آدم شدی؟ نشدی، نع!
بس کن ز هرزه دویدن تا آن بهشت خیالی درجازدن، نرسیدن!
هرجا که معرکه دیدی رفتی و جامه دریدی حاشا کرامت برگی پوشای جامه دریدن!
تا آستانه پیری جان کنده ای که نمیری
یک دم بمیر! که سخت است زهر مدام چشیدن
رامت نکرده سواری برگرده زخم که داری
ای اسب فاخر میدان حیف از تو بار کشیدن!
************
آدم شدم، نشدم، نع!
چون گوسفند به مرتع خواندم ترانه "بع بع " کردم نشاط چریدن....
ازگله گرگ بسی خورد وزمانده دزد بسی برد
من گرم دنبه تکانی دیدم چنان که ندیدن
قصاب می رسد از راه درمشت تیغه ی خون خواه
من سرنهاده به درگاه آماده بهر بریدن
کو آن نماد دلیری آن شیر درخور شیری
خورشید از پس پشتش برکرده سر به دمیدن ؟
شیطان شدن خوشم آید
آتش مزاج که باید برخاک سجده نکردن غیر از خدا نگزیدن
سیمین بهبهانی، ۱۱ اسفند ۸۶، برای 8 مارس 2008