تبليغاتX
شور زندگی

شور زندگی

غذا، تحرک، زندگی

رفتم سفارت برای تایید یک سری مدارک از جمله مدارک پزشکی. آقای میرزایی فرمودند "بایستی مدارک پزشکی ابتدا توسط وزارت بهداشت مالزی تایید شود، بعد ما آن را تایید می کنیم". با عقل و منطق من جور در نیامد. گفتم آخه وزارت بهداشت مالزی یه بار تایید کرده که پزشک تونسته از حق مهر و مطب و آدرس و ... برخوردار بشه. گفت همین که  هست! در فرصتی طلایی که آقای کنسول سفارت پشت باجه آمدند، برای اطمینان بیشتر از ایشان هم سوال کردم که آقای میرزایی مجددا دخالت کردند و فرمودند: " من که بهت گفتم". قاعدتا کسی که در سفارت کار می کند انسانی مسئول است و قطعا متوجه می شود که فرستادن ارباب رجوع دنبال نخود سیاه کاری انسانی و اخلاقی نیست. بنابراین با علم و اعتماد به این نکته از آنجا بیرون آمدم و به سمت وزارت بهداشت مالزی که همانند سایر وزارتخانه ها در پوترا جایاست، رفتم.

روز بعد به سفارت برگشتم و گفتم وزارت بهداشت مالزی چنین کاری را نمی کند. آقای میرزایی گفتند: پس ببر وزارت امور خارجه مالزی آن را تایید کند!!! گفتم پس از این به بعد، برای تایید مدرک دانشگاه در سفارت، بایستی آن را به تایید وزارت آموزش عالی مالزی برسانیم؟ مدرک تحصیلی دانش آموزان را بایستی وزارت آموزش و پرورش مالزی تایید کند؟ ... 

در نهایت توانستم با آقای کسری مهمان پرست که کنسول جدید سفارت هستند صحبت کنم و از انجام موفق کلیه امور کنسولی تا همین ۱-۲ ماه پیش سخن گویم. ایشان که فردی خوش برخورد، مهربان و منطقی تر به نظر می رسید، گفت نگران نباشید الان مسئله را بررسی می کنم. بالاخره، مدارک تایید شد و ممهور به مهر سفارت گردید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 8:41 AM  توسط بهجت   | 

۱-۲ روز پیش، پس از کلی دوندگی های مربوط به کارهای دانشگاه، اومدم ماشینو از پارک درآرم که دیدم، تو اون همه جا و ماشین، فقط یه ماشین دوبله وایستاده و اون هم درست بغل ماشین من! ای بابا! چرا از بین این همه ماشین، صاف اومده وایستاده اینجا! حالا بیا درستش کن. هیچی دیگه از بس عرق ریختم و ماشین رو جابجا کردم تا بالاخره از پارک اومدم بیرون، طوری که نه ماشین اون بابا آسیب ببینه نه ماشین من. امروزم، دوباره در حالی که می دویدم تا در یک فرصت طلایی که نه زمان ایتینگ (خوردن) اساتید باشه نه زمان میتینگشون (جلسه) تا بتونم امضاهای فارغ التحصیلی مو ازشون بگیرم، تلفنم زنگ زد. یکی از دوستان عزیز بود که می گفت فلانی چرا کلید ماشینت رو در شه ولی خودت نیستی! بله! این بار درست در همان نقطه ۲-۱ روز پیش، از بین اون همه جمعیت که رفت و آمد می کنند، یه آشنا، ماشین منو می بینه با کلیدی رو درش! وگرنه معلوم نبود الان چه حالی داشتم!

