تبليغاتX
شور زندگی

شور زندگی

غذا، تحرک، زندگی

این روزها، یعنی این روزها که نه طی هفته های گذشته، به مناسبت ۳۱ آگوست - روز ملی مالزی- برنامه ها ی مختلفی همه جای مالزی بود. از جمله Student Cultural shows در دانشگاه های UPM و   UKM برگزار شد که خیلی برایش زحمت کشیده بودند. دیدن موسیقی ایرانی مرا به یاد کنسرت موسیقی پسرم انداخت. برنا تقریبا در سن ۶- ۵ سالگی به خوبی دوره ارف (موسیقی کودکان) را با "بلز" گذراند و چون کارش خوب بود، معلم موسیقی اش، او و چند تن از شاگردانش را که خوب می نواختند، به آموزشگاهی دیگر برای کار هم نوازی برد. هر کسی بسته به مهارت خود، سازی را در گروه می زد. ساز برنا "زیلوفان" بود. همه دخترها و پسرهای گروه، حسابی زحمت کشیدند تا کنسرتی را در سطح شهر به نمایش بگذارند. روز کنسرت فرا رسید. در کنار انواع برنامه های بزرگسالان، این گروه ۳ برنامه اجرا کردند که یکی بهتر از دیگری بود. پایان برنامه، بیشتر خانواده ها به فرزندانشان گل دادند. من و مینا و عزیز خانم (همسر پدرم) هم برای دیدن این برنامه رفته بودیم ولی حواسمان به تهیه گل نبود. روی صحنه که همه بچه ها ایستاده بودند و گل به دست، دست تکان می دادند، متوجه شدم که پسربچه کنار برنا دو دسته گل دارد و برنا با او صحبت می کند.  من به کار فیلم برداری مشغول بودم و مراقب بودم مبادا چیزی را از دست بدهم. بالاخره مراسم تمام شد و ما به سمت خانه برگشتیم.

طی مسیر برگشت، خوشحال بودم ازاینکه توانسته ام خوب فیلم بگیرم (با وجود ضربه دیدن دوربین در همانجا)، به موقع لباس مورد نیاز را تهیه کنم، مرتب او را سر تمرین ها برسانم و... خلاصه، احساس رضایت مادرانه ای داشتم ولی در عین حال، لحظه صحبت برنا با کنار دستی اش ذهن مرا مشغول کرده بود. نگاهی بهش انداختم، دیدم خیلی ساکت و بغض گرفته است. پرسیدم از چیزی ناراحتی؟ گفت چرا من گل نداشتم!! عذر خواهی کردم و گفتم که اصلا حواسم به این موضوع نبود و یه مشت حرف های دلگرم کننده دیگر بهش زدم. بغضش ترکید و گفت از اون پسری که دو تا دسته گل داشت، خواستم یکی رو بده به من، ولی نداد. پرسیدم اگه خودت جای او بودی، این کارو می کردی؟ بی درنگ پاسخ داد حتما این کارو می کردم. کمی که آرومتر شد گفت حتی اگه یه دسته گل هم داشتم بهش می دادم تا او هم یه لحظه خوشحال بشه!!!   

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 3:2 PM  توسط بهجت   | 

این روزها شور و شوق باز شدن مدارس ایرانی هاست. من هم تحت تاثیر این جنب و جوش، یاد خاطرات نوجوانی خودم افتادم. اون سالها در شهرستان کوچکی که من درس می خواندم، هیچگاه رشته ریاضی (چه نظام قدیم و چه نظام جدید) برای دختر خانم ها نبود و فقط دختران می توانستند در رشته های طبیعی،ادبی و خانه داری نظام قدیم یا علوم تجربی،علوم انسانی و خدمات نظام جدید تحصیل کنند. سال تحصیلی ۵۸-۵۹ که من اول دبیرستان بودم به این فکر افتادم که چرا ما دختران نباید رشته ریاضی بخوانیم. همراه با چند تن از دوستانم نرگس،نسرین و حمیده خواسته خود را با دفتر مدرسه مطرح کردیم. طبیعی است که شدیدا مخالفت شد. معمولا شروع هر جریانی با تنش و مقاومت همراه می شود.  مدام در تکاپو بودیم طوری که حتی رییس آموزش و پرورش وقت شهرستان را به مدرسه دعوت کردیم و با کلی از بزرگان آن روزگار جلسه تشکیل دادیم. بهانه های مختلفی می آوردند. یادم هست که یکی از مسئولان در همان جلسه گفت: " آخر چگونه یک خانم وقتی مهندس شد، می خواهد برود بالای تیر چراغ برق و لامپ سوخته را تعویض کند؟ "!!!! یا می گفتند ما بودجه برای تشکیل کلاس جدید نداریم. در این بین فقط دو تن از دبیران بسیار با سواد و دلسوز ما (دبیر ریاضی و فیزیک )، همراه ما شدند و گفتند ما حاضریم بدون دریافت وجهی اضافی برای این ها کلاس دایر کنیم. تقریبا یکی از آخرین بهانه ها این بود که تعداد متقاضی کم است. یادم می آید هر روز من و دوستانم به میان دانش آموزان رشته های دیگر می رفتیم و برای تحصیل در رشته ریاضی تبلیغ می کردیم. تا جایی که توانستیم حدود ۱۰- ۱۳ متقاضی جمع کنیم. به هر بدبختی که بود سال تحصیلی ۵۹-۶۰ به عنوان "اولین دختران دانش آموز ریاضی شهرمان" در کلاس دوم دبیرستان، رشته ریاضی فیزیک ثبت نام کردیم. سال بعدش دبیر شیمی خیلی دلسوز و باسوادی هم تدریس شیمی را عهده دار شد. این سه تن تمام تلاششان کمک به ایجاد خلاقیت و درگیری ذهنی شاگردان برای حل مسایل بود. جالب است که هیچگاه به ما جزوه نگفتند، چیزی که معمولا معلم و دانش آموزان را راحت می کند و ما تقریبا قبلا به آن عادت کرده بودیم. به جای آن هر روز با کتاب ها و مسایل و تمرینات جدیدی روبرو می شدیم.

