تبليغاتX
شور زندگی

شور زندگی

غذا، تحرک، زندگی

دوستی داشتم بسیار مهربان، آداب معاشرت دان، دست و دل باز و خلاصه بسیاری از صفات عامه پسند دیگر. اونقدر اعتقادات قوی مذهبی داشت که روزهای اول آشنایی،  از رویارویی با او خجالت می کشیدم که مبادا از نظر اعتقادی در برابر او کم بیاورم. پس از مدتی، تعجب کردم وقتی دیدم در کلاس شرکت نمی کند چون وقت ندارد و متعجب تر شدم وقتی دیدم کسی دیگر به جای او نمره قبولی را در کارنامه اش ثبت کرده است. صحبت از سفر اروپا و خارجه که شد، تعجب کردم وقتی فهمیدم خاندان او در فرنگ، حق آب و گل دارند به هنگامی که به واسطه اعتقادات عمیق برای کار فرهنگی به آن دیار رفته بودند. و تعجب کردم وقتی ... راستی چگونه می توان مرز بین زرنگی به واسطه هوش و ذکاوت و پشتکار را با زرنگی به واسطه سوء استفاده از موقعیت ها، از هم تمیز داد؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 7:18 PM  توسط بهجت   | 

استان پرا (PERAK) در مجاورت استان سلانگور قرار دارد. حدود 1-2 ساعت بعد ازKL ، به طرف Ipoh ، مجموعه  تفریحیSungai Klah Hot Springs Park  در استان پرا قرار دارد که آب های گوگردی حدود30 oC  تا 100 oC را در حوض ها و استخرهای مختلف در معرض استفاده قرار داده اند. مثل آب های معدنی و طبی سرعین استان اردبیل در ایران خودمان. با این تفاوت که اینجا سر پوشیده نیست و با این که خیلی کمتر و کوچکتر از آن جا می باشد ولی با نیت جذب جهانگرد طراحی شده است. در قسمتی که دمای آب را  90-100 oC قید کرده اند، سبدهایی را گذاشته اند برای آب پز کردن تخم مرغ، مردم صبح خیلی زود، با تخم مرغ آب پز آن جا، صبحانه خود را صرف می کنند. ورودی این مجموعه برای بزرگان 10 رینگیت و برای کودکان 8 رینگیت می باشد. با پرداخت پول، دستبند به دست، برای یک روز می شود از امکانات استفاده کرد. روی دستبند شعار پاکی، سبزی، دوستی (Clean, Green, Friendly) به چشم می خوردخانه های ویلایی و همچنین محلی برای بر پا کردن چادر برای گذراندن شب با نرخ های متفاوت وجود دارد. در نزدیکی این مجموعه، جاده فرعی روستایی وجود دارد که به سمت خانه های جنگلی اوران اصلی ها (Orang Asli) می رود. در ادامه راه، تلاقی دو رودخانه بزرگ Sungai Klah و  Sungai Tesong مالزی دیده می شود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 9:59 PM  توسط بهجت   | 

 نوبتی هم که باشه، نوبت عید چینی هاست، فردا و پس فردا برای عید آن ها، تعطیل رسمی است. بوی تعطیلی و عید از شلوغی فروشگاه ها در هفته پیش و خلوتی خیابانها و کم شدن رفت و آمد از امروز به مشام می رسد. حضور این افراد پر تلاش، مقتصد، حسابگر و زرنگ در همه جا پیداست بخصوص در گردونه ی اقتصاد مالزی. سال پیش تقریبا در همین ایام که تقریبا شب و روز در آزمایشگاه کار می کردم، دانشجویان جوان چینی زیادی در آزمایشگاه بودند که گاه نیز در حد توانم کمک و راهنمائی شان می کردم. نزدیک عید، یکی از آن ها یک نارنگی پیچیده شده در زرورق و روبان قشنگی به من هدیه داد. پرسیدم چرا نارنگی؟ گفت: نارنگی نمادی از گرد و یکدست بودن کره زمین و برتری نداشتن کسی به کس دیگر در میان این یکدستی هاست. بعد از آن متوجه شدم که از یک ماه مانده به عید چینی ها، جعبه جعبه تانجرین به فروش می رسد و حتی خیلی از مردم آن را بین دیگران توزیع می کنند. برخی نیز بر این باورند که رنگ نارنجی خوش یمن بوده و زودتر آن ها را به ثروت می رساند. همانند عید مالایی ها (عبد فطر) کهopen house  رسمی از طرف دولت دارند، برای عید چینی ها همopen house  رسمی می گذارند. اتفاقا چند روز پیش در روزنامه استار چاپ مالزی خوندم که محل  و تاریخ آن ها را نوشته بود ولی چون زیاد وقت نداشتم  و محل ها هم آشنا نبود، به ذهن نسپردم. حالا هم می خواهم به این دوستان چینی آزمایشگاهی ام sms بزنم  و "کنگ سی فا چای" یعنی "سال نو مبارک" بگم ولی هر چی فکر می کنم یادم نمی آید که کدام شماره مال کی بود. یه عالمه اسم مشابه در تلفنم ثبت شده است و یک قیافه چینی کلی برای همه آن ها در ذهنم!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 3:54 PM  توسط بهجت   | 

