چند روز پیش، مراسم پاسداشت ۳۰مین سالگرد پیروزی انقلاب ایران در هتل فلامینگو مالزی بود. طی این مراسم، نتایج مسابقات ورزشی به نام "جام فجر" نیز اعلام شد که مانند همیشه فقط آقایان را در بر می گرفت. البته در آگهی مربوط به این مسابقات، از هر دو تیم زنان و مردان نام برده شده بود. شاید برای آرایش آگهی، لازم بوده است. کاش نسل دخیل در انقلاب، لابلای درگیرهای سیاسی و قدرت فراموش نکنند تا به نسل های بعدی بیاموزند که زنان هم در این انقلاب نقش داشتند و اگر سهم آنان بیش از مردان نبوده است ، کمتر از آنان هم نبوده است!
اگر اشتباه نکنم در تابستان سال ۱۳۷۷، یعنی حدود ۱۰ سال پیش، از طرف وزارتخانه مربوط به محل کار همسرم، جشنی برای خانواده های دارای فرزندان ممتاز تدارک دیده شده بود. ما هم از صدقه سر شاگرد ممتازی دخترم در کلاس اول دبستان (اگر سال ۷۷ درست باشد)، به آن جا دعوت شدیم. مجری برنامه اعلام کرد که "مستر بین" ایران برای خندان شما به صحنه می آید. او آقای "حمید رضا ماهی صفت" بود. هی جک گفت و به پر و پای همه پیچید و مردم را خنداند. تقریبا برایم باور نکردنی بود، یعنی نه تنها حضار و مسئولین غافل نمی شدند بلکه ظرفیت جک پذیری ( و به نوعی انتقاد پذیری) آن ها افزایش یافته بود!
دیشب هم اجرای برنامه آقای "حمید رضا ماهی صفت" در KL مالزی بود. جاتون خالی، باز هم از صدقه سر دخترم که برایمان بلیط تهیه کرده بود، ما هم رفتیم. حالا "مستر سین" می گفتند. جالب است که ترانه ها ی همان سال را با همان کیفیت اجرا کردند. گذشت ۱۰ سال هیچ تاثیری در صدای ایشان نگذاشته بود، شاید به دلیل معجزه خنده باشد!
دیروز عصر بایستی پسرم را به کلاس موسیقی (حوالی "ساوت سیتی") می بردم و بنا به دلایلی هم بی ماشین بودم. بنابراین، شلوار پر جیبم را پوشیدم، تجهیزات لازم از جمله مقداری تخمه (در اولین فرصت درباره تخمه و نقش مهم آن در سلامت جسم و بخصوص روان خواهم نوشت) را در جیب هایم جاسازی کردم و همراه با دختر و پسرم از در زدیم بیرون تا با پیاده روی به محل کلاس برویم. مرکز جمع آوری زباله نیز سر راه بود. پس، مقداری هم زباله مثل ظرف پلاستیکی ۳ لیتری روغن، قوطی بزرگ بیسکوئیت، کفش کهنه، ... در دست گرفتیم تا بهانه ای برای ورود به آن جا داشته باشیم. هنوز ۴-۵ قدمی برنداشته بودیم که ماشینی برایمان نگه داشت. یکی از همسایه ها که خانم متشخصی است و به گمانم همسر صاحب منصبی هم در ایران دارد، همراه با پسر دانشجویش بودند. گفت ما تا فلان جا می رویم شما را هم می رسونیم. من که زباله به دست و تخمه به دهان در افکار خودم غرق بودم، هول شدم و سریع گفتم ممنون، مسیرمان یکی نیست و ما می خواهیم "ماینز" برویم. محبت کرده و گفت اشکالی ندارد ما کمی مسیر خود را عوض می کنیم و اول شما را مقابل "ماینز" پیاده می کنیم. ای وای باید سوار می شدیم، خدایا با این زباله ها چکار کنم؟ سریع چپیدم تو ماشین و بچه ها هم نشستند. شروع کردم به حرف زدن، تند تند، از دانشگاه، از کنکور، از کیفیت آموزش در ایران و مالزی و ... تا بلکه فرصت فکر کردن در مورد وسایل دستم را از آن ها بگیرم. دیگر مقابل "ماینز" رسیده بودیم و باید پیاده می شدیم. تشکر کنان و در حالی که سعی می کردم زباله ها را پشت سرم پنهان کنم، سریع پریدیم پایین. اولین جایی که می شد از شر زباله ها خلاص شد، آن ها را بر زمین گذاشته و پیاده به سمت "ساوت سیتی" راه افتادیم!
ادامه مطلب
