تبليغاتX
شور زندگی

شور زندگی

غذا، تحرک، زندگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 11:51 AM  توسط بهجت   | 

 دیروز همراه با پسرم به اردوی یک روزه ای که مدرسه برایشان تدارک دیده بود، رفتم.

افاموسا(Afamosa)  مجموعه ای تفریحی است که در نزدیکی شهر ملاکا  (Melaka) - به سمت جنوب مالزی و شاید تنها شهر تاریخی مالزی- قرار دارد. پس از وارد شدن به این مجموعه، پرداخت 35 رینگیت برای بزرگسالان و 25 رینگیت برای کودکان ، امکان استفاده از نمایش های مختلف را فراهم می سازد. در این مجموعه می توان از وجود سرگرمی هایی چون Safari Town ( سوار بر ماشینی همانند حمل سربازان، با گذر از جنگل و دشت و صخره، حبوانات و جانوران مختلفی رویت می شوند. برای کسانی که باغ وحش ملی مالزی (Zoo Negara)  را دیده اند، شاید جذابیت چندانی نداشته باشد.)، World West Show (برگزاری نمایش به سبک آرتیست بازی ها و کابویی های غرب)، Animal show ( نمایش حیوانات آموزش دیده ای مثل میمون، گربه،...)،  Elephant ride (سوارشدن بر فیل با پرداخت 4 رینگیت و گذر از جنگل و دریا. البته کل این سفر روی دایره ای تقریبا به قطر 30 متر انجام می گیرد.)، Horse ride  (پرداخت 4 رینگیت و سوار شدن بر اسب. به جای اسب،pony   است و فقط کودکان می توانند سوار شوند.)،Birds show  ( دیدن پرندگان آموزش دیده ای چون طوطی)، Elephant show  (نمایش فیل ها)، Monkey Island (جزیره کوچکی با تحرک میمون ها)، ...  نام برد.

چند نکته قابل توجه در این سفر:

* پسرم برنا، یکی از پریفکت (ارشد) های مدرسه است. کار پریفکت ها، کمک به انجام بهینه امور و هماهنگی بیشتر بین کادر مدرسه و دانش آموزان می باشد. هنگام سوار شدن به اتوبوس، زمان برگشت، دیدم که برنا جعبه حاوی لیوان های ۲۳۰ میلی لیتری آب را از صندوق بغل اتوبوس، برای توزیع بین دانش آموزان، داخل اتوبوس می برد. وقتی داخل اتوبوس شدم، گفتم لیوان آب مرا بده با خودم ببرم ( آخه ردیف آخر برای والدین بود). گفت: " مامان برو بشین رو صندلی، هر وقت آب همه رو دادم، آب شما را هم می دهم."

* ظاهرا یکی از دانش آموزان کو چکتر، ناراحتی داشت که بایستی زود به زود برای تخلیه مثانه خود اقدام می کرد. وقتی قضیه را متوجه شدم که دیدم صندلی جلو ردیف آخر را خالی کردند و این پسر کوچولوی افریقایی همراه با "کودرت" هد پریفکت (رییس ارشدها) ، آنجا ایستادند. "کودرت" پلاستیک به دست از دانش آموز خواست که مثانه خود را داخل پلاستیک تخلیه کند که این کار با موفقیت انجام شد. خیلی برایم عجیب بود. معمولا فقط در زندان ها، زندانیان نه چندان آزادتر !!، کار تخلیه را به اجبار درون سلول خود انجام می دهند. نمی دانم چرا اتوبوس را متوقف نکردند تا این کار بیرون از اتوبوس صورت گیرد. پس از طی مسیری، مجددا سرو صدای کوچکی به پا شد، این بار مجال یافتن پلاستیک نبوده و وسط اتوبوس، کار انجام گرفت. من اگر جای والدین آن دانش آموز بودم، حفظ شخصیت فرزندم را به دیدن باغ وحش و... ترجیح می دادم و او را اردو نمی فرستادم یا حداقل خودم با او همراه می شدم.

