تبليغاتX
شور زندگی

شور زندگی

غذا، تحرک، زندگی

حدود ۱۲-۱۱ سال پیش در محل کارم، طرح تحقیقاتی تعریف کرده بودم که قرار بود در مورد بسته بندی یک نوع سیب درختی کار کنم. همکار همکاری داشتم که به تازگی از امریکا برگشته بود. روزی او را در سالن اداره دیدم، خوش و بش کردیم و از طرحم پرسید (دکتری باغبانی داشت)، برایش توضیح دادم و اشکالات کار را هم گوشزد کردم. پیشنهادهای خوبی داد طوری که پس از ۲-۱ روز فکر کردن، رقم سیبی را که می خواستم کار کنم، تغییر دادم. عمده محل تولید این رقم، باغ های سیب کاری شهریار کرج بود. بدون این که نقشی در طرح من داشته باشد یا اسمی از او در جایی برده شود، داوطلبانه گفت: من بیشتر باغ های این منطقه را می شناسم، می توانم همراهی ات کنم. با ماشین اداره او، به یکی از بزرگترین باغ های سیب کاری شهریار رفتیم. خیلی از باغدار های آنجا را حتی به اسم می شناخت. به باغدار معرفی شدم و در فرصتی دیگر، خودم رفتم و نمونه های مورد نظر را گرفتم. رفتار علمی و خالصانه او برایم جالب و تا حدودی غریب بود. چرا که دیگر در عالم واقع، کمک داوطلبانه تقریبا جایگاهی نداشت.

مسلط به زبان انگلیسی و با سواد بود. با فکر خدمت به کشور بازگشته بود ولی ناراحت نشان می داد. دارای ۳ فرزند دختر قد و نیم قد متولد امریکا بود. نگران فرزندانش بود. علت را جویا شدم، گفت: این ها هیچ بدی از امریکا ندیده اند، آنجا و با امکانات مرفه آنجا به دنیا آمده اند، آنجا مدرسه رفته اند، .... حالا هر روز، صبح به صبح، قبل از رفتن به کلاس درس، باید "مرگ بر آمریکا" بگویند، ...  بعد ها شنیدم که برای همیشه به امریکا برگشته است!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:51 AM  توسط بهجت   | 

 به مناسبت روز مادر که یکشنبه پیش بود، امروز در مدرسه پسرم مراسم شعر، دکلمه و ... برگزار شد و ما صاحب شاخه گل رز دیگری شدیم. بر خلاف روز مادر پار سال  و همچنین پیار سال، خدا را شکر امسال به خیر و خوشی گذشت. از کلاس پسرم خواسته شده بود تا هر کدام انشایی در مورد مادر بنویسند. پسرم هم  مطلب زیر را نوشته بود که به عنوان بهترین انشای منتخب کلاس، امروز در جمع مادران، آن را برای همه خواند:

 To me and my sister she is called madar in our language or mummy in English. To others she is called Behjat. She is the dearest person to me simply because she has always been guiding me from wrong to right. That is why I appreciate her a lot but one day in a year is not enough for her and I think that since she always helps me, every single day should be mother’s day. She instills religious values and she is great at managing household chore and she is also doing her PhD but though she is busy she never neglects us. That is why I love my mother a lot.

آرزوی خوشبختی و عاقبت به خیری برای همه بچه های عالم و دو بچه عزیز خودم می کنم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 5:38 PM  توسط بهجت   | 