سالیان سال، باغی یا بهتر است بگویم باغچه ای بود پر بار به مساحت تقریبا ۱۴۰۰ متر مربع که حال با گسترش شهر، در مرکز شهر واقع شده بود و قرار بود با تغییر کاربری به مسکونی تبدیل شود. پدر تقریبا نصف این باغچه را خرید. ابتدا درختان قسمت هایی که قرار بود در آنجا خانه بنا شود، قطع شد و کار بنایی آغاز گردید. دور تا دور این باغ جوی آبی داشت برای آبیاری درختان. در کنار جوی آب نزدیک دیوار باغ، درخت بسیار بزرگ و بلند مویی بود که همراه با درخت دیگری (که الان نام آن را به یاد نمی آورم) در هم پیچیده بودند و از بلندای دیوار هم بالاتر رفته بودند. بهترین سرگرمی من در آن روزها که دوم - سوم دبستان بودم و آسمانخراش و هواپیمای واقعی ندیده بودم، این بود که هر روز از این درخت بالا می رفتم، ذهن خود را به آسمان ها می سپردم و هر شب مجددا خوابش را می دیدم.

کم کم خانه داشت آماده می شد و وقت آن رسیده بود که به نما و حیاط خانه برسند. لازم بود که درختان قدیمی که در طراحی جدید جایی نداشتند قطع شوند و جوی آب سنتی جای خود را به حوض و فواره دهد. بنابراین آسمانخراش و هواپیمای من هم از بین رفت ولی لذت بالا رفتن و اوج گرفتن را در وجود من باقی گذاشت. خانه در مرکز قرار گرفت، حیاطی بزرگ جلو ساختمان و حیاطی کوچکتر در پشت ساختمان واقع شد. چهار باغچه که هر کدام گوشه های یک مربعی را تشکیل می دادند در مرکز حیاط بزرگتر احداث شد و حوض و فواره نیز در وسط آن ها قرار گرفت. با اصرار خواهرم که آن موقع پا به دبیرستان گذاشته بود، پدرم قدیمی ترین درخت را که یک درخت زردآلوی بلندی بود نگه داشت و در گوشه ای از یکی از این باغچه مربعی ها محفوظ ماند. بدون وقفه هر سال موقع بهار حیاط را شکوفه باران می کرد. بیشتر سال ها، سیزده بدر، فامیل می آمدند و با گره زدن طناب به یکی از شاخه های تنومند آن، بساط تاب بازی راه می انداختند. خلاصه این تک درخت پیر در میان نهال های تازه چشم باز کرده، با ارایه خدمات، دل همه را به دست می آورد.

چند سالی گذشت تا این که سال ۵۷، سال انقلاب فرا رسید و موج اعتصابات و اعتراضات به حاکمیت قبلی بالا گرفت. آن روزها، تقریبا همه باور داشتند که چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید. فداکاری و گذشت معنای دیگری داشت، همه چیز درونی و باطنی بود، ظاهر و فریب نبود، یکرنگی و یکدلی بیشتر بود، حرف ها از دل بر می خاست و بر دل می نشست. زمستان سرد هم در راه بود، دیگر نفت سخت گیر می آمد. برف که می آمد، مدت ها طول می کشید تا آب شود. کسی نمی توانست با سرما شوخی کند. بایستی چاره ای اندیشیده می شد. پدر به درخت زردآلو نگریست و تصمیم خود را گرفت. چاره ای نبود. خداحافظی ها انجام گرفت و درخت تنومند و سربلند زردآلوی ما با تمام سنگینی وجودش، آرام خم شد و دل به تبر و تیشه داد. قطعه قطعه شد و به هیزمی تبدیل گشت تا با بخاری هیزمی، زمستان آن سال با سرافرازی به بهار بپیوندد.   

