سه شنبه، برای تجدید و تفکیک پاسپورت بچه ها سفارت رفتم. تا همین چند ماه پیش، برای این کار بایستی حدود 3-4 ماه قبل از اتمام اعتبار پاسپورت، اقدام می کردیم. اونجا، انواع فرم ها را پر کردم ، با یک دستگاه کپی - که چندان هم خوب کار نمی کرد- کلی از صفحات را در 3 نسخه کپی گرفتم. چند بار مدارک را تحویل دادم ولی هر بار بعضی از قسمت ها خالی مانده بود که آقای نور می فرمودند بایستی تمام نسخ کامل کامل پر شود. خلاصه حدود بیش از 2 ساعت آنجا بودم تا بالاخره مدارک را کامل تحویل دادم. آقای نور فرمودند، تا آخر هفته پاسپورت ها آماده می شود. پرسیدم مگر مدارک را ایران نمی فرستید؟ فرمودند خیر.. با تعجب گفتم مطمئن هستید؟ آخه تو پاس های قبلی، کلی مهر و امضا سرهنگ... به چشم می خورد. فرمودند نگران نباشید همه مراحل همین جا صورت می گیرد، مگه ما اندازه سرهنگ ها نیستیم!!! ذوق زده شدم و از خوشحالی فراموش کردم که یک روز کاری کامل را از دست دادم. دستشون درد نکنه، خیلی خوب شد که این کارها همین جا، تقریبا به روز، انجام می شود. دوباره مدارک را از ایشان پس گرفتم چون هنوز حدود ۴ ماه دیگر اعتبار داشت!!!
امروز 23 مهر ماه برابر با 15 اکتبر 2007، قرار است که تمام وبلاگ نویسان جهان در صورت تمایل، یک پست خود را به موضوع محیط زیست اختصاص دهند. هدف از این کار این است که همه برای رسیدن به آینده ای بهتر، وادار به صحبت شوند. خوب برای ایفای سهم کوچکم در این حرکت جهانی، می خواهم راجع به " نقش مواد بسته بندی در کاهش آلودگی محیط زیست" صحبت کنم.
پس از افزایش روز افزون استفاده از مواد پلاستیکی در صنایع مختلف، ازجمله صنایع غذایی، صاحبنظران و دانشمندان رشته های مرتبط با این موضوع، با علم به عدم تجزیه یا تجزیه بسیار زمان بر پلاستیک ها و بحث مدیریت ضایعات آن، به طرح مشکلات زیست – محیطی آن پرداختند. در حال حاضر برای رفع این مشکل ، اقدام جهانی از سال ها پیش شروع شده و همچنان پیش می رود تا بتواند از مواد طبیعی در ساخت پلاستیک ها استفاده کند و در نتیجه، مواد تجزیه پذیر و دوست با طبیعت را جایگزین تمام یا حداقل بخشی از پلاستیک ها قرار دهد. من هم، موضوع پایان نامه ام را به ساخت یک ماده بسته بندی قابل تجزیه در طبیعت اختصاص داده ام .
هدف این است که از یک گیاه خاصی که خود مزایای زیست محیطی فراوانی دارد، سلولز استخراج و با پلیمر مخلوط شود تا ترکیب جدیدی که یک بایوکمپوزیت (Biocomposite) است برای مصرف در صنایع بسته بندی مواد غذایی بدست آید. بدیهی است که ساخت "بیو کامپوزیت ها" همواره مشکلات خاص خود را دارد و ممکن است به راحتی نتیجه مطلوب حاصل نشود. به هر حال، امیدوارم با حصول نتایج مطلوب، من نیز قدم کوچکی برای حل مسایل زیست محیطی جهان بردارم.
عید فطر بر همه مسلمانان و خدا جویان مبارک باد. شاد باشید و به یاد بسپرید: شادبودن هنر است، شاد کردن هنری والاتر.
حدود چند ماه پیش در فروشگاهی در KL، مشغول خرید بودم و با دقت به تاریخ مصرف روی اجناس نگاه می کردم که مبادا جنس تاریخ گذشته ای را به خانه ببرم. فروشگاه تقریبا خلوت بود و صحبت های دو مرد داخل فروشگاه، توجه مرا به خود جلب کرد. یکی از آن دو صاحب فروشگاه و دیگری صاحب رستورانی بود. ظاهرا آقای صاحب رستوران سفارش خرید جنس می داد. شنیدم که گفت: "رب های تاریخ گذشته را بفرست بیاد". متوجه شدم که در آن مغازه هیچ چیزی دور ریخته نمی شود و پس از پایان اتمام دوره مصرف، تازه می رود به رستوران و با رنگ و بویی دیگر به خورد خلق الله داده می شود!!!!!!! به یاد آوردم که من و خانواده ام نیز قبلا در آن رستوران غذا خورده ایم.
