تبليغاتX
شور زندگی

شور زندگی

غذا، تحرک، زندگی

هنوز خاطره "روز مادر" سال قبل را فراموش نکرده ام که "مادرز دی" دیگری فرا رسید. دوستم محبوبه زنگ زد و گفت که با هم برویم مدرسه و بر گردیم. همراه دو دوست دیگر، ماشین او را در پارکینگ گذاشته و با ترن رفتیم. موقع برگشت، به دلیل جای خیلی کم و پارک ماشین دیگری در نزدیکی ماشین ما، دوستم دست به فرمان، بین آن ماشین و دیواره بتنی کوتاه پارکینگ گیر کرد. نه راه پیش داشت، نه راه پس. در نهایت، به پیشنهاد من، با  کمک گرفتن از همسر دوستم که خود را به محل رساند و یک راننده تاکسی قوی هیکل هندی تبار، با یک حرکت زور آزمایی، گل رز به دست، ماشین مزاحم ماشین خودمان را به بغل گرفته و کمی جا به جا کردیم. جا باز شد و به خیر و خوشی ماجرا تمام شد.

در حال حاضر سالی سه بار به یاد می آورم که زن و مادر هستم. یکی ۸ مارس که روز جهانی زنان است، بعدی ۲۰ جمادی الثانی، تولد حضرت فاطمه زهرا (س) که بزرگداشت روز زن و مادر در ایران است و دیگری "دومین یکشنبه ماه می" ، روز مادر آمریکایی ها که به واسطه مدرسه پسرم، یک شاخه گل رز دریافت می کنم.

نمی دانم گرامی داشت و نام گذاری روز های خاص برای اقشار خاص، به دلیل یاد آوری حقوق از دست رفته آنان و تلاش برای کسب حقوق مساوی است یا صرفا جنبه نمادین دارد. به هر حال، آرزو می کنم: "مردان ما به هنگام سیاست گذاری و قانون گذاری و رعایت حقوق زنان، عمیقا به یاد آورند که "نطفه ای ضعیف" بیش نبوده اند و در سایه حمایت مادران خود توانسته اند بر مسند سیاست گذاری و قانون گذاری تکیه زنند."

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 5:53 PM  توسط بهجت   | 

شب گذشته، تلویزیون مالزی، فیلم سینمایی "The Triumph" را از طریق "آسترو" به نمایش گذاشته بود. داستان معلمی به نام Mr. Clark  که با خلاقیتی تحسین برانگیز، توانست علیرغم تمسخر و مخالفت مدیر و همکاران، کلاس درسی با دانش آموزانی بی اطلاع از علم و ادب را به برترین کلاس مدرسه تبدیل کند. ظاهرا بعد ها شیوه های آموزشی و تربیتی او در کشورهای دیگری نیز به اجرا گذاشته شده است. فیلم قشنگی بود بخصوص که بی مناسبت با گرامیداشت "روز معلم" ایران هم نیست.

همین "آسترو" قرار است فیلم "300" را یکشنبه ۲۵ می از تلویزیون مالزی پخش کند. ایرانیان مقیم مالزی به پخش آن اعتراض کرده اند. من هم مانند بسیاری دیگر از ایرانیان هموطن، درخواست عدم پخش این فیلم را امضاء کرده ام ولی در دلم چیز دیگری می گذرد. به نظر من، اعتراض کردن به نادرستی ها، کاری است نیکو ولی نیکو تر از آن، فرصت و مجوز دادن به رشد خلاقیت ها و هنر نمایی های هنرمندان است. ما با اعتراض خود، فیلم "300" را به یکی از پر فروشترین فیلم های دنیا تبدیل کردیم، کاسبی پدید آورندگان فیلم را رونق بخشیدیم، حس کنجکاوی سراسر جهان را برانگیختیم، ولی چیزی برای ارایه جایگزین نکردیم.

کشور عزیز و پهناورمان، ایران، بارها به سایر نقاط دنیا لشکرکشی کرده و بارها نیز مورد لشکرکشی دیگر کشورها قرار گرفته است. ما تاریخی بس وسیعتر از وسعت کشورمان داریم. شاید اگر هنر و هنرمند از جایگاه واقعی خود در جامعه ی ما بهره مند بود، می شد فیلم هایی تاریخی از تمدن ایرانی – که شب و روز به آن فخر می فروشیم اما گاه در عمل تهیدست به نظر می رسیم- ساخت. بهتر است هیاهو را در خدمت نمایش ارزش های خود به دیگران به کار گیریم نه کمک به نمایش باورهای راست یا دروغ دیگران.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:36 PM  توسط بهجت   | 

امروز 12 اردیبهشت، روز گرامی داشت معلم در ایران است. این قشر معمولا زحمتکش و بسیار تاثیر گذار در حیات جامعه. همیشه یاد و خاطره کلاس اول دبستان، نقش ویژه ای در ذهن و حس خاصی را در دل آدم به یادگار می گذارد. بخصوص برای دوران ما، که هنوز مهد کودک و پیش دبستانی رواج نداشت و باید مستقیم از خانه وارد مدرسه می شدیم. معلم کلاس اول من خانم " کامیابی" نام داشت. خانمی بسیار مهربان و دوست داشتنی بود. موقعی که آخر سال رسید، شنیدم که این خانم به مشهد منتقل شده است و دیگر در مدرسه ما درس نخواهد داد. از بچه های کلاس های بالاتر هم شنیده بودم که از بس این خانم نرم و مهربان است، اگر گریه کنید، زود در مقابل خواسته های شما کوتاه می آید. بنابراین در آخرین روز کلاس، خود را به او رساندم و های های گریه کردم که خانم تو رو به خدا، سال بعد نیز شما به ما درس بدهید. از بس گریه کرده بودم، تا چند روز چشمانم پف کرده و قرمز بود. ولی اون خانم برای همیشه از شهر ما رفت و پس از آن هم تا الان که می نویسم، خبری از او ندارم. انشاءالله که سالم و سرحال، زندگی خود را سپری می کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:3 PM  توسط بهجت   | 

