تازه دارم می فهمم که این ورزشکاران حرفه ای چه زحمتی می کشند و چه درد و سختی هایی را تحمل می کنند. واقعا هر چی که جایزه بهشون بدهند و تشویقشون کنند، حقشونه. همه می گویند سن که میره بالا کم کم انواع بیماری ها و کم کاری سلول های بدن، میاد سراغ آدم. برای حفظ سلامتی و تا حدودی خنثی کردن بیماری ها می شه از ورزش کمک گرفت. من هم مدتیه که ورزش رو جدی تر گرفته ام.
تقریبا از زمان نوجوانی و جوانی ورزش والیبال رو دوست داشتم و دارم. این جا هم امکانات ورزشی دانشگاه انصافا خوبه. برا همین، گاه والیبال بازی می کنم ولی از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون، این ورزش جسمی من تبدیل شده به ورزش مغزی. هر کسی هر گوشه زمین که توپی رو پرتاب می کنه صاف میاد می خوره تو صورت و کله من. مقدار درد و تاثیر آن بر صورتم بسته به میزان شتاب توپ متغیره. تقریبا از ۷ روز هفته، ۶ روزش صورتم باد کرده و درد داره و روز هفتم تا میاد خوب بشه دوباره یه ضربه دیگه. در واقع این ضربه ها هی مغزم رو ورزش می دهند. فقط دعا می کنم به اون قسمت مغزم که مربوط به اطلاعات پایان نامه و کارهای تزم هست کاری نداشته باشن تا به سلامتی بتونم از پسش بر بیام!
موضوع پایان نامه ام نیز حکایتی در مسایل زیست محیطی است که این روزها، درگیری ذهنی زیادی را برایم فراهم کرده و تمرکز بیشتری را می طلبد.
فردا سالگرد فوت مادرم است. دقیقا 11 سال پیش در چنین روزی پس از حدود یک سال و 2 ماه دست و پنجه نرم کردن با سرطان مری، در سن ۵۹ سالگی در گذشت. گاهی اوقات، گذر زمان دردها و بی تابی ها را می کاهد ولی نمی تواند آن را به فراموشی بسپارد. با وجود این همه سال دوری، هنوز احساس می کنم دلم می خواهد گوشی تلفن را بردارم و صدای گرمش را بشنوم و گاه در عالم رویا می شنوم.
امروز ایمیلی از گروه ایسام دیدم که تصاویر تکان دهنده ای از دست و صورت سوخته ی دانش آموزان، این طالبان علم و دانش مرز و بوم ما را- به نقل از یکی از گروه های اینترنتی (و تصاویر از "فارس نیوز")- درج کرده بود. الان دیدم سایت ایران مالزی هم آن عکس ها را گذاشته است. آن قدر دردناک است که زبان را یارای گفتن و قلم را یارای نوشتن نیست . فقط همین که کاش نفت را نمی داشتیم و به جای آن همت عالی و تلاش روز افزون برای غلبه بر مشکلات و کاستی ها ی مملکتمان را می داشتیم.
از امروز امتحانات ما در مدرسه ایرانی ها شروع شد. امتحانات چهارم دبستان برای همراهی با پسرم و امتحانات نهایی سوم دبیرستان برای همراهی با دخترم. بچه ها که امتحان دارند نا خود آگاه تمام اعضای خانواده درگیرند. گاهی اوقات به راحتی و آسودگی خیال نسل های قبلی غبطه می خورم. بسیاری از والدین حتی نمی دانستند فرزندانشان کلاس چندم هستند. خود بچه ها، خود جوش درس می خواندند. یادم می آید یک بار کلاس اول- دوم دبستان که بودم، پدرم به من گفت کتاب علوم ات را بیاور. در آن درس، تصویر دو حلب روغن خم، دیده می شد. از یکی چیزی بیرون نمی ریخت ولی از دیگری به واسطه سوراخی در یک گوشه ی آن، روغن بیرون می ریخت. پدرم پرسید چرا این گونه است. من هم که تا آن لحظه توجهی به کتابم نکرده بودم با خونسردی گفتم نمی دانم. سیلی محکمی گونه ام را نوازش کرد و شکل دنیا در نظرم عوض شد. فردای آن روز وقتی مجددا پدرم سوال کرد، نه تنها آن درس، بلکه درس های قبل و بعدش را هم مثل بلبل جواب دادم و یک "یک ریالی" جایزه گرفتم. یک بار دیگر این داستان سر حفظ کردن شعر "جوجه گفتا که مادرم ترسوست به خیالش که گربه هم لو لوست" کلاس دوم – سوم دبستان، تکرار شد.