صبح دو روز پیش بعد از رفتن بچه ها به مدرسه، یه هو شنیدم یکی محکم به در می کوبد. با تعجب رفتم درو باز کردم و دیدم یه آقای چینی پشت در هست. ناخود آگاه ترسیدم و خواستم که در و ببندم، با کمال تعجب دیدم اون هم زورشو بیشتر کرد که در و باز کنه. متوجه شدم که کلید خونه رو هم داره. در حالی که همسرم رو صدا می زدم که بیا ببین کی پشت دره، به هر بدبختی بود، جیغ کشان درو بستم و محکم به در تکیه دادم که مثلا نتونه اونو بازکنه. همسرم ابتدا فکر کردند که من از خوشحالی دیدن مهمانی، عزیزی دارم جیغ می زنم ولی به پشت در که رسیدند و صورت برافروخته و گریان منو دیدند متوجه قضیه شدند. خواستند درو باز کنند، گفتم نه یه دزدیه که کلید خونه رو هم داره!!!
به هر حال در را باز کردند و دیدند که بله یک آقای چینی همچنان پشت در مات و مبهوت ایستاده است و هی می گوید ساریلا ساریلا.
قضیه از این قرار بود که احتمالا واحد آپارتمانی این آقا در طبقه ای دیگر، درست هم محل واحد ماست و ایشون وقتی از آسانسور بیرون می آید و به سوی واحد خود می رود، متوجه نمی شود که در طبقه ای دیگر است!!!!!!!!!!
همه بزرگان می گویند داشتن هدف در زندگی، بسیار پسندیده است چرا که بی هدفی و سرگردانی، ممکن است پیامدهای ناخوشایندی در بر داشته باشد. حال، هدف چه باشد و چگونه بایستی به آن رسید، خود داستانی است جدا. یکی از این اهداف می تواند درس خواندن باشد که به نظر من یکی از مقدس ترین کارهای روی این کره خاکی است.
طبیعی است که درس خواندن هم مانند هر کار دیگری نیاز به شرایط و پیش شرط هایی دارد که همه کم و بیش با آن ها آشنا هستند. اما به عقیده من، یکی از مهمترین این پیش شرط ها که متاسفانه کمتر به آن توجه می شود، سلامت روان است.
این روزها، خیلی ها به دنبال دریافت Ph.D یعنیDoctor of Philosophy هستند. در روزگاران و کتب قدیم برای این واژه، احترام خاصی قائل بودند و در دسترس همگان نبود. حال با پیشرفت علم و تکنولوژی و ریز شدن علوم، دسترسی به آن ساده تر شده است ولی ارزش آن هنوز پا برجاست.
دو سه ماهی است که دوستی از ایران به نیت اخذ این مدرک پا به دیار مالزی گذاشته است. به حکم وظیفه، آنچه در چنته داشتم ،در حرف و عمل، در اختیار سرکار گذاشتم و بعد هم با علم به این که فردی بالغ و تحصیلکرده هست، فکر کردم لابد به خیر و خوشی مشغول تحصیل می باشد. غافل از این که، دوست عزیز ما از آرامش فکری لازم برخوردار نیست و غیر از خود، بقیه را مسئله دار می داند. طوری که در همین مدت کوتاه، با دیگران درگیری پیدا کرده و مجبور به چند جابه جایی شده و ترکش های ناشی از رفتار ایشان، ما را هم بی نصیب نگذاشته است. نمی دانم چگونه می شود به ایشان کمک کرد تا اوضاع حادتر نشود و نا آرامی ذهنی اش تشدید نگردد؟
کاش به هنگام شروع تحصیل، کنار انواع تست های سلامت جسمانی، تست های سلامت روانی هم اجباری می شد.
در روز بیست و سوم مهر ماه (پانزدهم اکتبر)، وبلاگنویسها از سراسر جهان دست به دست هم می دهند تا مسالهای مهم را مورد توجه همگان قرار بدهند. موضوع امسال این حرکت، محیط زیست است. هر وبلاگنویس به سبک خود و مرتبط با موضوعی که خودش انتخاب میکند، مطلبی در این مورد مینویسد. برای نمونه، وبلاگی با موضوع "پول"، میتواند در مورد روشهای ذخیرهی پول در خانه، به وسیلهی استفاده از وسایلی که سازگار با محیط زیست هستند، مطلب بنویسد. همینطور وبلاگی که گرایش سیاسی دارد، میتواند راه حلهای مشکلات محیط زیست را در دنیای سیاست بررسی کند. بنابراین، می توانید در روز بیست و سوم مهر(پانزدهم اکتبر) در مورد یکی از مسائل مرتبط با محیط زیست، مطلبی در وبلاگ خود منتشر کنید. اینجا وبلاگ خود را ثبت نام کنید. به نقل از http://blogactionday.org/ir .