ماه اریبهشت است و اوج زایش درختان در مناطق معتدل و نیمه سردسیری از جمله ایران. استفاده از اولین محصولات یا همان نوبر، کیف و لذت دیگری دارد. شاید برای همین است که بیشتر اوقات، تقریبا همیشه اولین ها مطلوبترین ها هستند. درختان مو با برگ های لطیف و سرسبز خود نیز از این قاعده مستثنی نیستند. استفاده از اولین برگ های مو، طعم و مزه ی دیگری به غذا می دهد. معمولا با برگ مو، غذای لذیذ دلمه پخت می شود. برای تزیین ظرف محتوی میوه های بهاری مثل گوجه سبز، آلبالو، زردآلو، و ... هم، برگ مو به کار می آید. حال، در مناطق گرمسیری و نیمه گرمسیری نقش برگ مو با برگ موز عوض می شود. با این تفاوت که آن را به عنوان پوششی در پخت غذا  به کار می برند ولی خودش را نمی خورند. شاید چون لطافت برگ مو را ندارد. بسیاری از غذاها به صورت پیچیده شده در برگ موز ارایه می شوند. ماهی را داخل برگ موز، کباب می کنند. استفاده از برگ موز برای تزیین ظرف حاوی میوه هایی چون آناناس، پاپایا، .... بسیار معمول بوده و شاید تنها وجه مشترک کاربرد برگ درختان در هر دو منطقه به شمار می رود. جالب است گاهی اوقات، برگ های پهن موز نقش بشقاب یا سفره بسیار کوچک یک نفره را پیدا می کند و غذا داخل آن ها سرو می شود! 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 4:32 PM  توسط بهجت   | 

۲-۳ روز پیش، اوایل شب، هنگام برگشت به خانه، در مقابل ساختمانمان، انگشتری پیدا کردم. ابتدا فکر کردم بدل است و احتمالا کودکی از طبقات بالا به پایین پرت کرده است. بردم خانه، انگشتم کردم، زیبا بود بخصوص با نگین آبی رنگش. با ذره بین نگاهش کردم و دیدم که طلاست و از طلاهای مالزی هم می باشد. چون شماره ۹۱۶ روی آن حک شده بود. بنابراین بدون معطلی، آگهی یافتن این انگشتر را روی کاغذی نوشته و با درج شماره موبایلم، در دو نقطه از ساختمان، در قسمت آگهی ها چسباندم.

تقریبا نیم ساعت پیش، آقایی زنگ زد و با دادن مشخصات انگشتر، اعلام کرد که آن را گم کرده است. گفتم بیایید طبقه همکف و انگشترتان را بگیرید. رفتم پایین و دیدم که یک زوج هندی همراه با یکی از نگهبانان ساختمان منتظرند. تمام نشانی هایشان درست بود، بنابراین انگشتر را تحویلشان دادم و با خبال راحت برگشتم.

حالا، افکار پلیسی ام گل کرده و می گم نکنه گم کننده ی واقعی انگشتر، رفته به نگهبانی گفته که انگشترشو گم کرده و مشخصات آن را هم به آنها داده. نگهبان هم به من زنگ زده و همان مشخصات را ذکر کرده؟ آخه اون آقا و خانم (زوج هندی)، پسر و عروس نگهبان هستند که در یکی از طبقات بالا ساکنند!!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 2:4 PM  توسط بهجت   | 

باخبر شدم که چهارشنبه ۲۸ فروردین، عموی بزرگوارم پس از ۸۹-۸۸ سال عمر باعزت(متولد ۱۲۹۸ه.ش)، دنیای فانی را ترک کرده و به دیار باقی کوچ نموده است. این عموی من با تمام افرادی که در دور و بر خود دیده بودم متفاوت بود. اولین بار که فهمیدم عمویی به نام محمد دارم، روزی بود که با خدا بیامرز مادر بزرگم از خیابان عبور می کردم. کالسکه ای (ما به آن درشکه می گفتیم) ایستاد و مرد محترمی از آن پیاده شد و شروع به احوالپرسی با مادر بزرگم کرد. وقتی پرسیدم او کیست، جواب شنیدم: او پسر من و عموی توست. شغل مهمی دارد، وکیل است، بسیار می خواند و خیلی می داند. کنجکاو بودم تا بیشتر راجع به او بدانم. به واسطه دختر عموی فوق العاده مهربانی که داشتم و دارم، گاهی اوقات به خانه عمویم می رفتم. روزی در یک فرصت طلایی که زن عمو و دختر عمویم حواس شان نبود، خود را به اتاق عمو جان رساندم. انتظار داشتم چیزهای عجیب و غریبی آن جا ببینم، از ترس این که بی اجازه وارد اتاقش شده بودم فقط سریع دور و بر را نگاه کردم و دریافتم که اتاقی است معمولی فقط با میزان کتاب بیشتری نسبت به خانه های مردم. عموجان فقط عید نوروز به عید نوروز که تمام فامیل برای دیدن او می رفتیم، از اتاقش بیرون می آمد و با همه خوش و بش می کرد. یک بار هم یک اسکناس ۲ تومانی (۲۰ ریالی) از او عیدی گرفتم. بعد ها که کمی بزرگتر شدم، فهمیدم که خان عمویم مدتی با پدرم به کسب و کار می پردازد ولی راضی نمی شود، مدتی معلمی می کند، باز هم اقناع نمی گردد تا این که به تهران می رود، در س وکالت (دوره وکالت) می خواند (می گذراند) و برای خدمت به شهرش بر می گردد. او که در دوران جوانی از طرفداران مرحوم دکتر محمد مصدق بوده است، چند صباحی هم به زندان می رود. پس از آزادی از زندان، برای همیشه سیاست را کنار می گذارد، منزوی تر می شود و تمام عمرش را صرف وکالت می نماید و تقریبا غیر از موکلینش با کسی ارتباط نداشته است. زندگی او در سه نقطه خلاصه می شد: اتاق خصوصی اش در منزل، دفتر وکالتش و دادگستری شهر. می گویند به قدری به مسایل حقوقی اشراف و در کارش مهارت داشت که تقریبا پرونده ای نبوده است که او نتواند با موفقیت از آن دفاع کند. جالب است با این همه مهارت، چیزی از مال دنیا برای خود انباشته نکرد و در تمام مدت عمرش، صادقانه به خدمت پرداخت. خدایش رحمت کند. 
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 12:43 PM  توسط بهجت   | 