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 11:6 AM  توسط بهجت   | 

 

دوستی از طریق ایمیل(فوروارد)، متن زیر را برایم فرستاده است که برای یادآوری وظایف انسانی خویش، عینا آن را در این جا می آورم:

رويداد اول: چهارم ديماه1331 يك هواپيماي شركت هواپيمايي ايران كه از شيراز و اصفهان به تهران مي آمد، در نزديكي فرودگاه مهرآباد هنگام كم كردن ارتفاع براي نشستن سقوط كرد و همه مسافران و سرنشينان آن جز دو تن (حسين عدل رئيس شركت تلفن شيراز و مهندس خزايني) كشته شدند. نكته جالب و قابل تامل در اين سانحه زنده ماندن و سلامت كامل اين دو تن از ميان دهها مسافر نبود، بلکه دست نخورده ماندن يك بسته بسيار بزرگ پر از اسكناس بود كه با اين هواپيما حمل مي شد . اين بسته پس از برخورد هواپيما به زمين از داخل آن بيرون افتاده، بازشده و اسكناسها چند قدمي جاده جنوبي پر رفت و آمد كرج ـ تهران را تا مسافتي دور پوشانده بود. صدها نفر از كساني كه به كمك و يا تماشا آمده بودند و عموما از كارگران تنگدست محل و نوجوانان بودند حتي يك قطعه اسكناس را براي خود برنداشته بودند و به خبرنگاران خارجي گفته بودند كه تصاحب به ناحق مال ديگران، دولت و يا شخص ، حرام است و باعث ناراحتي وجدان مي شود و ما تنها به دسترنج خود قانع هستيم . اين خبرنگاران به سراسر جهان نوشته بودند كه سانحه پرتلفات هوايي تهران، منش ويژه و بزرگواري ايرانيان را يك بار ديگر به ثبوت رساند و اگر در كشوري ديگر اتفاق افتاده بود، مردم تماشاگر حتي يك قطعه اسكناس را باقي نمي گذاشتند و براي تصاحب آنها هجوم مي بردند و با هم مسابقه مي دادند.

رويداد دوم : 22 ديماه 1386 (55سال و 18 روز بعد)  چند روز پيش به دنبال برودت هوا و بارش برف ، يک خودروي حامل پول در نزديکي فيروزکوه با يک خودروي سواري پرايد تصادف کرد. در اين تصادف ، يک اتوبوس مسافربري که در حال عبور از جاده بود، با مشاهده اين وضعيت متوقف شد و مسافران براي کمک به مجروحان از اتوبوس پياده شدند. چند نفر از مسافران که قصد کمک به مجروحان خودروي حامل پول بانک را داشتند، با مشاهده پول هاي موجود که پس از تصادف در اتاقک خودرو پخش شده بود، به يکباره وظيفه انساني خود را فراموش کردند و با سرقت مقاديري از چک هاي مسافرتي متعلق به بانک بدون آن که به مجروحان حادثه کمک کنند، بار ديگر سوار اتوبوس شدند و محل را ترک کردند. سید حسين توکلي ، بازپرس شعبه 5 دادسراي جنايي گفت: به دنبال اين ماجرا، ماموران امدادي با حضور در محل ، امدادرساني به حادثه ديدگان را آغاز کردند و راننده خودروي پرايد بر اثر شدت جراحات جان خود را از دست داد. برادر جوان فوت شده پس از اين حادثه عنوان کرد: برادرم پس از تصادف و در آخرين لحظات عمرش در تماس تلفني گفت: ميان صندلي و فرمان خودرو گرفتار شده است و مسافران اتوبوس را مشاهده مي کند که براي کمک پياده شده اند، اما به جاي کمک به او سراغ خودروي بانک مي روند. به دليل شکستگي دنده اين جوان و فرورفتن آن در ريه وي ، اگر مسافران او را از ميان آهن پاره بيرون مي آوردند، به طور قطع نجات مي يافت. پس از بررسي هاي بعدي معلوم شد 148 ميليون تومان از پول هاي درون خودرو به سرقت رفته است و افراد سارق در مرحله بعدي با چک هاي مسافرتي سرقت شده ، به خريد طلا، لوازم خانه و... اقدام کرده اند. بازپرس جنايي افزود: با آغاز تحقيقات در اين زمينه ماموران در مرحله بعدي يک نفر از مسافران سارق را به همراه 38 ميليون تومان از چک هاي مسافرتي دستگير کردند. متهم در تحقيقات گفت: وقتي صحنه تصادف را مشاهده کرديم ، ابتدا قصد کمک به مصدومان را داشتيم و ما به وضوح فريادهاي کمک خواهي راننده خودروي پرايد را مي شنيديم ، اما با مشاهده چک هاي مسافرتي درون خودرو، هر کدام از ما که از اتوبوس پياده شده بوديم ، سعي مي کرديم پول بيشتري برداريم.

