این فقط یادآوری کوچکی از پیوستگی مسایل جهان به یکدیگر و نیاز به احساس مسئولیت در قبال خود و دیگران است!
به یاد بچگی ها و خدا بیامرز مادر بزرگم افتادم. شنیده بود "هر که تخلیه بینی بیشتری دارد، به دلیل پُرمغزی و فعالیت مغزی بیشتر اوست". تا مدت ها خوشحال بودم از این که آدم پُرمغزی هستم غافل از این که به بیماری سینوزیت مبتلایم!!
از آنجایی که همیشه نزدیک شدن به سالگرد تولد، آدمی را به یاد گذران عمر و پیر شدن می اندازد، بنابراین، تجربیات زندگی را به مدد می طلبد و به نگارش این سطور می پردازد. در این چند صباح عمری که از خداوند گرفته ام و به کشورهایی از قاره های آسیا و اروپا و آمریکا سفر کرده ام، به این باور رسیده ام که زیبایی های طبیعت واقعا به عدالت در نقاط مختلف کره ی خاکی توزیع شده است. این که در جایی عدالت نیست، گناه خالق هستی و طبیعت نیست بلکه گناه موجودات دو پایی است که چگونه می خواهند از این زیبایی ها بهره بگیرند. فکر می کنم شرط اول بهره بردن از زیبایی ها، دیدن زیبایی ها، لمس کردن و درک آنها و سپس تلاش برای تفکر زیباست. در واقع پس از این است که مابقی به عُرضه و کفایت این موجودات دوپا مخصوصا وقتی که بر اریکه قدرت سوار می شوند، بستگی پیدا می کند. اگر عشق به توسعه و سربلندی شهر و شهروندان نیز در خون آنان جاری باشد، می توانند این زیبایی ها را به خدمت گرفته و شکوفایی جامعه خود را فراهم آورند. و اگر نباشد ....
سال ها پیش دختر خانمی در سنین پائین (حدود 16-15 ساله) با آقایی ازدواج می کند، صاحب دو فرزند می شود، و بعدها به دلایلی که نه من می دانم و نه شما، از همسرش جدا می شود. مدتی بعد پسر خاله مجردش، به وی پیشنهاد ازدواج می دهد و حاصل آن تولد فرزند سومی برای ایشان می گردد. بنا به دلایلی که شاید هم من بدانم و هم شما، بار سفر بسته و به خیل عظیم مهاجرین ایرانی در کشورهای مختلف جهان می پیوندند. با مشکلات مهاجرت دست و پنجه نرم می کنند ولی پس از مدت زمانی استقرار در کانادا، از هم جدا می شوند و خانم با 3 فرزند به سیل نه چندان کم "مادران فرزند دار" (Single Mums) دنیای غرب می پیوندد. به سختی فرزندان خود را بزرگ می کند، سر و سامان می دهد و جشن شادی ازدواجشان را برگزار می کند. اینک، پس از رفتن بچه ها، با داشتن سنی حدود 55-56 سال احساس تنهایی آزارش می دهد. با آقایی کانادایی حدود 62 سال آشنا می شود، مرد کانادایی اظهار مهر و محبت به خانم ایرانی می کند و شیفته ی او می گردد. خانم، شرط با هم بودن را منوط به مسلمان شدن فرد کانادایی و عقد رسمی می داند. آقای کانادایی می پذیرد، مسلمان می شود و در محضری رسمی به عقد یکدیگر در می آیند. آنگاه، آقا از خانم خداحافظی می کند تا به منزل استیجاری خود برود، اسباب و اثاثیه اش را جمع کند و برای زندگی مشترک، به منزل عروس خانم برگردد. اما رفتن همانا و بر نگشتن همانا! در نهایت، خانم متوجه می شود که آقا، در حین جمع کردن وسایل خود، سکته کرده و جابجا دارفانی را وداع گفته است. بدون اینکه اتفاقی بین آنها رخ دهد و حتی یک ثانیه زندگی مشترک داشنه باشند، خانم ایرانی بیوه ی مرد کانادایی می شود. از نهاد مربوط به درگذشت شهروندان کانادایی نیز با خانم تماس می گیرند که شما تنها وارث رسمی و زن عقد کرده ی آقا هستید و در نتیجه هزینه های دفن و کفن و قرض و قوله های آقا نیز بر عهده شماست!