دیروز صبح رفته بودم کتابخانه دانشگاه تا چند کتابی را که دستم بود پس بدهم. آن جا، ضمن صحبت با خانمی از مسئولین کتابخانه، متوجه شدم که مدتی است که دسترسی به تمامی دیتا بیس های (Data Base) مربوط به ژورنال ها از محیطی غیر از دانشگاه (از جمله منزل) هم امکان پذیر است. قبلا فقط امکان استفاده از ساینس دایرکت (Science Direct) مقدور بود. از این خبر ذوق زده شدم و از کتابخانه بیرون آمدم. مجددا برای سوالی دیگر که نزد آن خانم برگشتم، یک دختر جوان مالایی، کارتی را مقابل من گذاشت. تازه متوجه شدم که "گواهینامه رانندگی ام" در اوج مسرت از شنیدن این خبر خوش، از کیفم افتاده بود بدون این که متوجه شوم و این خانم محترم که پشت سر من بوده، آن را دیده و به من باز گرداند. کلی قربون صدقه اش رفتم و سپس برای انجام اموری دیگر وارد دانشکده ای شدم. در آن دانشکده، روی نیمکتی نشستم و ضمن انتظار برای همسرم، با گوشی موبایلم سعی کردم با خانه تماس بگیرم. پسرم خواب بود و بایستی بیدار می شد. گوشی را بر نداشت. رفتم اتاق کامپیوتر تا گزارش تحصیلی پایان ترمم را اصلاح کنم. بعد از حدود نیم ساعت برگشتم و دیدم که هنوز همسرم از اتاق استادش بیرون نیامده است. پس فکر کردم در این فرصت، مجددا با خانه تماس بگیرم تا پسرم بیشتر از این نخوابد. ای دل غافل، هر جا نگاه کردم، گوشی ام نبود. مسیر بین نیمکت تا اتاق کامپیوتر را چند بار رفتم و برگشتم، کیف و جیب هایم را زیر و رو کردم، دور و بر نیمکت و اتاق کامپیوتر را گشتم، نخیر، نبود که نبود! از بس این روزها موبایل دزدی هم زیاد شده که فکر کردم نکنه کسی اونو دزدیده باشه. به هوش و فرزی دزد موبایلم غبطه خوردم! خوب خدایا حالا چکار کنم؟ نشستم روی نیمکت، اول به عوارض و عواقب ناشی از گم شدن موبایلم فکر کردم، شماره تماس هایم را از دست می دادم، سیم کارتم را باطل می کردم، ...، کلی باید دردسر می کشیدم. بعدش چی؟ باید گوشی نو می خریدم. جهنم مال دنیا، حالا که این جوریه، پس یه گوشی درست و حسابی بگیرم. گوشی که بتونم حتی باهاش تایپ هم انجام بدم و مطالبم را به فایلم بریزم تا در فرصت های مرده ای که طی روز ممکنه داشته باشم، بیکار نمونم و از وقتم خوب استفاده کنم، ... اصلا چنین گوشی هایی هست؟ گوشی که کار لپ تاپ را هم بتواند انجام دهد؟ تو این افکار بودم که آقایی (تکنسین آزمایشگاه) از من پرسید "شما گوشی گم نکرده اید؟" (وقتی که روی نیمکت نشسته بودم و با موبایلم ور می رفتم منو دیده بود). از جا پریدم و گفتم چرا اتفاقا گم کرده ام. به اتاقی اشاره کرد و گفت از آن ها بپرسید. بدون این که منتظر عکس العمل من باشه، در آن اتاق را زد و با یک آقایی صحبت کرد. اون آقا اسم گوشی ام را پرسید و سپس گوشی را مثل "کفش های میرزا نوروز" دوباره به من پس داد. تشکر کنان داشتم به سمت نیمکت بر می گشتم که دیدم آن آقا هم پشت سر من آمد و یک کاغذ رنگی را از روی دیوار کنار نیمکت کند. تازه متوجه شدم در همین مدت کوتاه، روی یک کاغذ رنگی، پیدا شدن یک گوشی موبایل را با ذکر ساعت و تاریخ  به صورت تایپ شده، روی دیوار چسبانده است. یعنی درست در همان محلی که نشسته بودم و پشت به کاغذ، غصه گم شدن موبایل کهنه و رویای خریدن موبایلی جدید با امکانات بالا را در سر می پروراندم!!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 4:21 PM  توسط بهجت   | 

یکی دیگر از انواع میوه های گرمسیری (Tropical Fruits)، موجود در کشور مالزی، دراگون فروت است که در واقع میوه برخی از ارقام کاکتوس (Cactus species) می باشد. معمولا این میوه را به سه شکل: پوست قرمز و گوشت سفید (white flesh, red outlook)، پوست زرد و گوشت سفید (white flesh, yellow outlook)، پوست و گوشت هر دو قرمز ( red flesh, red outlook) می توان یافت. این میوه همانند بسیاری از میوه های دیگر سرشار از مواد معدنی و ویتامین هاست. علاوه بر این، مطالعات محققان نشان داده است که وجود فیبرهای غذایی و آنتی اکسیدان ها در میوه های گرمسیری از جمله همین پیتایا، نسبت به سایر میوه ها بالاست و این می تواند در پیشگیری از خیلی از بیماری ها مثل دیابت (Diabetes)، ناراحتی های قلبی (Cardiovascular diseases)، بیماری های مزمن (Chronic diseases)، و ... موثر باشد

                        

        

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 8:1 PM  توسط بهجت   | 

جزیره تیومان در جنوب شرقی مالزی قرار دارد که از توابع استان پهنگ Pahang به شمار می رود. این جزیره، مجموعه ای از روستاها (village) مانند Salang ، Air Batang ، Genting ، Paya ،... را شامل می شود که وجود انواع قایق ها، کشتی های کوچک مسافر بر ( Ferry)، ...ارتباط  آنان را از طریق آبی با شهرهای نزدیک به آن از جمله مرسینگ (Mersing)، میسر می سازد. شرکت های مختلفی که برای جذب توریست به مجوعه تفریحی خود(resort)  فعالیت می کنند، در هر یک از این روستاها دفتری دارند که با مدیریت محلی، به گردشگران خدمات می دهند. معمولا خدمه، افراد آموزش پذیر، خوش برخورد، مهربان و انتقاد پذیر هستند. مسیر کوالالامپور تا مرسینگ را می توان با اتوبوس طی مدت حدود 5 ساعت پیمود. از مرسینگ تا جزیره نیز حدود 1:30 ساعت با "فری" زمان می برد. بسته به این که در کدام روستا قصد اقامت دارید، از قایق پیاده خواهید شد. به دلایلی چون متلاطم بودن دریا(wavy)  و باد و باران های موسمی(monsoon) ، بهترین زمان برای مسافرت به این جزیره، ماه مارس به بعد و بدترین زمان، ماه های دسامبر تا فوریه است.  

این جزیره با ساحلی زیبا و دریایی با آب زلال و شفاف، امکانات  تفریحی مانند snorkeling (شنا کردن زیر آب  با استفاده از snorkel یا لوله نفس کشیدن از راه دهان)، scuba diving (غواصی با دستگاه تنفس مخصوص آن)، canoe یا paddling (بلم سواری پارویی)، ماهیگیری، والیبال ساحلی و غیره را فراهم می کند. این سواحل زیبا تعداد قابل توجهی از گردشگران و مهاجرین اروپایی، آمریکایی و ... را در خود جای داده است. از جمله "ماریا" یک روانشناس کانادایی اهل ایالت کبک (Quebec)، یک ماهی است که در این جزیره به سر می برد و قصد دارد با مطالعه روی بچه های مالزی، در صورت یافتن شغل مناسب، برای همیشه این جا بماند.

