شکنجه گرها
تحت چه شرایطی و به چه علتی شکنجه میدهند؟ چهطور میشود آدمی که یک فرد معمولی در جامعه است و ممکن است در کشور دیگری مثلاً یک کشور اروپایی، شغل و زندگی کاملاً متفاوت میداشت، یکباره گرایش خاصی پیدا میکند و تبدیل میشود به شکنجهگر؟ با توجه به این که این شکنجهگرها ممکن است پدر یا مادر هم باشند، در نتیجه، تضادی به وجود میآید که تضاد بسیار شدیدی هم هست. یک روانشناس آمریکایی در سال ۱۹۷۱ (۱۳۵۰ شمسی)، آزمایش بسیار جالبی کرده و نشان داده که آدمهای خوب و معمولی هم اگر تحت شرایط بد قرار گیرند، میتوانند به آدمهای بد تبدیل شوند و میتوانند دژخیم و جلاد و شکنجهگر شوند. در نتیجه، این فضا و محیط است که روی آدمها تأثیر میگذارد.
پروفسور فیلیپ زیمباردو، استاد بازنشسته ی دانشگاه استنفورد و رئیس سابق انجمن روان شناسان آمریکا، می گوید: در سال ۱۹۷۱، من علاقهمند شدم بررسی کنم ببینیم اگر آدمهای خوب را در محیط بد بگذاریم، چه اتفاقی میافتد. برای این کار، تعدادی دانشجوی معمولی را که در سلامت کامل به سر میبردند از سرتاسر آمریکا جمع کردیم. از آنها تست شخصیت گرفتیم و بهصورت اتفاقی تعدادی از آنها را بهعنوان «زندانی» و تعدادی را بهعنوان «زندانبان» انتخاب کردیم. بعد آنها را توی فضایی گذاشتیم که خودمان آن فضا را شبیه «زندان» درست کرده بودیم و سعی کردیم شرایطی را که در بسیاری از زندانهای جهان حاکم است در آن ایجاد کنیم؛ مثل وضعیت درماندگی که زندانیها در آن به سر میبرند و قدرتی که زندانبانها از آن برخوردارند. میخواستیم ببینیم آیا خوبی انسانها میتواند در یک مکان بد، بر جنبهی شرورانهای که در آنها وجود دارد غلبه کند یا برعکس؟ متأسفانه این پژوهش را که قرار بود به مدت دو هفته انجام شود، من مجبور شدم بعد از شش روز متوقف کنم چون همه چیز از کنترل خارج شده بود. زندانبانها رفتار خشن و سادیستی از خود نشان میدادند و جوانهایی که تا چند روز پیش سالم بودند، یکدفعه واکنشها و ضعف شدید عصبی از خود نشان میدادند.
این پژوهش قدرت «موقعیت» را نشان میدهد که میتواند بر بهترین آدمها هم غلبه کند. نتیجهگیری ما از این پژوهش این بود که «نهاد»ها میتوانند باعث فساد و انحراف انسانها شوند. این «نهاد»ها هم میتوانند «زندان» باشند و هم میتوانند نهادهای آموزشی، سیاسی و حتی در مواردی خود خانواده باشند. پیام این پژوهش این بود که ما هیچکدام «خوب» یا «بد» زاده نمیشویم، بلکه همگی دارای قالبهای روانیای هستیم که میتوانند با چیزهای خوب یا بد پر شوند. ما پتانسیل خوب یا بد را در درون خودمان داریم و آن چیزی که باعث میشود این پتانسیل فعال شود محیطی است که در آن زندگی میکنیم. هرکسی میتواند «شکنجهگر» بشود. مسأله، مسألهی توجیه است. مغز انسان قابلیت عجیبی برای توجیه همه چیز دارد، توجیه قتل، توجیه شکنجه... . شکنجهگر یا جلاد هم همین کار را انجام میدهد؛ یعنی از نظر روانی خودش را متقاعد میکند که زندانی انسان نیست، پستتر از انسان است و برای همین حقش است که شکنجه شود و حقش است که کشته بشود. نازیها هم همین کار را در مورد یهودیها انجام دادند؛ آنها برای اینکه یهودیها را قتلعام کنند، مردم را متقاعد کردند که یهودیها از انسان پستترند. وقتی این اتفاق در ذهن مردم افتاد، آن وقت، آدم با طرف مقابل مثل «حشره» برخورد میکند. این اتفاق در رواندا هم افتاد: دولت رواندا اعلام کرد که اعضای قوم توتسی مثل سوسک هستند! خُب، وقتی سوسک وارد خانهی شما میشود، شما چهکار میکنید؟ میکشیدش. من در بارهی این موضوع کتاب مینویسم و سخنرانی میکنم. کتابی نوشتهام با عنوان «تأثیر شیطانی: فهم اینکه چگونه انسانهای خوب شیطانی میشوند؟» نخستین گام این است که آدمها را آگاه کنیم که بفهمند چقدر عبور از مرز بین «خوبی» و «شرارت» آسان است. آدمها باید بفهمند که برای همه آسان است که به «شیطان» تبدیل بشوند. این نخستین گام برای مقابله با این تغییر و تبدیل است. باید به شکنجهگرها گفت: خوب فکر کنید ببینید شما کی هستید؟ مادر شما هیچ وقت نمیخواست شما شکنجهگر باشید، زن و بچههایی را شکنجه کنید و بکشید! برگرفته از http://www.radiofarda.com/content/f35_Torture_Philip_G_Zimbardo/1797965.html