يك شركت بزرگ برای استخدام، آزموني با پرسش زیر برگزار كرد. "شما در يك شب طوفاني در حال رانندگي هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس ميگذريد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. دوستی بسیار عزیز که سالهاست او را ندیده اید و آرزو داشتید دوباره او را بیابید و همراه او باشید. شما ميتوانيد تنها يكي از اين سه نفر را سوار كنيد. كدام را انتخاب خواهيد كرد؟ دلیل خود را شرح دهید."
از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، شخصي كه استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود: "سوئيچ ماشين را به پزشك ميدهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه دوست عزیزم منتظر اتوبوس ميمانيم."
* همه ميپذيرند كه پاسخ فوق بهترين پاسخ است، اما هيچكس در ابتدا به اين پاسخ فكر نميكند. چرا؟ زيرا ما هرگز نميخواهيم داشتهها و مزيتهاي خود را (ماشين) از دست بدهيم. اگر قادر باشيم خودخواهيها، محدوديت ها و مزيتهاي خود را از خود دور كرده يا ببخشيم، گاهي اوقات ميتوانيم چيزهاي بهتري به دست بياوريم. شايد خيلي از پاسخدهندگان به اين پرسش، قلباً رضايت داشته باشند كه ماشين خود را ببخشند تا همدم و عزیز گم کرده خود را با خود همراه کنند. بنابراين چه چيزي باعث ميشود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه كنند. دليل آن اين است كه به صورت جانبي تفكر نميكنند. يعني محدوديت ها و مفروضات معمول را كنار نميگذارند. بیشتر شركتكنندگان خود را در اين چارچوب ميبينند كه بايد يك نفر را سوار كنند و از اين زاويه كه ميتوانند خود راننده نبوده و بيرون ماشين باشند، درباره پاسخ فكر نمی كنند.
** از ایمیل های فورواردی
آغاز ترم تحصیلی جدید است و گسیل خیل عظیم دانشجویان ایرانی به کشور مالزی. دیدن شور و شوق و علاقه به ادامه تحصیل جوانان ایرانی لبخند بر لب می آورد اما یادآور گریز بسیاری از آنان از شرایط نه چندان دلخواه جامعه. درس خواندن بهانه ای شده است برای رساندن خود از دنیای بسته ای به عوالم دیگر و کسب تجربه ای. در این میان، بازار بزرگوارانی به نام "شرکت ها یا افراد جذب دانشجو" نیز حسابی داغ است.
با خانمی آشنا شدم که همراه کودک خردسال خود به امید ده ها وعده و وعید یکی از همین شرکت های نه چندان نامعروف به دیار مالزی قدم گذاشته است. ساده اندیشی و اعتماد چشم و گوش بسته ی قابل توجه او، توجه مرا به وی جلب کرد. نگران و پریشان حال با دنیایی از سوالاتی مواجه بود که در ایران هنگام پرداخت پول به شرکت مربوطه، علی السویه محسوب شده بود. هر چه پرسیدم، گفت قرار بوده شرکت برایم انجام دهد. آن قدر مستاصل مانده بود که می خواست با اولین پرواز به ایران برگردد. متاسفانه به انگلیسی نیز، حتی در حد سلام علیک کردن و آدرس پرسیدن آشنا نبود. با علم به این که نمایندگان چنین شرکت هایی لابد دارند به ریش ما می خندند، در حد توانم کمکش کردم ولی نتوانستم شگفت زدگی خودم را پنهان کنم.
پذیرش گرفتن از دانشگاه های مالزی کار چندان سختی نیست که شرکت ها یا افراد در ازای دریافت پول، برای شما انجام می دهند اما درس خواندن و فارغ التحصیل شدن، کار سختی است که خود باید انجام دهید. بهتر است قبل از این که تصمیم به خروج از ایران بگیرید، ابتدا خودتان را به حداقل نیازهای علمی مجهز و مسلح کنید. دانشجویی اگر زبان و کامپیوتر نداند، نمی تواند از پس امور خود بر آید. الان خیلی از اطلاعات، حتی تجربه های شخصی و زندگی خصوصی افراد که مایلند آنها را به دیگران منتقل کنند، به راحتی و رایگان با زدن یک دکمه روی صفحه کامپیوتر ظاهر شده و در اختیار شما قرار می گیرد. وقت بگذارید، مطالعه و پرس و جو کنید. معلوم است که اگر خود را مسلح نکنید طعمه خوبی برای سود جویان خواهید بود!