جالب است دانش آموزان روستایی که مدرسه ندارد، برای کسب دانش، با استفاده از قایق، به روستای دیگر نزدیک خود می روند. امکانات رفاهی روستا (حداقل روستای سالنگ)، هنوز در سطح شهر نیست مثلا فقط تلفن همراه مربوط به "سلکام" خط می دهد و استفاده از اینترنت به صورت dial-up می باشد. با حمایتی که از جذب توریست و سرمایه گذاری در این راه می شود، قطعا این مسایل هم به زودی حل خواهد شد.

                 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 10:30 PM  توسط بهجت   | 

پشت دانشگاهUPM  خیابانی وجود دارد که مرکز فروش انواع خدمات به دانشجویان است از غذاهای آماده گرفته تا کپی، تایپ، پرینت و ... معمولا روزهای اولی که دانشجو وارد دانشگاهUPM  می شود و هنوز با جاهای دیگری آشنا نیست، خیلی گذرش به این خیابان خواهد افتاد. دسترسی راحت به آنجا و قیمت مناسب خدمات، کاسبی کسبه در این خیابان را رونق بخشیده است.

روزهای اولی که همسرم به مالزی آمده بود و همانند بقیه در این خیابان تردد داشت، آنجا را مملو از گربه و کمی هم کثیف و غیر بهداشتی یافته بود. به همین دلیل و هم اینکه نام واقعی آن را نمی دانست، به شوخی نام "گربه بازار" به این خیابان داده بود.  از آن به بعد، کم کم نام "گربه بازار" بین دانشجویان ایرانی رواج پیدا کرد و الان تقریبا هر تازه واردی این خیابان را به همین اسم می شناسد. بنابراین، افتخار نام گذاری یکی از خیابان های بین المللی مالزی که روزانه محل تردد ده ها دانشجوی بین المللی است، با ماست.

یکی دو سال پیش، در مدرسه ایرانی ها، هنگام امتحانات آخر سال، در مقابل جمعی از خانم های سانتی مانتال (ریشه این کلمه چیست و اینکه به چه زبانی است، را نمی دانم. فقط می دانم که این بچه های نسل جدید، به افراد به اصطلاح کلاس بالا و شیک پوش و .... این واژه را اطلاق می کنند)، فرزند یکی از آشنایان را دیدم که موهایش را کوتاه کرده بود. تا مرا دید سلام کرد، من هم با محبت گفتم: "سلام سروش جان، چقدر خوشگل شده ای! کجا موهایت را کوتاه کرده ای؟" گفت: " خاله، رفتم گربه بازار کوتاه کردم."  لبخند زدم و چیزی نگفتم. بعدا به مامانش به شوخی گفتم: حداقل جلو مردم، کلاس بذارید و بگید: "کت مارکت (cat market) کوتاه کردم." 
+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 10:28 AM  توسط بهجت   | 

چهارشنبه شب (۲۹ اسفند، ۱۹ مارس) مراسم استقبال از نوروز در دانشگاهUPM  برگزار شد. حضور جمع کثیری از دانشجویان همراه با مهمانانشان که از ایران آمده بودند، شوق و شور ایرانیان متمرکز شده در این گوشه ی جهان را از استقبال سال نو نوید می داد. باورم نمی شد چگونه UPM توانسته است طی این مدت کوتاه، این جمعیت بزرگ را در دل خود جا دهد. چشمم که به جمعیت افتاد، موفقیت بر گزارکنندگان آن را آرزو کردم. برگزاری مهمانی های بزرگ برای افرادی با سلیقه ها، حساسیت ها، تربیت ها و آداب و رسوم محلی متفاوت، کار آسانی نیست. مشخص بود که تلاش زیادی برای برپایی آن صورت گرفته است. جا دارد که دست مریزاد گفت.

با این حال، ضمن تشکر از زحمات تمامی دست اندر کاران این مهمانی، چند نکته ای را می خواستم یادآور شوم به این امید که اطلاع از کاستی های هر دوره، تجربه ای در برپایی بهتر و استمرار گردهمایی های بعدی باشد.

۱- شاید مشکل صوتی سالن با آزمودن آن ساعاتی قبل از شروع برنامه، حل می شد. شاید تمرین و تکرار پخش سرود ملی کشورمان قبل از شروع برنامه، مشکل ایجاد شده هنگام پخش آن را بر طرف می کرد.

۲- با مشخص بودن هدف و تعریف مهمانی در ابتدای آن، شاید تذکر مداوم در ساکت کردن کودکان خیلی لازم نبود. کودکان بخش بزرگی از شادی ها و هیجانات زندگی هستند، نباید به آنان خرده گرفت که چرا در مجلسی که قرار نیست در آن مسایل رسمی سیاسی، علمی، اجتماعی و ... مطرح شود، شلوغ می کنند. گاه شلوغ کردن کودکان در چنین مجالسی حکایت از عدم هیجان و سرگرمی کافی برای آنان است. شابد بهتر باشد برنامه های جالب توجه آنان را در اوایل مجلس تدارک دید تا خود به خود به سکوت رضایت دهند.

۳- ما ایرانی ها دوست داریم در هر موقعیتی با حداقل پرداخت هزینه، از بهترین امکانات استفاده کنیم. خوب این نه تنها چیز بدی نیست بلکه خیلی هم منطقی و عقلانی است به شرطی که همواره در طول زندگی همراه ما باشد - حتی زمانی که قرار نیست از جیب خودمان خرج کنیم یا رئیس، مدیر کل، وزیر، ... شده ایم - تا بتوانیم با مدیریت صحیح، حداقل هزینه ها را به مردم تحمیل کنیم. یکی از ویژگی های حرکت های جمعی که هزینه تمام شده ی آن را اقتصادی می کند، وجود مشارکت دسته جمعی در پرداخت هزینه هاست. برای این مهمانی، اعلام شد که نفری ۱۵ رینگیت پرداخت شود بابت استفاده از شام. فکر می کنم ۱۵ - ۸ رینگیت، حداقل قیمتی است که می شود با آن شام آبرومندی را تدارک دید. انصافا هم اگر از یکدست نبودن پخت برنج و همچنین مقدار آن در ظروف توزیع بگذریم، شام خوشمزه ای بود. اما ظاهرا هزینه هایی هم بابت اجاره سالن، صندلی، اتوبوس،... شده بود. با این حساب، هر مهمان فقط پول شام خود را پرداخته و داخل سالن شده است. برای هر تقاضای اضافه، بایستی پولی پرداخت شود تا هزینه ای به دیگران تحمیل نگردد. به عنوان مثال، افرادی بودند که از تمامی امکانات استفاده کردند ولی چون متقاضی شام نبودند، پولی پرداخت نکردند. بنابراین، این گونه پیشنهادم را کامل می کنم: مثلا می شد ورودی به این مهمانی را نفری ۵ رینگیت اعلام کرد. سپس، برای شام نفری ۱۰ رینگیت، استفاده از امکانات سالن و صندلی نفری ۴ رینگیت، برای استفاده از اتوبوس نفری ۴ رینگیت و ... به آن افزود و در نهایت قیمت تمام شده ای را با ذکر تخفیف ها اعلام کرد.

