها را برای مدرسه راه می اندازیم، این دو بچه نیز پدر و مادرشان را بدرقه می کنند و دستی هم برای ما تکان می دهند.
همیشه دلم برای این خانم می سوخت. واقعا بچه بزرگ کردن با کار بیرون و... خیلی سخته. روزی، دیدم برای نگهداری بچه ها و انجام کارهای منزل، یک خانم اندونزیایی آورده و همیشه خونه شونه. خوشحال شدم. اما، خوشحالی ما دیری نپایید و شکایت های خانم ازmaid (خدمتکارش) شروع شد. طوری که از سر کار به من زنگ می زنه که برو ببین خونه ما چه خبره؟ حالا آخر عمری شدم مامور مخفی ایشون و خلاصه تجربه "زاغ سیاه..." هم به پرونده زندگیم اضافه شد.
تازه متوجه شدم که تو ساختمان ما کلی "پرستار بچه" اندونزیایی است که تقریبا برای خود صنفی شده اند و همیشه با هم هستند. گاهی اوقات ۶-۵ بچه بامزه جلو در خونه ما (در واقع جلو در خونه همسایه) یا تو محوطه ساختمان جولان می دن و پرستارهاشون هم به گپ زدن های خود مشغول. چند روز پیش، خانم هراسان به من زنگ زد که برو خونه مون، انگار بچه ها تو خونه تنها هستن. من هم هراسان تر از او دویدم و دیدم بله، ایشون تشریف ندارند. طفلی بچه ها تا منو دیدند، خوشحال شدند و شروع کردند به جست و خیز کردن. به مادرشون زنگ زدم و گفتم نگران نباش، بچه هات سالم و خندانند و من هم جلو در خونه کشیک می دم تا تو برسی!!!!
این روزها، یعنی این روزها که نه طی هفته های گذشته، به مناسبت ۳۱ آگوست - روز ملی مالزی- برنامه ها ی مختلفی همه جای مالزی بود. از جمله Student Cultural shows در دانشگاه های UPM و UKM برگزار شد که خیلی برایش زحمت کشیده بودند. دیدن موسیقی ایرانی مرا به یاد کنسرت موسیقی پسرم انداخت. برنا تقریبا در سن ۶- ۵ سالگی به خوبی دوره ارف (موسیقی کودکان) را با "بلز" گذراند و چون کارش خوب بود، معلم موسیقی اش، او و چند تن از شاگردانش را که خوب می نواختند، به آموزشگاهی دیگر برای کار هم نوازی برد. هر کسی بسته به مهارت خود، سازی را در گروه می زد. ساز برنا "زیلوفان" بود. همه دخترها و پسرهای گروه، حسابی زحمت کشیدند تا کنسرتی را در سطح شهر به نمایش بگذارند. روز کنسرت فرا رسید. در کنار انواع برنامه های بزرگسالان، این گروه ۳ برنامه اجرا کردند که یکی بهتر از دیگری بود. پایان برنامه، بیشتر خانواده ها به فرزندانشان گل دادند. من و مینا و عزیز خانم (همسر پدرم) هم برای دیدن این برنامه رفته بودیم ولی حواسمان به تهیه گل نبود. روی صحنه که همه بچه ها ایستاده بودند و گل به دست، دست تکان می دادند، متوجه شدم که پسربچه کنار برنا دو دسته گل دارد و برنا با او صحبت می کند. من به کار فیلم برداری مشغول بودم و مراقب بودم مبادا چیزی را از دست بدهم. بالاخره مراسم تمام شد و ما به سمت خانه برگشتیم.
طی مسیر برگشت، خوشحال بودم ازاینکه توانسته ام خوب فیلم بگیرم (با وجود ضربه دیدن دوربین در همانجا)، به موقع لباس مورد نیاز را تهیه کنم، مرتب او را سر تمرین ها برسانم و... خلاصه، احساس رضایت مادرانه ای داشتم ولی در عین حال، لحظه صحبت برنا با کنار دستی اش ذهن مرا مشغول کرده بود. نگاهی بهش انداختم، دیدم خیلی ساکت و بغض گرفته است. پرسیدم از چیزی ناراحتی؟ گفت چرا من گل نداشتم!! عذر خواهی کردم و گفتم که اصلا حواسم به این موضوع نبود و یه مشت حرف های دلگرم کننده دیگر بهش زدم. بغضش ترکید و گفت از اون پسری که دو تا دسته گل داشت، خواستم یکی رو بده به من، ولی نداد. پرسیدم اگه خودت جای او بودی، این کارو می کردی؟ بی درنگ پاسخ داد حتما این کارو می کردم. کمی که آرومتر شد گفت حتی اگه یه دسته گل هم داشتم بهش می دادم تا او هم یه لحظه خوشحال بشه!!!
شنیده بودم آدم های اهل دانش و علم، قدری بی اعتنا به روزمره گی های اطراف خود هستند و یه خورده زود فراموش می کنند ولی نه تا این حد. کنفرانس بین المللی ۳ روزه ای در پوترا جایا، از دیروز شروع به کار کرده و تا فردا ادامه دارد. همسرم هم که مقاله اش برای سخنرانی قبول شده بود (Oral)، کاملا موضوع را فراموش کرده بود.
