تبليغاتX
شور زندگی

شور زندگی

غذا، تحرک، زندگی

نان در مالزی از طرفی هزینه قابل توجهی در سبد غذایی خانوار داشته و از طرف دیگر تفاوت قابل ملاحظه ای با نان های مرسوم در ایران دارد. به همین دلیل خیلی از همسایه ها و دوستان ایرانی را می بینم که خود در خانه نان پخت می کنند. ممکن است کار سختی به نظر نیاید ولی ترکیبات آن بسیار مهم است. در حال حاضر مواد مختلفی را، تحت نام کلی بهبود دهنده ها (Improvers)، می توان در فروشگاه ها پیدا کرد که به نان اضافه می شود. یکی از این ترکیبات جوش شیرین یا بی‌کربنات سدیم ( sodium hydrogen carbonate) است. این ترکیب (NaHCO3) بی‌بو و بی‌طعم، کمی دارای خاصیت بازی است که به صورت پودر سفید یا بلورین می باشد و جاذب رطوبت و بوگیر است. از آن در خمیر نان برای متخلخل کردن خمیر استفاده می‌شود. با این که گاه بطور سنتی برای کم کردن اسید معده و درمان سوزش آن به کار می‌رود ولی نتایج تحقیقات نشان داده است که کاربرد آن در نان مشکلات جدی برای سلامت مصرف کنندگان داشته است. بنابراین شدیدا توصیه می شود که در پخت نان از آن استفاده نفرمایید. بهترین روش برای بهبود کیفیت نان، استفاده از مخمر (yeast) است. مخمر خشک (Dry Yeast) یا مخمر فوری (instant yeast) به دلیل پایداری (Stability)، غلظت (Consistency) و راحتی کار (Convenience) ترجیح داده می شود. یکی از "مارک" های Dry yeast که با آن آشنایی دارم، Mauripan می باشد که نان هایی با درجه تخلخل بالا و کیفیت مطلوب از آن بدست می آید. 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 10:55 AM  توسط بهجت   | 

چند روز پیش، مراسم پاسداشت ۳۰مین سالگرد پیروزی انقلاب ایران در هتل فلامینگو مالزی بود. طی این مراسم، نتایج مسابقات ورزشی به نام "جام فجر" نیز اعلام شد که مانند همیشه فقط آقایان را در بر می گرفت. البته در آگهی مربوط به این مسابقات، از هر دو تیم زنان و مردان نام برده شده بود. شاید برای آرایش آگهی، لازم بوده است. کاش نسل دخیل در انقلاب، لابلای درگیرهای سیاسی و قدرت فراموش نکنند تا به نسل های بعدی بیاموزند که زنان هم در این انقلاب نقش داشتند و اگر سهم آنان بیش از مردان نبوده است ، کمتر از آنان هم نبوده است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 12:20 PM  توسط بهجت   | 

یادم می آید در اواخر دوران نوجوانی، مربی پرورشی داشتم که می گفت " خنده موجب غفلت از خداوند می شود". من که کمی آدم شوخ طبعی بودم و در عین حال به واسطه پرورش ذهنم گاهی به راحتی می توانستم مدت ها با خدای خودم خلوت کنم و حتی وسوسه شده بودم به دنبال عرفان بروم، همیشه از خندیدن و احتمالا غفلت بعدی آن هراس داشتم! این دوران سپری شد.

اگر اشتباه نکنم در تابستان سال ۱۳۷۷، یعنی حدود ۱۰ سال پیش، از طرف وزارتخانه مربوط به محل کار همسرم، جشنی برای خانواده های دارای فرزندان ممتاز تدارک دیده شده بود. ما هم از صدقه سر شاگرد ممتازی دخترم در کلاس اول دبستان (اگر سال ۷۷ درست باشد)، به آن جا دعوت شدیم. مجری برنامه اعلام کرد که "مستر بین" ایران برای خندان شما به صحنه می آید. او آقای "حمید رضا ماهی صفت" بود. هی جک گفت و به پر و پای همه پیچید و مردم را خنداند. تقریبا برایم باور نکردنی بود، یعنی نه تنها حضار و مسئولین غافل نمی شدند بلکه ظرفیت جک پذیری ( و به نوعی انتقاد پذیری) آن ها افزایش یافته بود!