۴-  گروه موسیقی خیلی زحمت کشیدند و دلخوری آن ها از این که مردم سراپا گوش نبودند، قابل درک است. اگر ما همه عادت داشتیم که به حرف ها و کارهای دیگران گوش دهیم و توجه کنیم یا حداقل برای لحظه ای دندان روی جگر بگذاریم و تحمل کنیم، مشکلات کمتری می داشتیم. به هر حال، بایستی در نظر داشت که  هر صنف، گروه هنری و ... مخاطبان خاص خود را دارد. واقعا موسیقی سنتی ما و اجرای قشنگ هنرمندان در آن شب، جای قدر دانی دارد و اگر در جلسه ای اجرا می شد که فقط دوستداران آن سبک موسیقی در آن جا بودند، معرکه می شد. اما در جلسه ای که خوشبختانه شرکت در آن هیچگونه محدودیتی نداشت، شاید بهتر بود موسیقی اجرا گردد که مردم در عین گوش دادن به آن، با هم چاق سلامتی هم بکنند، روبوسی و دید و بازدید سال نو را هم انجام دهند، یواشکی یا غیر یواشکی بشکن هم بزنند، کودکان شادی و شعف نشان دهند، و ... 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 12:15 PM  توسط بهجت   | 

سال 1387 به دور از شکوفه های بهاری و عطر دل انگیز آنان، چغاله بادام، زغال اخته و ... در سرزمین استوایی برای ما فرا رسید. هنوز به خود نیامده، دومین روز آن هم شروع شد. همسرم، حلقه گلی که معمولا هندیان برای استفاده در معابدشان درست می کنند، خرید. حلقه گل را مزین آیینه کرده و سر سفره هفت سین قرار دادیم. گل های ریز سفید رنگ آن، عطر و بوی گل مریم را به فضای خانه بخشید. هدیه ای شد برای مهمانان ما که با انداختن این حلقه گل بر گردن همسران خود، مهر و محبت خویش را یادآوری کرده و عکسی به یادگار، ثبت تاریخ زندگی خود کنند. این هم سفره ای که کنارش نشستیم و آرزوهایمان را برایش باز گفتیم.

                        

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 11:6 AM  توسط بهجت   | 

با آرزوی ۱۲ماه، ۵۲ هفته، ۳۶۵ روز، ۸۷۶۰ ساعت، ۵۲۵۶۰۰ دقیقه و ۳۱۵۳۶۰۰۰ ثانیه سرشار از سلامتی، شادی، خیر و برکت، و عشق و دوستی برای خانواده، دوستان، فامیل، آشنایان و تمامی ایرانیان در سراسر جهان. البته سال ۸۷، سال کبیسه خواهد بود، پس کمی بیشتر از اینها!!!       

                         

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 5:46 PM  توسط بهجت   | 

 امسال در کنار انواع برنامه های نوروزی که اطلاعیه های آن مدام پخش می شود، مثل این که برنامه نوروزی دانشگاهUPM  هم دارد قطعی می شود. در اطلاعیه نوشته شده است جشن سال نو روز چهارشنبه ۱۹مارس از ساعت ۸ شب تا ۱۲ نیمه شب برگزار خواهد شد. پس با این حساب جشن چهارشنبه سوری نخواهد بود. چون چهارشنبه سوری می شود شب آخرین چهارشنبه سال یعنی آخرین سه شنبه شب سال.

خوب به یاد دارم که در دوران کودکی ام، پس از پریدن از آتش در آخرین سه شنبه شب، صبح زود روز بعد یعنی چهارشنبه صبح از خواب بیدار می شدیم وضمن تبریک گفتن این روز به همدیگر، با خدا بیامرز مادرم می رفتیم سر جوی آب زلالی می نشستیم و ناخن های خود را می گرفتیم و با این کار مواد زاید و کثیفی را از خود دور کرده و به آب می سپردیم تا آن ها را در وجود زلال و شفافش حل کند و با خود ببرد. سپس سرحال و سرمست از هوای دلپذیر صبحگاهی نزدیک بهار، به خانه بر می گشتیم و خود را برای فراهم کردن دیگر مقدمات نوروز از جمله چیدن سفره هفت سین آماده می کردیم.

امسال، برای سبزه سبز کردن، چند بار نخود گذاشتم ولی کپک زد و خوب نشد. از رو نرفتم و دوباره ماش گذاشتم تا سبز شود. تازه شروع کرده به جوانه زدن. چون وقت کم است و ۴ روز بیشتر به عید نمانده است، بنابراین هر یک ساعت بهش سر می زنم تا کاملا تحت کنترل باشد و سریع سبز گردد.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 11:20 AM  توسط بهجت   | 

ایرایشیا، یکی از خطوط هوایی مشترک بین کشورهای جنوب شرقی آسیا و همچنین استرالیاست که با مدیریتی کارآمد و اقتصادی توانسته است به یکی از خطوط مطرح هوایی تبدیل شود. پروازهای این شرکت به کشورهای استرالیا، اندونزی، ویتنام، کامبوج، چین، لائوس، میانمار، سنگاپور، تایلند و شهرهای داخل مالزی انجام می گیرد. یکی از ویژگی های این شرکت که هزینه تمام شده ی آن را اقتصادی می کند، وجود عدم هزینه های اضافی (در واقع عدم برج در برابر خرج) است یعنی مسافر فقط پول بلیط خود را می پردازد و داخل هواپیما می رود. برای هر تقاضای اضافه، شخصا بایستی بپردازد و هزینه ای به دیگران تحمیل نمی شود. گاهی اوقات شما می توانید بلیطی با بهای صفر رینگیت (البته مالیات و بیمه به آن اضافه می شود) در آن بیابید. سایت اطلاعاتی این شرکت با آدرس http://www.airasia.com/site/my/en/home.jsp ، به خوبی طراحی شده و تقریبا تمامی سوالات و در خواست های مسافرین را پاسخگوست. تنها مشکلی که این خط دارد، چارتر بودن آن است. بنابراین در صورت اطمینان از قطعیت سفر خود، اقدام به تهیه بلیط کنید. بخصوص شهروندان ایرانی که به دلیل پاسپورت ایرانی داشتن، به راحتی نمی توانند همانند شهروندان ممالک دیگر، از حق خود برای سفر به دیگر کشورها استفاده کنند، بهتر است ابتدا از امکان اخذ ویزای خود مطمئن شوند و بعد برای بلیط اقدام کنند.