تا عصر دانشگاه بودم، از اون بارون های وحشتناک و سیل آسای مالزی اومد، نزدیک خونه که رسیدم، دیدم یکی از درخت های تقریبا کهنسال، از شدت بارون سقوط کرده و افتاده درست روی دو تا ماشینی که نزدیکش پارک کرده بودند. می تونست یکی از اون ماشین ها برای من یا هر کدوم از ما باشه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 6:9 PM  توسط بهجت   | 

کنفرانس ۳ روزه ای با عنوان (International Congress of Advanced Technology) در محل PWTC مالزی از تاریخ ۵-۳ نوامبر برگزار می شود. روز دوم کنفرانس، یعنی دیروز (به نقل از یکی از دوستان عزیز حاضر در جلسه، آقا ستار)، در یکی از سالن ها با موضوع SPACE مخفف spatial and computational Engineering، نوبت به ارائه مقاله دوست عربی (احتمالا از کشور امارات) می رسد. او که هنگام نشان دادن نقشه منطقه، روی خلیج فارس را لاک گرفته و به جای آن خلیج عربی نوشته بود، مسرور و پیروز، مقاله اش را به پایان می رساند. شاید بعضی از حاضرین در جلسه خواب بودند، شاید برخی بی تفاوت و شاید برخی بر افروخته اما به ظاهر ساکت! آقای ایرانی به نام دکتر پیراسته که در دانشکده مهندسی دانشگاه UPM تدریس می کند و از قضا، در سمت رئیس هیئت رئیسه ی (Chairman) این جلسه نیز هست با طمانینه و خونسردی می گوید: اسلاید مربوط به نقشه منطقه مورد مطالعه (Study Area) را مجددا نشان بده. سخنران عرب که انگار متوجه شده بود چه اتفاقی قرار است بیفتد، با اسلایدهایش ور می رود تا شاید ایشان کوتاه آید. اما، این بار که همه هوشیار و بیدار شده اند، متوجه می شوند که آقای دکتر از سخنران می خواهد که نقشه ارائه شده را بر مبنای واقعیت اصلاح کند و نام خلیج فارس (Persian Gulf) را بنویسد، نه خلیج عرب!! ایرانیان حاضر در جلسه، در مقابل لبخند تلخ عرب ها و چشمان متعجب مالایی ها، به پاس هوشیاری، دقت و احساس مسئولیت دکتر سعید پیراسته، به تشویق او می پردازند. درود!
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:37 AM  توسط بهجت   | 

امروز رفتم GSO. خانمی که در قسمت پایان نامه ها بود، گفت کمی منتظر بمان. در این فاصله، شماره جدید مونوریل رو دیدم و شروع کردم به خوندن. بالاخره خانم صدایم کرد و یه خروار کار مربوط به پایان نامه همسر گرامی رو گذاشت رو دستم. با ذهنی مشغول از مطالب مجله و ریختن یه خروار کار روی سرم، به طرف ماشین رفتم. کلید انداختم، محل قفل خراب به نظر می رسید، هر چه کردم در ماشین باز نشد که نشد. از آنجایی که قصد دارم ماشین را همین روزها بفروشم، از این بد شانسی جدید پکر شدم. خریدار اولین کاری که می کند، می خواهد در ماشین را باز کند. خدایا! حالا چکار کنم؟ چشمم به داخل ماشین افتاد، دیدم کلی وسایل روی صندلی عقب ماشین هست که من به عمرم نداشتم. به اطرافم نگاه کردم، دیدم جوانی از داخل GSO خیره به من می نگرد. ای دل غافل، تازه متوجه شدم ماشین من درست بغل دست این ماشینه. خدا را شکر امروز با سر و وضعی مرتب به آنجا رفته بودم و گرنه به دزدی ماشین متهم می شدم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 5:2 PM  توسط بهجت   | 

وقتی وارد جایی می شوی، تعداد استقبال کنندگان زیاد است به این امید که شاید نفعی، بهره ای از تو ببرند یا منبع خوبی برای ارضای حس کنجکاوی آنها باشی تا چند صباحی به سوژه ای برای گرم کردن محافلشان تبدیل شوی. اما وقتی می خواهی جایی را ترک کنی، تعداد مشایعت کنندگان کم و کمتر می شود چرا که دیگر امیدی به نفع دیدن از تو ندارند و بدون تو هم می توانند همچنان محافلشان را با ذهنیت هایی که نسبت به تو پیدا کرده اند، گرم نگه دارند.
+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 6:31 PM  توسط بهجت   |