**خبر دوم را خودم در "جام جم" و "شیعه نیوز" دیدم .ولی منبع خبر اول را ندارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 11:5 AM  توسط بهجت   | 

    ...... جمعیت رو به رشد ایرانیان در مالزی، مشکلاتی را نیز برای خود ایرانی ها فراهم کرده است. وقتی خودم کودکی بیش نبودم همیشه از خدا بیامرز مادرم می شنیدم که " بچه عزیز است ولی تربیتش عزیزتر از خود او". معنای این جمله را حال که خود مادرم، درک می کنم. گاهی اوقات هموطنانی را می بینم که فرار از خدمت سربازی یا راه یافتن فرزندشان به دانشگاهی در خارج از ایران، آن قدر ذهن آنان را مشغول کرده است که از رسیدگی به امور فرزند غافل می مانند و بعضا نوجوان 17-16 ساله دبیرستانی خود را به تنهایی یا با دوستانش راهی دیار غربت می کنند. متاسفانه گاهی اوقات اخبار ناگواری از نوجوانان می شنوم که دردناک است و یادآور این که آنان توجه و صرف وقت بیشتری توسط والدینشان را می طلبند.

نباید از کنار مسایلی چون پریدن دانش آموز روی اتومبیل و آسیب جدی به آن رساندن، برداشتن موبایل و  کیف، پاره کردن دفاتر و کتاب هایی که از شیفت دیگر در کلاس جا مانده است، تعطیل کردن کلاس درس به بهانه های مختلف، کثیف کردن در و دیوار و یادگاری نوشتن بر همه جا، صدمه زدن به وسایل، و ...به راحتی گذشت. چرا که اگر این مشکلات الان حل نشود معلوم نیست که بعد ها بتوان کاری کرد. متاسفانه نادیده گرفتن این مسایل، فرزندان دیگران را هم ناخواسته دچار تلاطمات روحی و اخلاقی می کند. شاید اگر مدرسه بزرگتری بود که به دروسی چون ورزش، هنر، دروس آزمایشگاهی و کارگاهی- که با تخلیه انرژی زیادی همراه است- بیشتر بها می داد، مشکلات کمتر می بود.

به هر حال، فکر می کنم دوستی با فرزند و صرف اوقاتی را با او، شنیدن و توجه کردن به حرف هایش، ارزش نهادن به خواسته های منطقی او، تعداد پاسخ مثبت بیشتر نسبت به پاسخ منفی در مقابل تقاضاهای منطقی اش، تشویق او به درس، مطالعه، ورزش، هنر، نوعدوستی، کمک به دیگران، و ...شاید بتواند نقش موثری در بهبود عوالم نوجوانی اش داشته باشد. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 4:57 PM  توسط بهجت   | 

تقریبا روزی نیست که اخبار ناگواری مبنی بر کیف قاپی، دزدیده شدن تلفن همراه و لپ تاپ، تهدید با چاقو و ... به گوش نرسد. شاید یکی از دلایل آن، افزایش رو به رشد جمعیت مهاجر و توریست مالزی است. در این افزایش جمعیت مهاجر و توریست، افزایش جمعیت ایرانی نیز بسیار قابل ملاحظه می باشد. جالب است که در میان مردم مالزی، ایرانیان به عنوان افرادی پولدار معرفی شده اند (یاد ضرب المثل "درونمان خودمان را می سوزاند و بیرونمان مردم را" می افتم). بنابراین سارقان و فرصت طلبان امور دزدی (مالایی، چینی، هندی و اندونزیایی)، خارجیان و از جمله ایرانیان را هیچ گاه از نظر دور نمی دارند. فکر می کنم این مسئله، تقریبا معضل بسیاری از پایتخت ها و شهرهای بزرگ جهان است که احساس عدم امنیت در این شهرها را به دنبال خود دارد. ...... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 4:28 PM  توسط بهجت   |