اگر ایرایشیا به ایران هم پرواز داشت، می شد برای انتخابات مجلس (فردا-24 اسفند)، خود را به ایران رساند. کاری که این مالایی های به ظاهر بی تفاوت به امور کشوری، در این هفته انجام دادند یعنی تقریبا همه خود را در انتخابات کشورشان سهیم دانستند. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 7:13 PM  توسط بهجت   | 

آدم شدی؟ نشدی، نع!   

بس کن ز هرزه دویدن        تا آن بهشت خیالی  درجازدن، نرسیدن!        

هرجا که معرکه دیدی       رفتی و جامه دریدی    حاشا کرامت برگی       پوشای جامه دریدن! 

تا آستانه پیری            جان کنده ای که نمیری 

یک دم بمیر! که سخت است          زهر مدام چشیدن

رامت نکرده سواری        برگرده زخم که داری

 ای اسب فاخر میدان      حیف از تو بار کشیدن!
************
آدم شدم، نشدم، نع!
چون گوسفند به مرتع     خواندم ترانه "بع بع "      کردم نشاط چریدن....
ازگله گرگ بسی خورد     وزمانده دزد بسی برد
من گرم دنبه تکانی        دیدم چنان که ندیدن
قصاب می رسد از راه   درمشت تیغه ی خون خواه
من سرنهاده به درگاه      آماده بهر بریدن
کو آن نماد دلیری       آن شیر درخور شیری
خورشید از پس پشتش       برکرده سر به دمیدن ؟
شیطان شدن خوشم آید   

آتش مزاج که باید        برخاک سجده نکردن         غیر از خدا نگزیدن 

 سیمین بهبهانی، ۱۱ اسفند ۸۶، برای 8 مارس 2008

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 7:24 AM  توسط بهجت   | 

الان از طریق دوست عزیزم، حمیده، مطلع شدم که دانشگاه UPM به مدت یک هفته سایتPro-quest  را خریده است. در این سایت امکان دسترسی به متن کامل پایان نامه های کشورهای آمریکا و کانادا وجود دارد. بنابراین از این فرصت مغتنم، سریع استفاده کنید چون فقط تا 7 مارس زمان باقی است.

برای استفاده از این امکان، به سایت کتابخانه http://www.lib.upm.edu.my/indexe.html بروید. در قسمت Ez-poxy ، با واردکردن شماره دانشجویی به عنوان user name و شماره پاسپورت به عنوان password  وارد شوید و با انتخاب گزینه  Subscribed Databases به قسمت Dissertations Thesis   ProQuest برای بهره برداری از پایان نامه ها وارد شوید.   

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 11:13 AM  توسط بهجت   | 

گوآوا یکی از انواع میوه های گرمسیری است که شاید مالزی نویسان کمتر درباره آن نوشته اند و تا حدودی ناشناخته است. این میوه سبز رنگ و نسبتا درشت است. مزه ی آن چیزی بین سیب و به می باشد. از جمله میوه هایی است که دوره رسیدن آن طی نگهداری ادامه می یابد. هرچه دوره رسیدن آن کامل ترباشد، نرم تر، خوشمزه تر و دارای عطر بیشتری خواهد بود. چنانچه آن را به صورت سفت خریدید، داخل یخچال همراه با میوه ای مثل سیب داخل پلاستیک بگذارید، نرم تر خواهد شد. البته دو رقم اصلی این میوه به صورت با دانه و بی دانه به فروش می رسد که بی دانه کمی گرانتر از با دانه است. فریب قیمت پایین تر "با دانه" را نخورید چون در آن صورت مجبورید تقریبا نصف میوه  را که شامل دانه هاست دور بریزید. دوست داروسازی دارم که شنیده است این دانه ها برای کلیه ضرر دارد و نباید خورد. من جایی نخوانده ام و بایستی در این زمینه تحقیق کنم ولی اگر برای کلیه هم ضرر نداشته باشد ممکن است به دندان آسیب برساند چون علیرغم ظاهر کوچک، بسیار سفت می باشد. یکی از فروشگاه هایی که حتما می توانید این میوه را بیابید "اکان سیو" (Econsave) است. ما که هر وقت مهمان داریم  و این میوه را همراه با میوه های دیگر برای پذیرایی از مهمان می آوریم، همه در وصف و عطر آن صحبت می کنند!!!

             

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 8:15 AM  توسط بهجت   | 

ظاهرا این روزها این طنز به صورن آف لاین، کامپیوتر به کامپیوتر در حال چرخش هست. من هم از طریق دوستی که برام آف گذاشته، دیدمش. خارج از شوخی یه خورده آدمو به فکر می اندازه:

"دهقان فداکار پير شده، چوپان دروغگو عزيز شده، شنگول و منگول گرگ شدن، کوکب حوصله ی مهمون رو نداره، کبری تصميم گرفته دماغشو عمل کنه، روباه و کلاغ دستشون توي يک کاسه است، حسنک گوسفنداشو ول کرده و توي يک شرکت آبدارچي شده، آرش کمانگير معتاد شده، شيرين، خسرو و فرهاد رو پيچونده و با دوست پسرش رفته اسکي، رستم و اسفنديار اسباشونو فروختن و با موتور ميرن کيف قاپي! راستي سر ما ايراني ها چه آمده!!!!!!!!!!!؟ "

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 8:58 AM  توسط بهجت   | 

تقریبا چهار روز متوالی (از جمعه عصر تا 10 شب دیشب) آب نداشتیم. کلافه آب بودیم. بی آبی، ما را که این چند روز به نوعی درگیر مسابقات ورزشی دانشگاه بودیم از طرفی و گرما و عرق ریختن های مالزی از طرف دیگر حسابی اذیتمان کرد. نمی دانم چرا مدام یاد رمان "کوری" می افتادم. شکر خدا امروز آب داریم ولی ظاهرا باز هم قسمتی دیگر از مجتمع ما دچار بی آبی شده است. عده ای می گویند علت قطع آب، شکستگی یکی از لوله های اصلی در شهر است و عده ای دیگر می گویند علت آن به ضعف مدیریتی خود مجتمع مربوط می شود. تا پاسی از شب گذشته همچنان با تانکر از بیرون، آب داخل مجتمع می آوردند. انگار آبی هم که الان داخل لوله هاست از آب تانکرهای دیشب بوده و مسئله آب  هنوز هم حل نشده است.