هی دارم فکر می کنم چیزهایی که طی مدت مالزی بودنم، دیده ام و به نظرم قابل تامل رسیده، از قلم نیندازم و اینجا ثبتش کنم! مدتهاست که می خواستم راجع به "وفای به عهد" بنویسم. یکی از روش های تحقیق به ویژه در حوزه علوم انسانی، تهیه پرسشنامه و نظر سنجی افکار عمومی است. تقریبا ماهی نبود که پرسشنامه ای از طریق دانشجویی، همسایه ای،...به دستم نرسد. تمامی صاحبان این پرسشنامه ها هم در صفحه اول می نوشتند یا تذکر می دادند که در صورت تمایل، ایمیل خود را بنویسید تا از نتایح این تحقیق بهره مند شوید. از آنجایی که به موضوعات علمی علاقمندم و به نظرم تمام حوزه های علوم قابل توجه هستند، وقت می گذاشتم و سعی می کردم در حد توانم آن ها را درست جواب دهم. گاهی اوقات برخی از این موضوعات به خصوص در زمینه های روانشناسی و جامعه شناسی واقعا جالب بودند و دلم می خواست ایمیلی از صاحب تحقیق دریافت کنم. ولی نشون به اون نشونی که حتی یک نفر از این متعهدین، وفادار به عهد از آب در نیامد. اما، از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، سال گذشته از طریق ایمیل، یک Questionnaire از آقای مولودی، یکی از دانشجویان UPM، دریافت کردم. من هم طبق عادتم، سعی کردم خالصانه و صادقانه آن را پر و در اسرع وقت ارسال کنم. ۱-۲ روز بعدش، ایمیلی رسید که ایشون Workshop نیم روزه ای با عنوان "How to give smart presentation ..." در دانشگاه برگزار می کند. کسانی که Questionnaire را پاسخ داده اند می توانند به طور رایگان در این کلاس شرکت کنند. شرکت کردم، جالب بود، به نکته های خوبی اشاره شد. حالا، حداقل برای قسم خوردن هم که شده، می توانم بگویم از میان این همه، یک نفر متعهد از آب در آمد!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:27 AM  توسط بهجت   | 

هیچوقت شده از خود بپرسیم تا کی؟ تا کی فرار می کنیم از خودمان، دولتمان، مملکتمان، فرهنگ مان، ...؟ چرا هر چه بیشتر حرف می زنیم عقبتر می مانیم؟ از چه فرار می کنیم؟

چه زمانی که ایران بودم و چه الان در میان بیشتر ایرانیانی که اینجا می بینم، از طرفدار دو آتشه دولت گرفته تا منتقد دولت و بی خیال یا بیزار از دولت، همه یه جوری می نالند و ناراحتند. انتظار معجزه دارند. بیشترشان خود را روشنفکر می دانند، به خوبی از همه چی سخن می گویند و به نوعی صاحبنظرند، اما ساده ترین مسایل اجتماعی را رعایت نمی کنند، می خواهند از همه چی همه آدمها سر در آورند البته نه از سر کنجکاوی علمی یا جامعه شناسی! مثلا اگر کسی شنا می کند باید دانست او کیست، حتی اگر به سلب آرامش او منجر شود، اگر کسی لباسی غیر از آنچه ذهنییت طرف می پسندد در بر دارد، باید آنقدر نگاه چپ چپ یا راست راست تحویلش داد تا طرف ...  پس درد ما فقط دولتمردان ما نیستند، درد ما فرهنگی است که با آن خو گرفته ایم، نمی خواهیم تغییر کنیم، سختمان است! هی کار خود را توجیه می کنیم! هر جا کم می آوریم گردن سیاستمداران می اندازیم و هر جا نیاز به تایید داشته باشیم به به و چه چه به راه می اندازیم که ما فرزند کوروش ایم، نوه فلانیم و نتیجه آن یکی! عادی زندگی نمی کنیم، می خواهیم قهرمان باشیم، اوج بگیریم در حالی که گاه به نظر می رسد الفبای زندگی را خوب نیاموخته ایم. یا برای ترس از جهنم رفتار کرده ایم یا برای بدست آوردن بهشت تا حدی که رفتار معمولی و انسانی هم نداشته ایم! گاه همرنگ جماعت شدن برایمان اصل بوده است و گاه خوش جلوه نمودن در برابر هر که و هر چه غیر از درونمان! به هر حال خودمان نیستیم، این را باید دریافت و درمان کرد. مثلا از این که در جامعه بی عدالتی هست همه ناراحتیم اما فقط تا وقتی که به خودمان جفا می شود، به محض این که دری به تخته ای خورد و شرایط ما بهتر شد، بی عدالتی برای دیگران فراموش می شود. 

شاید دنیای مجازی، فرصت خوبی برای تمرین و بهبود خیلی از رفتارها باشد. تمرین کنیم تا یاد بگیریم به جای آن که خود را تحمیل کنیم، بتوانیم دیگران را با هر شرایطی که دارند، تحمل کنیم! تسلط بر خود را بیاموزیم. دعوت به فکر کردن، صداقت، آرامش و شادی را به یکدیگر هدیه دهیم.

