سال ها پیش دختر خانمی در سنین پائین (حدود 16-15 ساله) با آقایی ازدواج می کند، صاحب دو فرزند می شود، و بعدها به دلایلی که نه من می دانم و نه شما، از همسرش جدا می شود. مدتی بعد پسر خاله مجردش، به وی پیشنهاد ازدواج می دهد و حاصل آن تولد فرزند سومی برای ایشان می گردد. بنا به دلایلی که شاید هم من بدانم و هم شما، بار سفر بسته و به خیل عظیم مهاجرین ایرانی در کشورهای مختلف جهان می پیوندند. با مشکلات مهاجرت دست و پنجه نرم می کنند ولی پس از مدت زمانی استقرار در کانادا، از هم جدا می شوند و خانم با 3 فرزند به سیل نه چندان کم "مادران فرزند دار" (Single Mums) دنیای غرب می پیوندد. به سختی فرزندان خود را بزرگ می کند، سر و سامان می دهد و جشن شادی ازدواجشان را برگزار می کند. اینک، پس از رفتن بچه ها، با داشتن سنی حدود 55-56 سال احساس تنهایی آزارش می دهد. با آقایی کانادایی حدود 62 سال آشنا می شود، مرد کانادایی اظهار مهر و محبت به خانم ایرانی می کند و شیفته ی او می گردد. خانم، شرط با هم بودن را منوط به مسلمان شدن فرد کانادایی و عقد رسمی می داند. آقای کانادایی می پذیرد، مسلمان می شود و در محضری رسمی به عقد یکدیگر در می آیند. آنگاه، آقا از خانم خداحافظی می کند تا به منزل استیجاری خود برود، اسباب و اثاثیه اش را جمع کند و برای زندگی مشترک، به منزل عروس خانم برگردد. اما رفتن همانا و بر نگشتن همانا! در نهایت، خانم متوجه می شود که آقا، در حین جمع کردن وسایل خود، سکته کرده و جابجا دارفانی را وداع گفته است. بدون اینکه اتفاقی بین آنها رخ دهد و حتی یک ثانیه زندگی مشترک داشنه باشند، خانم ایرانی بیوه ی مرد کانادایی می شود. از نهاد مربوط به درگذشت شهروندان کانادایی نیز با خانم تماس می گیرند که شما تنها وارث رسمی و زن عقد کرده ی آقا هستید و در نتیجه هزینه های دفن و کفن و قرض و قوله های آقا نیز بر عهده شماست!
اومدم عید فطر رو تبریک بگم که فکر کردم بهتر است ماجرای واقعی رو که یکی از دوستان قدیمی برایم تعریف کرد، اینجا بنویسم. حال، ضمن تبریک عید بزرگ مسلمانان، این ماجرا را هم نقل می کنم:
می توان نوجوان و جوان نبود اما با بودن میان آنها احساس جوانی و شادابی کرد. منظره ای زیباست وقتی گوشه ای از نیمکت خالی دانشگاهی را اشغال می کنی، لپ تاپت را روی پایت می گذاری، به مشاهده جوانانی شاداب و پویا از تمامی ملیت ها و قاره های گوناگون کره ی هستی، می پردازی و این خطوط را می نگاری! روز چهارشنیه است که مطلبت را پست می کنی ولی در بلاگت پنجشنبه ثبت می شود. نکند با دیدن شور زندگی طالبان علم، از زمان جلوتر گام بر می داری!
روزهای سختی است. بیشتر اوقات فکر می کنم آدم قوی هستم اما وقتی احساسم در گیر می شود، کم می آورم و دلم می گیرد، آنقدر شدید که حتی حرف زدن معمولی ام نیز به بغض تبدیل می شود. لابد باید به حساب زن بودنم گذاشت، اما، این گونه احساسی بودن را از پدر به ارث برده ام. واکنش طبیعی او در برابر شادی و غم و هر گونه هیجانی، اشک است. چقدر راحت این روزها اشکم دم مشکم هست! شاید هم بارانی است برای دلم تا صاف و زلال گردد!
امروز دوباره مالزی تعطیله، چون روز ملی و استقلال شونه! ۵۲ سال پیش در چنین روزی (۳۱ آگوست ۱۹۵۷)، مالزی استقلال می یابه و به کشورهای مستقل می پیونده. آقای تونکو عبدالرحمن (Tunku Abdul Rahman, 1970-1957) نیز اولین نخست وزیر بعد از استقلال می شه! خوش به حال مردم مالزی، اگه از هر ۱۰ تاشون راجع به کشورشون بپرسی، تقریبا ۷-۸ تا شون بی اطلاع هستند. معتقدند نخبگان جامعه باید کشور را مدیریت کنند و مردم زندگی!
دو سال متوالی است که در ماه مبارک رمضان، یکی از دو ستان ایرانی، ما و تنی چند از دو ستانشان را برای افطار به یکی از رستوران های ایرانی دعوت می کند. سال قبل به رستوران "پالم" رفتیم و امسال به رستوران "آریانا". پس از صرف افطاری و شام، موقع خداحافظی که صاحب مجلس دم در ایستاده بود تا مهمانان را بدرقه کند، یاد داستانی از ولایت خودمان افتادم و برایشان تعریف کردم:
چند سال پیش در انتهای پذیرایی مراسم ترحیم بنده خدایی، در مقابل چشمان تیز بین یکی از جوانان فامیل (که معمولا دنبال سوژه اند و باعث خندیدن و خنداندن اطرافیان می شوند)، حاج آقایی لبریز از صرف شامی بسیار خوشمزه و چرب و چیلی، در حالی که دو دست خود را بر سبیل های چرب خود می کشد و بعد دو دست چرب خود را به هم می مالد، به صاحب مجلس (که مشغول بدرقه مهمانان است) می گوید: "جِدا که خدا رحمت کند"!