 ***

خوب مسابقات ورزشی هم به پایان رسید. امسال تیم دانشجویان خارجی (البته بهتر است بگویم ایرانی) خیلی خوب درخشیدند و تقریبا در خیلی از رشته ها مقام آوردند. تیم والیبال خانم ها نیز اول شد. ما دو تا بازی با دو تیم مالایی داشتیم که هر دو را بردیم. دیگر تیم ایرانی خانم ها نیز، حریف خود را برد و برای فینال (اول دومی) ما مقابل هم بازی کردیم که طبعا دیگر اینجا برد خیلی برایمان معنا نداشت چون همه از هم بودیم. در نهایت با اختلاف کمی و بدون در نظر گرفتن خطایی که در شمارش و همچنین واگذاری سرویس به تیم مقابل اتفاق افتاد، ما دوم و آن یکی اول شد.      

 ***

و بالاخره دیشب باران آمد. کسانی که در مالزی زندگی کرده یا می کنند معنای این جمله را درک خواهند کرد. طی مدتی که مالزی بوده ام، اولین بار بود که نزدیک یک ماه باران نیامد. چمنزارهای روبروی خانه مان رو به زردی گذاشته بودند. احساس کلافه گی را در درختان و در کل اطرافم  مشاهده می کردم و خودم نیز این احساس را داشتم. خدا را شکر، با بارش باران در نیمه های شب گذشته، بوی طراوت و تازگی از نو همه جا پیچید بخصوص که بوی عید و بهار ما نیز، از راه دور به مشام می رسد. چیزی تا پایان سال خورشیدی نداریم، انشاءالله که سالی پربار و شکوفا برای تمامی ایرانیان در راه باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 10:34 AM  توسط بهجت   | 

فردا (24 فوریه) قرار است مسابقات ورزشی دانشگاه (بین تیم های دانشجویان خارجی و بومی) برگزار شود. رشته های ورزشی والیبال، فوتبال، فوتسال، بسکتبال (بیرون سالنی) و رشته های شطرنج و دارت (داخل سالنی) جزء رشته های اصلی این کارنیوال هست. کودکان نیز مسابقات شادی خواهند داشت. مسئول مستقیم این برنامه در سال گذشته- که در تاریخ 3 فوریه 2007 به خیر و خوشی انجام گرفت- خانم لیزا بود که خیلی خانم خوش اخلاق، خوش برخورد و توانمندی بود و هست. امسال، خانم Chia Su-Ling مسئول مستقیم است که کمی عصبی، ناراحت و انعطاف ناپذیر به نظر می رسد. متاسفانه این خانم نظر خیلی مثبتی روی دانشجویان ایرانی ندارد. امروز مجبور شدم در نهایت ادب، من هم صدایم را به روی او بلند کنم و به اهانت او به کشورم، اعتراض نمایم. در نهایت تا این حد کوتاه آمد که بپذیرد رفتار احیانا سوال برانگیز فرد یا افرادی را نباید به یک کشور نسبت داد.

بایستی قبول کرد که اگر دانشجویان ایرانی نباشند، کارنیوال دانشگاه به سر نخواهد آمد. چرا که ملیت های دیگر کمتر استقبال کرده اند. با این که انجام این برنامه ها بیشتر جنبه تبلیغاتی و نمایشی برای دانشگاه را دارد ولی انصافا برنامه سالم و فرح بخشی نیز برای دانشجویان و خانواده های آن هاست. سال قبل که اینگونه بود، امیدوارم امسال نیز (ولو با مدیریت این خانم) به خیر و خوشی برگزار گردد. 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 11:50 PM  توسط بهجت   | 

دوستی داشتم بسیار مهربان، آداب معاشرت دان، دست و دل باز و خلاصه بسیاری از صفات عامه پسند دیگر. اونقدر اعتقادات قوی مذهبی داشت که روزهای اول آشنایی،  از رویارویی با او خجالت می کشیدم که مبادا از نظر اعتقادی در برابر او کم بیاورم. پس از مدتی، تعجب کردم وقتی دیدم در کلاس شرکت نمی کند چون وقت ندارد و متعجب تر شدم وقتی دیدم کسی دیگر به جای او نمره قبولی را در کارنامه اش ثبت کرده است. صحبت از سفر اروپا و خارجه که شد، تعجب کردم وقتی فهمیدم خاندان او در فرنگ، حق آب و گل دارند به هنگامی که به واسطه اعتقادات عمیق برای کار فرهنگی به آن دیار رفته بودند. و تعجب کردم وقتی ... راستی چگونه می توان مرز بین زرنگی به واسطه هوش و ذکاوت و پشتکار را با زرنگی به واسطه سوء استفاده از موقعیت ها، از هم تمیز داد؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 7:18 PM  توسط بهجت   | 

استان پرا (PERAK) در مجاورت استان سلانگور قرار دارد. حدود 1-2 ساعت بعد ازKL ، به طرف Ipoh ، مجموعه  تفریحیSungai Klah Hot Springs Park  در استان پرا قرار دارد که آب های گوگردی حدود30 oC  تا 100 oC را در حوض ها و استخرهای مختلف در معرض استفاده قرار داده اند. مثل آب های معدنی و طبی سرعین استان اردبیل در ایران خودمان. با این تفاوت که اینجا سر پوشیده نیست و با این که خیلی کمتر و کوچکتر از آن جا می باشد ولی با نیت جذب جهانگرد طراحی شده است. در قسمتی که دمای آب را  90-100 oC قید کرده اند، سبدهایی را گذاشته اند برای آب پز کردن تخم مرغ، مردم صبح خیلی زود، با تخم مرغ آب پز آن جا، صبحانه خود را صرف می کنند. ورودی این مجموعه برای بزرگان 10 رینگیت و برای کودکان 8 رینگیت می باشد. با پرداخت پول، دستبند به دست، برای یک روز می شود از امکانات استفاده کرد. روی دستبند شعار پاکی، سبزی، دوستی (Clean, Green, Friendly) به چشم می خوردخانه های ویلایی و همچنین محلی برای بر پا کردن چادر برای گذراندن شب با نرخ های متفاوت وجود دارد. در نزدیکی این مجموعه، جاده فرعی روستایی وجود دارد که به سمت خانه های جنگلی اوران اصلی ها (Orang Asli) می رود. در ادامه راه، تلاقی دو رودخانه بزرگ Sungai Klah و  Sungai Tesong مالزی دیده می شود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 9:59 PM  توسط بهجت   | 