ما می توانیم بر پیرامون خود تاثیر گذار باشیم اگر هراسی به دل راه ندهیم و آرام و محترم زندگی کنیم! ما می توانیم تاثیر گذار باشیم اگر برای دل خودمان زندگی کنیم و موفقیت و آرامش دیگران را جزیی از جریان زندگی عادی خود بدانیم. ما می توانیم تاثیر گذار باشیم اگر رعایت حقوق دیگران را لازمه جریان زندگی طبیعی خود بدانیم. ما می توانیم تاثیر گذار باشیم اگر به جای سرکشی به امور دیگران، به خود و درون خود بپردازیم، توانمندی هایمان را بشناسیم و همگام با جریان زندگیمان، دیگران را کمک کنیم تا خود نیز تعالی یابیم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:20 PM  توسط بهجت   | 

این روزها که نیم سال تحصیلی دیگری رو به اتمام است، خیلی از دانشجویان تلاش می کنند تا قبل از deadline مقرر شده توسط  SGS - همان GSO سابق- پایان نامه خود را تحویل دهند (Submit). حدود ۲ ماهی است که مقررات جدیدی به ضرر دانشجویان و برای اثبات سرعت عمل کارمندان مجموعه فوق و دریافت استاندارد ISO، تصویب شده است. البته برای دانشجویانی که در جریان این مصوبه قرار گیرند و  فرصت کافی داشته باشند، تفاوت زیادی نخواهد کرد.

به هر حال، موضوع از این قرار است که قبلا دانشجو هر زمانی که اراده می کرد می توانست پایان نامه خود را submit کند (با تحویل فرم Thesis Submission for Examination- GS15a)، به شرط آن که حداقل ۳ ماه از تاریخ تحویل فرم GS14a (فرم اعلام آمادگی دانشجو Notice of Thesis Submission) گذشته باشد. این مدت حداقل ۳ ماه، فرصتی بود برای این که ارزیاب های (Examiners) پایان نامه از داخل یا خارج مالزی تعیین شوند. اما تقریبا کسی به یاد ندارد که در طول جیات GSO به ویژه پس از هجوم دانشجویان بین المللی، این امر تحقق یافته باشد. در موارد متعددی، مدت زمان صرف شده پس از تحویل فرم GS14 تا دفاع دانشجو، بیش از مدت زمانی بوده است که او صرف انجام کار علمی خود کرده است! علت به موضوعات مختلف بر می گشت از جمله تایید نشدن به موقع کمیته ارزیابان (Examiners Committee) که تایید اولیه آن چرخه ای است بین استاد، دانشکده و SGS. این تایید اولیه بایستی در دو جلسه کاملا متفاوت SGS که هر کدام هم فقط ماهی یک بار تشکیل می شود، به تایید نهایی برسد یا به اصطلاح Approved شود.  

  طبیعی است که اعتراضات انفرادی زیادی به این موضوع می شد ولی گوشی بدهکار نبود. تا این که قضیه افزایش کیفیت کار دانشگاه و گرفتن استاندارد های جهانی در تمامی بخش های آن که به شدت تعقیب می شود، به SGS رسید. این ها هم برای این که نشان دهند دقیق هستند و اتلاف وقت ندارند، گفتند ما زمانی فرم GS15 شما را تحویل می گیریم که ارزیاب های شما در آخرین جلسه SGS به تصویب رسیده باشد. از آن زمان به بعد قول می دهیم تمامی پایان نامه ها ۳ ماهه به مرحله دفاع برسند.

بنابراین، مهمتر از تحویل پایان نامه به SGS، مطمئن شدن از نهایی شدن کمیته داوران در چرخه اول و سپس چرخه SGS است.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 3:45 PM  توسط بهجت   | 

پروتون که به روایتی خودرو ملی مالزی محسوب می شود، ماشینی بسیار مناسب برای گذران دوره دانشجویی است. لوازم یدکی آن به راحتی و با قیمت نسبتا معقولتری در دسترس می باشد. در میان انواع پروتون ها، نوع ساگا و به ویژه دنده اتوماتیک آن به نظر مناسبتر می رسد و طرفداران بیشتری دارد. چند روز پیش، سوار بر ساگا، در بزرگراه پر رفت و آمد به طرف KL، متوجه شدم تقریبا از هر ۱۰ ماشین، ۱-۲ آن پروتون ساگاست با سرنشین ایرانی. بچه ها ضرب گرفتند:

" ایرانی دسته دسته      توی ساگا نشسته    دیگه نمی ره دیگه نمی ره  دیگه نمیره ولایت ...."