در میان انواع رستوران های خیلی شیک و انواع سبک های غذایی غربی، چینی، مالایی، هندی و... ، مسئله ای که خیلی در مالزی دیده می شود، بخصوص در حاشیه شهرهای اصلی، و به ویژه نزدیک محل های عمومی مثل دانشگاه ها، فروش چشمگیر غذاهای به اصطلاح "کنار خیابانی" است. اماکنی که غذا پخت و به فروش می رسانند بایستی طبق استانداردها، مجوز های لازم برای این کار را از سازمان ها یا وزارت خانه های مربوطه دریافت کنند. معمولا دست فروش ها (کنار خیابانی ها)، خود جوش هستند و داشتن مجوز آن ها قدری جای تامل دارد که یکی از وظایف سیستم های نظارتی پرداختن به همین موضوع می باشد.
به هر حال، تهیه غذا از اماکن مجوز دار و برخوردار از اصول ایمنی و بهداشتی، نسبت به دست فروش ها، منطقی تر به نظر می رسد.
همسایه روبرویی ما یک خانواده چهار نفره مالایی هستند. آقا، کارمندشاه ( کینگ) است و دفتر و دستکی در کاخ دارد. معمولا تا دیر وقت کار می کند و بیشتر اوقات هم در ماموریت داخل مالزی یا کشورهای دیگر به سر می برد. خانم، لیسانس مدیریت از دانشگاه USM دارد، کارمند شرکتی در کوالالامپور است و تا غروب کار می کند. دو بچه عین دسته گل دارند، یک دختر حدود ۵/۳ سال و یک پسر حدود ۵/۱ سال. جالب است که هر روز صبح زود که ما بچه ها را برای مدرسه راه می اندازیم، این دو بچه نیز پدر و مادرشان را بدرقه می کنند و دستی هم برای ما تکان می دهند.
همیشه دلم برای این خانم می سوخت. واقعا بچه بزرگ کردن با کار بیرون و... خیلی سخته. روزی، دیدم برای نگهداری بچه ها و انجام کارهای منزل، یک خانم اندونزیایی آورده و همیشه خونه شونه. خوشحال شدم. اما، خوشحالی ما دیری نپایید و شکایت های خانم ازmaid (خدمتکارش) شروع شد. طوری که از سر کار به من زنگ می زنه که برو ببین خونه ما چه خبره؟ حالا آخر عمری شدم مامور مخفی ایشون و خلاصه تجربه "زاغ سیاه..." هم به پرونده زندگیم اضافه شد.
تازه متوجه شدم که تو ساختمان ما کلی "پرستار بچه" اندونزیایی است که تقریبا برای خود صنفی شده اند و همیشه با هم هستند. گاهی اوقات ۶-۵ بچه بامزه جلو در خونه ما (در واقع جلو در خونه همسایه) یا تو محوطه ساختمان جولان می دن و پرستارهاشون هم به گپ زدن های خود مشغول. چند روز پیش، خانم هراسان به من زنگ زد که برو خونه مون، انگار بچه ها تو خونه تنها هستن. من هم هراسان تر از او دویدم و دیدم بله، ایشون تشریف ندارند. طفلی بچه ها تا منو دیدند، خوشحال شدند و شروع کردند به جست و خیز کردن. به مادرشون زنگ زدم و گفتم نگران نباش، بچه هات سالم و خندانند و من هم جلو در خونه کشیک می دم تا تو برسی!!!!
چند شب پیش داشتم فیلم سینمایی "میم مثل مادر" مرحوم رسول ملا قلی پور را تماشا می کردم. امروز تو اخبار خواندم که در نهایت این فیلم به عنوان نماینده سینمای ایران در هشتادمین مراسم اسکار معرفی شد. نمی دانم دلایل انتخاب این فیلم از دیدگاه اهل فن چیست ولی به نظر من - که از هنر و علم سینما بهره ای نبرده ام و فقط علاقه مند آن هستم - انتخاب شایسته ای صورت گرفته است. فیلمی سراسر از عشق و محبت همراه با واقعیت های تلخ جامعه ما.
گاهی اوقات فکر می کنم آیا واقعا لازم است در جامعه ای که چنین نگاه بی رحمانه ای به زن دارد، این گونه با محبت و با گذشت بود؟ جامعه ای که متاسفانه حتی تحصیلکرده ها و روشنفکرهای آن به سختی می توانند زن را مدیر، شریک، همراه، مشاور خود بدانند و در عمل همان دیدگاه مانع و بازدارنده ای را که نسل های پیش داشته اند یدک می کشند، چه برسد به مردم عادی و کوچه بازار که جز محیط کشت بودن انتظار دیگری از زن ندارند.