* به دانش آموزان گفته بودند که با خود پول اضافه بیاورید ولی احتمالا راجع به چگونگی خرج کردن چیزی آموزش نداده بودند. در بدو ورود به باغ وحش، غذای حیوانات به قیمت گزافی فروخته می شد. طفلی، بچه های حیوان دوست، پول خود را صرف خرید این غذاها کردند و با عشق به جانوران غذا دادند. هنگام فیل سواری که باید پول می دادند تا سوار شوند، پول توجیبی خیلی هاشون تمام شده بود و هی پول هاشونو می شمردند یا به اشتراک می گذاشتند. برنا هم به واسطه حضور من، چند تا از دوستاشو مهمون فیل سواری کرد.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 4:50 PM  توسط بهجت   | 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 3:3 PM  توسط بهجت   | 

گاهی اوقات عدم اطلاع درست از رشته های تحصیلی یا شغلی کار دست آدم می دهد. در دوره ای از زندگیم، به عنوان مسئول فنی در یک سردخانه نگهداری مواد غذایی کار می کردم. همان روزها، سوار اتوبوس از شهری به شهر دیگر در حرکت بودم. خانمی کنارم نشسته بود و برای این که مسافت نسبتا طولانی 6-7 ساعت با اتوبوس قابل تحمل تر شود، با هم از هر دری صحبت می کردیم. صحبت هایمان حسابی گل انداخته بود که خانم پرسید کجا کار می کنی؟ گفتم سردخانه. احساس کردم از آن لحظه به بعد ایشون یه وری (یعنی تقریبا پشت به من) نشست و هیچ حرفی نزد. با تعجب هی از خودم سوال می کردم خدایا چه حرکتی از من سر زد که باعث ناراحتی او شد؟ مدتی که گذشت متوجه شدم فکر کرده من با مرده ها سر و کار دارم (هر چند آن هم شغلی است و چه شغل دردناکی)!

وقتی این موضوع را برای یکی از فامیل های شوخ طبع تعریف می کردم، گفت اگه می فهمید که همسرت هم خاکشناسی خونده، همونجا از اتوبوس پیاده می شد. چون فکر می کرد تو مرده تحویل می گیری و همسرت خاکش می کنه!!! 
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 2:57 PM  توسط بهجت   | 

همراه با روز های نا آرام مالزی، روزهای شلوغی رو پشت سر گذاشتم. علاوه بر کارهای روزمره و ادامه کارهای آزمایشگاهی مربوط به پایان نامه، برای یه کنفرانسی در KL ، مقاله داده بودم که به صورت سخنرانی پذیرفته شده بود و بایستی کارهای مربوط به اون رو انجام می دادم. دو روز هم درگیر رفت و آمد به اونجا بودم. خوشبختانه این کنفرانس به خیر و خوشی پایان یافت (ایرانی دیگری به نام آقای دکتر مازیار ثابت از دانشگاه UTM، هم  آنجا مقاله داشتند). از طرف دیگر، بالاخره "امتحان جامع (Comprehensive Exam)" هم که چند روزی حسابی ذهن مرا مشغول کرده بود، تمام شد. انصافا سوالات خوبی بود و انصافا من هم خیلی خوب برایشان جواب پیدا کردم. تقریبا می شه گفت جواب دادن به آنها، در کوتاهترین  مدت ممکن انجام گرفت ولی گرفتن سوالات از استاد و هماهنگی با بقیه اعضاء کمیته سوپروایزری، تقریبا 2 ترم طول کشید. از بس که ماشاء الله این استاد راهنمای من آدم خونسردیه و از طرفی به قول خودش بیزی (busy). هر چی من حرص می خورم، اون خونسرد. جالبه جزء استادانی هم هست که حسابی دانشجو داره!! خلاصه، هر چی بود این مرحله هم به خیر گذشت.

حالا دیگه وقتشه که یه خورده هم به وعده هایی که به بچه ها دادم عمل کنم. مدتیه که قراره براشون دسر ایرانی مثل حلوا، شیر برنج،... درست کنم. خیلی وقته که عصاره گلاب هم گرفتیم ولی فرصت پختن پیش نیومده. بهتره تا تاریخ مصرف اون به انقضاء نرسیده، استفادش کنم و برم حلوا رو بپزم. البته حلوایی که می پزم ممکنه مثل حلواهای دیگه نشه. می دونین چرا؟ اول که روغن می ریزم تو قابلمه، یاد عوارض ناشی از مصرف روغن زیاد می افتم، بنابراین مقدار اون به حداقل ممکن می رسه. بعد باید آرد رو بریزم تو روغن که سرخ شه، تمام بلاهایی که حرارت بالا می تونه سر ماده غذایی بیاره، می ریزه تو سرم. پس شعله گاز هم در حداقل ممکن قرار می گیره. نوبت اضافه کردن شکر است. مضرات استفاده زیاد از شکر و شیرینی جات هم به مسایل قبلی اضافه می شه. در نهایت، حلوای کاملا قهوه ای، شیرین و پر روغن ایرانی تبدیل می شه به حلوای کرم رنگ با شیرینی و روغن نه چندان چشمگیر. فقط جای شکرش باقیه که بچه ها دوست دارند و می خورند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 4:59 PM  توسط بهجت   |