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 12:11 PM  توسط بهجت   | 

والله امروز یه حادثه عجیبی برامون پیش اومد که با این که چند ساعتی ازش گذشته، هی می گم خواب بود یا بیداری؟ موضوع از این قراره که ساعت ۴ عصر، پسرم در محل هتل ایستانا (Istana) امتحان عملی موسیقی داشت که از چند ماه پیش ثبت نام شده بود و سر ساعت باید به اونجا می رسید. این امتحان سالی ۱-۲ بار از طرف انجمن مدارس موسیقی لندن (The Associated Board of the Royal Schools of Music) در مالزی انجام می شه. حدود ساعت ۲:۳۰ بعدازظهر، درست وقتی که می خواستیم از خیابان اصلی مقابل هتل به سمت خیابان فرعی نزدیک هتل بپیچیم تا به محل پارکینگ برویم، گوشه سمت راست ماشین خورد به گوشه سمت چپ یه Myvi نقره ای رنگ. 

راننده ماشین که آقایی حدودا ۶۰ ساله چینی مالایی بود، از ماشین پیاده شد، داد و هوار کنان هی تند تند با کلمات منقطع گفت: "Islamic People" ،"Al-Qaeda" ،"Immigration Office" ،"pass" ،"Deport"... ما هم که فکر می کردیم این آقا میاد که راجع به خسارت احتمالی، بیمه و ... صحبت کنیم، مثل برق گرفته ها فقط می گفتیم "Calm Down" ،"Please Calm"! اول فکر کردیم داره کولی بازی در میاره تا از زیر خسارت دادن در بره. ولی آخه ما اصلا قصد خسارت گرفتن نداشتیم، یعنی اگه اون از ماشین پیاده نمی شد ما هم پیاده نمی شدیم! ... بعد هم داد زنان گفت "show me your driving licence, passport". گفتیم تو گواهینامه تو به ما نشون بده، دوباره در حالی که دستاشو به حالت ایجاد درگیری تکان می داد، داد زد "Me, Malaysian, here is Malaysia". ما هم گفتیم خوب به پلیس زنگ بزن بیاد، ما در جضور پلیس، گواهینامه و پاسپورت را نشون می دیم. موبایلشو در آورد، یه خرده با دگمه هاش ور رفت و گفت شما زنگ بزنید، چرا من زنگ بزنم؟ گفتیم آخه مگه مملکت تو نیست؟ تو زنگ بزن! مثل حالت دیونه ها رفت تو ماشین، در حالی که می گفت "Immigration office" و "Deport"...! ما هم برای احتیاط، شماره ماشینوشو برداشتیم و می خواستیم حرکت کنیم که دوباره هوار زنان اومد پایین و داد زد: گواهینامه تو نشون بده! از پشت شیشه، گواهینامه رو نشون دادیم. در حالی که همچنان ما را "Islamic People" و "Al-Qaeda" خطاب می کرد، سوار ماشینش شد و رفت!

ما هم رفتیم پارکینگ هتل، پارک کردیم و به محل امتحان رفتیم. پس از پایان امتحان، با جناب آقای نور (دبیر اول سفارت) تماس گرفتیم و نظر ایشون را جویا شدیم. پیشنهاد کردند که به پلیس "report" دهیم. بنابراین، نامه ای تهیه کرده و به نزدیکترین اداره پلیس تحویل دادیم. نوشتیم با این که به ما توهین کرد، سرو صدا و... به راه انداخت ولی ما می بخشیمش، به ماشین ما خسارت وارد کرد از آن هم صرفنظر می کنیم، اما می خواهیم که شما گزارش ثیت شده ای از ما داشته باشید برای جلوگیری از اتفاقات احتمالی بعدی! گزارش ما را تحویل گرفتند، همان را خودشان مجددا در فرم های مخصوص تایپ کردند و یه نسخه هم به ما دادند. در دفترشان هم به مالایی چیزهایی نوشتند. فقط برخی از اعدادی را که در مقابلش RM (رینگیت) نوشته شده بود، تشخیص دادیم. حالا جالب می شه اگه برامون جریمه هم بیاد در خونه! هم توهین بشنو، هم خسارت ببین و هم جریمه شو!!!!!!!!!!! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:19 PM  توسط بهجت   |