دیشب هم اجرای برنامه آقای "حمید رضا ماهی صفت" در KL مالزی بود. جاتون خالی، باز هم از صدقه سر دخترم که برایمان بلیط تهیه کرده بود، ما هم رفتیم. حالا "مستر سین" می گفتند. جالب است که  ترانه ها ی همان سال را با همان کیفیت اجرا کردند. گذشت ۱۰ سال هیچ تاثیری در صدای ایشان نگذاشته بود، شاید به دلیل معجزه خنده باشد!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 10:42 AM  توسط بهجت   | 

از یکی از همسایه ها شنیدم که در نزدیکی محل سکونت ما، مرکز جمع آوری زباله های بازیافتی وجود دارد. او فرزندش را تشویق کرده بود تا با جمع آوری زباله ها و فروش آن به این مرکز، هم نقشی در حفظ محیط زیست ایفا کند و هم با اصول اقتصادی آشنا شود. اتفاقا، از آنجایی که مدتی به دنبال این بودم تا عکسی از تجمع مواد بسته بندی تهیه کنم، من هم وسوسه شدم تا این مرکز را با چشم خود ببینم. رفتم و دیدم. بعد، فکر کردم شاید اگر روزی بچه هایم نیز چنین جایی را ببینند در رشد اجتماعی آنان بی تاثیر نباشد.

دیروز عصر بایستی پسرم را به کلاس موسیقی (حوالی "ساوت سیتی") می بردم و بنا به دلایلی هم بی ماشین بودم. بنابراین، شلوار پر جیبم را پوشیدم، تجهیزات لازم از جمله مقداری تخمه (در اولین  فرصت درباره تخمه و نقش مهم آن در سلامت جسم و بخصوص روان خواهم نوشت) را در جیب هایم جاسازی کردم و همراه با دختر و پسرم از در زدیم بیرون تا با پیاده روی به محل کلاس برویم. مرکز جمع آوری زباله نیز سر راه بود. پس، مقداری هم زباله مثل ظرف پلاستیکی ۳ لیتری روغن، قوطی بزرگ بیسکوئیت، کفش کهنه، ... در دست گرفتیم تا بهانه ای برای ورود به آن جا داشته باشیم. هنوز ۴-۵ قدمی برنداشته بودیم که ماشینی برایمان نگه داشت. یکی از همسایه ها که خانم متشخصی است و به گمانم همسر صاحب منصبی هم در ایران دارد، همراه با پسر دانشجویش بودند. گفت ما تا فلان جا می رویم شما را هم می رسونیم. من که زباله به دست و تخمه به دهان در افکار خودم غرق بودم، هول شدم و سریع گفتم ممنون، مسیرمان یکی نیست و ما می خواهیم "ماینز" برویم. محبت کرده و گفت اشکالی ندارد ما کمی مسیر خود را عوض می کنیم و اول شما را مقابل "ماینز" پیاده می کنیم. ای وای باید سوار می شدیم، خدایا با این زباله ها چکار کنم؟ سریع چپیدم تو ماشین و بچه ها هم نشستند. شروع کردم به حرف زدن، تند تند، از دانشگاه، از کنکور، از کیفیت آموزش در ایران و مالزی و ... تا بلکه فرصت فکر کردن در مورد وسایل دستم را از آن ها بگیرم. دیگر مقابل "ماینز" رسیده بودیم و باید پیاده می شدیم. تشکر کنان و در حالی که سعی می کردم زباله ها را پشت سرم پنهان کنم، سریع پریدیم پایین. اولین جایی که می شد از شر زباله ها خلاص شد، آن ها را بر زمین گذاشته و پیاده به سمت "ساوت سیتی" راه افتادیم!  