بعدها چه اتفاقاتی افتاد... از حوصله اینجا خارج است. ولی، ما با چنگ و دندان - علیرغم این که هر چند وقت، تهدید به انحلال کلاس می شدیم و... -  کلاس و رشته را حفظ کردیم و تقریبا تمامی اون شاگردان به رشته ها و دانشگاه های خوب راه پیدا کردند و پس از آن نیز این رشته برای همیشه با رقم قبولی بسیار قابل توجهی در دانشگاه ها، محفوظ ماند. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 11:46 AM  توسط بهجت   | 

شنیده بودم آدم های اهل دانش و علم، قدری بی اعتنا به روزمره گی های اطراف خود هستند و یه خورده زود فراموش می کنند ولی نه تا این حد. کنفرانس بین المللی ۳ روزه ای در پوترا جایا، از دیروز شروع به کار کرده و تا فردا ادامه دارد. همسرم هم که مقاله اش برای سخنرانی قبول شده بود (Oral)، کاملا موضوع را فراموش کرده بود.

امروز در کلینیک دندانپزشکی موبایلش زنگ می زند و استادش یادآور می شود همین الان نوبت ارائه مقاله شماست، پس چرا نیستی؟!!! حالا چه جوری خودش و مقاله اش را در عرض نیم ساعت به اونجا رسوند، فقط خدا داند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 5:45 PM  توسط بهجت   | 

خوب شوخی شوخی مثل اینکه باید بنویسم. البته بد فکری هم نیست. از بس به این بچه ها می گم بنویسید که اگه خودم نوشته بودم الان به هزاران صفحه رسیده بود. تا چیزی برایم تعریف می کنند، می گم سوژه خوبیه برا نوشتن. حالا اینجوری که من خودم هم بنویسم و براشون رقیب بشم شاید بیشتر و بهتر بنویسند!
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 5:20 PM  توسط بهجت   | 

راستش برای اینکه به کارها برسیم قرار شده تا همه با هم همکاری کنیم. مثلا دخترم در شستن ظرف ها کمک کنه. خوشحال از این تفاهم، می بینم که چند روزیه که با پدرش راجع به ماشین ظرفشویی جستجو می کنند و در صددند تا ماشین ظرفشویی بخرند!!! 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 5:2 PM  توسط بهجت   | 

امان از دست بچه های امروزی. مدتیه که دخترم پیله کرده که "مامان بیا برات وبلاگ درست کنم". طفلی بچه م فکر کرده مادرش هم توانایی هایی داره. می گفتم بچه جان من از پس کارهای روزانه و درس و مشق بر نمیام چه برسه به نوشتن. خلاصه اصرار از او و انکار از ما. تا اینکه الان این صفحه وبلاگ آماده رو گذاشته جلو روی من و میگه اینم وبلاگت، حالا دیگه باید بنویسی. خدا حفظش کنه سرشار از شور و انرژیه. خوب من هم با اسم شور زندگی که واقعا این بچه ها شور زندگی هستند میخوام بنویسم از هر چیزی که پیش بیاد. 

درباره نویسنده:
لازمه زندگی، تحرک و پویایی است. تحرک نیاز به غذا و انرژی دارد. همان چیزی که رشته تحصیلی و فعالیت های تحقیقاتی ام روی آن متمرکز شده است.
سوابق تحصیلی:
دیپلم ریاضی – فیزیک، 1362
دیپلم علوم تجربی، 1364
مهندسی کشاورزی - صنایع غذایی، دانشگاه تهران، 1369
فوق لیسانس صنایع غذایی، دانشگاه تربیت مدرس، 1373
دانشجوی دکتری، مهندسی بسته بندی، دانشگاه پوترا (مالزی)، دسامبر 2005

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع و لینک به آن، مشکلی ندارد. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 4:45 PM  توسط بهجت   |