از طرفی دیگر چقدر باورها تغییر یافته است. خیلی اوقات می بینم یا می شنوم که نسل جوان فعلی برای طی پله های ترقی و رسیدن به مقام و موقعیت، حاضر ند خیلی از ارزش ها را قربانی کنند. نمی دانم شاید این گونه نگرش اقتصادی، یک تغییر جهانی است ولی تا جایی که یادم می آید در هیچ دوره ای از تاریخ، پول و مادیات بی ارزش یا کم ارزش نبوده است ولی بهای رسیدن به آن همیشه جای بحث داشته است.
امیدوارم نسل آینده ساز ما، هیچگاه بهای سنگین زیر پا گذاشتن ارزش ها ی انسانی را نپردازد. همچنین آرزو می کنم این فیلم بتواند آنجا نیز خوش بدرخشد و به ارزش و جایگاه فیلم ایرانی بیش از پیش بیافزاید.
صبح موقع رفتن، ماشین را مقابل KTM (ایستگاه قطار) پارک کرده و با ترن به مدرسه رفتم. به هنگام برگشت، با یکی از دوستان تا محل ایستگاه آمدیم. آقا برنا خسته از اجرای چند برنامه و پکر از باخت مسابقه، من هم یک شاخه گل رز به دست به طرف ماشین رفتیم ولی ماشینی شبیه به رخش خودمان نیافتیم. با تعجب هی بالا پایین می رفتم و به مغزم فشار می آوردم نکند در محل پارک ماشین اشتباه می کنم.
با اطمینان در محل پارک ماشین ایستادم. مقدار قابل توجهی شیشه خرده، دقیقا همان جا بود. برنا گفت: "مامان دزد اومده، شیشه ماشین رو شکونده و درشو باز کرده و رفته. این هم آثار شیشه خرده". بله تمامی شواهد حق را به برنا می داد. اول یه خورده غصه خوردم. چون اون روزها من هر روز باید به آزمایشگاه برای انجام کار پایان نامه ام می رفتم و این ماشین واقعا عصای دست من بود. فکر کردم کاش دزد موقعیت من رو درک می کرد و کار خود را کمی به تاخیر می انداخت.
خدایا چکارکنم؟ اول زنگ زدم به همسر گرامی. گفتم : می خوام یه خبری بهت بگم ولی نگران و هول نشو. گفت ماشین پنچر شده؟ گفتم : نه. گفت چرخشو بردن؟ گفتم: نه ، خودشو بردن!!!
تا ایشون به محل برسه، فکر کردم بهتر است تمام عوامل استرس زای دیگر را حذف کنم. اون روز مینا و دوستاش به دعوت دوستش، محیا، برای جشن تولد او به Times Square رفته بودند. قرار ما این بود که مینا با قطار برگردد و ما بریم استگاه دنبالش. بنابراین بهش زنگ زدم که ما نمی تونیم بیاییم دنبالت، سعی کن زودتر از قرارمون، قبل از تاریکی هوا، خودت تنها برگردی خونه. مینا هم که سرگرم صحبت با دوستاش بود هی چونه می زد که مامان بیا دنبالم ، ... من هم برای اینکه خوشی اونو به هم نزنم فقط هی می گفتم مینا جان ما ماشین نداریم!! از بس چونه زد، آخر گفتم ماشینو دزد برده، خودت زود بیا. با خونسردی گفت: خوب باشه. بعد از 2-1 دقیقه زنگ زد و تازه انگار متوجه قضیه شده باشه، گفت چی شده؟ ماشینو دزد برده؟ تو تنهایی؟ سالمی؟ برنا کجاست؟ بابا کجاست؟... من همین الان راه میفتم.
در عین حال، به این فکر می کردم که آخه این ماشین قراضه ما به چه درد مالایی ها می خوره که خودشونو تو دردسر بندازن؟ یه هو فکری به ذهنم رسید که ممکنه پلیس برده باشه. شروع به نذر و نیاز کردم که کاش پلیس برده باشدش.
در این لحظه، همسرم همراه با همسایه مون از راه رسیدند و با جستجو از مغازه های مقابل معلوم شد که بله پلیس اونو با جرثقیل برده، چون در محل پارکینگ، پارک نشده بود (البته اونجا تابلوی پارک ممنوع وجود نداشت و من همیشه ماشینو پارک می کردم). در نهایت، به دو سه جا رفتیم و با پرداخت 134 رینگیت جریمه، ماشینو تحویل گرفتیم. دیگه خوشحال بودم که می تونم به کار آزمایشگاهم برسم.
فکر می کنم این روز مادر، برای ما، به یاد ماندنی تر از خود بنیانگذار آن یعنی"Anna Jarvis" آمریکایی شد.