سال هاست که فقط شلوار مشکی می پوشم شاید به دلیل نا نوشته و نا خوانده ای که رنگ مشکی به رنگ امنیت در جامعه ما تبدیل شده است. حال، مدتی است که دلم می خواست شلواری با رنگ روشن، مثلا سفید داشته باشم. چند روز پیش به مناسبت روز مادر ایران، در میان کادو هایی که اعضای خانواده برایم گرفته بودند، شلوار سفید برفی قشنگی به چشم میخورد که دخترم در حراج ماینز (یکی از فروشگاه های بزرگ مالزی) به 5 رینگیت خریده بود. خیلی خوشحالم کرد چون بدون طرح خواسته ام، به آن رسیده بودم.
فردای آن روز، یکی از همسایه های ایرانی مرا به مجلس "ختم انعام و مولودی" به خانه اش دعوت کرد. بدون تلف کردن وقت برای انتخاب لباس، شلوار سفید را تنم کردم و رفتم. تازه آنجا متوجه شدم که شلوارم نه تنها اتو ندارد بلکه حدود نیم متر هم برایم بلند است. به روی خودم نیاوردم و با اعتماد به نفس تقریبا تا آخر مهمانی ماندم.
به خانه که رسیدم فکرم را منسجم کردم تا راهی برایش پیدا کنم. در نهایت دوخت های با اندازه های مساوی در طرفین پاچه ها برایش کوک زدم و از ابتکار خودم کیف کردم. خوب حالا نیاز به چرخ خیاطی داشتم تا کار را یکسره کنم. یادم آمد که روزی لبخندی بین من و یکی از همسایه های مالایی رد و بدل شده بود. فقط می دانستم که او قبلا خیاطی می کرده و الان یک پلیس زن است. بنابراین به احترام آن لبخند، در خانه اش را به صدا در آوردم و خواسته ام را مطرح کردم. با روی گشاده گفت که فردا برایم آماده خواهد کرد. گفتم خودم بلدم بدوزم. پس مرا کنار چرخ برد. چرخ خیاطی مارک "برادر" بود. دستگاه را روشن کرد، توضیحات کامل داد و به خاطر هوای گرم آنجا معذرت خواهی کرد. نشستم پشت چرخ. عجب چرخ جون داری بود. تا پایم را روی پدال فشار دادم، کلی از شلوار را دوخت. یاد دوران نوجوانی ام که تازه خیاطی یاد می گرفتم، افتادم. بیشتر اوقات درز های لباس را پشت و رو به هم وصل می کردم، حوصله کوک زدن هم هیچوقت نداشتم.
ظاهرا، دنیای اینترنت، وبلاگ و وب سایت، sms، و ... که پیش از این مورد انتقاد بود، رسما در تعریفی جدید از دنیای تکنولوژی، توسط برخی از مسئولین کشور ما، مخرب و "ویرانگر" توصیف شده و "ابزار تهاجم رسانه ای" نام گرفته و حتی "خطرناک تر از اعتیاد" قلمداد شده است. آیا محدود کردن استفاده از این ابزار و صرفا پرداختن به نکات منفی آن، راه رسیدن مردم و بخصوص دانش آموزان، به بلندای تعلیم و تربیت است؟ و آیا واقعا برخورد با این ابزار است که امنیت اجتماعی را برای شهروندان به ارمغان می آورد؟
مدتی است ایمیل های زیادی دریافت می کنم مبنی بر این که آیا مالزی کشور امنی برای زندگی است؟ ظاهرا این موضوع بی تاثیر از نوشته های دیگر دوستان وبلاگ نویس نیست. مطمئنم که دوستان وبلاگ نویس قصد اطلاع رسانی دارند و باز مطمئنم که وبلاگ خوانان نیز اهل مطالعه و کاوشند و پس از بررسی همه جانبه تصمیم خود را می گیرند. از قدیم گفته اند: "من آنچه شرط بلاغت است با تو گویم خواه از سخنانم پند گیر خواه ملال".