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 2:55 PM  توسط بهجت   | 

نوشتم برا دل خودم. نوشتم برا این که یادم باشه دیگه نخواهم رفت! هیچوقت! تا خودشون نخوان، به دیدارشان نخواهم رفت!
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 10:59 AM  توسط بهجت   | 

EndNote، بسته نرم افزاری بسیار ساده و قابل استفاده ای برای راه اندازی یک کتابخانه شخصی و بویژه "رفرنس نویسی" پایان نامه، مقاله و ... می باشد. بیشتر دانشجویان قدیمی تر به دلیل کلاس ها و "ورک شاپ" هایی که دانشگاه گذاشته است، با آن آشنایی دارند. اما برای خیلی از دوستان دانشجوی جدید یادآور می شوم که از همان ابتدای نوشتن کارهای علمی خود، از این نرم افزار استفاده کنید. معمولا از طریق "فلش مموری" بین دانشجوها رد و بدل می شود ولی می توان آن را از اینترنت "دانلود" کرد. این که "دانلود کردن" و استفاده از کار دیگران درست است یا نه؟ نمی دانم؟ به هر حال، فعلا که دیگران می کارند و ما می خوریم، باشد که ما هم بکاریم و دیگران بخورند! 
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 7:40 PM  توسط بهجت   | 

حدود ۱-۲ هفته پیش، "ایمیلی فورواردی" از یکی از دوستان دریافت کردم با عنوان "حکایت آن پادشاه که ... را ممنوع کرد". شاید ظاهر نامناسب داشته باشد، اما بی محتوی هم نیست. در صورتی که تا به حال آن را نخوانده اید، می توانید در ادامه مطلب ببینید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 6:6 PM  توسط بهجت   | 

ضمن پذیرش این نکته که نقش محیط در فراگیری زبان انکارناپذیر است، بایستی قبول کرد که آموزش و یادگیری زبان، بخصوص در سنین بالا، یک شبه اتفاق نمی افتد و کار مداوم و ممتدی را می طلبد. حقیقت این است که زبان رسمی مالزی، مالایی است ولی زبان انگلیسی نیز کاملا رایج است و گویش آن با لهجه های مختلف مالایی، چینی و هندی و ... متداول می باشد. بنابراین انتظار کسب دانش زبان انگلیسی از محیط، آن هم در کوتاه مدت، شاید انتظاری عبث باشد. اما کلاس های آموزش زبان با قیمت های قابل توجه، تا دلتان بخواهد، همانند ایران خودمان، اینجا وجود دارد. معروفترین آن ها که تا حدودی آشنایی دارم عبارتند از: بریتیش کانسل (British Council)، ای ال اس (ELS)، آیمک (IMEC)، اریکن (Erican). شاید عقلانی باشد که هزینه های هنگفت این چنینی در کشور خودمان صرف شود و پس از فراگیری نسبی، پا به خارجه گذاشت، در این صورت، قطعا، قسمت اکتساب از محیط هم سریعتر وارد عمل خواهد شد. زبان رایج در مدارس معمولی هم مالایی است. برخی از مدارس هم فقط دروس ریاضی و علوم را به انگلیسی تدریس می کنند. بنابراین اگر به فکر تحصیل فرزندانتان به انگلیسی هستید، بایستی از امکانات مدارس بین المللی استفاده کنید که بسته به سطح و امکانات مدرسه، مستلزم پرداخت هزینه های بالایی است. پس بهتر است به جای باور سخن عده ای از دوستان که می گویند :"بذار پام به خارج برسه، زبانم هم خود بخود خوب می شه!"، واقع بینانه تر عمل کرد!
+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 4:20 PM  توسط بهجت   | 

چند روز پیش که حسابی داشتم کارهای درسی ام را با کامپیوتر انجام می دادم، پسرم یواشکی اومد کنارم نشست. حدس زدم نقشه ای تو سرشه! آروم پرسید: "مامان تو قدت چند سانتی متره"؟ گفتم: "...". کمی فکر کرد، انگار جواب نگرفته بود. دوباره پرسید: "یعنی اگه سرپا وایستی و دستت رو دراز کنی تا کجا می رسه"؟ گفتم: "تا ...". ظاهرا باز هم جواب نگرفته بود. مجددا: "اگه کنار کمد دیواری وایستی و دستتو دراز کنی تا کجا می رسه؟"  ... "رو صندلی بری و دستتو دراز کنی تا کجا؟" ... بعد گفتش اصلا پاشو بیا امتحان کنیم. صندلی آورد و منو فرستاد اون بالا و گفت حالا دستتو دراز کن. خوب حالا تیر تفنگم رو که اون بالا افتاده، بهم بده!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 9:17 PM  توسط بهجت   |