 نوبتی هم که باشه، نوبت عید چینی هاست، فردا و پس فردا برای عید آن ها، تعطیل رسمی است. بوی تعطیلی و عید از شلوغی فروشگاه ها در هفته پیش و خلوتی خیابانها و کم شدن رفت و آمد از امروز به مشام می رسد. حضور این افراد پر تلاش، مقتصد، حسابگر و زرنگ در همه جا پیداست بخصوص در گردونه ی اقتصاد مالزی. سال پیش تقریبا در همین ایام که تقریبا شب و روز در آزمایشگاه کار می کردم، دانشجویان جوان چینی زیادی در آزمایشگاه بودند که گاه نیز در حد توانم کمک و راهنمائی شان می کردم. نزدیک عید، یکی از آن ها یک نارنگی پیچیده شده در زرورق و روبان قشنگی به من هدیه داد. پرسیدم چرا نارنگی؟ گفت: نارنگی نمادی از گرد و یکدست بودن کره زمین و برتری نداشتن کسی به کس دیگر در میان این یکدستی هاست. بعد از آن متوجه شدم که از یک ماه مانده به عید چینی ها، جعبه جعبه تانجرین به فروش می رسد و حتی خیلی از مردم آن را بین دیگران توزیع می کنند. برخی نیز بر این باورند که رنگ نارنجی خوش یمن بوده و زودتر آن ها را به ثروت می رساند. همانند عید مالایی ها (عبد فطر) کهopen house  رسمی از طرف دولت دارند، برای عید چینی ها همopen house  رسمی می گذارند. اتفاقا چند روز پیش در روزنامه استار چاپ مالزی خوندم که محل  و تاریخ آن ها را نوشته بود ولی چون زیاد وقت نداشتم  و محل ها هم آشنا نبود، به ذهن نسپردم. حالا هم می خواهم به این دوستان چینی آزمایشگاهی ام sms بزنم  و "کنگ سی فا چای" یعنی "سال نو مبارک" بگم ولی هر چی فکر می کنم یادم نمی آید که کدام شماره مال کی بود. یه عالمه اسم مشابه در تلفنم ثبت شده است و یک قیافه چینی کلی برای همه آن ها در ذهنم!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 3:54 PM  توسط بهجت   | 

سالیان سال، باغی یا بهتر است بگویم باغچه ای بود پر بار به مساحت تقریبا ۱۴۰۰ متر مربع که حال با گسترش شهر، در مرکز شهر واقع شده بود و قرار بود با تغییر کاربری به مسکونی تبدیل شود. پدر تقریبا نصف این باغچه را خرید. ابتدا درختان قسمت هایی که قرار بود در آنجا خانه بنا شود، قطع شد و کار بنایی آغاز گردید. دور تا دور این باغ جوی آبی داشت برای آبیاری درختان. در کنار جوی آب نزدیک دیوار باغ، درخت بسیار بزرگ و بلند مویی بود که همراه با درخت دیگری (که الان نام آن را به یاد نمی آورم) در هم پیچیده بودند و از بلندای دیوار هم بالاتر رفته بودند. بهترین سرگرمی من در آن روزها که دوم - سوم دبستان بودم و آسمانخراش و هواپیمای واقعی ندیده بودم، این بود که هر روز از این درخت بالا می رفتم، ذهن خود را به آسمان ها می سپردم و هر شب مجددا خوابش را می دیدم.

کم کم خانه داشت آماده می شد و وقت آن رسیده بود که به نما و حیاط خانه برسند. لازم بود که درختان قدیمی که در طراحی جدید جایی نداشتند قطع شوند و جوی آب سنتی جای خود را به حوض و فواره دهد. بنابراین آسمانخراش و هواپیمای من هم از بین رفت ولی لذت بالا رفتن و اوج گرفتن را در وجود من باقی گذاشت. خانه در مرکز قرار گرفت، حیاطی بزرگ جلو ساختمان و حیاطی کوچکتر در پشت ساختمان واقع شد. چهار باغچه که هر کدام گوشه های یک مربعی را تشکیل می دادند در مرکز حیاط بزرگتر احداث شد و حوض و فواره نیز در وسط آن ها قرار گرفت. با اصرار خواهرم که آن موقع پا به دبیرستان گذاشته بود، پدرم قدیمی ترین درخت را که یک درخت زردآلوی بلندی بود نگه داشت و در گوشه ای از یکی از این باغچه مربعی ها محفوظ ماند. بدون وقفه هر سال موقع بهار حیاط را شکوفه باران می کرد. بیشتر سال ها، سیزده بدر، فامیل می آمدند و با گره زدن طناب به یکی از شاخه های تنومند آن، بساط تاب بازی راه می انداختند. خلاصه این تک درخت پیر در میان نهال های تازه چشم باز کرده، با ارایه خدمات، دل همه را به دست می آورد.

چند سالی گذشت تا این که سال ۵۷، سال انقلاب فرا رسید و موج اعتصابات و اعتراضات به حاکمیت قبلی بالا گرفت. آن روزها، تقریبا همه باور داشتند که چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید. فداکاری و گذشت معنای دیگری داشت، همه چیز درونی و باطنی بود، ظاهر و فریب نبود، یکرنگی و یکدلی بیشتر بود، حرف ها از دل بر می خاست و بر دل می نشست. زمستان سرد هم در راه بود، دیگر نفت سخت گیر می آمد. برف که می آمد، مدت ها طول می کشید تا آب شود. کسی نمی توانست با سرما شوخی کند. بایستی چاره ای اندیشیده می شد. پدر به درخت زردآلو نگریست و تصمیم خود را گرفت. چاره ای نبود. خداحافظی ها انجام گرفت و درخت تنومند و سربلند زردآلوی ما با تمام سنگینی وجودش، آرام خم شد و دل به تبر و تیشه داد. قطعه قطعه شد و به هیزمی تبدیل گشت تا با بخاری هیزمی، زمستان آن سال با سرافرازی به بهار بپیوندد.   

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 11:6 AM  توسط بهجت   | 

 

دوستی از طریق ایمیل(فوروارد)، متن زیر را برایم فرستاده است که برای یادآوری وظایف انسانی خویش، عینا آن را در این جا می آورم: