تبليغاتX
شور زندگی

شور زندگی

غذا، تحرک، زندگی

دوباره از دیروز اتوبان های مالزی چهره خلوتی به خود گرفت چرا که تعطیلی دیگری، روز دوشنبه، در راه است. این بار تعطیلی به دلیل  "Vesak Day" است که در واقع عید بودائیان می باشد و گاهی اوقات به  طور غیر رسمی از آن به عنوان "روز تولد بودا"  نام برده می شود. زمان آن ثابت نبوده (معمولا در ماه آوریل یا می) و بر مبنای چرخش تقویم قمری هندو ها ست. این روز در خیلی از کشورهای آسیایی چون مالزی، سری لانکا، کامبوج، میانمار، تایلند، سنگاپور، ویتنام، هنگ کنگ و تایوان، تعطیل رسمی است.

خیلی برایم جالب است که بدانم این مردم کی و چگونه دموکراسی را تمرین و تجربه کرده اند که این گونه در کنار هم با احترام به عقاید، اعیاد و مراسم یکدیگر به خیر و خوشی زندگی می کنند؟! همان هایی که از تمدن دیرینه ای نیز برخوردار نیستند و به قول بعضی از ایرانی ها، تا چندین سال پیش روی درختان زندگی می کردند!!!  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 3:45 PM  توسط بهجت   | 

هنوز خاطره "روز مادر" سال قبل را فراموش نکرده ام که "مادرز دی" دیگری فرا رسید. دوستم محبوبه زنگ زد و گفت که با هم برویم مدرسه و بر گردیم. همراه دو دوست دیگر، ماشین او را در پارکینگ گذاشته و با ترن رفتیم. موقع برگشت، به دلیل جای خیلی کم و پارک ماشین دیگری در نزدیکی ماشین ما، دوستم دست به فرمان، بین آن ماشین و دیواره بتنی کوتاه پارکینگ گیر کرد. نه راه پیش داشت، نه راه پس. در نهایت، به پیشنهاد من، با  کمک گرفتن از همسر دوستم که خود را به محل رساند و یک راننده تاکسی قوی هیکل هندی تبار، با یک حرکت زور آزمایی، گل رز به دست، ماشین مزاحم ماشین خودمان را به بغل گرفته و کمی جا به جا کردیم. جا باز شد و به خیر و خوشی ماجرا تمام شد.

در حال حاضر سالی سه بار به یاد می آورم که زن و مادر هستم. یکی ۸ مارس که روز جهانی زنان است، بعدی ۲۰ جمادی الثانی، تولد حضرت فاطمه زهرا (س) که بزرگداشت روز زن و مادر در ایران است و دیگری "دومین یکشنبه ماه می" ، روز مادر آمریکایی ها که به واسطه مدرسه پسرم، یک شاخه گل رز دریافت می کنم.

نمی دانم گرامی داشت و نام گذاری روز های خاص برای اقشار خاص، به دلیل یاد آوری حقوق از دست رفته آنان و تلاش برای کسب حقوق مساوی است یا صرفا جنبه نمادین دارد. به هر حال، آرزو می کنم: "مردان ما به هنگام سیاست گذاری و قانون گذاری و رعایت حقوق زنان، عمیقا به یاد آورند که "نطفه ای ضعیف" بیش نبوده اند و در سایه حمایت مادران خود توانسته اند بر مسند سیاست گذاری و قانون گذاری تکیه زنند."

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 5:53 PM  توسط بهجت   | 

شب گذشته، تلویزیون مالزی، فیلم سینمایی "The Triumph" را از طریق "آسترو" به نمایش گذاشته بود. داستان معلمی به نام Mr. Clark  که با خلاقیتی تحسین برانگیز، توانست علیرغم تمسخر و مخالفت مدیر و همکاران، کلاس درسی با دانش آموزانی بی اطلاع از علم و ادب را به برترین کلاس مدرسه تبدیل کند. ظاهرا بعد ها شیوه های آموزشی و تربیتی او در کشورهای دیگری نیز به اجرا گذاشته شده است. فیلم قشنگی بود بخصوص که بی مناسبت با گرامیداشت "روز معلم" ایران هم نیست.

همین "آسترو" قرار است فیلم "300" را یکشنبه ۲۵ می از تلویزیون مالزی پخش کند. ایرانیان مقیم مالزی به پخش آن اعتراض کرده اند. من هم مانند بسیاری دیگر از ایرانیان هموطن، درخواست عدم پخش این فیلم را امضاء کرده ام ولی در دلم چیز دیگری می گذرد. به نظر من، اعتراض کردن به نادرستی ها، کاری است نیکو ولی نیکو تر از آن، فرصت و مجوز دادن به رشد خلاقیت ها و هنر نمایی های هنرمندان است. ما با اعتراض خود، فیلم "300" را به یکی از پر فروشترین فیلم های دنیا تبدیل کردیم، کاسبی پدید آورندگان فیلم را رونق بخشیدیم، حس کنجکاوی سراسر جهان را برانگیختیم، ولی چیزی برای ارایه جایگزین نکردیم.

کشور عزیز و پهناورمان، ایران، بارها به سایر نقاط دنیا لشکرکشی کرده و بارها نیز مورد لشکرکشی دیگر کشورها قرار گرفته است. ما تاریخی بس وسیعتر از وسعت کشورمان داریم. شاید اگر هنر و هنرمند از جایگاه واقعی خود در جامعه ی ما بهره مند بود، می شد فیلم هایی تاریخی از تمدن ایرانی – که شب و روز به آن فخر می فروشیم اما گاه در عمل تهیدست به نظر می رسیم- ساخت. بهتر است هیاهو را در خدمت نمایش ارزش های خود به دیگران به کار گیریم نه کمک به نمایش باورهای راست یا دروغ دیگران.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:36 PM  توسط بهجت   | 

امروز 12 اردیبهشت، روز گرامی داشت معلم در ایران است. این قشر معمولا زحمتکش و بسیار تاثیر گذار در حیات جامعه. همیشه یاد و خاطره کلاس اول دبستان، نقش ویژه ای در ذهن و حس خاصی را در دل آدم به یادگار می گذارد. بخصوص برای دوران ما، که هنوز مهد کودک و پیش دبستانی رواج نداشت و باید مستقیم از خانه وارد مدرسه می شدیم. معلم کلاس اول من خانم " کامیابی" نام داشت. خانمی بسیار مهربان و دوست داشتنی بود. موقعی که آخر سال رسید، شنیدم که این خانم به مشهد منتقل شده است و دیگر در مدرسه ما درس نخواهد داد. از بچه های کلاس های بالاتر هم شنیده بودم که از بس این خانم نرم و مهربان است، اگر گریه کنید، زود در مقابل خواسته های شما کوتاه می آید. بنابراین در آخرین روز کلاس، خود را به او رساندم و های های گریه کردم که خانم تو رو به خدا، سال بعد نیز شما به ما درس بدهید. از بس گریه کرده بودم، تا چند روز چشمانم پف کرده و قرمز بود. ولی اون خانم برای همیشه از شهر ما رفت و پس از آن هم تا الان که می نویسم، خبری از او ندارم. انشاءالله که سالم و سرحال، زندگی خود را سپری می کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:3 PM  توسط بهجت   | 

ماه اریبهشت است و اوج زایش درختان در مناطق معتدل و نیمه سردسیری از جمله ایران. استفاده از اولین محصولات یا همان نوبر، کیف و لذت دیگری دارد. شاید برای همین است که بیشتر اوقات، تقریبا همیشه اولین ها مطلوبترین ها هستند. درختان مو با برگ های لطیف و سرسبز خود نیز از این قاعده مستثنی نیستند. استفاده از اولین برگ های مو، طعم و مزه ی دیگری به غذا می دهد. معمولا با برگ مو، غذای لذیذ دلمه پخت می شود. برای تزیین ظرف محتوی میوه های بهاری مثل گوجه سبز، آلبالو، زردآلو، و ... هم، برگ مو به کار می آید. حال، در مناطق گرمسیری و نیمه گرمسیری نقش برگ مو با برگ موز عوض می شود. با این تفاوت که آن را به عنوان پوششی در پخت غذا  به کار می برند ولی خودش را نمی خورند. شاید چون لطافت برگ مو را ندارد. بسیاری از غذاها به صورت پیچیده شده در برگ موز ارایه می شوند. ماهی را داخل برگ موز، کباب می کنند. استفاده از برگ موز برای تزیین ظرف حاوی میوه هایی چون آناناس، پاپایا، .... بسیار معمول بوده و شاید تنها وجه مشترک کاربرد برگ درختان در هر دو منطقه به شمار می رود. جالب است گاهی اوقات، برگ های پهن موز نقش بشقاب یا سفره بسیار کوچک یک نفره را پیدا می کند و غذا داخل آن ها سرو می شود! 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 4:32 PM  توسط بهجت   | 

۲-۳ روز پیش، اوایل شب، هنگام برگشت به خانه، در مقابل ساختمانمان، انگشتری پیدا کردم. ابتدا فکر کردم بدل است و احتمالا کودکی از طبقات بالا به پایین پرت کرده است. بردم خانه، انگشتم کردم، زیبا بود بخصوص با نگین آبی رنگش. با ذره بین نگاهش کردم و دیدم که طلاست و از طلاهای مالزی هم می باشد. چون شماره ۹۱۶ روی آن حک شده بود. بنابراین بدون معطلی، آگهی یافتن این انگشتر را روی کاغذی نوشته و با درج شماره موبایلم، در دو نقطه از ساختمان، در قسمت آگهی ها چسباندم.

تقریبا نیم ساعت پیش، آقایی زنگ زد و با دادن مشخصات انگشتر، اعلام کرد که آن را گم کرده است. گفتم بیایید طبقه همکف و انگشترتان را بگیرید. رفتم پایین و دیدم که یک زوج هندی همراه با یکی از نگهبانان ساختمان منتظرند. تمام نشانی هایشان درست بود، بنابراین انگشتر را تحویلشان دادم و با خبال راحت برگشتم.

حالا، افکار پلیسی ام گل کرده و می گم نکنه گم کننده ی واقعی انگشتر، رفته به نگهبانی گفته که انگشترشو گم کرده و مشخصات آن را هم به آنها داده. نگهبان هم به من زنگ زده و همان مشخصات را ذکر کرده؟ آخه اون آقا و خانم (زوج هندی)، پسر و عروس نگهبان هستند که در یکی از طبقات بالا ساکنند!!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 2:4 PM  توسط بهجت   |